مبارز خستگی ناپذیر مارکسیسم ـ گئورگی والنتینوویچ پلخانف

نوشته: نینا هاگر

برگردان: واحد مشیر

پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ پلخانف از تبعید به روسیه بازگشت. لنین و بلشویک ها از انقلاب اکتبر و دولت موقت ارزیابی جدا و متفاوتی داشتند. پلخانف انقلاب اکتبر را نپذیرفت و بهائی برای آن قائل نشد. با این حال او در فلسفه تا زمان پایان عمر خود بگونه ای مداوم، از ماتریالیست دیالکتیک و آموزه های مارکس در برابر حملات و تحریف ها، دفاع کرد.

گئورگی والنتینوویچ پلخانف (۳۰٫۵٫۱۹۱۸ ـ ۱۱٫۱۲٫۱۸۵۶)

نوشته: NINA HAGER از رهبران حزب کمونیست آلمان

ترجمه: واحد مشیر

لنین سه سال پس از مرگ پلخانف (در سال ۱۹۲۱) نوشت: ابتدا مناسبت دارد اعضای جوان حزب را که یک کمونیست آگاه واقعی، باید باشند به مطالعه ـ تأکید می‌کنم حتماً مطالعه ـ نوشته های پلخانف در مورد فلسفه توجه دهم، زیرا این نوشته‌ها، بهترین در تمام ادبیات مارکسیستی جهان هستند. در مرحله بعد، به نظر من باید دولت کارگری این درک را داشته باشد از استادان فلسفه درخواست نماید که وسیله انتقال دانش فلسفه مارکسیستی پلخانف به دانش آموختگان شوند (مجموعه آثار، ج ۳۲ ص ۸۵/۸۶). از پلخانف تصویری از ژوئن ۱۹۱۷ در پطروگراد وجود دارد که او را با لئو دویچ منشویک (و وزیر جنگ)، کسی که با او و دیگران در ۱۸۸۳ گروه «آزادی کار» را تشکیل داده بودند، را نشان می دهد. هردو پشتیبان حمله نظامی نیروهای روسی بودند در حالی که میلیونها تن از جمعیت کشور خواستار به پایان رساندن جنگ می شدند.

