تئوری و پراتیک

نوشته: زنده یاد احسان طبری

تئوری باید با پیوند نزدیک با پراتیک دائماً خود را زنده و متحرک نگاه دارد. بیهوده نبود که کلاسیک های مارکسیستی احتراز داشتند که آئین خود مجموعه‌ای از احکام جامد و جامع بشمرند و آنرا فقط راهنمای عمل و اسلوب نبرد می شمردند. انگلس این سخن ژرف را می گفت:

«کمونیسم نه از اصول بلکه از واقعیات منشاء می گیرد، کمونیسم آئین نیست، جنبش است». تجربه نشان داده است که دو چیز به ویژه بلیه تئوری است و آن را با الگوسازی و جزمیات بی روح بدل می کند:

تئوری و به ویژه در اینجا منظور ما تئوری‌های اجتماعی است، تقطیر و تعمیم انبوه فاکت های پراتیک است و به همین جهت، به گفته گرتسن، هیاهوی بازار عمل در جهان خاموش مفاهیم و احکام فرو می‌نشیند و با استفاده از یک سخن گوته می‌توان گفت که این درخت زندگی یا درخت عمل است که پیوسته می‌روید و همیشه سبز است و تئوری خاکستری فام و بی جلوه قادر نیست با فوران آن برابری کند. بیهوده نیست که گوته می گفت: «در آغاز عمل بود».

بیهوده نیست که مارکس نوشت: «فلاسفه تاکنون درصدد توضیح جهان بودند، اینک مطلب بر سر تغییر آن است».

نهر پراتیک جوشان و پویان است و تئوری‌هائی که بر اساس تعمیم حالتی از آن به دست آمده زود آغاز کهنه شدن و منسوخ شدن می گذارد. لذا جهان تئوری هم از جهت بساطت نسبی و هم از جهت انجماد نسبی خود با جهان پراتیک که پر اجزاء و بغرنج و متنوع و جوشان است فرق دارد. در جهان واقعی، در جهان پراتیک آن دیوارهای جامد بین مفاهیم و احکام، آن تبوی ها و تقسیم ها که ذهن ما اینجا و آنجا می آفریند، آن حالات خاص و مختصات یک‌دست که ما عادت داریم برای تسهیل درک خود بدانها متوسل شویم موجود نیست.

همین تفاوت فاحش که به زبان تئوری بین تئوری و پراتیک وجود دارد، در نزد بسیاری شیوه «پراتی سیسم» و بی اعتنائی به تئوری را به وجود می آورد. پراتی سیست ها می گویند: احکام کتاب‌ها با زندگی فرق بین (bayen) دارد. باید زندگی را شناخت و با احکام کتابی نیز این کار ممکن نیست. احکام کتابی چیز جداگانه ای است و زندگی و پراتیک چیز دیگر. ضرورتهای پراتیک استنتاجات تئوریک را پامال می کند. به اتکاء تئوری نمی‌توان زیست، نمی‌توان عمل کرد …. و غیره و غیره.

ولی مارکسیسم در عین حال که برای پراتیک به عنوان مبداء، زمینه و منتهای معرفت انسانی اهمیت درجه اول قائل است و علم بی عمل را درخت بی بر می‌داند و عمل را نیمی از علم می شمرد، به نقش تئوری اعتقاد راسخ دارد. تئوری اگر از پراتیک عقب نماند، آن را دنبال کند، به‌موقع احکام منسوخ را کنار بگذارد و احکام تازه را بپذیرد، راهنمای گران بهائی برای عمل است. تئوری عصاره تجارب، عصاره مشاهدات، عصاره انبوه عظیم فاکتهاست. تئوری قانونمندی و نظام درونی پدیده‌ها و اشیاء را فاش می‌سازد و چراغی معجزه فرا راه ما در این بیشه انبوه حوادث و در این کوره راههای تاریک تاریخ است. آن تئوری که دائماً از پراتیک فیض گیرد، دائماً به پراتیک فیض می رساند.

