انقلاب آمریکا و محتوای طبقاتی آن (بخش دوم و پایانی)

نوشته: زنده یاد رحیم نامور

این جنگ را فرزندان توده ی عادی مردم بثمر مطلوب رسانیدند. در این سالهای دشوار که فرزندان خلق گروه گروه به خاک می غلتیدند، طبقات فرمانروا از فرصت طلائی استفاده کرده موضع خویش را کاملاً استوار و تمام مواضع حساس را اشغال کردند.

جبهه خلق و جبهه ضد انقلاب

نتیجه ناگزیر این وضع تکامل مبارزات توده‌ای بود که بتدریج رهبرانی آزموده و آگاه به رموز مبارزه در بین آنان پدیدار می‌شد و فعالیت توده‌ای بتدریج شکل کاراتری بخود می‌گرفت به نحوی که سرانجام طبقات فرمانروا و حتی جناح رادیکال آنرا به هراس افکند و آن‌ها را به فکر انداخت که دست توری ها و الیگارش ها را تا حدی در بستن دست جبهه توده‌ای باز بگذارند. این کار آسانی نبود. در سال ۱۷۶۸ الیگارش های نیویورک، خاصه خاندان دالانسی طریق «معقول» تری برای درهم شکستن این جبهه در پیش گرفتند. دالانسی پرچم انقلاب بر دوش گرفت: از جبهه توری ها به جبهه رادیکالها، و از آنجا به جبهه ی توده‌ای پیوست تا توانست با رهبران توده‌ای از قبیل مک دونالد، ایزاک سی زر، جان لمب و دیگران گرم گرفت. با اینکه در آن زمان تکامل نهضت توده‌ای تا بدان حد رسیده بود که شعار «به توانگران اعتماد نکنید. آنها در لحظات حساس شما را تنها خواهند گذاشت و بدنبال منافع شخصی خود خواهند رفت» در بین جبهه توده‌ای و روشنفکران رادیکال رواج داشت، اما چون هنوز به زمینه ی کاملاً مسلط طبقاتی مبارزات اجتماعی وقوف کامل نداشتند و به انگیزه‌های اخلاقی، اگر نه بیش از انگیزه‌های طبقاتی، اما حداقل به همان اندازه اهمیت می دادند، دالانسی را بین خود پذیرفتند. وی همینکه جائی برای خود باز کرد، در اولین قدم در صدد برآمد با رقیب بسیار نیرومند خودخاندان لی وینگستون تصفیه حساب کند و مجلس ایالتی نیویورک را از وجود او و دست نشاندگانش پاک کند. اگرچه اکثریت توده مردم خود از حق دادن رأی محروم بودند اما پشتیبانی آن‌ها انبوه رأی دهندگان را به سود دالانسی به سوی صندوق آراء کشانید و مجلس بطور عمده بدست طرفداران و دست نشاندگان او افتاد. چون از این کار فراغت یافت در صدد تصفیه حساب با انقلابیون برآمد. دست به تفتین های نفاق افکنانه زد، با ایجاد بدگمانی، شکافی در جبهه پدید آورد، سپس خود به ایجاد گروه تازه‌ای به همان عنوان قدیمی «پسران آزادی» که آنها را از بین طرفداران خود، عناصر زد و بندچی و فاسد گرد آورده بود شکل داد و بدین نحو جبهه خلقی را شدیداً به ناتوانی کشانید. جمعیتی که وی بدینسان پدید آورد بعدها مبدل به استوارترین پایگاه آریستوکراسی ارضی و الیگارشی های نیویورک گردید. و طولی نکشید که در ایالات دیگر نیز از این مانور سرمشق گرفتند. با وجود این، جبهه ی توده‌ای نه تنها از هم نپاشید بلکه پیوسته در کار مبارزه و در تشخیص واقعیت ارتباط های اجتماعی پخته‌تر و بیناتر می‌شد تا آنجا که در صدد برآمد با رادیکالهای توده‌ای «سرزمین مادری» علیه مجموع اشرافیت و الیگارشی هر دو سرزمین جبهه واحدی بوجود آورد.