حرکتی در زندگی متناقض

گئورگی پلخانف چه کسی بود؟ فریدریش انگلس فغالیت، استعداد، تئوری و عمل انقلابی او را باارزش می دانست. در نامه‌ی سوم دسامبر ۱۸۹۱ به کائوتسکی، مقالات پلخانف را عالی توصیف می کند. لنین هم ـ پس از جدائی آنها از یکدیگر ـ وی را یک نظریه پرداز بالای مارکسیست و اغلب با انتقاد سخت ارزیابی می نمود. پلخانف فرزند یک درجه دار نظامی سلطنت طلب بود، هنوز دانش آموز بود که خواندن کتاب‌های ممنوعه دموکراتهای انقلابی را شروع کرده بود. از سال ۱۸۷۴ تا ۱۸۷۶ در انستیتو معدن پطرزبورگ تحصیل می کرد. در ۱۸۷۵ به پوپویست های نارودنیک پیوست. در ششم دسامبر ۱۸۷۶ سخنران تظاهرات علیه استبداد تزاری و جهت همبستگی علیه محکوم شدن به کار اجباری نیکلای چرنیشفسکی، در مقابل کلیسای جامع شهر کازان بود. او دو بار دستگیر شد. ۱۸۷۷ برای چند ماه به غرب رفت و آغاز ۱۸۸۰ به مدت ۳۷ سال ناچار به تبعید در خارج از کشور گردید. در سویس، آلمان، فرانسه، انگلیس و ایتالیا، با جنبش کارگری اروپای غربی آشنا شده بود. بطور فشرده ای آثار مارکس و انگلس را مطالعه نمود. با دوستان هم فکر خود در بیست و پنجم ۱۸۸۳ گروه «آزادی کار» را در ژنو تشکیل داد. با ترجمه آثاری از مارکس و انگلس و با بسیاری از تألیف های نظری خود، یکی از پیشگامان مارکسیسم و نظریه پرداز مارکسیست در جنبش کارگری روسیه در آمد. او حتی در جنبش کارگری بین‌المللی مانند سوسیال دموکراسی آلمان نیز فعال بود. در انترناسیونال دوم (۱۸۸۹) جزو رهبران آن بود. با این حال از برخی آنان بخصوص کائوتسکس و حزب او بدلیل عدم درک اهمیت فلسفه بمثابه پایه جهان بینی مبارزه جنبش کارگری انتقاد داشت. ۱۸۸۳ در اولین مقاله خود بنام «بدون تئوری انقلابی» در مجله تئوریک «سوسیالیسم و مبارزه سیاسی» نوشت: «هیچ جنبش انقلابی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد، بتواند محتوای درونی خود را برای یک ایده انقلابی که در نوع خود منفجر کننده است، بدون انفجار در جهان جایگزین کند». در فاصله ماه مه و ژوئن ۱۸۹۵ در مهاجرت سویس، اولین دیدار پلخانف با لنین صورت گرفت. بحث آنان راجع به چاپ و نشر مشترک در یک ارگان مارکسیستی خارج از کشور برای ترویج و تبلیغ انقلابی تحت کارگران روسیه بود. سالهای دفاع مشترک از نظریات مارکسیستی و همکاری در نشریات «ایسکرا» و «ساریا» و همچنین تا دومین کنگره حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در تابستان ۱۹۰۳ پیش رفت. اما از ۲۶ دسامبر ۱۹۰۳ جدائی ای بین شان شکل گرفت که عمیق‌تر نیز گردید، هنگامی که پلخانف در ارتباط با انقلاب ۱۹۰۷ ـ ۱۹۰۵ به ویژه قیام دسامبر ۱۹۰۵ مسکو روش فرصت طلبانه ای را اتخاذ نمود. پلخانف نمی‌توانست هم وضعیت واقعی روسیه و نیز وظایف جدید حزب در مرحله جدیدی از توسعه سرمایه داری را درک کند. بین سالهای ۱۹۰۳ و ۱۹۱۷ اغلب رفتار متناقضی داشت: از یک سو او به عنوان یک منشویک در دوره ای برابر بلشویکها ظاهر شد، و از سوی دیگر در فلسفه مبارز مارکسیست باقی ماند. در سالهای پس از ۱۹۰۷ در مقابل انحلال طلبان و خداجویان ایستاد و در آغاز جنگ جهانی اول در مقام مدافع ملی برای کشور قرار گرفت. پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ پلخانف از تبعید به روسیه بازگشت. لنین و بلشویک ها از انقلاب اکتبر و دولت موقت ارزیابی جدا و متفاوتی داشتند. پلخانف انقلاب اکتبر را نپذیرفت و بهائی برای آن قائل نشد. با این حال او در فلسفه تا زمان پایان عمر خود بگونه ای مداوم، از ماتریالیست دیالکتیک و آموزه های مارکس در برابر حملات و تحریف ها، دفاع کرد.

