سرکردگی و وحشیگری

نوشته: ورنر سپمن (اندیشمند کمونیست آلمان)

برگردان: واحد مشیر

ناامنی و عدم تعلق، نیاز به ساده کردن الگوهای توضیح و گریز از زندگی گروهی در محدوده جامعه، افزایش آمادگی به یک «دست قوی» که وعده اجرای «نظم» را می دهد، بر بخشی از اذهان مسلط می شود. وقتی پندار نجات خیالی کاربرد پیدا نمود، افراط گرائی مترقی! ظهور می یابد که توان گسترش گرایشات تجاوزگری خود را نشان می دهد.

برای بیان وضعیت به طور کلی وحشت آور، لازم به تصوری از کینه جوئی و احیا و تحریک بدبینی نیست. مورد های تمسخر آمیز «عدالت» صلیبیون در برابر “تروریسم” و نقاب “دموکراسی و آزادی” و نه واقعیت آن، مانند آنچه شارل بودلر، شاعر و نویسنده فرانسوی (مطرح ترین فرد مکتب سمبولیسم و اولین‌های مبتکر مدرنیته) به عنوان «نشانه هائی از پوسیدگی بیش از حد آشکار روابط بورژوایی» درک می‌نمود، می توانند شناسایی شوند. گر چه در نظر گرفتن بی قید و شرط آن به سرعت روشن می‌شود، ولی آنگونه که دستگاههای رسانه ای برای انتقال آن تلاش دارند، نقش بین “خوب” و “بد” آن به وضوح تعریف نشده است، پاسخ “ساده ای” هم به سوالات بسیار مهم وجود ندارد: ارتباط بین علت و تأثیر و مدل های توضیحی با سرعت به محدودیت‌های خود برخورد می کنند. با وجود این می‌توان مشکل مجموعه را شناسایی نمود و توضیح داد که چرا اوج وحشی گری ممکن گردید. این تصادفی نیست که پس از پایان جدال شرق و غرب، پیش بینی “عصر صلح” خطور نمی کند. مسیر گسل های جدید ایجاد شد اما اختلافات بدون در نظر گرفتن اصلاح جهانشول قدرت، حل و فصل نگشته افزایش هم یافت. سرکردگان کشورهای پیشرفته سرمایه داری، در تلاش گسترده حوزه نفوذ خود مجدداً کارت توسعه و تجاوز را تحکیم و تقویت نمودند. حتی از اوایل دهه ۹۰، دلیل کمتری نسبت به این باور وجود داشت که در «کار بزرگ به غلبه درآوردن و تسخیر» پس از پایان جنگ سرد، با توجه به تقسیم شمال و جنوب، تغییر اساسی روی دهد. مجموعه رسانه ها، پس از ۱۱ سپتامبر، برای اینکه بر ابعاد جدید ترور ادعائی سیاسی تأکید کنند، با سرعت و صفات عالی قابل دسترس شدند. حقیقت مسئله این بود که جنگ‌ داخلی، تحت تأثیر یک مرکز هژمونی جهان قرار داشت. با وجود هیولایی، اقدامات تروریستی نه چندان منحصر به فرد یا افراد، وانمود شد. وقتی کسی باور نمی کند که زندگی و سلامت یک کودک در فلسطین و یا در پاناما، ارزش کمتری نسبت به زندگی یک بانکدار سرمایه گذار در نیویورک دارد، نمی تواند عدم تعادل ترس را انکار کند. تنها در دهه های گذشته آمریکا از طریق تجاوزات نظامی، چند صد برابر بیش از تعداد قربانیان نیویورک (یازده سپتامبر) را به کشتن داد. در سال ۱۹۹۶ مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه پیشین آمریکا در برابر این سئوال که نتیجه تحریم اقتصادی آمریکا علیه عراق، مرگ ۵۰۰،۰۰۰ کودک عراقی بود، گفت: یک تصمیم بسیار دشوار و با هزینه بیش از حد بالا بود. ستمگری در برابر حق تعهد تناسبی ندارد ولی تغییری را در رابطه‌ با تجاوز موجود آشکار می کند، که مسبب خود را ـ بدون توجیه ـ قربانی می پندارد. گستردگی دیدگاه روشن است، چرا که اقدامات تروریستی تنها یک بخش از “جنگ داخلی جهان” هستند. چه تعداد از آمریکائی ها [مردمانی در مناطق مرفه] آگاهند هنوز بمب های آمریکایی در عراق پرتاب می شوند؟ کثیف ترین اقدامات سرکوب و به طور مرتب و سیستماتیک “اقدامات تنبیهی” نظامی بوسیله سیاست معمول بلوک هژمونی، به رهبری آمریکا؟