منافع توده ها تجزیه پذیر نیست

مصائب ناشی از جنگ جبهه ی توده‌ای را در داخل بریتانیا تقویت کرده بود. رادیکالهای توده‌ای آمریکا و همچنین رادیکالهای طبقات فرمانروا به این نتیجه رسیده بودند که هرگونه جنبش آزادیخواهانه علیه طبقات حاکمه ی بریتانیا، و هرگونه تشنج انقلابی در آن کشو، کار را بر انقلابیون آمریکا آسان خواهد کرد. همانگونه که الیگارشی ها و اشرافیت رادیکال ترجیح می‌دادند به اتفاق دولت «سرزمین مادری» یک فدراسیون عظیم الشان امپراطوری بوجود آورند، بهمان نحو هم رادیکالهای توده‌ای عقیده پیدا کرده بودند که نهضت انقلابی آمریکا جزئی از مبارزه ی عمومی همه ی مردم ستمدیده در سراسر جامعه ی امپراطوری که در جبهه های مختلف به اشکال مختلف جریان دارد. رادیکالهای توده‌ای آمریکائی به رادیکالهای توده‌ای انگلیسی بمثابه متحدین طبیعی خود می نگریستند. در همان اوان جان ویلکسن، نامدارترین رهبران توده‌ای انگلیستان به اتهام «فعالیت های مخرب» بزندان افتاد. این حادثه بر شدت و اعتبار او در بین توده های مردم و قشرهای لیبرال افزود. اهالی میدلسکس او را به نمایندگی پارلمان انتخاب کردند ولی پارلمان از پذیرفتن اعتبارنامه او خودداری کرد. دولت بریتانیا ناگزیر شد او را از زندان آزاد سازد. ویلکسن بمحض آزادی از زندان بکمک انقلاب آمریکا شتافت و بیانیه ای منتشر کرد که از تجاوزات و اعمال غیر قانونی دولت در آن سخن رفته بود. این ادعانامه ای بود علیه دولت که یکی از مواد آن اعتراض به تجاوز در حق مردم آمریکا بود. جان هورن توک یکی دیگر از رهبران انگلستان با اعتقادی راسخ فریاد زد: «آنگاه که مردم آمریکا در اسارت هستند ما نمیتوانیم آزاد باشیم و آن‌ها به هیچوجه در اسارت نخواهند بود اگر آزادی در کشور ما تأمین باشد. همه ی ما ستونهای یک بنا هستیم. یا همه با هم پایدار می مانیم، یا همه با هم فرو می ریزیم»

برخی از رهبران توده‌ای انگلستان بخصوص از این جهت اظهار خوشحالی می‌کردند که نهضت انقلابی زود و بموقع بداد آمریکا رسیده است. این جریانها در حدود هشتاد سال پیش از آن بود که قوانین علمی مبارزات طبقاتی بوسیله مارکس کشف شده باشد. رهبران آن زمان به مقتضای شرایط موجود اقتصادی و حدود رشد ابزار تولید به مسائل جنبه انتزاعی می دادند. برای آن‌ها ملاکهای اخلاقی و ملی، هنوز بسیار پر مفهوم بود. آن‌ها به استقلال آمریکا شادباش می‌گفتند که بزعم شان این کار پیش از آن انجام می‌شود که افکار ناهنجار و فساد علاج ناپذیر جامعه ی انگلیسی بدنیای جدید راه یابد. از خود می پرسیدند: آیا این عادلانه است ما که در حال غرق شدن هستیم مهاجرنشین های آمریکا را هم با خودمان به اعماق این ورطه بکشیم؟ آیا نباید از صمیم قلب خواستار آن باشیم که اقلاً یک سرزمین آزاد وجود داشته باشد تا چون فساد و گندیدگی جامعه ی ما را بکلی ویران کند ما بتوانیم به آن سرزمین پناه ببریم؟ بدین جهت بین رادیکالهای توده‌ای انگلستان و آمریکا یک رشته مکاتبات بمنظور هماهنگ کردن مبارزه و تشکیل جبهه متحد رد و بدل شد. ولی دشواری های چندی این کار را ناموفق گذاشت. هنوز زمان برای آغاز چنین نبرد مشترکی علیه الیگارشی و اشرافیت آماده نبود و شرایط ضرور برای این کار وجود نداشت. وسیله ی این مکاتبه آرتور لی، از اشراف عمده آمریکا و نماینده آن در دربار سلطنتی بود که بعدها اساساً از نهضت روی گردان شد. در انگلستان نیز دستهای ناپاکی برای ایجاد تفرقه در جبهه ی خلق بکار افتاد و چون کارها بر مدار یک ایدئولوژی روشن جریان نداشت، اکثراً جنبه شخصی پیدا می کرد. بین رهبران سخت تفرقه افتاد.

