در باره وابستگی و وارستگی انسان

نوشته رفیق دانشمند احسان طبری برگرفته از نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (جلد اول) انتشارات حزب توده ایران – «تاریخ اجتماعی انسانها، همیشه تاریخ تکامل فردی آنهاست»…

«تاریخ اجتماعی انسانها، همیشه تاریخ تکامل فردی آنهاست»

در باره وابستگی و وارستگی انسان
(بررسی برخی اندیشه‌های اولیه کارل مارکس در باره روابط فرد و شخصیت و جامعه)
نوشته: احسان طبری
جامعه به مثابه یک ارگانیسم، تنها از طریق فعالیت افرادی که زنده ذی شعور و صاحب اراده هستند، می‌تواند رشد و عمل کند، در حالی که آگاهی و شعور افراد قادر نیست سراپای این تکامل را در کل آن درک کند. به همین جهت مارکس می گوید:
«تاریخ اجتماعی انسانها، همیشه تاریخ تکامل فردی آنهاست»
چرا «فرد» این اندازه در تکامل نوع (جامعه) نقش دارد؟ آیا این «فردیت» و این رابطه خاص مابین فرد و نوع و این نقش خاص فرد در تکامل نوع، ویژه همه موجودات زنده است؟ به این سئوال مارکس پاسخ می دهد: «انسان نوعی، فرد خاصی است و درست همین خاص بودن هست که از انسان «فرد» می‌سازد و او را به موجود واقعاً فردی اجتماعی بدل می کند».
یعنی در دسته و گله های جانوران ما با نوع مرکب از «افراد» و «افراد نوعی» سر و کار نداریم. خاص بودن فرد انسانی را مارکس در آنجا می‌داند که یا زندگی نوع، حالت خاصی است از زندگی فرد و یا زندگی فرد، تجلی عامی است از زندگی نوع. در توضیح این سخن می‌توان گفت که مارکس همان‌طور که به‌موقع خود «کالای خاص» بودن «نیروی کار انسانی» را روشن کرد که عبارت است از ارزشی که بیش از ارزش خود ارزش می سازد، همان‌طور ویژگی انسان را به مثابه فرد نوعی روشن نمود، یعنی فردی که با نوع در پیوند دیالکتیکی است بدین ترتیب که با زندگی نوع بشری حالت معینی است از زندگی افرادی که آن را تشکیل می‌دهند و یا زندگی فردی انسانی تجلی و تظاهر کلی زندگی اجتماعی است. به دیگر سخن شکل زندگی جامعه را شکل زندگی فردی معین می‌کند و شکل زندگی فردی جلوه گاه شکل زندگی اجتماعی است. در جهان جانوران مثلاً زنبوران عسل یا موران و راسو ها و پنگوئنها ما با «زندگی فردی» و «فرد نوعی» روبرو نیستیم، بلکه این نوع است ه وجود دارد، اصالت دارد و همه واحدهای آن اجزاء این نوعند و به همین جهت تاریخ خاص خود را نمی آفرینند و بخشی از تاریخ طبیعتند. مارکس در مانیفست می گوید:
«رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد جامعه است».
اما فرد انسانی که تاریخ را می سازد، بدان سبب از طرف مارکس «فرد نوعی» یا «موجود نوعی» نام گرفته که با کار و کوشش خود سازنده محیط طبیعی و اجتماعی خود و شرایط وجودی خود است. مارکس در آثار اولیه خود (دستنویس های اقتصادی و فلسفی) متذکر می‌گردد که: «انسان موجودی است که جهان خود و وجود خویش را می آفریند». در جریان این آفرینش است که نسج تاریخ انسان بافته می شود. مارکس می گوید: «خود تاریخ، بخش واقعی تاریخ، طبیعت و شکل‌گیری طبیعت، انسانی است». انسان چنان که گفتیم علاوه بر خودسازی، به بازسازی طبیعت هم در جهت نیازهای خود دست می‌زند و یک «طبیعت دوم»، طبیعت اصلاح شده به دست انسان ایجاد می کند. به همین جهت مارکس در آثار خود از دو نوع طبیعت یعنی از «طبیعت خالص» و «طبیعت انسانی شده» سخن می گوید، لذا تاریخ انسان که خود جزئی از تاریخ طبیعت است با ایجاد طبیعت دوم ، تاریخ طبیعت را به جزئی از تاریخ انسان بدل می‌سازد و این از ویژگی‌ فرد انسان که «فردی نوعی» است، حاصل می‌گردد و آن را در نزد هیچ موجود زنده دیگری نمی بینیم.
