ویلیام موریس، زیبایی‌شناس انقلابی

در قرن نوزدهم، ویلیام موریس انگلیسی، با تکیه به دانش و تحصیلات ، رفاه مالی و استعدادش بمثابه یک نویسنده و هنرمند، تصمیمم گرفت که فعالیت خود را در خدمت ایمان سیاسی اش قرار دهد: با زنده کردن و ساده کردن اندیشه مارکسیزم بر مبنای مزاح که نزد او به مرور هرچه پررنگ تر شد. .

در سرآغاز شعر بهشت زمینی (١٨۶٨) بود که وی را به شهرت رساند، ویلیام موریس (١٨٩۶ – ١٨٣۴) چون چکامه‌سرایی سودایی و گوشه‌گیر ظاهر می‌شود. می‌داند که هنر توان رفع کاستی‌های جهان را ندارد و تنها نور باریکی به روزهای اندوه‌بار می‌افکند: « سر در گریبان رویا و به دور از زمانه، چرا باید دنیای کژرفته را راست آرم؟ زمزمه شعری کافی است که سبکبالی را به جنبش آرد …» با این حال، همین شعر است که این بورژوای دوران ملکه ویکتوریا را به انقلاب سوسیالستی رهنمون می‌شود و از او مبارزی سرسخت در مصاف با سرمایه‌داری می‌‌سازد.

موریس در خانواده‌ای فراغ‌بال چشم به جهان گشود. پس از مرگ نابهنگام پدر، سهام اندکی به ارث برد که تضمینی بود برای سود معینی در سال. دوستی‌اش با نقاش ادوارد برن-جونز در اکسفورد، وی را متمایل به معماری نمود. خشت‌های ونیز اثر نظریه‌‌پرداز هنر جان راسکین -که در آن ساختمان‌های گوتیک را همچون محصول طبیعی جامعه فئودالی توصیف نموده و زیبایی‌شان را حاصل تلاش آزادانه هنرمندانی می‌داند که این اشکال را آفریده‌اند- توجه وی را معطوف به موضوع سرمایه‌داری صنعتی نمود(١).

به واسطه برن-جونیز با نقاشان اخوت پیش‌رافائلی‌ها که بسیار اثرپذیرفته از راسکین بودند، آشنا شد. گروهی از نقاشان انگلیسی که در اطراف دانته گابریل روستی می‌خواستند با تقلید از پیشینیان رافائل، هنر قرون وسطایی پیش از تقسیم کار و حتی پیش از جدایی هنرهای زیبا از هنرهای استادکاران با عنوان «هنرهای تزیینی» را بار دیگر زنده کنند. در ١٨۶١، موریس به اتفاق روستی، برن-جونز و چند نفر دیگر شرکت موریس، مارشال، فوکنر و شرکا را برای دکوراسیون و مبلمان پایه‌گذاری کرد که کاغذهای رنگی، شیشه‌های رنگی، فرش، پارچه رومبلی، مبلمان و غیره را با هدف مقابله با زشتی نمای داخلی ساختمان‌های عصر ملکه ویکتوریا با دمیدن جان تازه به هنرهای تزیینی و شیوه تولید کارگاهی و جمعی عرضه می‌کرد، چیزی که استادکاری و شادمانی بی‌غش از حاصل کار و تلاش را نصیب هنرمند-استادکار می‌نمود.

پژوهش‌های موریس تکنیک‌های تولید پیشاصنعتی -پارچه‌بافی با بافت عالی، رنگ‌های گیاهی- را زنده نمود که رنگ‌ها را به نظر زنده‌تر و اشیا را زیباتر از «آشغال‌ها»یی جلوه می‌داد که از کارخانه‌ها بیرون می‌آمدند(٢). هنگامی که وی در ١٨٧۵ بار دیگر شرکت را به تنهایی به راه انداخت، کارمندانی که دستمزدهایشان کمتر از همکاران‌شان در کارخانه‌ها بود، به کار با دستگاه‌های دستی قدیمی ادامه دادند و همین آن‌ها را استادکار می‌ساخت. به این ترتیب، موریس سعی کرد اندیشه‌اش را -این که هنر رابطه‌ای ناگسستنی با شرایط تولیدش دارد- در نقطه مقابل مکتب نبوغ فردی قرار دهد. و همین مفهوم بود که در تمام سال‌های ١٨٧٠ و ١٨٨٠ در کنفرانس‌هایی تکرار می‌شد که مشتریان بورژوای مفتون شنیدن خبر جنبشی قریب‌الوقوع در هنرها و صنایع(Arts and Crafts) -جنبشی که نخستین انفجارش همانا محصولات موریس و شرکا(Morris & Co) بود و در ١٨٨٨ رخ داد- سر از پا نشناخته در آن‌ها حضور می‌یافتند.