از زمان اعلام فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی و ترور سیستماتیک سرکوب به اصطلاح بنیادگرائی!، مدیران سیاسی “نظم نوین جهانی” کشورهای سرمایه داری تردیدی نداشتند که مایل به پذیرش اختلالات فرآیند انباشت سرمایه اند. سیستم تازه تاسیس تقسیم بین المللی کار بر پایه همان سودآوری ناپایدار «زنجیره ایجاد ارزش» است که بدون مشکلی، شرایط مداخله نظامی را فراهم نماید. امپریالیسم نوین آمریکا تلاش دارد با نظامیگری نفوذ خود را قطعی کند. در اوایل سال ۱۹۹۹ نیروهای نظامی آمریکا در سراسر جهان مستقر شده بودند؛ سال قبل از آن ۳۵۰۰۰ نفر از سربازان ارتش او عملیاتی در ۱۱۲ کشور به عنوان ماموریت های ویژه به عهده داشتند. آمریکا در چندین سال گذشته ۲۷ لشگرکشی نظامی و مداخلات با هزینه کل ۲۰ میلیارد دلار را داشت. به طور متوسط هر سه روز در دوره بیل کلینتون رئیس جمهور پیشین آمریکا، راه اندازی یک موشک کروز بود. نمی‌توان آنرا «واگذاری» مسئولیت وضعیت فاجعه بار جهان و تداوم بیدادگرانه توسعه نابرابر و فقر توده ها نامید. با این حال، نخبگان وابسته به مراکز سرمایه داری، نه تنها این وضعیت غیر قابل دوام را پذیرا هستند، بلکه عملاً حفظ آنها را نیز محاسبه می کنند. در‌واقع رئیس جمهور آمریکا بارها و بارها «آزادی» و «دمکراسی» را به مثابه مانعی برای مخالفان قدرت سرکردگی محکوم نمود. با این حال درک خاصی از این واژه‌ها ـ بدون شک و به گونه‌ای فزاینده ـ در جرئت و رد آن موجود است: آن زمان که گروه حاکم بر آمریکا آزادی را به عنوان دستمایه برای اجرای بدون قید و شرط منافعش درک می کند. نه تنها کشورهائی که مورد پشتیبانی آمریکا بودند بلکه مناطقی که محرک کودتاهای نظامی آمریکا شدند، با وجود سرکوب و کشتار، پیروزی آزادی! را جشن گرفتند بدون پنهان کردن اینکه شرایط برای سرمایه‌گذاری خصوصی مثبت بود.

کشورهای هژمونیک سرمایه داری قطعاً مسئول هر بدبختی در جهان نیستند. درگیری هائی هستند که منشاء عمیق‌ تاریخی دارند و این تناقضات توسعه ناشی از تأثیر آنهاست. آنها تنها نظام «همگانی» «موجود» جهان سرمایه داری نیستند، سرکردگان سرمایه داری در این درگیری‌ها شرکت کرده (وارد شده) و با یک ترتیب قانونمند از راه حل‌های آشتی پذیر (سازگار) اجتماعی جلوگیری می کنند. بدون اجبار اقدامات دولت و بمنزله نشان دادن راه حل. در‌واقع حرکات ادعائی «جهانی سازی»، محصول عمل هدایت منافع است، بسیاری از درگیری‌ها در امتداد خط منافع مستقیم اقتصادی تعریف می شوند. دلائل قابل درکی وجود دارند، که طرح برنامه سیاسی اقتصاد در بخش هائی از جهان اثروحشیانه ای از بدبختی توده ها و فقدان چشم انداز برای آنها باقی گذاشت، سرمایه مالی با کمک نهادهائی مانند «بانک جهانی» و «صندوق بین‌المللی پول»، کشورهای وابسته را وا می‌دارد قوانین و شیوه رفتاری آنان را به رسمیت شناخته، سازگاری آن کشورها را در فرایند جهانشمول استثمار مطمئن شود. هنگامی که آنها از «تجارت آزاد» صحبت می‌کنند افرادی مانند جوزف استیگنیتز، اقتصاددان ارشد سابق بانک جهانی و برنده جایزه نوبل برای اقتصاد ـ نتیجه می‌گیرند که کشورهای در حال توسعه باید تعرفه و یارانه ها را حذف کنند، در صورتی که در کشورهای توسعه یافته یارانه های کشاورزی و همچنین حمایت از صنعت نساجی پابرجاست.

