گمشدگانی غریب…

رحمان:

سال شصت و هفت با پیامیِ

خونبار  آمد،

چشمانی باز اما چون سایه،

همه جا بودند

در خیابانها و گذرگاهها

رد باد را می زدند

شکار لحظه‏ های تلخ انسان

و شبیخون در شب

موجی برخاست،

مژه‏ی دریا به تلالو افتاد

آن نگاه که موج از پیِ موج

به امروز راه می گشود،

از فراز خواب‏های همیشه

به فردا آورد

 

من از خانه زده بودم بیرون،

خانه بوی کبوترِ مرده می‏داد

و چشمانی همیشه باز

اما تاریک و گاه روشن

آنجا بودند،

قریب بود که درِ …همیشه باز،

قفل بود

 

اسفند شصت و یک سرما را آورد

نشسته بود بر تنم

خستگی و سرما،

زمین سرد و یخ اجین بود

سی سال کمی بیشتر

آمد ایستاد مقابلم

اسداله…

سلام کرد با زبانی خسته

موج دریا بر مژه گانش

افتاده بود و ..

چشمانش می‏خندید

 

شیب تند خیابان

در امتدادِ پل رومی،

کمی بالاتر از بولینگ عبدو

می‏رسیدم به پناهگاه

همه آنجا آمده بودند

آواره و بی مکان که به دنبال

سایه‏ی بید می گشتند

تشنه گانی در لهیب شب

به دنبال آب

گمشدگانی غریب،

از مازندران و از شمال…

از همه جا،

 

اسداله …هنوز زنده بود از میان

این همه مردگان

که روح شان اسیر باد بود

جسم شان فرسوده در قفس

می خندید،

 

سال شصت و هفت با پیامیِ

خونبار  آمد،

چشمانی باز اما چون سایه،

همه جا بودند

در خیابانها و گذرگاهها

رد باد را می زدند

شکار لحظه‏ های تلخ انسان

و شبیخون در شب

غنایمی از خوان یغما نصیب‏شان

می‏کرد

 

پناهگاه خاموش در سکوت

از راه آمده گان خسته _

همه می‏رفتند

به آینده‏ی نامعلوم

کسی نشانی از خود

بر جا نگذاشت

نمی دانستیم هر روز

چند نفر  از این آدمها

در صف مرگ با چشمانی بسته

ایستاده اند

چند نفر جسم رنجورشان را

بر دوش گرفته

به دنبال سایه خویش می گشتند

و ماشین هایِ غبار آلودِ مرگ

جاده خاوران را صاف می کردند

ندانستم چه تعداد رفته‏گانِ ناخواسته

به این صف ها در آمدند .

ندانستم

رحمان

۱۷/۰۵/۱۳۹۶

Print Friendly, PDF & Email