با این حال، تجربه موریس و شرکا(Morris & Co) که اسیر نظامی بود که نکوهش‌اش می‌کرد، محکوم به شکست بود. برای آن که این مارک تجاری شناخته شده باقی بماند، لازم بود کارکنان همواره مجری موتیف های موریس، دخترش یا برن-جونز و نه صنعتگران واقعی باشند. از سوی دیگر، این میل به زیبایی -و نه تولید با هزینه‌های پایین- بود که باعث قیمت بالای محصولات می شد آنهم در حالیکه تولیدات ارزان قیمت که همان کارهای موریس را تقلید می کردند در بازار هر چه بیشتر ارائه می شدند، موریس در واقع مد جدیدی را بوجود آورده بود. بدین ترتیب او مجبور شد که شیوه تولید را تغییر دهد به یک کارفرمای دوست‌داشتنی یک کارگاه نمونه قناعت کند -که البته گزارشات و عکس‌هایی نیز به حمایت از آن در مطبوعات انگلیسی و آمریکایی منتشر می‌شد (موریس طرفداران پرشوری نیز در آن سوی اقیانوس اطلس برای خود دست و پا کرده بود). و اگر هنوز هم می‌توان این مارک تجاری را که پس از مرگ‌اش به فروش رسید یافت، فقط بدلیل بازتولید موتیف های موریس توسط ماشین‌ها و بصورت تولید انبوه برروی روبالشی‌ها، صابون‌ها و چترهای مغازه‌هایی است که در جاهایی که او زندگی می‌کرد -در Kelmscott یا Walthamstow- باز شده اند. مکانهائی که امروزه به صورت موزه درآمده‌اند

موریس از این که ناچار است زندگی را در «خدمت به ثروتمندان و طبع ناپسند نازپرورده‌شان» بگذراند و از تقسیم کار بین استاد و شاگرد افسوس می‌خورد. در مقاله‌ای در مجله سوسیالیست Commonweal (سعادت‌ جامعه‌) نوشت: «برای کارگران نظامی که در آن انسان تنها برای خود، با آهنگ خود و به میل خود کار ‌کند، از نقطه نظر کار به مثابه کار تولیدی بسی برتر از نظام تقسیم کاری است که جایگزین آن شده. هستی هنر و نیک‌بختی انسان کنترل دوباره کارگر بر مواد، ابزار و زمان خویش را ضروری می‌سازد؛ به عبارت ساده‌تر، این کنترل دیگر نباید همچون قرون وسطی در دست این یا آن فرد کارگر باشد، بلکه جمله کارگران باید جمیعا آن را به دست گیرند.(۴)» تنها لغو مالکیت خصوصی همگانی ابزار تولید امکان هنر واقعی را -که هم‌زمان حاصل و علت نیک‌بختی تولیدکنندگان است- فراهم می‌سازد.

در ١٨٨٣او به Democratic Federation (فدراسیون دمکرات) اولین حزب سوسیالیست انگلستان پیوست پیش ازآنکه حزب Socialist League (اتحادیه سوسیالیست) را بنا به توصیه فردیک انگلس در ١٨٨۵ به اتفاق الئونور مارکس( دختر کارل مارکس) و ادوارد آولینگ موریس بوجود آورد. در ١٨٩٠ که آنارشیست‌ها اکثریت یافتند، موریس از رهبری اتحادیه کنار کشید تا خود را تنها وقف بخش Hammersmith در حومه لندن (جایی که خود زندگی می‌کرد) سازد. وی ثروت شخصی و توانایی نویسندگی و سخنرانی‌اش را در خدمت آرمان سوسیالیسم قرار داد. به این ترتیب، مثل این بود که به گفته خودش از «رود آتش»ی گذشت که دنیای موجود را از دنیایی که قرار بود به وجود آید جدا می‌ساخت و آن چنان که ادوارد تامسون در زندگینامه‌ای که اختصاص به وی دارد تاکید کرد، گامی برداشت که شمار اندکی از تحقیرکنندگان بورژوای سرمایه‌داری صنعتی دوران ملکه ویکتوریا به خود اجازه انجامش را می‌دادند(۵).