کاربرد دیدگاه کوتاه مدت به حدی نافذ است که مفاهیم استراتژیک و عمل سیاسی را نیز شکل می دهد، همکاری با «شرکا» را زمانی مناسب می دانند که چشم انداز روزانه «مفید» به نظر آید، اما به دشواری تبلیغات یا واکنشی را در راستای «توسعه دموکراسی» و نیز پاسخ‌هائی برای مشکلات پیچیده اجتماعی و اقتصادی ارائه می دهند. آمریکا برای چندین دهه از طریق حمایت از نیروهای ارتجاعی، منافع حیاتی مردم افغانستان را زیر پا له نمود، آنها در هجوم کوته بینانه خود از همه افراد «بنیادگرا» حمایت نمودند، آنها سربازگیری (استخدام) و تأمین مالی به اصطلاح «مبارزان اسلامی» را در سراسر جهان بهدف خود قرار دادند و مدتی طولانی بن لادن را به عنوان متحد در اختیار گرفتند. بسیاری که امروز «تروریست» را نفرین و شکار می کنند، هنوز هم چاپلوس «مبارزان آزادی؟!» دیروزی اند!

همواره تصور می‌شود که گروههای حاکم در کانون کشورهای سرمایه داری: تفکرشان در مورد کار، چشم انداز راستای توسعه، نیروی تخیل و بطور کلی تکمیل آشتی پذیری سیاسی خود، ناتوان شده اند. برای خلاء معنوی و بی‌کفایتی عملی دلایل ناجوری وجود دارند که برای پایگاه قدرت طبقه حاکمه بیش از حد شکننده اند، متناقض پایه اجتماعی برای تغییرات بنیادی که به ذهن خطور نمی کند بدون موقعیت نقب بزند و خود را تضعیف نماید. از آنجا که طرح های مسئله محور تابو هستند، می‌توانند با حل گرایشات اجتماعی، پویائی توسعه و «بحران فرسایش» خود را متراکم کنند. زیرا اگر تغییر ممکن و ضرور نشود، پایه‌های تمدن تجزیه و جامعه در تمامیت خود بی ثبات می گردد. زندگی تحت سلطه سرمایه داری، اصل تداوم تناقض تعهدات هنجاری (روشی) جامعه بورژوائی را تشکیل می دهد، بجای «شعور»، منطق «تکنوکراتی» را برای جلوگیری از گرایشات مخرب ایجاد می کند. جهت گیری های هنجاری برای مفاهیم مشترک مربوط، غیر واقعی باقی می مانند، چرا که منافع فردی در عمل اجتماعی، اغلب موارد تنها با هزینه دیگران بدست آورده می شود. بدین ترتیب عمل اجتماعی به دلایل ساختاری، عواقب ضد اجتماعی نیز ببار می آورد. در تمام دوره های گذار، فروپاشی ای را در نظر می‌گیریم که با آن به نام اخلاق آشنا شدیم و در جرم و جنایت آثار آن پیداست. این دلایل عینی و ذهنی هستند. دلایل عینی آن، دوره بیکاری و جنگ امپریالیسم، همچون دوران گذشته به ویژه فقر و بدبختی، اما در حال حاضر در جامعه‌ای که شرایط مادی برای بخش قابل توجهی از زحمتکشان بیشتر است، محتوای اختلاف وضعیت آنان بسیار بیشتر و شدیدتر از گذشته است. بر پایه دیدگاه (دلائل) ایدئولوژیک، بیکاری و عدم بینش و هستی میلیون‌ها نفر، تفکر عمیق شرایط فقر را به آنان دست می دهد. آنها با انواع پرونده های کیفری، مواد مخدر، میگساری حیوانی و بی علاقگی مطلق در زندگی اجتماعی، واکنش خود را نشان می دهند.