گفتیم تئوری از واقعیت، از پراتیک بسیط تر و کم اجزاء تر و کلی‌تر است. از واقعیت کم رنگتر و خاکستری تر، جامدتر و ساکن تر است و این مختصات به زیان تئوری است. به همین جهت تئوری باید با پیوند نزدیک با پراتیک دائماً خود را زنده و متحرک نگاه دارد. بیهوده نبود که کلاسیک های مارکسیستی احتراز داشتند که آئین خود مجموعه‌ای از احکام جامد و جامع بشمرند و آنرا فقط راهنمای عمل و اسلوب نبرد می شمردند. انگلس این سخن ژرف را می گفت:

«کمونیسم نه از اصول بلکه از واقعیات منشاء می گیرد، کمونیسم آئین نیست، جنبش است». تجربه نشان داده است که دو چیز به ویژه بلیه تئوری است و آن را با الگوسازی و جزمیات بی روح بدل می کند:

  1. محیط های عقب‌مانده اجتماعی، جائی که رشد اقتصادی و سیاسی و سطح فرهنگ مانع پیدایش طرز فکر بغرنج است. جوامع کم رشد تمایلی به ساده کردن بغرنج، به تقسیم همه چیز به نیک و بد، سیاه و سفید، صحیح و سقیم دارند و تنها اسالیب سر راست، نابغرنج، غیر مرکب برای آنها قابل درک است. در چنین محیط ها تئوری اجتماعی، هر قدر هم علمیت و تحرک دیالکتیکی در آن مراعات شده باشد، در خطر آن است که به شدت ساده شود و به صورت مشتی احکام مذهبی در آید. در این حالت بین تئوری با پراتیک، با زندگی تفاوت بسیار است و تنها می‌تواند به شرعیات مبدل گردد و مبنای یک مشت اقدام‌ها ولونتاریستی قرار گیرد. زمانی هگل می گفت: «فاکتها با تئوری من سازگار نیستند، بدا بحال فاکتها!”
  2. فقدان محیط تسامح دموکراتیک، محیطی که در آن صدای زندگی، صدای حرکت خود به خودی تاریخ خاموش است و جز بانگ رهبران و انعکاس این بانگ صدای دیگری شنیده نمی شود. در چنین محیطی چنین منظره ای پدید می‌شود که گویی پراتیک و تئوری با هم توافق کامل دارند. پراتیک مطیعانه به دنبال تئوری می‌رود و تئوری کامیابانه آن را رهبری می‌کند و با آن هماهنگ است. ولی واقعیت چنین نیست: زندگی در جاده های تحت الارضی به راه خود ادامه می‌دهد و گسست مابین تئوری و پراتیک از همیشه بیشتر می شود.

نتایجی که از این مقدمات حاصل می‌شود آن است که اولاً احزاب طبقه کارگر در کشورهای عقب‌مانده باید تلاش بزرگی برای جلوگیری از دگماتیزاسیون و شماتیزاسیون تئوری و حفظ علمیت و روح دیالکتیک آن و هماهنگی اش با واقعیت به کار برند. ثانیاً باید محیط دموکراسی، محیط بحث و شور و اظهار نظر و ابتکار آزاد، حتی در دشوارترین حالات، ولو در شکل محدود آن، حفظ شود تا تئوری بتواند از زندگی واقعی فیض گیرد و به بانگ خلق، بانگ تاریخ گوش فرا دهد و خود را به‌موقع تصحیح و به‌موقع غنی سازد.

هیچ تئوری اجتماعی و انقلابی به اندازه مارکسیسم ـ لنینیسم واجد تمام شرایط واقعیت و علمیت نیست. این یک قطب نمای واقعی برای کشتی جنبش است ولی باید توانست از آن به درستی استفاده کرد و آن را به درستی حفاظت نمود. معنای حفظ پاکیزگی مارکسیسم ـ لنینیسم جز این نیست.

 

گزیده ای ازکتاب «نوشته‌های فلسفی و اجتماعی» (جلد اول)،

اثری ارزشمند از زنده یاد احسان طبری

از انتشارات حزب توده ایران

 

Print Friendly