در ١٨٨٣، سوسیالیست‌ها بر این باور بودند که آن سوی مانش چندان شور و اشتیاقی از خود نشان نمی‌دهد: به قول تامسون نهایت دویست نفر. ترجمه انگلیسی کتاب سرمایه تنها در سال ١٨٨٧ منتشر شد اما موریس پیشتر آن را برای آشنایی با اقتصاد سیاسی همزمان با آثار آدام اسمیت، دیوید ریکاردو و جان استوارت میل به زبان فرانسه مطالعه کرده بود و وظیفه خود می‌دانست که با نطق‌های آتشین بر سر چهارراه‌های لندن و شرکت در کنفرانس‌ها در سراسر کشور به انتشار سوسیالیسم انقلابی در میان طبقه کارگر و طبقه متوسط (که از نظر وی آموزش سیاسی آن‌ها نیز ضروری می‌نمود) همت گمارد. جدا از آن، نگارش مقالاتی در مجله Justice نشریه فدراسیون سوسیال دموکراتیک و Commonweal نشریه اتحاد سوسیالیست را آغاز نمود و اندیشه‌های کارل مارکس را به اشکال داستان و گفتگو به زبانی عامه‌پسند بیان می‌کرد.

رویای جان بال (١٨٨٧) که اشاره به شورش کشاورزان انگلستان در ١٣٨١ دارد و اخباری از ناکجاآباد (١٨٩٠) (۶) – که تصور می‌نمود انگلستان پس از محو سرمایه‌دار می‌توانست چنین باشد: نبود پول یا تجارت، سلامت جسمی همگان، زیبایی پوشش، خانه‌ها، ساختمان‌های عمومی و اشیای روزمره، آزادی زنان، روابط آزاد زنان و مردان- بی‌تردید مشهورترین نوشته‌هایش بودند. ابزارها، ماشین‌ها و مواد خام در اختیار کسانی‌اند که می‌خواهند آن‌ها را در کارگاه‌های عمومی به کار گیرند. نه دولتی در کار است و نه نظام قضایی، اما همه جا مکان‌هایی برای گردهمآیی همگان وجود دارند که مردم در آن‌جا گردآمده و به بحث و تصمیم‌گیری می‌پردازند. مدرسه‌ای هم وجود ندارد: هرکس آن طور که می‌خواهد آموزش می‌بیند. همه این‌ها، خود داستان‌سرا-مسافر را شگفت‌زده و مسرور می‌کند؛ او آن جا را بازمی‌شناسد، هرچند که این انگلستان خودش نیست و با خروج از این ناکجاآباد شهامت رو در رو شدن با شور‌بختی و ملالت زمان بازیافته‌اش را پیدا می‌کند- یکی از راهنمایان در گوش‌اش زمزمه می‌کند، «بازگرد و با دیدن ما که برای مبارزه‌ات امید به ارمغان آوردیم، ذره‌ای شادمان‌تر شو. این امید است که تو را زنده می‌کند، پس زندگی کن و با تلاش بسیار اندک اندک این دوران نوین رفاقت، آسایش و خوشبختی را برپا دار و هر چند که رنج و درد بسیار است.»