اکنون سئوال ساده‌ای از جانب اقتصاد و جامعه با توجه به الزامات فنی تروریسم مدرن و اصول سازمانی طبقه حاکم مطرح می شود: سطح تمدن جهانی سازی شده سرمایه داری، دیگر تناسبی با قابلیت‌های فنی ندارد: با توسعه نیروهای مولده، پتانسیل ویرانی بزرگ‌تر شده است. بدون یک تغییر اساسی در چشم انداز، که کنترل اجتماعی نیروهای مولده و خیلی مهم تر از آن شیوه کاربرد را شامل شود، نمی‌توان تسلیحات ویرانگر و پر هزینه کشورهای متمدن غربی را به توقف واداشت. ناتوانی در واکنش به مشکلات موجود، بیان نامطلوب هر حلقه از بیگانگی زدائی و از خود بیگانگی است که در جوامع سرمایه داری گسترش می یابد و برای اینکه ترکیب نیروهای فکری و روانی برای بقاء سرمایه داری و جذب فرمان او منجر شود، نیاز به توسعه همه جانبه و آفرینش صلاحیت اجتماعی ـ فرهنگی نیست. خلاء فکری و عاطفی ایجاد می‌شود، برای اینکه اقدامات کوتاه مدت، تناقضات تولید را متوجه نشود، باید انرژی فکری و جسمی هرچه بیشتر فعال گردد یا آنها را کم اهمیت جلوه دهد. انکار مشکلات، زمانی که راه حل اشتباهی مقابلش قرار می گیرد، غیر منطقی و خطرناک است و آنکه این نوع گشودگی را ایجاد می کند، حداقل با واقعیت یک توضیح آشکار آشناست.

بدون تطبیق الگوهای اجتماعی به قالب‌های در حال تغییر تولید، حفظ تعادل بین تنظیم اشکال فرهنگی و کارائی توافقات فردی از دست می رود، طوری که واکنش اشکال کهن نفوذ بیشتری می یابند مانند: پیشامد، نظر (فکر) یا شیوه رفتار که تکامل را به سطح معینی می رسانند، جائی که معمولاً عمل می‌کنند فرو می غلطند، بازگشت به یک مرحله پایین‌تر فردی یا قبیله‌ای و حتی قبل از آن، تا اندازه ای که زندگی وجود دارد، در ابتدائی ترین سطح که در آن اصل تمام پسرفت در مسیر غریزه حیوانی تا خود تخریبی ممکن می شود. «حکمرانی تنها در قالب ساختارهای شئی واره تسلط گذشته از طریق حال نیست» (مارکس)، بلکه در اشکال ذهنیت غیر منطقی و شیوه رفتاری مخرب است. تنها بعد از ۱۱ سپتامبر نیست که می دانیم، پوسته نازک تمدن «مدرن» سرمایه داری چگونه است. بیان و همزمان عنصر سببی فرآیند فرو رفتن و محو تمدن، تطبیق گسترده فرهنگی است در نیازهای قدرت. به عبارتی، افزوده کردن نمایش سخنرانی‌ها مانند تئاتر بی سر و ته و پوچ. هنگامی که شبکه‌های امنیت اجتماعی قطع شوند، برچسب اصلاحات زدن از مداخله در یک کشور دیگر که آنرا «ماموریت صلح» می‌خوانند. اشاعه بدبینی فرهنگی، نمایش کاذب نقد، پرسش های خسته‌کننده که از پرداختن به مشکلات سخت ابا دارند، کمرنگ کردن و سیاه نمائی تمایز بین «حقایق» و «اشتباهات» که هنوز هم تبلیغ می‌شود، علامت سرکردگی فرهنگی در تمامیت آن است. روشنفکران سازماندهی شده (اصطلاحی که آنتونیو گرامشی دارد) نیز ریاکاری عمیق تمدن بورژوائی (و نه جدا از بربریت ذاتی خود) را به سهم خود انجام می دهند.

