یاد احمد اعطا (احمد محمود)؛ نویسنده و انسان ترازنو

”دیکتاتور بزرگ می‏دانست که اگر جنگ‏ ستیزانه بودن رمان محمود را بهانه نکند و حقیقت توده‏‌ای بودن این بزرگ ‏ترین رمان‏‌نویس زمانه را بر زبان آورد ـ آن‏گاه ـ انبوه شیفتگان داستان‏ها و شخصیت‏ سترگ و دگرخواه نویسنده، به حزبی که فرزندانی از این‏گونه را در دامان فرهنگ ‏پرور خود می‏پرورد، با نگاهی مهرآمیزتر می‏نگرند….“

احمد عطا( احمد محمود)(اهواز، ۴ دی ١٣١٠ـ تهران، ۱۲ مهر ١٣٨١(

پرواز در ”مدار صفردرجه“

پرده‏ی اول-
در رمان رئالیستی ـ سوررئالیستی (رئالیسم جادویی!) ”پاییز پدرسالار“ نوشته‏ی گابریل گارسیا مارکز کلمبیایی، فرازی است که با همه‏ی کوتاهی‏اش به کوهی وهم‏گین می‏ماند و نشان می‏دهد دیکتاتورها در هر بزنگاهی از زمین و زمان چه شگفت‏گونه شبیه هم‏اند: آن‌جا که دیکتاتورِ نمادین آمریکای لاتین از کسی می‏پرسد: ”ساعت چند است؟“ و مردکی چاپلوس و فرومایه، چار ـ هرزگندِ دهان‏اش را می‏گشاید که ساعت چند است؟ ”هرساعتی که شما بخواهید ژنرالِ من!“

پرده‏ی دوم-
در پهنه‏ای دورتر اما چاپلوسی دیگر در گوش دیکتاتور بزرگ خوانده است که این یک، ماکسیم گورکی و شولوخف ایران است؛ گرچه برجسته‏ترین رمان‏پرداز امروز ایران است، اما جایزه‏ی بیست سال شیوانگاری (ادبیات) داستانی کشور، زیبنده‏ی او نیست! آخر رهبر معظمِ من! می‏دانید که او توده‏ای است… و دیکتاتور بزرگ ابرو درهم کشیده و به مردک فرومایه و دیگر چاپلوسانِ گرداگرد خود گفته بود پس ما کِی از دستِ این توده‏ای‏ها راحت خواهیم شد؟!
شــاه تــرکان ســخن مدعیــان می‏شــنود
شرمی از مظلمه‏ی خون سیاووش‏اش باد
”حافظ“

پرده‏ی سوم-
”فرموده بودید جشنواره متوقف شود؛ با شما… درباره‏ی نویسندگان صحبت کردم… خوشبختانه درباره‏ی نوزده نفر راضی شدید و پذیرفتید که جایزه بدهیم. تنها نقطه‏ی مقاومت شما، مدار صفردرجه احمد محمود بود که … به عنوان رمان برگزیده‏ی بیست سال ادبیات داستانی انتخاب شده بود. و من هیچ‏گاه نگاه بهت‏زده و غم‏آلود احمد محمود را از یاد نمی‏برم… فرمودید این رمان، ضد جنگ است. گفتم مگر شما ضد جنگ نیستید؟! جنگ، یک شر ناگزیر است و نه یک خیر لازم…“ (از نامه‏ی سرگشاده‏ی عطاءاله مهاجرانی، وزیر فرهنگ و ارشاد زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی).

پیش ‏درآمد-
دیکتاتور بزرگ می‏دانست که اگر جنگ‏ ستیزانه بودن رمان محمود را بهانه نکند و حقیقت توده‏ای بودن این بزرگ ‏ترین رمان‏نویس زمانه را بر زبان آورد ـ آن‏گاه ـ انبوه شیفتگان داستان‏ها و شخصیت‏ سترگ و دگرخواه نویسنده، به حزبی که فرزندانی از این‏گونه را در دامان فرهنگ ‏پرور خود می‏پرورد، با نگاهی مهرآمیزتر می‏نگرند.
در فیلم رشک برانگیز و انسان‏گرای فرانچسکو رُزی ”مسیح هرگز به اِبولی نیامد“ ـ ١٩٧٢ ((Cristo Fermato a Eboli)، یک پزشک دگراندیش ایتالیایی به شهرکی بخت‏باخته و دوردست در جنوب کشور تبعید می‏شود. به تنگنایی ‏گویی در تها راه (انتهای) جهان هفت عنصری که ده‏ها دگراندیش ـ و بیش‏تر از همه کمونیست‏ها ـ را در خود فشرده است.
جنگ پایان می‏گیرد، موسولینی فاشیست سرنگون می‏شود و فرمان آزادی تبعیدی‏ها به اِبولی می‏رسد. فرمانی اما با یک تبصره‏ی ویژه: همه آزادند مگر کمونیست‏ها.
به یادآوریم که در سپیده دم پیروزیِ انقلاب ایران نیز، یک دولتمرد بلندپایه ”نوید“ داده بود که همه‏ی گروه‏های سیاسی آزادند مگر توده‏ای‏ها!
سرانجام دیکتاتور بزرگ هم گفته بود همه جایزه بگیرند مگر این نویسنده‏ی توده‏ای!
گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همت‏ام
گر به آب چشمه‏ی خورشید دامن تر کنم
”حافظ“