در آمریکا، با توطئه و دسیسه، مک دوگال را به زندان کشانیدند و تهدیدش کردند که به اتهام «عملیات مخرب» و «قیام علیه اساس حکومت» محاکمه اش خواهند کرد. اما وی استوار بر جای ماند و اعلام کرد که جلسه ی محاکمه خود را به محاکمه ی دستگاه فرمانروا مبدل خواهد کرد. انتشار این خبر توده های مردم را در سراسر ایالت نیویورک از جای کند. گروه گرو مردم از دهقان و افزارمند و کاسب و کارگر، از اکناف آن ایالت روی بسوی نیویورک روان شدند تا در جلسه ی محاکمه وی حضور یابند. کار بجائی رسید آن‌ها که قصد محاکمه ی مک دوگال را داشتند، با هزاران لطایف الحیل او را راضی کردندکه پیش از فرا رسیدن روز محاکمه باسپردن التزام در حوزه قضائی نیویورک بماند، از زندان خارج نشود، التزام نامه‌ای که هر دو طرف می‌دانستند ضمانت اجرائی ندارد. اما بهرحال تهاجم علیه جبهه ی خلق آغاز شده بود و می بایست ادامه یابد. عاملین زبردست طبقات فرمانروا توانستند صفوف «پسران آزادی» را از صف های توده مردم جدا سازند. در نیویورک اجاره داران زمین و مستغلات علیه موجرین خود بپا خاسته و از پرداخت اجاره بهای کمرشکن سر باز زدند. آنان امید داشتند که اگر زیر فشار قرار بگیرند، سازمان «پسران آزادی» بیاری آنها خواهد شتافت. اما آنگاه که مالکین و اشراف برای سرکوب آنها به دشمنان خود، یعنی نیروهای دولتی (انگلیسی) متوسل شدند، این سازمان رادیکال حاضر نشد بسود این «هرج و مرج طلبان مخل نظم» وارد معرکه ی مبارزه شود.

آنچه که در کارولینا یش آمد به روشن ترین نحوی نشان داد که برای طبقات صاحب امتیاز حدود تمام موازین اخلاقی، ملی، دموکراسی و عدالت اجتماعی جائی به پایان می‌رسد که منافع آنها آغاز می گردد. زارعین این منطقه بشدت تحت استثمار ملاکان و اشراف قرار داشتند. از آن‌ها اجاره بهای کمرشکن و حقوق مالکیت سنگین خواسته می شد، مالیاتهای رنگارنگ آن‌ها را از هستی ساقط می کرد. مامورین دولتی که همدست ملاکان و نیروی اجرائی آنان بودند، بنوبه خود زارعین را می چاپیدند. این اجحابات کمرشکن گروهائی از آن‌ها را به قیام واداشت. ملاکان دست توسل بدامن تریان فرماندار کل و نماینده ی دربار سلطنتی زدند. طبیعی است که اشتیاق تریان به سرکوبی این «قانون شکنان» کمتر از اشراف و ملاکها نبود. هرمن هازبند رهبر آن‌ها بزندان افتاد. فرماندار کل که خود را از هر جهت نیرومند می‌دید با اردوی مجهزی برای سرکوب «یاغیان» روانه شدند. شش هزار مردان جنگی از دو سوی، دولتیان نه تنها از لحاظ تعداد، بلکه از نظر ساز و برگ جنگی در موقعیتی کاملاً مرجح قرار داشتند. زارعین با اسلحه های قدیمی، مهمات غیر کافی وبدون تجربه ی جنگی، با اردوئی دوبرابر خود می بایست مصاف بدهند نتیجه ی این جنگ کاملاً نابرابر از آغاز روشن بود. حمله ی بی امان نیروهای دولتی انقلابیون را در هم شکست، عده کثیری از آنان از پا در آمدند، عده زیادی زخمی شدند، صدهاتن از آن‌ها اسیر گردیدند و بعدها بمنظور اینکه بدیگران درس عبرتی داده شود، تعداد زیادی از آنان در میدانهای عمومی اعدام شدند.