این نشان از گسترش وضعیت بدبینانه زوال قدرت است که هابرماس، فیلسوف جنگ و برنده جایزه کتاب (آلمان) از آن صحبت می کند: او بر اساس تبلیغات ترسناک از دالان های هدایت جنگ روانی، مداخله در یوگسلاوی را به نظم حقوقی جهان آینده تحلیل می کند! نه بوسیله انتقاد از «دستاوردهای درخشان!»، چنین معنویتی! در ساختار قدرت. او نماینده نوعی از تفکر است که جابجائی مشکلات واقعی را در حد کمال توسعه داد. مورد ستایش او (حتی در فهم اشتباهی نقد) الگوی گویای عملکرد فهم بر اساس محو تدریجی همه مشکلات واقعی است، قدرت و سلطه رویدادی نیست، به دقت از بیان فروپاشی اجتماعی و گرایشات وحشیگری خودداری می شود. در ترکیب مجرد هابرماس، واقعیت زندگی سرمایه داری جائی ندارد. ترس در مورد افراط گرائی ترور، بازتاب محو تدریجی شرایط موجود اجتماعی، انکار حضور پیوسته و همه جانبه اقدامات غیر منطقی و خشونت اجتماعی در جوامع شهری (مراکز سرمایه داری) است. در دنیای (جورج) اورول (نویسنده انگلیسی)، زمینه‌های تاریخی به عنوان مرجع ترور توجیه می شود. وحشت عمومی مورد استفاده می‌شود تا تابوهای گذشته را تائید و اثربخشی تازه را فراهم کند. برای اینکه بتواند موقعیت هژمونیک را ارائه دهد، حملات در زمان مناسبی اجراء می شوند! صدای تظاهرات سیاسی ضد جهانی سازی در سطح جهان شنیده می شود،؛ در مراکز پیشرفته سرمایه داری، صدای نقد سرمایه داری رساتر و بطور فزاینده ای منافع مستقل بلوک های مختلف آشکارتر شده است. در شرایط فعلی نمی توان بدون تلاش جنبش ضد امپریالیستی، «اتحاد» قدرتهای اصلی امپریالیستی را به رسوا و نابود کردن تروریسم وادار کرد.

واقعیت سرمایه داری انحصاری از طریق لشگرکشی ها و مداخلات خونین شکل گرفته است؛ موجودیت «نیمه تاریک» او به لطف سلطه «آزادی بیان و کیفیت‌های دموکراسی دستگاههای رسانه ای اش، خطوطی به سختی شناخته شده اند: میلیونها افرادی که در کره، ویتنام و کامبوج کشته شدند، کشتار ۱۷۵۰۰ نفر توسط ارتش اسرائیل به کمک آمریکا در حمله نظامی به لبنان و ۲۰۰۰۰۰ عراقی کشته شده در عملیات صحرا (در زمان صدام حسین و جدا از حمله مرگبار مرحله دوم)، از بین رفتن هزاران فلسطینی در مبارزه با اسرائیل علیه اشغال سرزمین های خود (غرب اردن) و میلیونها نفر در (جنگ تکه‌تکه کردن) یوگسلاوی، (دامن زدن به درگیری‌های داخلی) سومالی، (نشاندن عناصر دست پرورده خود تحت کودتاهای نظامی در) هائیتی، شیلی، نیکاراگوا، السالوادور، پاناما و جمهوری دومینیکن، قتل عام تروریستی دیکتاتورها به پشتیبانی آمریکا که در این زمینه آموزش لازم و تسلیحات را برای آنان ممکن نمود (فهرستی که هنوز می‌توان موارد دیگر را به آن اضافه نمود). همچنین مناطقی که تحت پوشش بلوک سرکردگی ـ جنگ و ترور ـ قرار ندارند، به تدریج فشار از جهات دیگری علیه آنان تنظیم می‌گردد: تحمیل شرایط اقتصادی و استراتژی های توسعه اجتماعی، به انضمام الگوهای فرهنگی. ترویج برای پیشرفت (رفاه) اقتصادی! که نتایج مخرب اجتماعی آن نباید نادیده گرفته شود. تجزیه و تحلیل باید حتی مابین فرایند های ضد تمدن در «مراکز» و مناطق وابسته برجسته باشد، با وجود این، تفاوت نسبی در دیدگاه «جهانی سازی» مشاهده می‌گردد که بلوک سرکردگی نه تلاش برای اجرای سودمندی ساختارهای اقتصادی آن، بلکه استانداردهای اجتماعی و فرهنگی از جمله: تاثیرگذاری در انتخاب آموزش و جای گذاری نخبگان عمل، که نه تنها وسوسه قدرت و تأثیر منفی «صنایع فرهنگی» خود را، شکنندگی تمدن بدون چشم اندازش را هم منتقل می کند.

