صحبت حکام ظلمت شب یلداست

شب یلدا یا شب چلّه یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است.در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کرهٔ شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است.یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته می‌شود. خانواده‌های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوه‌ها و رایج‌تر از همه هندوانه را مهیا و دور هم صرف می‌کنند. پس از صرف تناولات، قصه‌گویی بزرگان خانواده برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال‌گیری با دیوان حافظ رایج است.اکنون هزاران سال از آغاز مراسم شب یلدا می گذرد. بگفته محققان حتی در حمله مغولان و عرب ها نیز برگزار میشد. و هیچ نیروی نتوانست آنرا از سنت مردمی حذف کند. سنتی با تاریخی روشن وامید به آینده که نام پایه گذاران اصلی آن، روستائیان و کشاورزان در حافظه تاریخ ثبت گردیده است…

وقت است که برخیزم . شهرام ناظری

زندان شب یلدا
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)

شو اول قاره (شب یلدا) – فرج علیپور

چله بونیتو بچو وایک ریمون لو بوم
دُر بکیم گلونی مو کشمش بونن دش سیمون
امشو اول قاهاره خیر ده حونت بَواره
نون و پنیر و شیره کیخا حونت نمیره
امشو اول قاهاره کت و گلونی وه هاره
نم نم بارو می باره صاحو حونه بیاره
امشو اول قاهاره بعده زمسّو باهاره
چی ئی به کوشکه بیاره کُرُمِت بی شماره
امشو اول قاهاره خیر ده حونت بَواره
نون و پنیر و شیره کیخا حونت نمیره

***

صحبت حکام ظلمت شب یلداست با صدای استاد شجریان

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 «حافظ»

***

مثنوی بشارت

در این بزم بزرگ رزم خواهم جام برگیرم
ثنای جانفشانان عدالت را زسر گیرم:

شما ای دوستان خُفته با صد سرب در پیکر!
شما ای عمر خود را برده در زندان وحشت سر!
شما ای همرهان سخت جان در شام استبداد!
شما ای آشنایان مهاجر، راندۀ بیداد!
زمانی نورسد از راه و این بایای تاریخ است
از اینرو آنچنان باشیم کان شایای تاریخ است
زمان چون ریسمانی دان که نه انجام و آغازش
سراسر با شگفتی ها قرین سیرِ پُر از رازش
بشر را زین رَسَن یک گز کمابیش است اندر کف
مُژه بر هم زنی، سرمایه جان می شود مصرف
وگر در گور جای ماست، رسم ما روا گردد
که کار آدمی باقی است، ور جسمش فنا گردد
ولی در خورد این پیکار بودن کار آسان نیست
بگیتی کم کسی کز این رَهِ خونین هراسان نیست
بهر چرخش که در این قصه حیرت فزا یابی
نبردی سخت کوش و رنج خیز و پُر بلا یابی
اگر بر ژِندۀ هستی است چنگ آزمند تو
نیاید هیچ خیر از خاطر راحت پسند تو
در این میدان محنت رند عالمسوز می باید
کسی کو در نبرد عشق شد پیروز می باید
نمی بودند گر این راستان آرمان پرور
نمی بود اَر عِناد سختِ این گردان نوآور
گر انسان در پس دیوار ترس و جهل بنشستی
ره خود سوی این اوج جهان بین کی گشودستی؟
سزا گفتند و این گفتار راز زندگی باشد
«جنون قهرمانان عین عقل زندگی باشد»
شما ای خود پسندانی که مر خود را پرستارید!
سزیدن نام انسان را نه کاری خُرد پندارید
حیات خویش را آراستن رزمی است بس مشکل
نه تنها در برون، بل گاه خصم توست اندر دل
برای خویش سازی ضدٌِ خود هم رزم باید کرد
از آن آغازِ ره عزم سفر را جَزم باید کرد
طپیدن بهر سود خویش، زین خود مبتذل تر نیست
تفاوت بین این هستیٌ و هستی بَهیمی چیست؟
برای مردمان بودن، طریق اینست، وین پیداست:
مرآن را آدمی دان کو بسوی آدمی شیداست
بلی بنگاه کار است این جهان برزاده آدم
خراجِ بخت را باید ستاند از چنگ این عالم
بباید کوه های مانع از راه طلب کندن
زمان را نیک سنجیدن، ز چهرش پرده افکندن
زبان رنگ دانستن، به راز سنگ پی بردن
فروغ مهر پالودن، مسیر چرخ پیمودن
هزاران قصٌه نادیده دیدن سخت جان گشتن
بسختی پافشردن، اندک اندک پهلوان گشتن
توانا کردگاری این تبار آدمیزاد است
که دستاور او در خورد صد دستش مریزاد است
از این کوشش ظفر زاید، ندارم هیچ تردیدی
بگیتی در برافروزیم آنسان پاک خورشیدی
که خورشید فلک در جنب آن خوار و زبون گردد
بپای آدمی کِبر سماوی سرنگون گردد.
احسان طبری
دنیا، ویژه نامه ارانی. دوره دوم ،سال دهم، شماره ۴ ، زمستان ۱۳۴۸

 

Print Friendly, PDF & Email