زیست نامه‏ی کوتاه-
اهواز، چهار دی‏ماه ١٣١٠٠: زایش نویسنده‏ی انسان‏گرای و مردمی از پدر و مادری دزفولی. از این دیدرس، بیش‏تر خود را یک دزفولی می‏دانست تا اهوازی؛ هرچند، قلب جهان در سینه‏اش می‏تپید.
بازتاب نگاه مهرآمیزش به دزفول (دژپیل)، در داستان‏هایش موج می‏زند: بیش‏تر واژه‏ها و گویه‏ها (اصطلاحاتِ) بومی دزفولی را به ویژه می‏شود در رمان شورانگیز و ناهمتای همسایه‏ها و نیز در مدار صفردرجه وی دید. نیز کاراکتر نعمت در غریبه‏ها و پسرک بومی برگرفته از یک ستیهنده‏ی دزفولی ـ نعمت علائی ـ است که در سال ١٣٢٣ به دست یک ناشناس ترور شد. در اهوازبود که دوره‏ی دبستان و دبیرستان را پی‏نوردید و به دانشکده‏ی افسری ارتش و سپس به سازمان افسران حزب توده‏ی ایران پیوست. کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ اما اورا نیز به همراه انبوهی دیگر از افسران توده‏ای به زنجیر کشید. رفته رفته بسیاری از این افسران آزاد شدند مگر سیزده نفر که محمود یکی از آن‏ها بود: رژیم کودتا بر کسانی که نه توبه‏نامه پی ‏می‏نگاشتند (امضا می‏کردند) و نه از در همکاری برمی‏آمدند، سخت می‏گرفت.
بدین‏گونه، تا سال ١٣٣۶۶ را در زندان و تبعید ـ به ویژه در کرانه‏های خلیج فارس و بندر لنگه ـ گذراند: بیماری دیرپای ریوی که سرانجام هم دشنه بر گلوگاه‏اش کشید، یادگار همین سال‏ها بود؛ یادگاری برتافته در بن‏مایه همسایه‏ها که کاراکتر کانونی آن ـ خالدـ نیز شخصیت رنج‏پرورد نویسنده ِ رمان را برمی‏تابد.
احمد محمود به ویژه در پسین سال‏های زندگی‏اش دچار تنگی دم و بازدم شده بود. بیماری‏ای که سرانجام در سال ١٣٨٠ او را روانه‏ی بیمارستان کرده بود؛ بار دیگر نیز در آغاز مهر ١٣٨١ همین سرنوشت را بر وی رقم زد. این بار، چند روزی را در بی‏هوشی به سر برد و به زودی در آدینه‏ی دوازده روز بعد، براثر بیماری سخت ریوی در بیمارستان مهراد تهران برای همیشه آرام گرفت.

تُندر و توفان-

شـد آن که اهـل نظـر بر کناره می‏رفتنـد
هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش
”حافظ“

درسال‏های سخت خودکامگی اما، احمد محمود با همه فرازپویی‏های شیوانگارانه (ادبی)اش، سایه‏نشین سانسور خام‏دستانی بود که از دو سو ـ دست در دست هم ـ بر او می‏تاختند:
١. رژیم خودکامه‏ی اسلامی؛
٢. روشن‏فکران راست‏باور چپ‏نما.

شاعر ارجمند ما سعدی شیرازی به درستی گفته بود:
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افکنـد و از راست شـد

در آن سال‏ها، کمتر فرهیخته ادیبی بود که نداند احمد محمود بزرگ‏ترین رمان نویس تاریخِ شیوانگاری ایران است. برخی‏ها، جایگاه آفرینه‏های وی را پس از بوف کور هدایت والاترین‏ها ارزیابی می‏کردند و شماری دیگر، او را از هدایت هم برتر می‏دانستند.
راست این است که بوف کور هدایت رمانی سوررئالیستی و درون‏گرای است و آفرینه‏های احمد محمود رئالیستی. و از این دیدرس هم‏سنجی این هردو سخت ناروا است.
”راست“باوران پهنه‏ی ادبی ایران که نمی‏توانستند سترگایِ شخصیت شیوانگارانه‏ی وی را برتابند، چاره درآن دیدند که در رسانه‏هاشان نویسندگانی دیگر را همچون غول‏های ادبی ایران از شیشه‏ی پندارهای کژروانه‏شان فراز آورند و برکشند.
احمد محمود، یک سال پیش از خاموشی‏اش، هنگامی که برای راه‏یابی در آیین بزرگداشت خود به اهواز می‏رفت، دزفولی‏ها که شیفته‏ی مرامِ خاکی و مردمی‏اش بودند او را به زور به شهر خود بردند و دوـ سه روزی را همچون مهمانی ارجمند و بلندپایه در میان گرفتند. تنها این‏گونه بود که وی توانست به اهواز برود. جریان‏های راست روشن‏فکری پس از خاموشی‏اش به بزرگ نمایی فرازی از یک گفته‏ی وی پرداختند:
”درجوانی به قولِ خودش (!) گرفتار امر سیاست شد و بعد زندان و زندان و تبعید…“ که رویکرد وی به سیاست و نیز به حزب توده‏ی ایران به روزگار جوانی و گویا ”خاص“ او بازمی‏گردد و محمود در میان سالی دیگر ”گرفتار امر سیاست“ نشده بود!
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کِلکِ ما نیــز زبــانـی و بیــانـی دارد
”حافظ“

خام‏دستی است اگر بند بند نوشته‏های محمود را که پژواک دردها و رنج‏های تهی‏دستانِ شهری و روستایی است از نگاه بیندازیم و تنها گوشه‏ای از یک گفتار موهوم را بزرگ‏نمایی کنیم. از این منظر، حق با لنین بزرگ است که می‏گفت:
”آن‏قدر محو درخت نشوید که جنگل را نبینید!“