مورخین آمریکائی بطور کلی سالهای ۱۷۷۰ و ۱۷۷۵ را سالهای «فترت و آرامش» نام نهاده اند. بزعم برخی از این محققین فاجعه قتل «عام بستون» در سال ۱۷۷۰ که ضمن آن پنج تن از اهالی بستون بدست سربازان انگلیسی کشته شدند، مردم را به ورطه ناامیدی کشانید و این فترت را باعث شد. برخی دیگر خیانت بازرگان و سوداگران منشاء این فترت می‌دانند که تحریم کالاهای انگلیسی را نقض کردند و بار دیگر این کالاها را به بازارهای آمریکا ریختند. اما دقت در رویدادهای آن زمان چیز دیگری بما می‌گوید و جای کوچکترین تردیدی باقی نمی‌گذارد که این فترت با جریان نبردهای طبقاتی رابطه ی مستقیم دارد. تاخت و تازهای بیرحمانه و کشتارهای فجیع، جبهه ی توده‌ای را موقتاً به ناتوانی کشانید. اشراف رادیکال که برای تضعیف این جبهه تن به خیانت و سازش با دشمن دادند، به این نتیجه رسیدند که توری ها در نظریات خود زیاد بی حق نبودند. بدین جهت پس از آنکه با دست دشمن جبهه خلق را تا حد لازم درهم کوبیدند، بهتر دانستند که تجربه تلخ گذشته را تکرار نکنند و تا سرحد امکان بکوشند با همان دشمن سیاسی ولی متحد طبقاتی خود کنار بیایند. علت عمده و اساسی فروکش کردن مبارزات در آن چندسال، همین پندار نادرست هیئت حاکمه بود. دولت بریتانیا نیز بنوبه ی خود دچار خطای جبران ناپذیری شد؛ زیرا چنین حساب می‌کرد که جناح انقلابی هیئت فرمانروای آمریکا با نحوه ی عمل خود از مردم جدا شده و بی یار و یاور مانده و هنگام آن رسیده است که به یکباره و برای همیشه به زانو در آید. با این محاسبه به دایره تجاوزات خود افزود و آنقدر در این زمینه راه افراط پیمودند تا سرانجام انقلاب مسلح را در دستور روز مردم آمریکا قرار دادند. آقایان «رادیکال» ناگزیر شدند بار دیگر دست توسل بسوی مردم دراز کنند و از آن‌ها همت و فداکاری بخواهند. یکبار دیگر تبلیغات آزادیخواهانه مبدل به کالای روز شد. پیاپی اعلامیه های حقوق بشر بود که از طرف مجالس و سازمانهای مختلف انتشار می یافت. در همه جا سخن از برادری و برابری می رفت. این وعده و وعیدها طبعا بار دیگر توده ی مردم ـ یعنی آنهائی را که ناگزیر باید بار جنگ را بر دوش می‌کشیدند ـ به میدان کشانید و مبارزه جانانه سازمانهای نوین توده‌ای بود که به توماس جفرسون، یکی از صادق ترین و صمیمی ترین رهبران جناح رادیکال طبقه ی فرمانروا، مردی با اندیشه‌های لیبرالی و انسانی، مجال داد که اعلامیه استقلال را با آن مضمون عالی تدوین کند و علیرغم مخالفان قوی پنجه، با کمک یاران خود و به نیروی همین مردم از تصویب کنگره بگذراند. در اعلامیه آمده:

«…. ما به این حقایق ایمان داریم: که تمام مردم آزاد خلق شده‌اند و به تمام آنها از طرف آفریننده آنها حقوق مشخص و غیر قابل نقضی اعطا شده است، از آن جمله است: حق زندگی کردن، آزادی، تلاش برای حصول نیکبختی، که دولت ها برای تأمین این حقوق سازمان داده شده‌اند و نیروی خود را از همان مردمی می‌گیرند که تحت اداره آنها قرار دارند، که هر زمان وجود هر یک از اشکال حکومت برای این آرمانها زیانبخش باشد، حق مردم است که آنرا منحل کنند، دولت نوینی بوجود آورند و آنرا بر چنان اساسی استوار سازند و قدرت آنرا در آن جهتی سوق دهند که برای تأمین امنیت و نیکبختی خود مناسب تشخیص دهند……»

بدنبال انتشار این اعلامیه، جنگی برپا شد که آن نیز هفت سال بطول انجامید و با پیروزی آمریکا و ایجاد یک دولت و ملت نوین به پایان رسید. این جنگ را فرزندان توده ی عادی مردم بثمر مطلوب رسانیدند. در این سالهای دشوار که فرزندان خلق گروه گروه به خاک می غلتیدند، طبقات فرمانروا از فرصت طلائی استفاده کرده موضع خویش را کاملاً استوار و تمام مواضع حساس را اشغال کردند. آن‌ها جورج واشنگتن را که از یک خانواده اشرافی بود و در جنگهای هفت ساله علیه فرانسه و اسپانیا به سمت یک ژنرال دربار شاهی بریتانیا جنگیده و پیروزی هائی بدست آورده بود، به سرفرماندهی تمام نیروهای جنگی برگزیدند و چون جنگ به پایان رسید او را بعنوان نخستین رئیس جمهوری بر اریکه ی قدرت نشاندند و کوشیدند تا تمامی مضامین اعلامیه استقلال را در روی کاغذ زنجیر کنند و همه ی تلاشها را برای تحقق بخشیدن به این آرمانها خنثی نمایند و سپس نیز تا توانستند خاکستر فراموشی بر روی آن پاشیدند تا خاطره آن را از اذهان عمومی بزدایند. با وجود این، نبرد برای تحقق بخشیدن به اندیشه‌های انقلابی دویست سال پیش در آمریکا، همچنان ادامه دارد.

پایان

(بمناسبت ۲۰۰ سالگی انقلاب آمریکا)

برگرفته از دنیا، ارگان تئوریک حزب توده ایران، شماره دوم، اردیبهشت سال ۱۳۵۵

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email