شاهین پر شکسته

صادق شکیب: مرگ آدمی در سکون، رخوت و بی حرکتی است. بر همین اساس انسان هر لحظه در حرکت پیش رونده ی زندگی بایست بر یافته ها و دانستنی هایش  افزوده همگام با زمان به پیش رفته بر وسعت و دامنه ی دانش و آگاهی اش بیافزاید. وگر نه از قافله ی توفندۀ زندگی که با گام هایی شتاب ناک میل به تحول دارد، عقب مانده در تنهایی و بی کسی گندیده و می پوسد.

درد آور است قصه شاهین تیز بال                              زاغی به حیله گر آردش فرود

 

نامه ای به یک دوست قدیمی:

با سلام و تقدیم ارادات قلبی و پرشور ترین آرزو های خیر خواهانه

نامه ی ارسالی واصل و بسی مایه ی خرسندی خاطرم گردید. پس از سالیان درازی که از شما خبری نداشتم، خوش حال شدم در صحت و سلامتی بسر می برید. ولی بی تعارف مطالبی که از نظرات و نحوه ی زندگیتان نوشته اید، بی نهایت متعجب و متأسف شدم. برای من همواره دست به قلم بردن ونوشتن هر نوع مطلبی از سخت ترین کارها  می باشد. چرا که همیشه خواهان ادای مقصود با عمق معنای واژگان هستم. موردی که در وانفسای زندگی با این مشکلات، مشقات و تلخ کامی ها، کار را صد چندان دشوار می کند. بالاخص  کلمات از مفهوم اصلی و بار معنایی خویش در طی این سالیان، بی رحمانه همچو خود زندگی تهی شده اند «یا کرده اند» و این مسئولیت آدمی را در بیان انگیزه ها و اهداف به طور توصیف ناپذیری بیشتر می نماید. ولی ادب حکم نمی کرد نامه ی شما را بی جواب گذارم، و از مواردی که سخن گفته اید نظرم را برایتان ابراز ننمایم.

من و شما اینک که بس مدت مدیدی است از هم دور افتاده ایم، روزی از نزدیک ترین دوستان یکدیگر بودیم. خاطرات فراوانی در جوانی با هم داشته ایم. عقاید مشترک اجتماعی هر روزه بیش تر از پیش ما را به هم نزدیک می کرد. وقتی به ایام گذشته می اندیشم که با چه شور و شوقی سرنگونی حکومت شوم دیکتاتوری شاه را آرزو می کردی و با چه انرژی جوشانی در این راه با از جان گذشتگی فعالیت می نمودی دچار شعفی وصف ناپذیر می شوم. آن روز ها اطمینان داشتم، هر گاه به چنگ ساواک بیفتی و راهی شکنجه گاه مخوفشان گردی، ایمان و اعتقاد به آرمان های انسانی را نخواهند توانست در وجودت زایل کنند. اراده و سر سختی ات در باور هایت به آزادی و عشق به توده های زحمت کش و آرمان انسانی آنچنان در وجودت ریشه دار و عمیق می بود که با رویی گشاده همه ی دشواری و سختی ها را تحمل می کردی. گواه من همانا شهامت و جسارتت در فعالیت های سیاسی بود. خوف و ترس بر تو راهی نداشت. برای همین همیشه خطرناک ترین وظایف را در مبارزه بر عهده می گرفتی. در اکثر مواقع ضمن صحبت با دوستان از تو به عنوان الگوی متانت، فروتنی، شجاعت و فداکاری سخن می رفت. چه پیگیرانه مطالعه می کردی، عشقت به خرد، دانش و دانستن به راستی تحسین بر انگیز بود. پس از پیروزی انقلاب شور خدمت به مردم در تو بیش تر از قبل شعله ور شد. لحظه ای آرام و قرار نداشتی. خستگی معنایی برایت نداشت. آری برای همین، دوستان از ته دل شیفته ی خصوصیات و منش انسانیت بوده احترام خاصی برایت قایل می شدند. پس از حوادث و رویداد های اوایل دهه شصت که جدایی ها و پراکندگی ها پیش آمد. دورادور شنیدم ساکن اهواز شده ای و در شرکتی مشغول به کار.

اینک واژه های نامه ات در برابر دیدگانم با کژتابی رژه می رود. از گذشته ها نوشته ای که به اشتباه می رفتی. از خوش گذرانی ها و لذت هایی که با همکاران پول دارت می بری با آب و تاب سخن ها گفته ای. در مزیت ثروت مند شدن و رفاه و راحت طلبی قصه ها بافته ای، آخرالامر در تمسخر عقاید جوانیت به اصطلاح طنزی نوشته مرا دعوت به هم فکری با خود نموده ای.

سنجیده و اندیشیده صراحتاً حضورتان مطالبی را معروض می دارم:

مرگ آدمی در سکون، رخوت و بی حرکتی است. بر همین اساس انسان هر لحظه در حرکت پیش رونده ی زندگی بایست بر یافته ها و دانستنی هایش  افزوده همگام با زمان به پیش رفته بر وسعت و دامنه ی دانش و آگاهی اش بیافزاید. وگر نه از قافله ی توفندۀ زندگی که با گام هایی شتاب ناک میل به تحول دارد، عقب مانده در تنهایی و بی کسی گندیده و می پوسد. دوست عزیز به بلندای تاریخ بوده اند همچو شما کسانی که رفیقان نیمه راه شده اند، که سرانجامشان ارتداد و وازدگی بوده است. ولی کمتر کسی از این مرتدین صادقانه به ضعف اراده ی خود اذعان می نمایند. اکثراً با استدلالاتی به توجیه استحاله و مسخ شخصیت خود می پردازند. این امر بالاخص در دوره ی شکست و عقب گرد شیوع می یابد. نیک به یاد می آورم با چه احترامی از وارطان ها، کتیرایی ها و سورکی ها سخن میگفتی. حنیف نژاد ها را می ستودی. بالاترین افتخار را برایشان در این می دانستی تا آخرین دم زندگی، دلاورانه و تزلزل ناپذیر به آرمان و عقاید بشر دوستانه ی خود وفادار ماندند. ولی اینک این نامه ات و استهزاء کسانی که در اعتقادات انسانی اشان راسخند…. بی پرده گویم آن دوستانی را که گستاخانه شماتت کرده ای چرا برخلاف حضرت عالی «به خود» نمی اندیشند! افراد شریفی هستند شوریده وار عاشق، جز مبارزه در راه مردمان زحمت کش، آزادی و عدالت تفکری برمخیله اشان نگنجیده. سعادت مندان و نیک بختان واقعی با همه ی سختی ها و مرارت هایی که در راه پیشبرد عقایدشان متحمل می شوند آنانند، نه جنابعالی که الکی خوش بودن را معنای زندگی یافته ای.

در پایان مایلم شما را دعوت به ژرف اندیشی و باز نگری عمیق در خویشتن خودتان نمایم. یقیناً با شناختی که از خصوصیات و خصلت های انسانی ات دارم، تو را کاملاً از دست رفته نمی دانم. امید است شخصیت پاک و انسانی خود را در اعماق وجودت باز یافته از کج راهه ی منتهی به بی راهه ی نا کجا آباد نجات یابی….

با آرزوی ان که روزی دست همدیگر را با هم دلی صمیمانه بفشاریم.

 

با درود دوست خیر خواه شما

  صادق شکیب

Print Friendly, PDF & Email