شعر زمین رفیق احسان طبری

زمین که گورگاه و زادگاه زندگان،
سرشتگاهِ بودنی است،
چو اژدهای جادوئی،
برآوَرَد ز ژرفنای خود،
بساطِ نغز خرّمی.

بر این زمین عبث مرو!
بیافرین، بیافرین.!!….

زمین
زمین که گورگاه و زادگاه زندگان،
سرشتگاهِ بودنی است،
چو اژدهای جادوئی،
برآوَرَد ز ژرفنای خود،
بساطِ نغز خرّمی.
سپس به کام درکِشد،
هر آنچه بر بساط هِشته بُد،
به بادِ مرگ می دهد،
هر آنچه را که کِشته بُد.
به سوی اوست،
بازگشت برگها و غنچه ها.
به سوی اوست،
بازگشت چشمها و دستها.
از او بُوَد،
سرشته ها، گسستها.
به معبد شگرفِ اوست،
آخرین نشستها.
مشو غمین!
که این زمینِ نا امین،
چو رهزنی،
به جاده های زندگی،
کند کمین،
که تا تنی نهان کند،
به متن سرد خود.
کنون که بر زمین رَوی روان،
جوان کن از فروغ زندگی.
کنون که بر زمین چَمی،
دمی، نمی، ز اشک خود،
به خاک وی نثار کن.
بر این زمینِ پیر،
گورگاه و زادگاه خود،
گذار کن!
از او بخواه همتی،
که تا بر آن رونده ای،
نپیچی از سبیل مردمی، دمی.
چو مرگ بی امان رسَد ز راه،
چون درندگان،
چنان به گور خود رَوی،
که از بَرَش نرُویَد آه!
یا که گیاه لعنتی،
زتو، به زیر پای زندگان.
زمین ز گنج نغز خود،
تو را نثار داده است،
شکفتگی و خرمی،
به هر بهار داده است.
ز موج نیلگونِ بحر،
صید کن نصیبِ خود.
به چرخ لاجوردِ دهر،
پر بکِش به طیبِ خود.
ز جادوی گیاهها،
بدست کن طبیب خود.
نه گورگاه،
کارگاه آدمیست این زمین.
همو برادر تو، مادر تو، یاور توست،
سرای آشنای گرم مهرپرور توست.
بر این زمین عبث مرو!
بیافرین، بیافرین.!!

 

Print Friendly, PDF & Email