فرایندهای فروپاشی جهان پیشرفته، اختلافات منطقه ای و ویژگی‌های سنتی را می پوشانند. بهمین جهت توسعه متناقض در شکل‌های خاصی ظاهر شده، اغلب از طریق گرایشات دریافتی و قدرت تخریبی سرمایه داری، ریشه می دوانند، به عنوان مثال، افزایش نابرابری نه تنها در خرید، بلکه به لحاظ ساختاری نیز تحکیم و تثبیت می یابند، چرا که به عنوان موتور مکانیزم انضباط و عملکرد مورد استفاده قرار می گیرند. تحت شرایط توسعه اقتصادی کشورهای به اصطلاح بالنده، لزوماً به معنی ویرانی ساختارهای سنتی اقتصادی و فقر اقشار ضعیف قرار گرفتن است. اجرای بدون جایگزین یک محدودیت قابل انعطاف تر، اجتماعی زندگی کردن و اجتماعی کردن آهنگ توسعه را نابود کرده تصویر نیازمندی غیر منطقی جهان ترویج می شود. «کانون ها» و پیرامون تحولات دوبرابر می شوند: ما رنسانس برگشت به گذشته و انواع متفاوت «بنیادگرائی» را تجربه می کنیم. چرا که «رزمندگان در راه خدا»ی مسلمان، آنانی نیستند که در برابر تغییرات عمیق شرایط زندگی‌شان از طریق «بنیادگرائی» واکنش نشان می دهند. اشتیاق به آرامش یقین و نفرت غیر قابل جلوگیری، به عنوان تهدید شرایط زندگی اجتماعی (بار دیگر با پوسته مذهبی) در جوامع صنعتی رونق گرفتند. همچنین اکثریت قریب به اتفاق افراد در مناطق مرفه، واکنش خود را با اضطراب و افزایش ترس به تغییرات بحران نشان می دهند. ناامنی و عدم تعلق، نیاز به ساده کردن الگوهای توضیح و گریز از زندگی گروهی در محدوده جامعه، افزایش آمادگی به یک «دست قوی» که وعده اجرای «نظم» را می دهد، بر بخشی از اذهان مسلط می شود.

وقتی پندار نجات خیالی کاربرد پیدا نمود، افراط گرائی مترقی! ظهور می یابد که توان گسترش گرایشات تجاوزگری خود را نشان می دهد. خشونت و بیگانه ستیزی، نیاز به «انتقام» (نمونه نشان دادن در عمل آن، «اعدام»)، فراخوان برای دولت قوی! ناشی از حالات پیچیده و مبهم روانی ـ اجتماعی، مانند اپیدمی رفتارهای عصبی و خشمناک، که در حال حاضر اکثراً در کشورهای پیشرفته صنعتی وحشت و درماندگی ایجاد می کند، دارد. وقتی همزمان عمل خشماگین و غضبناک در بسیاری از مناطق جهان (از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا) انسان‌ها را به کشتن می دهد، تنها از معنی نمادین برخوردار نیست. هردو رویداد علیرغم وزن های متفاوت و تاریخ به ظاهر قابل مقایسه، نقطه تماس مشترکشان در فروپاشی تمدن جوامع کلان شهرهای سرمایه داری است که از اهمیت سیاسی، اقتصادی، بازرگانی و فرهنگی برخوردارند: خشونت های اجتماعی در قالب شرایط اجتماعی نابودی هویت، که در پشت نمائی از «رفاه» موجودیت دارند، تحت خشم کنترل نشده و خودتخریبی و لجام گسیختگی به جامعه تحمیل می شوند. در این رابطه از خشونت و سرکوب، ترس وجودی و هذیان گویی، ترور، نفی و ضد اصول زندگی «عادی» نیست، بلکه بیان اغراق آمیز خشونت ملموس جامعه و همزمان پاسخی برای آنهاست. این بازتاب وضعیت «مدرن» سرمایه داری است که با استفاده از دستاوردهای فنی خود، به تدارکات، سرعت و دقت آنان خدمت کرده، همزمان نیز پیامد نفی خود را از تخریب و خشونت ویرانگر برجسته می کند، زیرا که حمله به تمدن را در مرکز خود جای داده است. زمانی که لحظه ضرور محاسبه می گردد، تشدید ترور را از روند کاهش تمدن منحرف نمی کند و آنرا گسترش هم می دهد. حتی اگر نخواهد به آن مشروعیت بدهد. علاوه بر آن، انگیزه مذهبی بنیادگرائی را قانون خود قرار می دهد. در ایران یا ایتالیا، عراق یا آمریکا، ویژگی‌های فرهنگی را تعیین و محدود می کند. با همه این تجربیات، واکنش خارجی بنیادگرائی ناهمگن هستند. در بسیاری از موارد، اسلام را تنها به عنوان یک گروه خارجی هویت نشان می‌دهد که پرخاشگری آن نیرومند است. در ویرانگری اجتماعی از طریق «بنیادگرائی»، انباشت سرمایه هیچ محدودیتی ندارد، بدنبال تلاش برای نفوذ بیشترش بر تمام عرصه ها، آخرین ذخائر فرهنگی را نیز با خیره سری و سرکشی به تهدید وامی دارد.