برخی رویه‏ های ادبی
احمد محمود گفته بود: ”… باهمه اشتیاقی که داشتم نشد و نتوانستم به تحصیل ادامه دهم. بی‏قراری و ناسازگاری، وجوه مشخص روزگار جوانی من بود. همین بود که در هیچ‏کاری نتوانستم پایدار باشم. اگر بنا باشد مشاغلی را که داشته‏ام تعداد کنم از بیست می‏گذرد… گرچه در مشاغلی که لازمه‏ی تامین هزینه‏ی زندگی بود ناپایدار بود ولی در اندیشیدن به نوشتن پایدار و حتی سمج“ (حکایت حال، گفت و شنود لیلی گلستان با احمد محمود.)
پایداری و سماجتی از این‏گونه بود که وی را با همه رنج‏ها و شکنجه‏های زندان و تبعید، به آفرینش داستان‏های مردمی برانگیخت: محمود توانایی شگرف ادبی‏اش را در همان نخستین داستان کوتاه خود ـ صُب می‏شه ـ که در نشریه‏ی امید ایران به پیشنهاد نویسندگان این رسانه، نام احمد محمود را برگزید، آشکار ساخت.
وی بیش و کم تا بیست سال بعد، نویسنده‏ی داستان‏های کوتاه با تکنیکی پخته و جاافتاده بود. در سال ١٣۵٣ اما یک روی‏آمد بزرگ ادبی، وی را برکشید و بی‏برو برگرد به اوج برد. در این سال، نخستین رمان بلند او همسایه‏ها همچون رویکردی شگفت، کانون‏های ادبی کشور را غافل‏گیر کرد. رمان که از چاپ درآمد با شتابی باورنکردنی نایاب شد.
دکتر بهمن مقصودلو، سینماگر و هنرمندی که بیش از چهل سال دوست و همدمِ وفادار نویسنده بود در زمینه‏ی چاپ نخست همسایه‏ها گفته است که ساواک به دو شرط اجازه‏ی چاپ همسایه‏ها را داد: در دیباچه‏ی کتاب نوشته شود که این داستان حقیقی نیست! و بخش‏هایی از آن سانسورشود. با این همه ساواک هرگز اجازه‏ی چاپ دوم کتاب را نداد. (شهروند، شماره ١١٧٩، ٢٩ مَی ٢٠٠٨)
هنوز هم که هنوز است این پرخواننده‏ترین رمان تاریخ ادبی ایران ـ شاید پس از بوف کور هدایت اجازه‏ی چاپ ندارد.
احمد محمود در بیش‏تر داستان‏هایش که درکالبد رئالیسم اجتماعی ـ انتقادی جان گرفته‏اند، راه بر تکنیکی چنان پخته و رشک برانگیز می‏برد که به گفته‏ی شماری از منتقدان ادبی، در تاریخ شیوانگاری ایران بی‏مانند و نمونه‏وار است.
آلکسی تولستوی ـ آفریننده‏ی گذر از رنج‏ها ـ گفته بود: ”شخصیت، فراتر از تیپ، این است آماج ادبیات.“ و تیپ‏های اجتماعی داستان‏های محمود گاه تنگنایِ سنخیت را در می‏نوردند و تا آستانه یا فراخنای شخصیت می‏بالند و می‏فرازند.
رمان‏های محمود به گونه‏ای شگفت‏ناک آکنده از کاراکتراند. کاراکترها یی نه سطحی و من درآوردی که تودرتو و چند بُعدی. و این، به جوشش نویسنده با طبقه‏ها و لایه‏های گونه‏گون اجتماعی برمی‏گردد. وی با یادسپار (حافظه‏یی درخشان، لحظه لحظه‏ی زندگی توده‏ها را با گویش‏ها و گویه‏ها، میمیکِ چهره‏ها، پوشاک و رفتار و آداب و … همه و همه را در گنجینه‏ی تجربه‏های آکنده‏ی خود می‏نگاشت و این همه را در کالبد آفرینه‏های داستانی‏اش می‏ریخت. نیز به پشتوانه‏ی دانش مردم شناختی خود که بیش‏تر برآیند تجربه‏های دیدگانی (عینی) او بود، در کاربرد فرایند زبان و گویش، دقتی موشکافانه داشت.
دکتر مقصودلو با اشاره به این که در شیوانگاری امروز ایران می‏شود احمد محمود را با فیودور داستایفسکی هم‏سنجی کرد گفته است: ”در رمان‏های محمود هر کاراکتری با زبان همان کاراکتر و طبقه حرف می‏زند؛ نه مثل خشت و آینه‏ی گلستان که [درآن] همه‏ی کاراکترها ـ از شوفر و خانه‏دار و… با زبان روشن‏فکری حرف می‏زنند.“
گوته در فاوست می‏نویسد: ”کسی که به راستی چیزی برای گفتن دارد، بی‏نیاز از آن است که در پی واژه‏ها بدود.“ و احمد محمود با گنجینه‏ای از گویه‏ها و گویش‏های محلی و نیز به پشتوانه‏ی یک دماوند فاکت و تجربه، روان‏مایه‏ی داستان‏هایش را همچون مدحی در دست می‏سرشت و می‏پرداخت.
در رویه‏ها (جنبه‏های) شیوانگاشتی آفرینه‏های احمد محمود، رشته‏ی سخن درازتر از شب یلدا است: داوری در رویه‏های رمان ـ بیش و کم ـ از گستره‏ی ساختی و سازوکارهای زیرین می‏گذرد:
درون‏مایه (تم) که بر شخصیت (کاراکتر)، سپهر رویدادها و سویه‏های اندیشگی و فرایافت‏های نویسنده پرتو می‏افکند. درون‏مایه‏ای که می‏تواند مکانیکی (اندامگانی)، ارگانیک (آمیزگانی)، اجتماعی (social)، خویشتنانه یا فردی، روحانی و جز آن باشد.
(چگونگی پیوند نویسنده با داستان) همچون واگویه‏ی رخدادها به شیوه‏ی اول شخص، سوم شخص یا دانای کل و جریان سیال ذهن؛ بحران (برخوردگاه نیروهای هم‏ستیز)؛ پیرنگ Plot: پلاتفرم و نقشه‏ی داستانی دربرگیرنده‏ی شبکه‏ی استدلالی داستان و برنمایی پیوندهای کنش‏ساز و واکنش‏انگیز آن؛ آمیزه‏بندی (کمپوزیسیون)؛ فشرده نویسی (فن ایجاز)؛ هارمونی اجزاء داستانی؛ سویه‏های جامعه شناختی و فلسفی؛ زیبایی شناختی (استه‏ تیک هنری)؛ کاربرد ریتم و موسیقی سخن در گویه‏ها و گفتارها و جز آن.
چنان‏که می‏بینیم، دامنه‏ی نقد نقادانه (کریتیکال ـ هرمنوتیکال) بر آفرینه‏های احمد محمود ناپیداکرانه می‏نماید و کوتاهی این جستار، خورندِ اندکی از این همه نیز نیست. و از این دیدگاه ”واپسین سخن هنوز بر زبان نیامده است“(برتولد برشت“.