به بحث خود ادامه می دهیم: «فرد نوعی» یا انسان‌ها که در تاریخ شرکت می کنند، همیشه «شخصیت» نیستند. مارکس می‌گوید «شخصیت» شکل عالی است که نتیجه تضاد نوع و فرد است. تضاد نوع و فرد در آن است که نوع از فرد اطاعت از قوانین خود می‌طلبد ولی فرد علیه قوانین نوع، برای ایجاد محیطی که با خواستهای وی دمساز باشد، نبرد می کند، در جریان این نبرد «شخصیت» زائیده می شود. تضاد بین «فرد» و «نوع» به نظر مارکس، تضاد بین «ماهیت» (فرد) و «وجود» (نوع) است که در فلسفه سکولاستیک غرب و شرق به صورت بحث اصالت مهیت و اصالت وجود مطرح بوده است. خودزائی سیستم اجتماعی از طریق حل و هموار کردن این تضاد، انجام می گیرد. فرد، با استفاده از تصادف های تاریخ، به گفته مارکس، خود را به «شخصیت» بدل می کند، یعنی از لشکر خاکستری رنگ افرادی که موضوع (ابژه) تاریخند، نه واضح (سوژه) آن، مخلوق تاریخند، نه خالق آن، ساخته تاریخ هستند و نه تاریخ ساز، به سبب این یا آن حادثه جدا می شود، برجسته می شود، بالا می‌آید و نقش نیرومندی در حل تضاد فرد و نوع، در حل تضاد انسان و تاریخ ایفاء نی کند. شیوه هستی شخصیت به گفته مارکس در حرکت دائم بین تعریف‌های متباین خود است مانند شیوه زندگی «روح مطلب» عارفان وحدت وجودی که در تجلی دائمی در پدیده‌ها و اشیاء متنوع، گوهر وجود خود را آشکار می کند، یا به قول مارکس مانند «سرمایه» که در تجلی دائمی خود در حالات سود، بهره، بها، رانت و غیره، هستی خود را ظاهر می سازد. شخصیت انسانی نیز با ایفاء نقش‌های مختلف تاریخی، سرنوشت خود را متجلی می کند. مارکس می‌گوید شخصیت که یک «شکل عام» یا «واضع عام تاریخ» است از تجسم مشخص خود می‌طلبد که به همه تعینات و کیفیت‌های خارجی به مثابه شرط لازم و ضرور تکامل نیروهای ذخیره شده در وجود خود، نیروهای بالقوه خود، بنگرد، در عین حال این تعینات و کیفیت‌های خارجی برای هستی خود او، اموری خارجی، غریبه و سپری و غیر حقیقی هستند. چنان که اشکالی که روح مطلق عرفانی به خود می‌گیرد و به اصطلاح «خلع و لبس» (جامه کنی و جامه پوشی) پی در پی آن، برای ذاتش اصالت ندارد، بلکه با این جامه پوشی و جامه کنی تنها او خود را نشان می‌دهد و آن جامه ها برایش اموری غریبه و سپری هستند.
همین طور است در مورد سرمایه که در تطور اشکال مختلف، نیرو و استعداد نهان خود را می‌تواند نشان دهد. «شخصیت» هم در جلوه گریهای تاریخی خود دم به دم، آن مناسبات و اشیاء و پدیده‌ها را که با آنها سر و کار دارد، مانند اموری سپری و غریبه به دور می افکند و «هر لحظه به شکلی بت عیار در می آید؟ و نغمه ای دیگر می‌زند و نقشی دیگر ساز می‌کند و گامی دیگر به پیش بر می دارد.