اما این موریس سوسیالیست انقلابی و مبلغ مصمم نیست که همگان به خوبی می‌شناسندش. در فرانسه، زمانی که هنوز کسی او را زیبایی‌شناس پرورده مکتب هنر برای هنر نمی‌دانست(٧)، بیش از همه همچون آرمانگرا، خیال‌پرداز سیاسی آرزومند آزادی اراده، اندیشه و عمل یا «بازپسگرا» -حتی زمانی که حرفی از آن درمیان نبود- شناخته شده بود(٨). در انگلستان ٢٠١۴، در آخرین نمایشگاهی که با عنوان هرج و مرج و زیبایی در گالری ملی پرتره اختصاص به وی یافته بود، در رادیکالیسمی کم و بیش مبهم کمتر نشان از تعهد خاص او به سوسیالیسم دیده می‌شد. در همان سال، سرای بریتانیا در دوسالانه ونیز میزبان نقاش اخلاق‌گرا استوارت سم هیوز بود. در آن جا موریس این ابرقهرمان دفاع از هنر در مصاف با سرمایه عظیم نیز حضور داشت که قایق اشرافی رومن آبرامویچ را روی دست بلند کرده و می‌خواست آن را در دریاچه رها کند.

گرچه این بازگشت موریس سیاسی‌تر موجب سرور است، ولی می‌توان از تصویر مخدوش آرمانگرایی که تعهد ویژه‌ای به مارکسیسم و مبارزه‌ بی‌امان داشت، افسوس خورد. چرا که علاقه‌اش به زمانه ما که فاصله بسیاری با محو «آشغال‌ها» و سیه‌روزان شاغل در کارخانه‌ها دارد، دقیقا حاصل رابطه‌ای است که وی بین هنر و آزادی کارگران اسیر از خود بیگانگی برقرار نمود. رابطه‌ای که اجازه می‌دهد به هنر نه همچون تجملی برای طبقات ممتاز اندیشید، بلکه آن را گریزی برای تغییر سرمایه‌داری از میان رنگ‌ها -قرمز روناس، زرد اسپرک، آبی لاجورد که جملگی رنگ‌های موریس بودند- پنداشت.

* دانشجوی دوره دکترا، مترجم ویلیام موریس، رویای جان بال، در کارگاه خدای آتش، پاریس، ٢٠١١

(١) جان راسکین، سنگ‌های ونیز، هرمان، کول. «دانش»، پاریس، ٢٠٠۵ (چاپ نخست: ١٨۵٣)

(٢) مقایسه کنید با ویلیام موریس، تمدن و کار، مسافر قاچاق، Neuvy-en-Champagne، ۲۰۱۳؛ چگونه زندگی می‌کنیم، چگونه می‌توانیم زندگی کنیم، Payot & Rivages، پاریس، ٢٠١٣؛ عصر سرهم‌بندی و نوشته‌های دیگر در مقابله با تمدن نوین، دانشنامه آزار و اذیت‌ها، پاریس ١٩٩۶.

(٣) ادوارد پ. تامسون، ویلیام موریس: رمانتیک تا انقلابی، انتشارات PM، اوکلند، ٢٠١١ (چاپ نخست: ١٩۵۵).

(۴) ویلیام موریس، نوشته‌های سیاسی: نوشته‌ها درباره عدالت و نیک‌بختی جامعه، ١٨٩٠ – ١٨٨٣، Thoemmes، بریستول، ١٩٩۴.

(۵) ادوارد پ. تامسون، پیش‌گفته

(۶) ویلیام موریس، رویای جان بال، در کارگاه خدای آتش، پاریس، ٢٠١١، و اخبار ناکجاآباد یا عصر آرامش، L’Altiplano، Montreuil-sous-Bois، ۲۰۰۹٫

(٧) مثلا در نمایشگاه «زیبایی، اخلاقیات و شهوات در انگلستان دوره اسکار وایلد»، موزه Orsay، پاریس، ٢٠١٢ – ٢٠١١.

(٨) مقایسه کنید با مقدمه سرج لاتوش، پیشتازان بازپسگرایی: گزیده‌ها، مسافر قاچاق، ٢٠١۶. نیز مقایسه کنید با پل مییر، اندیشه آرمانی ویلیام موریس، Éditions Sociales، پاریس، ١٩٧٢. و میگوئل آبنسور، «ویلیام موریس، ناکجاآباد و عشق»، اروپا، شماره ٩٠٠، پاریس، آوریل ٢٠٠۴.
Marion LE C L A I R
برگردان:
عبدالوهاب یاسری
لوموند دیپلماتیک

Print Friendly