از رنج‏ها و رمان‏ها-
درون‏مایه و سرشت داستان‏های احمد محمود ـ بیش و کم ـ بر بنیاد یادمانده‏های کودکی نویسنده و باورداشت‏های دیدگانی وی از زندگانی لایه‏های زیرین جامعه رنگ می‏گیرد.
به نوشته‏ی جمال میرصادقی داستان‏نویس و منتقد ادبی: ”نویسنده باهمدردی بسیار، زندگی پر از رنج و درد و فقیرانه‏ی مردم دردمند و محنت‏زده را به نمایش می‏گذارد و تصویرهای گوناگون از آن‏ها ارائه می‏دهد. تصویر دلهره و وحشتی که بر زندگی و جان مردم سایه انداخته و ظلم و اختناق وحشیانه که روابط انسان‏ها را مسموم کرده است، تصویر مردمی که از شدت استیصال، خون خود را می‏فروشند؛ دهقان‏هایی که زیر بار ستم ارباب‏هاشان خرد می‏شوند یا براثر خشک‏سالی، زمین‏شان را رها می‏کنند و به دنبال کار به شهرها می‏آیند و به خیل بی‏کارها می‏پیوندند…“ (قصه، داستان کوتاه، رمان؛ چاپ اول، ١٣۶٠، صفحه ٣١٩).
میرصادقی می‏افزاید:
”احمد محمود در رمان همسایه‏ها، قالب مناسب و مضامین ذهنی خود را می‏یابد… همسایه‏ها… رمانی است جا افتاده و قوام یافته و به دلیل دارا بودن خصوصیات فنی و رعایت اصول رمان‏نویسی و محتوای انسانی و اجتماعی و سیاسی پربارش، یکی از موفق‏ترین رمان‏هایی است که تا کنون به زبان فارسی نوشته شده است. استعداد و قدرت نویسنده در این رمان، شکفته و بارور می‏شود و او را به عنوان رمان‏نویسی صاحب تکنیک به خوانندگان‏اش معرفی می‏کند… زبان داستانی احمد محمود در رمان همسایه‏ها زبانی است حساب شده و متناسب با محتوای رمان. از ویژگی‏های آن، کوتاهی عمدی جمله‏ها است و نزدیکی به زبان گفتاری… “(پیشین، صفحه ٣٢١).
چنین است که خواننده‏ی داستان‏های محمود با کاراکترهای کانونی وی به هم‏سرشت پنداری می‏رسد و با اشک‏ها و لبخندهاشان همراه می‏‏شود.
چخوف به درستی گفته بود: ”داستان تنها هنگامی اثرگذار است که عینیت داشته باشد.“ و در آفرینه‏های احمد محمود جایی برای دریافت‏های فانتزی‏مآبانه و ذهنیت‏انگاشتی روی‏آوردها نمی‏ماند.
هم‏چنان که بلینسکی منتقد برجسته‏ی روسیه داستان شنلِ گوگول را ادعانامه‏ای علیه جامعه‏ی ناهنجار این کشور می‏دانست، می‏توان و باید نوشته‏های ژرف‏نگرانه‏ی محمود را نیز مانیفست ستیزه‏جویی با دسپوتیزم انسان‏خایِ جامعه‏ی جرم‏آفرین ایران دانست. چندان که همسایه‏ها بسی پرتوان‏تر از هر روی‏آمدی پرده از هرچه خودکامگی برمی‏کشید و همچون پرنده‏ای اوج‏پیما در سپهر خاکستری اندیشه‏ها پرواز می‏کرد. گفتی این‏بار، شبحی که به گفته‏ی کارل مارکس اروپا را گشت می‏زد، سر از آسمان سربی ایران برآورده بود.
کاراکتر کانونی همسایه‏ها نوجوانی است به نام خالد که نویسنده از روزنه‏ی دید او به ژرفنای جامعه می‏رود و زندگی آشوب زده‏ی توده‏ها را در برش جغرافیایی اهواز می‏پژوهد. اگر راست است که کاراکتر خالد در همسایه‏ها خود احمد محمود است (دکتر مقصودلو)، پس این نیز راست می‏آید که رخدادهای داستان بر بستری پرآمیغ (حقیقی) فرا می‏رویند.
فرایند زمان در همسایه‏ها اما به روزگار تنشمند ملی شدن صنعت نفت و کارزار حزب توده‏ی ایران در سویه‏داری از دکتر محمد مصدق و گذار به جامعه‏ی مردم‏سالار بازمی‏گردد. رمان همسایه‏ها بر چنین بستری فرا می‏روید و سرانجام در روزهای خونین کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ به تهاراه (انتهای) خود راه می‏برد تا پاره‏ی واپسین این تریلوژی (سه گانه) در داستان یک شهر پی‏گرفته شود.
داستان یک شهر اما از بِزنگاهی آغاز می‏شود که همسایه‏ها پایان گرفته بود: این‏بار نویسنده با پای پرتوان تجربه‏های تبعید و دربه دریِ خود و شماری دیگر از ستیهندگان توده‏ای، فرایند نابهنجار کودتا را تا آوارگی و سایه‏نشینی هزاران توده‏ای و کشتار افسران میهن‏پرست حزبی پی‏می‏گیرد این بار نیز خالد همسایه‏ها است که سرگذشت تاریخی خود را پی‏می‏گیرد و به بازکاوی جامعه‏شناختی انگیزه‏های ناکامی توده‏ها برمی‏خیزد.
داستان اما در پردازش واپسین روزان و شبان شکنجه و شهادت افسران توده‏ای، رنگی شگفت و شورانگیز به خود می‏گیرد.
در گذر از داستان یک شهر، سر از زمین سوخته، این سومین پاره‏ی تریلوژی ماندگار احمد محمود برمی‏آوریم و در سپهر لاژوردی تراژدی‏ها و حماسه‏های استوره‏یی توده‏ها و پیشگامان توده‏ای‏شان به پرواز در می‏آییم.
نویسنده در این رمان گزارش‏گونه به اهواز و سوسنگرد و هویزه‏ی جنگ‏زده می‏رود تا پرده از سرشت شوم و مردم‏ستیز جنگ برگیرد. و نیز خام‏دستیِ خودکامگانی را برتابد که های و هوی کر کننده‏ی ”جنگ جنگ تا پیروزی!“شان بذر آشوب می‏افشاند و هرزه‏گیاه واپس‏نشینی و ویرانی می‏درود.
احمد محمود اما ایده‏ی بنیادین و ساختمندانه‏ی زمین سوخته را از یک تراژدی تلخ‏وش گرفته بود: ”وقتی خبر کشته شدن برادرم را در جنگ شنیدم، از تهران راه افتادم رفتم جنوب… نزدیک جبهه بودم. وقتی برگشتم… دل‏ام تلنبار شده بود. دیدم چه مصیبتی را تحمل می‏کنم، اما مردم چه آرام‏اند. چون تا تهران موشک نخورد جنگ را حس نکرد. دل‏ام می‏خواست… مردم مناطق دیگر هم بفهمند چه اتفاقی افتاده است. همین فکر وادارم کرد زمین سوخته را بنویسم.“
سخن داستایفسکی ”برای خوب نوشتن باید رنج کشید.“ با سرشت احمد محمود ـ این وجدان بیدار و شوریده‏سر جامعه ـ راست می‏آید. او که خود فرزند رنج‏ها و سخت‏کامی‏های مرز و بومِ دسپوتیسم زده‏ی خود بود، با نامِ خالد به راه می‏افتاد که با کول‏بار اندوه‏ناکِ همسایه‏ها، داستان یک شهر را واگویه کند و از زمین سوخته تا مدار صفردرجه و درخت انجیر معابد، گزارشگر بی‏کاست و کمِ رنج‏های انسانی باشد:
به قیـاس شـیوه‏ی من که نتیـجه‏ی نو آمــد
همه ترازهای تازه، کهن است و باستانی
”صائب تبریزی“