لذا اگر بخواهیم درجه‌بندی کنیم ما با طبیعت خالص، طبیعت دوم انسانی شده، نوع موجودات زنده‌ای که مرکب از افراد نیست، نوع موجود زنده (انسان) که مرکب از افراد (افراد نوعی) است، فرد نوعی و سرانجام شخصیت تاریخی سر و کار داریم. این یک سیر تکامل از خودآگاهی و خود سازی موجود زنده را در تاریخ طبیعت نشان می دهدکه خود آن حالت عامی از تاریخ انسانی است. مطالبی که مارکس در اطراف این مسئله در آثار مختلف خود نوشته و به قول معروف با شیوه تیره بیان هگلی است و حتی برخی آن را بقایای هگلی و انتروپولوژیک (آدمی گرایانه) در اندیشه مارکس دانسته اند، برعکس مطالبی است از جهت علمی بس مهم که ما کوشیدیم آن را ساده کنیم و بشکافیم تا برای خوانندگان کمتر مجهز به مقولات فلسفی روشن باشد. آنچه که گفته شده است البته باید با دقت و تمرکز خوانده شود تا از مقولات و تعریف‌های مربوطه، تصور دقیق و درست به دست آید. به سخن ادامه دهیم. این مباحث را مارکس از همان آغاز به ویژه در دست نویس های «اقتصادی ـ فلسفی» و سپس به همراه هم رزم بزرگ خود انگلس در ۱۸۴۵ در «ایدئولوژی آلمانی» و غیره به عبث و به عنوان فلسفه بافی های مجرد پیش نکشیده و از آن نتیجه‌گیری های خاصی را اراده کرده است. مارکس بر آن است که تضاد بین نوع انسان (یعنی زندگی اجتماعی) و فرد انسان (یعنی نیازمندی های زندگی فردی) در جوامع طبقاتی (که این تضاد در آنها شدید است) موجب بروز «ناخویشتنی» است، یعنی ماهیت آدمی را از وی باز می ستاند و به صورت کالا، دولت، مذهب، آداب و رسوم و غیره بر وی مسلط می گرداند و انسان را به سوی «دوگانگی» می‌کشد یعنی حق و تکلیف را از هم جدا می‌کند و انسان را وا می‌دارد که یکی خودش باشد، یکی برای جامعه، یا به سخن دیگر روابط بین انسان‌ها را به روابط سالوسانه بدل می سازد، شخصیت انسانی را میخ و مخدوش می‌کند و آن چیزی را به وجود می‌آورد که «هومو دپلکس» Homo doplex نام دارد.
جامعه سرمایه داری بیش از همه جوامع برجسته کرده است که بین ترقی لاینقطع غناء و ثروت و تکامل انسانی از سوئی و تنزل روزافزون افراد انسانی، فقر روحی و اسارت و بی‌شخصیتی آنها (لااقل در میان اکثریت مطلق) از سوی دیگر، تضاد عمیقی وجود دارد. مارکس در «دست نویس های فلسفی ـ اقتصادی» این تضاد را مطرح می‌کند و از خود می پرسد: چگونه باید از این تضاد جلوگیری و بر این تضاد غلبه کرد؟ جامعه سرمایه داری (مانند دیگر جوامع مبتنی بر بهره کشی) کار را، که مضمون و هدف زندگی انسان است، و با افزار معجزه آسای آن انسان خود را آفریده و تاریخ را می آفریند، به افزار آلوده پول در آوردن و برای از گرسنگی نمردن، مبدل کرده و این بزرگترین ناخویشتنی Alienation است که جامعه بهره کش ایجاد کرده است. مارکس می‌گوید تسلط مالکیت خصوصی بدان معناست که کار برای کارگر امری غریبه است و به ماهیت انسانی او ربطی ندارد. وی می نویسد: «کارگر در کار خود هستی خود را تسجیل نمی کند، بلکه نفی می نماید، خود را خوشبخت احساس نمی کند، بلکه بدبخت احساس می کند، انرژی‌های روحی خود را آزادانه رشد نمی دهد، بلکه فرسوده می سازد، طبیعت جسمی (فیزیکی) خود را تباه می کند، نیروهای روانی خود را ویران می گرداند. لذا کارگر تنها در شرایط نبودن کار خود را خوشبخت احساس می کند. بدین سبب کارش داوطلبانه نیست، اجباری است، کاری است تحمیلی. نیاز داوطلبانه به کار نیست بلکه وسیله ارضاء همه دیگر نیازمندی هاست».