به لحاظ تاریخی، وضعیت جدائی دین از دولت و فرایند مدرنیزاسیون در مرکز اروپا، از بین بردن سردرگمی مذهبی و پدرسالاری سنتی بود. این دگردیسی ها ـ و اینکه در سایه «جهانی سازی» تفاوت اساسی در «نوسازی» بسیاری از نقاط جهان صورت می‌گیرد ـ با الگوی روشنی از زندگی پیوند زده شده بودند. اگرچه ماهیت آینده گرای آن برای فضای جامعه و افراد آن برآورده نشد. امروز (مرحله حساس) «نوسازی پسین» (یکپارچگی کامل با بازار جهانی) بر مناطق مختلف جهان مسلط شده است. جائی که تبلیغات آن آموزش داده می شود، ایده‌های آن بطور منظم به واقعیت تبدیل می گردند. اگر گزارشهای مطبوعاتی قابل اعتماد باشند، بازیگران ترور شامل بخش‌های «فقیر» دنیا نمی شوند. بلکه از طبقات ممتاز مناطقی که بازنده «جهانی سازی» هستند می آیند. حتی بدون بن‌بست به فقر انتقال می یابند و تهدید تسلط خارجی و فرسایش هویت فرهنگی خود را نشان می دهند. آنها نیروی باستانی ایمان را انتقال می دهند، بدلیل اینکه جدائی دین از سیاست را خردگریزی (غیر منطقی) دانسته بتوانند نداشتن منطق و خلاء فکری خود را در برابر آن قرار ذهند. این مسیر به سرعت منجر به تجربه‌ای گردید که با فرار از پیشینه سرکوبگرانه ناپدید شدنی نیستند. از این رو در مرحله بعدی «ارتباط جهانی» بر مبنای جهت گیری فعال خردگریز، انتظار «رستگاری» را تحت شرایط خاصی از طریق «اقدامات تروریستی» داشت. نمونه‌های تاریخی ای برای پوشش ناامیدی نیاز به رسمیت شناختن در فعالیت‌های تروریستی وجود دارد: خردگریز بگونه ای منظم قبل از بیگانگی سیاسی، تجربه دردناک نگرانی‌های خود را بدون در اختیار داشتن امکانات بکار می گرفت.

تعجب از آن است که بمب گذاران انتحاری و ترورکنندگان در غرب آموزش دیده و با تمدن آن آشنا هستند. قابل درک نیست که تصمیم افراطی طرد الگوی مادی اجتماعی «موجود» احساسی سرد و یخ زده باشد. شکی نیست در کشورهای سنت گرا، هزینه‌های «مدرنیزاسیون» غیر مستقیم احساس و دریافت شود. به ویژه مواردی که تغییرات و شرایط زندگی آنان را در مسیرهای دیگری مانند افراد مغرب زمین وادار می کند، الگوهای فرهنگی آنان توسط نمادهای وارداتی پس زده می شوند، «مدرنیزاسیون» به عنوان فرایند هدایت شده از خارج و مقررات خارجی درک می گردد. اعمال آنان هیچ ارتباطی با محتوای ایده‌های آزادیخواهی آنارشیسم کلاسیک ندارد. مرجع قرون وسطائی و کاربرد شیوه‌های وحشیانه آنان تحکیم ساختارهای پدرسالارانه است. ما جریان دولت پلیسی را در اوج امکانات فنی آن برای هدایت و تشخیص افراد طبقه بندی شده‌ تجربه می کنیم.

پایان

برگرفته از ورق های مارکسیستی (MARXISTISCHE BLÄTTER) شماره مخصوص ۲۰۱۴

نوشته: WERNER SEPPMANN

ترجمه: واحد مشیر

مقاله در بخش هائی کوتاه گردید

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email