از دلتنگی‏ها)
نویسنده‏ی ترازنوی ما اما با کوهی از دست‏تنگی هرگز از نابسامانی‏های خویشتنانه‏اش گله نکرد. تنها یک‏بار در پایان فیلم احمد محمود، نویسنده‏ی انسان‏گرای که دوست دیرینه و هنرمند وی دکتر مقصودلو از ویزور دوربین گذرانده گفته بود که اگر بار دیگر زاده می‏شد ”دوست داشت کاری آبرومند داشته باشد و درآمدی و هرگز نویسنده نمی‏شد“!
و دکتر مقصودلو در رمزگشایی از این واگویه‏ی تراژیک و تلخ‏وار گفته بود:
”محمود هیچ‏گونه رفاهی نداشت. خودش و همسرش بیمار بودند و بیمه نداشتند. او را به جایی رساندند که در پایان بگوید کاش نویسنده نمی‏شد.“
بهمن مقصودلو این را هم گفته بود که محمود انسانی شریف و پاک بود. یک نویسنده‏ی انسان‏گرای با سبک رئالیسم اجتماعی: ”با طبقات مختلف اجتماع زندگی کرده بود و آن‏ها را شناخته بود. حافظه‏یی عجیب داشت. در ادبیات معاصر می‏توان او را با داستایفسکی مقایسه کرد. کاراکترهای پرشمار داستان‏هایش سطحی نیستند، همه چند بعدی‏اند. او نویسنده‏ای بود قربانی دو رژیم که نگذاشتند کار کند.“ پس از انقلاب از کار کنار گذاشته شد و چگونه باید زندگی‏اش را می‏گذراند؟ وقتی دست بچه‏اش شکست، پول درمان او را نداشت. با این‏همه یک‏بار نشد چیزی از کسی بخواهد (شهروند ٢٩ مَی ٢٠٠٨).
احمد محمود اما هرگز از واگویه‏ی کاست و کم زندگی مردم فرو نگذاشت. در مدار صفردرجه همچون گزارشگری ژرف‏نگر به زیر و بم زندگی توده‏ها سرک می‏کشد و با قلمی تیز و آشوب‏گرای پرده از راز و رمز ناکامی مردم برمی‏کشد:
غـلام آن کلمات‏ام که آتــش انگیــزد
نه آبِ سرد زند در سخن بر آتشِ گرم
”حافظ“
رمان سه جلدی مدار صفردرجه آکنده از تیپ‏هایی است که سنخ‏های گونه‏گونِ جامعه را برمی‏تابند. دراین‏جا اما نویسنده نه تنها از پس پردازشِ کاراکترهای پرشمار داستان به آسانی برمی‏آید که از دیدرسِ آن‏ها، تاریک و روشن زندگیِ مردم را می‏کاود و می‏پژوهد.
مدار صفردرجه پرهیبتگر (تصویرگر) روی‏آمدهای انقلاب یغما رفته‏ی بهمن است و رخدادهای آن در اهواز ویران شده شیرازه می‏شوند. این‏بار، خالد جوان جای خود را به باران می‏دهد و از چشم و زبان اوست که کندوکاوهای جامعه شناختی نویسنده هاشور می‏خورند.
احمد محمود در واپسین رمان اجتماعی خود ـ درخت انجیر معابد ـ که کم‏تر از دوسال پیش از خاموشی‏اش درآمد، پرکاراکترترین رمان رئالیستی جهان را با ٢۴٠ شخصیت، که دست‏کم ۶٠ تن‏شان در پیشبرد خط داستانی نمودی پررنگ‏تر دارند، توانایی سهمگینیِ خود را همچون یکی از برجسته‏ترین نویسندگان امروز جهان به داوری می‏آورد. در این داستان، تکنیک هنری نویسنده اوجی چندان شگفت می‏گیرد که به راستی می‏شود نامش را در فهرست ده رمان‏پرداز برجسته‏ی جهان آورد. به یاد آوریم که باخترزمین چگونه از چشم‏انداز بورژوایی و اروپاسانترالیستی خود با هزارگونه شعبده‏ی تبه‏کارانه، هنرمندانِ میان مایه‏ی خود را در اندازه‏های نوابغ هنری جهان قاب می‏گیرد و به خورد خام‏دستانِ زمانه می‏دهد. ازاین منظر جا دارد ـ نه از سَرِ پاسخگویی کوته‏بینانه و شوونیستی به غرب ـ که بر مداری راستین و واقع‏بینانه جایگاه جهانی هنرمندان‏مان را بی هیچ باور خودکم‏بینانه و تنگ‏نظری‏های شبه ‏روشن‏فکرانه دریابیم و برتابیم.
از نوآوری‏های تکنیکی رمان یکی هم گونه‏ای از ساختارشکنی (Dekonstruktionn) در روند زمانی داستان است. شکست زمان در این داستانِ محمود اما نه به پیچیدگیِ منطق‏ستیز و دشواریاب ”رمان نو“! (مارسل پروست، میلان کوندرا…) که رویکردی است به یاخته‏های همانند و موازی در گذشته و اکنون برای دست‏یازی به گونه‏ای از بی‏زمانی یا زمانِ گم شده: تکنیکی که نویسنده‏ی شیوانگار ما با کاربست استه‏تیکی آن، ساختار درونیِ آفرینه‏اش را به اوج‏های تازه از زیبایی‏شناختی هنری فرا رویانده است. شکست هوشمندانه‏ی زمان در این واپسین رمان محمود برای دست‏یابی به زمان از دست رفته یا بی‏زمانی تراژیک، تاکیدی است آگاهانه بر سال‏های تباه شده و از دست رفته‏ی انقلاب: سال‏های انباشته از درد و رنج و جنگ و آشوب و آدم‏کشی. سال‏های شهادت فداکارترین انسان‏ها و کشتارگردانی از بهترین دانشمندان و فرزندان توده‏ای. سال‏های ژرفش وابستگی‏های پشت پرده به امپریالیسم و سیونیسم و سرانجام سال‏های ”و کشتی‏ها و کشتی‏ها و کشتی‏ها و بردن‏ها و بردن‏ها و بردن‏ها…“ (زنده یاد مهدی اخوان ثالث).
احمد محمود در درخت انجیر معابد باردیگر پرده‏ی سخت‏کامی‏های جانکاه دوره‏ی تبعید و آوارگی خود را به بندرلنگه در پیشِ چشم خوانندگان رمان‏اش می‏گشاید و نشان می‏دهد آن‏چه در جمهوری اسلامی می‏گذرد پیامد همان سیاستی است که در سال‏های دور و نزدیک، خونِ توده‏ای‏های عاشق را بر خاک می‏ریخت.
نویسنده درباره‏ی درختِ انجیر معابد گفته بود که این یک ”درختی بود تناور و سایه‏افکن که زیر آن بساط می‏کردیم و غذا می‏خوردیم.“ درختی با ریشه‏های هوایی و پیش‏رونده که در فرهنگِ جنوب‏نشینان سپند و ورجاورند (مقدس) است. داستان در فرایند تراژیک قطع این درخت که از تنه‏ی تبر خورده‏اش خون می‏چکد جان می‏گیرد. اینک این خواننده است و خانواده‏ای که درخت در حیاط خانه‏شان دارد جان می‏کند. اگر چخوفِ انسان‏گرای، اره‏کشی درختان باغ آلبالو را نماد فروپاشی فئودالیسم و زایش سرمایه‏داری در روسیه‏ی تزاری می‏دانست، همتای ایرانی‏اش ـ احمد محمود ـ اما، مرگ رازناک درخت انجیر معابد را سمبل کشتار دم افزون انبوه آزادی‏خواهان به دست گزمگان تاریک اندیش اسلامی انگاشته بود.
درخت انجیر معابد در همان سالِ درآیند خود (١٣٧٩٩)، با دریافت نخستین دوره‏ی جایزه‏ی ادبی هوشنگ گلشیری، بهترین رمان سال شناخته شد و ستایش منتقدان ادبی کشور را برانگیخت.