میراث فلسفی

نقش پلخانف به عنوان نظریه پرداز مارکسیست، شامل دفاع منسجم از آموزه های فلسفی مارکس و انگلس و نقد مصمم ایده آلیسم و ذهنگرائی، در دین و عرفان است. پلخانف سهم قابل توجه ای از توسعه مفهوم مارکسیستی تاریخ و تاریخ مارکسیستی فلسفه دارد. از جمله: در ارتباط با محدودیت‌های تاریخی دیدگاه های متفاوت و ویژگی‌های طبقاتی آنان، قابلیت آنان برای پیشرفت‌های اجتماعی و پیشرفت دانش، محدودیت‌ها و قاطعیت آنها بواسطه داده‌های علم، شرایط اجتماعی موجود و وضعیت مبارزه طبقاتی است. پلخانف اولین فردی بود که اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» را در جنبش کارگری مطرح نمود. ماتریالیسم دیالکتیک برای او فلسفه مارکس و انگلس و جهان بینی ضرور فلسفی جنبش کارگری و حزب انقلابی آن بود. «ماتریالیسم دیالکتیک» را سال ۱۸۹۴ در مورد پرسش «مفهوم توسعه مونیستی (وحدت جهان) تاریخ» نوشت، که همانند «گوته» در «فاوست» معتقد بود: «در ابتدا عمل بود». ماتریالیسم دیالکتیک، فلسفه عمل است. در یک پی نوشت (یادداشت) او می نویسد: «ما واژه ماتریالیسم دیالکتیک را به کار بردیم، چرا که به تنهائی قادر به شناسائی درست فلسفه مارکس است». ماتریالیسم دیالکتیک پلخانف، درک وحدت جدائی ناپذیر ماتریالیسم فلسفی، دیالکتیک ماتریالیستی و نظریه اجتماعی ماتریالیستی و درکی از تاریخ هستند. برای او دوگانگی در فلسفه مارکسیستی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی و هریک مستقل از نظریه و روش دیگری وجود نداشت. پلخانف در بیان فلسفی خود دانش علوم تخصصی از جمله فیزیک را جایگزین نمود. در نظر به جامعه، رویکرد دیالکتیکی ماتریالیسم برای پلخانف رابطه زیربنا و روبنا و نقش نیروهای مولده مورد توجه بود. «نیروهای تولیدی هستند که مناسبات اجتماعی و اقتصادی را تعیین می‌کنند» به نقل از پلخانف در «مشکلات اساسی مارکسیسم».

او به بررسی تاریخی ساختار طبقاتی، کشف علل و توسعه گرایشات تضادهای اجتماعی، اختلافات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک و منافع طبقاتی آنان، جائی که طبقات وجود دارند، پرداخت. پلخانف در مقدمه دومین ترجمه مانیفست به زبان روسی به «مبارزه طبقاتی اجتناب‌ناپذیر است» اشاره می کند.” آنجا که مبارزه طبقاتی وجود دارد، هر یک از طبقات متخاصم دستیابی و تکمیل پیروزی بر مخالفان و حاکمیت خود را نامحدود، ضرور و طبیعی می داند”. او نقش توده ها و نیز نقش شخصیت در تاریخ را مورد بررسی قرار داد. پلخانف در ارتباط با مبارزه طبقاتی، ایده مارکسیستی دیکتاتوری پرولتاریا را توضیح داد. ولی او بعدها در این موضع نماند. شایستگی پلخانف در متداول کردن ماتریالیسم دیالکتیک و مهم و بالاتر از آن، دیالکتیک، بزرگ بود. پایان قرن نوزدهم کارگران پیشرو و روشنفکران در ابعاد گسترده ای به لطف آثار فلسفی پلخانف، جهان بینی دیالکتیکی را ورق زدند. لنین این شایستگی پلخانف را احترام می گذاشت و در این زمینه تأکید داشت: «جدی ترین نقد در مورد متافیزیک را در اواخر قرن نوزده و آغاز قرن بیستم پلخانف انتقال داد. در شخص او مدافع ارزش های دیالکتیک مارکسیستی پیدا بود» (تاریخ دیالکتیک مارکسیستی ص ۴۰۱).

دفاع از فلسفه مارکسیستی، پلخانف را در درگیری با مخالفان ایدئولوژیک تئوری مارکسیستی ـ نمایندگان ایده آلیسم ـ در برابر اشکال پدیده های ذهن گرائی و اراده گرائی، ندانم گرائی (لاادری گری) (Agnostizismus)، شک گرائی (ُSkeptizismus)، حکمت جبری و اعتقاد به سرنوشت (Fatalismus)، خرد گریزی (Irrationalismus)، عرفان (Mystizismus) و مذهب ایده آلیسم قرار داد. از دهه ۹۰ رویزیونیسم گسترده تحت نفوذ معنوی (حریف اصلی) فلسفه بورژوائی، جنبش کارگری روسیه را وادار به فلج شدن نمود. در کانون درگیری‌های فلسفی، بورژوا ـ لیبرال های نوکانتی قرار داشتند. پس از آن رویزیونیسم نمایش جدیدی از خود را نشان داد، پلخانف این بار بر پایه فلسفه ذهنی ـ ایده آلیستی از تجربه گرائی (Empiriokritizismus) تحت فشار منتقدان بود و با بنیانگذاران آن ارنست ماخ و ریچارد آوه ناریوس و دنباله روان روسی آن مانند بوگدانف، یوشکه ویچ و دیگران درگیر شد. شدت انتقاد او به ادوارد برنشتاین، نماینده اصلی رویزیونیسم در جنبش کارگری بود.