این بنیادی ترین نقدی است که مارکس بر جوامع بهره کشی وارد می سازد. این جوامع، جوامعی است که مهمترین ماهیت انسان، کار سازنده او را، کار هدفمند و آگاهانه او را، که به کمک و برکت آن، طبیعت را بازسازی می کند، خود را می سازد، به فرد نوعی بدل می شود، به شخصیت بدل می شود، تاریخ را می آفریند، از یک نیاز به یک اجبار، از یک هدف به یک وسیله بدل می کند. از همان اولین نوشته‌های مارکس (که مبلغان ضد کمونیستی سعی دارند آن را در نقطه مقابل نوشته‌های دیگرش بگذارند) تا دیگر آثار او، این مسئله مانند رشته سرخ رنگی دیده می شود. آری مارکس، بعدها به جای طرح مسئله از زاویه ناخویشتنی ماهیت انسان، آن را از راه تحلیل مشخص اقتصادی جامعه سرمایه داری، مطرح ساخت و مقولات اقتصادی را بر مقولات فلسفی افزود، ولی این دو جزء اندیشه مارکس در نهایت هماهنگی و در ادامه یک دیگر است و در اینجا سخنی هم از «مارکس جوان» و «مارکس پیر» نمی‌تواند در میان باشد.
بحث خود را دنبال می کنیم: پس چه باید کرد که انسان، این فرد نوعی که وسیله جامعه بهره کش دچار ناخویشتنی شده تضاد بین خود و جامعه را حل کند و به وارستگی Emancipation دست یابد؟ مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» می‌نویسند در حالی که شرایط اجتماعی جوامع بشری قبل از استقرار سوسیالیسم برای آن جوامع (که در آن قانون بهره کشی مسلط است) امری غریبه و ناتنی (غیر ارگانیک) نیست، برای جامعه سوسیالیستی که در آن بساط بهره کشی بر می‌افتد ناچار به امری غریبه و ناتنی (غیر ارگانیک) بدل می‌شود و کار دوباره به کار برای خود، به خود کوشی بدل می‌گردد که می‌توان با استفاده از یک اصطلاح زیبای پهلوی آن را «خویشکاری» نیز نامید. (در زبان پهلوی خویشکاری به معنای اجزاء وظائف به ویژه مذهبی است، در اینجا ما این واژه را با محتوای تازه‌ای عرضه می داریم). مارکس متذکر می‌شود که تا قبل از پیدایش تناقض بین نیروهای مولده با مناسبات تولید، در همبود (کمون) ابتدائی انسانی کار انسان خویشکاری و خودکوشی بود و بار دیگر این خوشکاری در سوسیالیسم، منتها در سطحی به مراتب عالی تر تجدید می گردد. همین رهائی کار است که ماهیت انسان را به وی باز می گرداند و غناء معنوی فرد انسانی را تأمین می کند. مارکس می نویسد:
«کمونیسم که به ناگزیر آن را سیر گذشته تاریخ پدید می آورد، نه تنها نظامی است که، در قیاس با سرمایه داری، رشد نیروهای مولده را به مراتب افزون تر می سازد، بلکه نظامی است که در عین حال آن‌چنان شکلی از زندگی اجتماعی را برای انسان‌ها پدید می آورد، که برای آنها موجب غنائی است به معنای شکوفائی همه نیروها و استعدادهای فردی».