زنان در داستان‏های احمد محمود
در نوشته‏های احمد محمود اما زنان از جایگاهی خورندِ ویژگی‏های شگرف زن ایرانی در باورداشت‏های زرتشت بزرگ برخوردارند. اگر در یک سوی رمان‏های نویسنده‏ی ترازنوی ما مردانی هم‏سنگِ خالد نماد وجدان بیدار و توفنده‏ی ایران‏اند، در سویه‏ای دیگر، شریفه‏ها را داریم که دوشادوش مردان در راه رهایی جامعه‏ی ناهنجار خود می‏رزمند. احمد محمود ترادیسیون و سنت والاخواهی زنان را که راه به شیوانوشت و تاریخ کهن ایران می‏برد و در شاهنامه‏ی فردوسی و هزار و یک شب و مانند آن نیز آمده است، در اندازه‏های راستین و شکوهمند آن بازیابی می‏کند و توش و توانی تازه به آن می‏بخشد. نگاه کنید به داستان کوتاه در تاریکی که در آن شریفه همچون کاراکتر کانونی این قصه نماد ستم‏دیدگی و تهی‏دستی زن روستایی است. و نویسنده از برکشیدن این کاراکتر غرورآفرین و پژواک ستم دو چندانی که بر وی می‏رود فریادی از سرِ دادخواهی سر می‏دهد. قصه‏ی در تاریکی بیش و کم نیم‏سده پیش ازاین (بهمن ١٣۴۴) در ماهنامه‏ی پیام نوین درآمد و نویسنده با بازآوری آن در گرو داستانی از مسافر تا تب‏خال (١٣٧١) کوشید با زبانی نمادین فریاد برآورد که پنجاه سال پس از برتاختنِ ستمی که بر زن ایرانی می‏رود، زیستار زنان نه تنها اندک بهبودی نیافته که بدتر و دهشتناک‏تر هم شده است.
نویسنده باردیگر در مدار صفردرجه جای خالد را به باران می‏دهد تا این یک بتواند فریادگر اندوه زنان کشور باشد. زنانی که نیمه‏ی هشیوار جامعه‏اند و به ویژه در رژیم اسلامی به هیچ گرفته می‏شوند!