«تنها مارکسیستی که در سوسیال دموکراسی بین‌المللی شعارهای کلیشه ای و باور‌نکردنی رویزیونیست ها را از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک، به نقد کشید، پلخانف بود» (لنین). پلخانف با دیگر فیلسوفان بورژوائی پیرو سالکان خدا (خداجویان) در دوره واکنش روسیه پس از ۱۹۰۷ روسیه نیز برخورد داشت. او اغلب نقد خود را تا کشف ریشه‌های اجتماعی، ویژگی‌های طبقاتی و کارکردهای اجتماعی دیدگاههای ایده آلیستی منافع قدرت، دفاعیات دینی (َApologetik) حاکمان و مالکیت موجود دنبال می کرد.

پلخانف نسلی از مارکسیست ها را با «نقش شخصیت در تاریخ» و «مفهوم ماتریالیستی تاریخ» شکل داد. اما از نظر سیاسی ـ در برابر دیدگاه فلسفی خود که ماتریالیسم دیالکتیک فلسفه عمل بود ـ (پس از ۱۹۰۳) عمدتا اپورتونیست باقی ماند. پرسش پلخانف همواره در ذهن مارکسیست ها مطرح بود، برخی کاستی های نظری او را در برابر قابلیت‌های مبارزه او با رویزیونیسم و اپورتونیسم، دفاع از میراث او دانستند. پلخانف در توسعه و انتشار نظریه اجتماعی ماتریالیستی تاریخ، روشنگری اش از نقش شخصیت در تاریخ، آزادی و ضرورت در فرایند جامعه، و برخورد او به نظریه اجتماعی آرمان گرائی ذهنی (ایده آلیسم) و عمدتا دیالکتیک و هر حوزه ای از هنر، جایگاه قابل توجهی دارد. او دیگر قادر نبود تحولات و چالش های نوین ـ حتی برای جنبش انقلابی کارگران در روسیه ـ در مرحله گذار به سرمایه داری انحصاری (امپریالیسم) را درک کند. از دیدگاه برخی از انذیشمندان مارکسیست، در جایگاه مارکسیست ارتدوکس با برخی از پیامدهای منفی باقی ماند. چه اشتباهی بود از ترس اینکه انشعابی در حزب صورت نگیرد، آشتی دادن مارکسیسم انقلابی و تجدیدنظرطلبان (در جهت آشکار خود: بلشویک ها و منشویک ها).

فعالیت‌های پلخانف در طول دوره نسبتاً صلح آمیز توسعه سرمایه داری آغاز شده بود که آماده سازی پرولتاریا برای مبارزات انقلابی نضج می‌گرفت و اندیشه سرکردگی پرولتاریا در دستور کار نبود. او به شرایط نوین تر مبارزه طبقاتی که از امپریالیسم ناشی می شد، آشنا نشده بود. او بمنزله یک صاحب نظر برجسته در کنار لنین (و پس از او) بهترین تئوریسین انترناسیونال دوم بود. اما او بر خلاف لنین و پیشرفت او، در یک محدوده باقی ماند. وقتی صد سالگی انقلاب اکتبر روسیه را در ذهن مجسم نمائیم، پلخانف تحت نام انقلابیون نشان داده نمی شود. اما نباید فراموش کنیم که او به عنوان یک نظریه پرداز مارکسیست، ترویج دهنده بخش مهم گسترش مارکسیسم و ظهور جنبش انقلابی کارگران در روسیه بود.

پایان

برگرفته از نشریه هفتگی عصرما (UNSERE ZEIT) ارگان حزب کمونیست آلمان، شماره ۲۳

دسامبر سال ۲۰۱۶

نوشته: NINA HAGER از رهبران حزب کمونیست آلمان

واحد مشیر

اول اردیبهشت ۱۳۹۶ برابر با ۲۱ آوریل ۲۰۱۷

Print Friendly, PDF & Email