از این دیدگاه مارکس و انگلس، جامعه کمونیستی هر چیزی را که مستقل و جدا از انسان و به صورت نیروئی بیگانه شده از انسان است، محذوف می سازد. تنها انسان «جامع و دارای کلیت» می‌تواند نتایج تکامل فرهنگ انسانی را در مناسبات بین خود نه تنها فرا گیرد و به کار برد، بلکه کاملاً از خود کند. با تبدیل کار به خویشکاری کمونیستی می‌توان از نابودی کار سخن راند. انقلاب کمونیستی که تقسیم کار جامعه طبقاتی را از میان می برد، در آخرین تحلیل ناگزیر مؤسسات سیاسی را، که از این تقسیم کار طبقاتی ناشی شده، از میان‌بر می‌دارد و تقابل و تضاد بین «تکالیف انسانی» و «منافع انسانی» را رفع می‌کند و در نتیجه تضاد بین «کار» و «لذت» را نیز از میان می برد. زیرا خودکوشی و خویشکاری در این جامعه هم تکلیف اوست، هم خصلت اوست، هم کار و هم لذت اوست. انقلاب کمونیستی یک عصیان انتقام‌جویانه نیست، بلکه یک دگرسازی خلاق جامعه است و معنای عالی این دگرسازی در آن است که انسان خود را به شخصیت خلاق تاریخ بدل می سازد. پرولتاریا می‌تواند انقلاب را آغاز کند، زیرا در تضاد کامل با همه طبقات قرار دارد ولی لازمه روند انقلابی فایق آمدن بر ناخویشی، نیل به سطح بسیار عالی نیروهای مولده است، زیرا در غیر این صورت، باید مبارزه برای اشیاء مورد ضرور را از نو آغاز کرد، یعنی تمام فرومایگی های کهن را از نو احیاء نمود. سرشت این انقلاب در آن است که طبقه واژگون کننده جامعه کهن، تنها در این انقلاب است که می‌تواند از خود بار همه فرومایگی های کهن را برافکند و برای ایجاد جامعه نوین قادر و قابل گردد. مارکس و همرزمش انگلس در این توصیف از انقلاب کمونیستی و جامعه نو، علاوه بر نکات جالب دیگر، متذکر می‌شوند که این جامعه به سطح عالی رشد نیروهای مولده نیازمند است و اینکه در کوره این انقلاب باید انسان نو پدید آید تا جامعه نو را بسازد. از حکم اول کائوتسکی و دیگران سعی می‌کردند به سود مطلق کردن رشد عالی قوای مولده به عنوان شرط ضرور انقلاب سوء‌استفاده کنند. لنین که نظریه «انقلاب در حلقه ضعیف سیستم سرمایه داری جهانی» را مطرح کرد، در عین حال تصریح می‌کرد که نیل به سطح بازده کار، بالاتر از بازده در نظام سرمایه داری، شرط پیروزی نظام نوین سوسیبالیستی است. البته یک انسان نوین که به مرحله خودکوشی برسد، کاملاً قادر است به اتکاء نیروهای مولده ای دارای سطح عالی رشد، در نبرد بغرنج بهره وری کار بر نظام کهن پیروز شود. بدینسان تحلیل اجتماعی و تحلیل اقتصادی هر دو به یک نتیجه می‌رسد و به پرسشهای بسیار پیچیده‌ای پاسخ می‌دهد و رابطه دیالکتیک بازپروری انسان و رشد نیروهای مولده و بازده کار را روشن می سازد. اندیشه‌های یاد شده از مارکس و انگلس که در مقطع مسائلی مانند فرد، نوع، ناتنی و ناخویشی و خویشکاری که موضوع مهم چگونگی و وارستگی بشر را طرح و حل می کند، در عین حال نمودار دیگری است از درآمیزی و پیوند روندهای کوچک و بزرگ اجتماعی، عین و ذهن، رابطه فرد و کل در تاریخ انسان، رابطه روان‌شناسی، اتیک، جامعه شناسی و اقتصاد. این مسائل ناچار دید ما را از تاریخ انسان و مکانیسم بغرنج درونی آن غنی تر می‌کند و «رازهای» این تاریخ را که غالباً موجب سرگیجه گاه «گمراهانه» برخی جامعه شناسان غیر مارکسیست می شود، روشن می گردد.

گزیده ای از نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (جلد اول) احسان طبری
انتشارات حزب توده ایران

Print Friendly, PDF & Email