هنر و دگرگون سازی جهان)
یک فراز و تنها یک فراز ژرف‏سنجانه از کارل مارکس در نقد برنامه‏ی گوتا به گونه‏ای باورنکردنی تسمه از گُرده‏ی هرچه فلسفه‏ی کلاسیک جهان برکشید: ”فلاسفه تا کنون در اندیشه‏ی تفسیر جهان بوده‏اند، حال آن‏که سخن بر سرِ تغییر آن است.“
اگر پست مدرنیسمِ بورژوایی لحظه‏ی انفجارگتوی پروییت ایگوی نیویورک را لحظه‏ی نمادین مرگ مدرنیسم و زایش پسانوگرایی تنگ‏نگرانه‏ی خود می‏داند، ما نیز می‏توانیم، لحظه‏ی نگارشِ همین یک فراز را لحظه‏ی نمادین فروپاشی فلسفه‏ی سنتی و زایشِ حکمتِ نودانشانه (فلسفه‏ی علمی) بینگاریم. و خام‏دستی است اگر گستره‏ی کاربرد این فراز پیروزمند مارکس را تنها در باورداشت‏های فلسفی بدانیم و آن را بر کهکشانِ علوم انسانی و به ویژه بر هنر و شیوانگاری نوین جهانی نگستریم. پرسش این است که آیا آماج این هردو تنها سرگرمی توده‏ها است یا آگاهانیدشان برای پیوستن به گردونه‏ی سترگ دگرگون‏سازی جهان؟ هنر و شیوانگاشتی دگرگونگر، نه برای تفسیر زندگی که در کاریر تغییر آن. چنین است آماج مبرم هنر و ادبیات امروزین جهان. ژان هی‏تیه منتقد فرانسوی در فن رمان نویسی می‏گوید: ”هدف رمان، شناخت زندگی نیست؛ بازآفرینی آن است. تحلیل آن نیست، انگاشت آن است.“ و بازآفرینی زندگی از دگرسازی آن جدا نیست. رویکردی که در شیوانگاری نوین جهان از بالزاک و پیش‏تر سروانتس می‏آغازد و به مارکز و شولوخف و احمد محمود و دیگران می‏رسد. فردریش انگلس با تیزهوشی ویژه‏ی خود گفته بود آن‏چه از بالزاک آموخته از هیچ جامعه شناس یا اقتصاددانی فرا نگرفته است. به گفته‏ی جمال میرصادقی، روان شناسان دریافته‏اند خواندن یک رمان خوب می‏تواند خواننده را دگرگون کند و در کالبد شخصیت‏های رمان فروبرد. آن‏گاه خواه ناخواه رفتار شخصیت‏های رمان را گرته برداری می‏کند. گستراندن این ویژگی بر هر که کتاب می‏خواند می‏تواند نتیجه‏ای بزرگ به بار آورد و شاید فرهنگ و سرشت جامعه را دگرگون سازد. از این دیدگاه، بهترین رمان، رمانی است که وجدان را شست و شو دهد و شعور ما را نسبت به خود و جهان پیرامون‏مان فرا رویاند.
بزرگ علوی در چشم‏هایش و احمد محمود در همسایه‏ها گام‏هایی چنین موثر برداشته‏اند (قصه، رمان، داستان کوتاه، ص ١٨١).
ما برآنیم که احمد محمود در جایگاه یک توده‏ای آگاه به حکمتِ علمی کارل مارکس بی‏برو برگرد به کاربست چنین ادبیاتی باور داشته است. وگرنه او نیز همچون برخی ”غول“های ادبی بورژوایی هرگز نمی‏توانست خواب خوش خودکامگان را برآشوبد. سخن نغزی از زیگموند فروید روان‏شناس اتریشی است که در کتاب تعبیرهای علمی خواب به نقل از هبل آهنگ‏ساز گفته بود: ”پس از اندک زمانی دریافتم که من نیز از زمره‏ی آنان‏ام که خواب خوش جهانیان را برمی‏آشوبند.“
من گنگِ خواب دیـده و عالـم تمام کـر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدن‏اش
”مولوی“

در ژرف‏اندیشی و خواب‏آشوبی نویسنده‏ی تراز نوی ما همین بس که دو رژیم از دست‏اش در ستوه بوده‏اند. چرا که احمد محمود در داستان‏هایش نه در اندیشه‏ی تفسیر زندگی که در سودای تغییر آن بوده است.

دوفیلم درباره‏ ی احمد محمود-
در سه دهه گذشته دو فیلم‏ساز هنرمند ایرانی مستندهایی درباره‏ی رفیق ارجمند ما احمد محمود ساخته‏اند. نخستین فیلم، قلمرنج نام دارد که حبیب باوی‏ساوج آن ‏را در سال ١٣۵٨ از ویزور دوربین گذرانده است. دراین فیلم، شماری از نویسندگان و فیلم‏سازان نام‏آور ایرانی پیرامون داستان‏ها و نیز زندگی و منش محمود سخن ساز کرده‏اند:
منوچهر آتشی، احمد آقایی، جواد توسی، نجف دریابندری، محمود دولت‏آبادی، بهزاد فراهانی، عدنان غریفی، مسعود کیمیایی، محمد محمدعلی، داریوش مهرجویی و دکتر ابراهیم یونسی از این زمره‏اند.
دومین فیلم مستند را دکتر بهمن مقصودلو، نویسنده، سینماگر و منتقد برجسته بر نوار نقره‏ای سلولوئید کاور کرده است. ولی فیلم احمد محمود، نویسنده انسان گرای را سه ماه پیش از خاموشی نویسنده ساخته و در آن پای سخنِ محمود نشسته است. این فیلم، نویسنده را که از بیماری دور و دراز تنگی نفس رنج می‏برد به پرهیب می‏کشد و سرانجام با سکانس خاک‏سپاری وی به فرجام می‏رسد.
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچــو باد بهــاری گــره گشا مـی‏بـاش!
”حافظ“
رفیق ارجمند و پاک سرشت ما احمد محمود نمونه‏ی یک توده‏ای فداکار و از جان گذشته بود . انسانی که تا پایان زندگی پرنشیب و فراز خود به حزب توده‏ی ایران حزب تراز نوین طبقه‏ی کارگر ایران وفادار ماند و دمی در ایمان پرشور و کاستی‏ناپذیر خود به آرمان‏ها و جهان‏بینی انقلابی حزب‏اش تردید نکرد.
با آن‏که زندگی‏اش از بسِ تیره‏روزی به کشتی توفان زده در موج‏ها و خیزابه‏های صخره‏کوب می‏مانست اما با گشاده‏دستیِ نمونه‏وار خود، همواره یار و همدم تهی‏دستان و ستم‏دیدگان بود. میخائیل شولوخف در شاهکار خود زمین نوآباد گفته بود: ”فداکاری آدم‏ها به همه‏ی جامعه بال می‏دهد تا به سوی اوج‏های بیش‏تر پرواز کنند.“ و رفیق محمود با از جان گذشتگی و فداکاری‏اش پیوسته کوشید جامعه‏ی جرم‏آفرین خود را به سوی اوج‏های ناپیداکرانه فرارویاند. وی نه تنها با شخصیت فروتن و انسان‏گرای خود نمونه‏ی یک توده‏ای ترازنو بود که با واژه‏ی داستان‏ها و رمان‏هایش نیز کوشید فرازپوییِ شخصیت شگفتِ آدمی را هم‏سنگِ آن‏چه اندیشمند و هنرمند بزرگ ایرانی مانی می‏گفت:“ تکامل یافته‏ترین اجزای جهان مادی، انسان است“ بر کرسی نشاند. باور داشت که به گفته‏ی فویرباخ فیلسوف آلمانی ”انسان، خدای انسان است.“
یادآورهنرمندی بود که چخوف در تیفوس خود برتافته بود: ”تنها بازتاب حقایق زندگی آدمی است که می‏تواند نام هنر بگیرد. بی‏هیچ انسان و بیرون از سودمندی‏های او، هیچ هنری در کار نیست. هنر نغمه‏ای است که برای آدمیان سروده می‏شود؛ اهرمی است که بشریت را به پیش می‏برد. پژواک راستارها (واقعیت‏های) زندگی اجتماعی مردمی است که هنرمند در میان‏شان می‏زید.“
چنین است جایگاه فراخ کرانه‏ی هنرمند مردمی.
و سرانجام از رفیق بزرگ و خردمند احمد محمود بیاموزیم وفاداری به آرمان‏های طبقه‏ی کارگر و حزب ترازنوین‏اش را و نیز انسان بودن و عاشق زیستن را.

کارنامه ادبی نویسنده-
صب می‏شه ١٣٣٣
مول ١٣٨٨
دریا هنوز آرام است ١٣٣٩
بیهودگی ١٣۴٠
زائری زیر باران ١٣۴۶
از دلتنگی ١٣۴٨
پسرک بومی ١٣۵٠
غریبه‏ها ١٣۵٢
غریبه‏ها و پسرک بومی ١٣۵۴ (چاپ همراه دو داستان بالا در یک شیرازه)
همسایه‏ها ١٣۵٣
داستان یک شهر ١٣۶٠
زمین سوخته ١٣۶١
دیدار ١٣۶٨
قصه‏ی آشنا ١٣٧٠
از مسافر تا تب‏خال ١٣٧١
مدار صفردرجه ١٣٧٢
آدم زنده ١٣٧۶
درخت انجیر معابد ١٣٧٩
احمد محمود هم‏چنین دو فیلم‏نامه نیز در کارنامه‏ی هنری خود دارد.

به نقل از نامه مردم ارگان مرکزی حزب توده ایران

Print Friendly, PDF & Email