زندان یونسکو «دزفول» و آن تابستان سیاه! تعویض صندلی میان« مسئولان کشتار»….

در تاریخ معاصر ایران ،شقاوت وزور و جنایت یکی از متداولترین شیوه های اداره جامعه بوده است. اگرچه سراسر تاریخ معاصر میهن مان، روایت سرکوب و به بند کشاندن مخالفان و دگراندیشان سیاسی ست، ولی دو رخداد خونین و فراموش ناشدنی به هدف نسل کشی ی سیاسی و تثبیت نظام حکومتی، بارزترین و بیرحمانه ترین آنهاست. رخداد نخست، هجوم همه جانبه ی ارتش «شاهنشاهی»است به آذربایجان در سال ۱۳۲۵ خورشیدی که به روایت تاریخ نویسان درباری قصد آن بود که «غائله» یا «فتنه» ی «فرقه دمکرات آذربایجان» را خاموش کنند! ژنرال های ارتش «شاهنشاهی» در یورشی وحشیانه هزاران شهروند بی دفاع و غیر نظامی ی آذربایجان را از دم تیغ گذراندند. بسیاری از پژوهش گران بر این باورند که انگیزه ی این سرکوب دولتی چیزی نبود جز تثبیت نظام حکومتی،تداوم استبداد وجلو گیری از روند پیشروی جنبش آزادی بخش خلق! آثار این حوادث جگر سوز هرگز از خاطر آذربایجانی ها زدوده نشد. دومین سرکوب دولتی و فاجعه بار در تاریخ معاصر ایران، دهه ی شصت کشتار زندانیان سیاسی (فاجعه ملی)در تابستان سال ۱۳۶۷ و بنا به حکم صریح خمینی است. آن چه در زیر می خوانید، گزارشی از وضعیت زندان یونسکو است، زمانی که علیرضا آوایی وزیر پیشنهادی روحانی از جمله شکنجه گران آن جا بود و سپس به عضویت هیات مرگ سه نفره در زندان آن منطقه شد …

زندان یونسکو: جهنمی در جنوب!
پیش از پرداختن به فاجعه ی کشتار جمعی ی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ در زندان یونسکو – دزفول، نگاهی به این زندان و کارنامه ی خونبار آن از فردای به قدرت رسیدن حاکمان اسلامی، ضروری ست. زندان یونسکو که در حال حاضر جای خود را به یک زندان بزرگتر در حد فاصله ی جاده ی دزفول – شوشتر داده، در مرکز شهر واقع ست. همان گونه که از نامش پیداست، «یونسکو» در ابتدا – در رژیم گذشته – بنیادی بود که با همکاری ی «سازمان ملل» و بخاطر پروژه ای برای «مبارزه با بیسوادی» و حمایت از کودکان در «دزفول» ایجاد شد. در سالهای پایانی ی رژیم گذشته این مرکز در اختیار «اداره ی آموزش و پرورش» شهر گذاشته شد، سپس به «باشگاه فرهنگیان» تبدیل، و بعد از «انقلاب اسلامی» به زندان بزرگ جوانان و فعالان سیاسی بدل گشت!
در آغاز دهه ی شصت خورشیدی، زندان یونسکو، دارای چهار اطاق بود که بیش از ۳۵۰ زندانی را در خود می فشرد. در همین سالها (سالهای ۶۰ تا ۶۵) بدلیل سرکوب ها و دستگیری های گسترده، و کمبود جا برای انباشتن زندانیان، نزدیک به شش اتاق قرنطینه، و ۴۰ بند و سلول از جنس بلوک های سیمانی که در تابستانهای گُر گرفته ی این شهر جنوبی حکم جهنم را دارند، ساخته شد. همچنین قسمتی از ساختمان یونسکو در اختیار دادستانی ی انقلاب اسلامی قرار گرفت. زیر زمین زندان بونسکو با پله های زیاد در اعماق زمین نیز بدل شد به اتاق شکنجه یا بزبان بازجویان «اتاق تمشیت»، جایی که فریاد و ناله ی زندانیان زیر شکنجه به گوش کسی نمی رسید.
در این سالها، شاید کمتر کسی از زندانیان سیاسی ی یونسکو را می توان سراغ گرفت که با بازجویان و شکنجه گرانی همچون خلف رضایی» معروف به «خلف رینگو»، «علیرضا آوایی»، «شمس الدین کاظمی»، «نداف»، «هردوانه»، «کف شیری»، «عبدالرضا سالمی»، «عبدالعظیم توسلی» و «علی خلف» آشنایی نداشته باشد.
اگرچه تا بحال شرح جنایت های اعمال شده در این زندان بدلیل حضور فضای خوف انگیز کنونی، از سوی زندانیان سیاسی ی آزاد شده ی «یونسکو» نزد افکار عمومی بازگویی نشده است ولی از گزارشهای تکان دهنده ی اعدام و شکنجه در سالهای دهه ی شصت در زندان یونسکو، که سال گذشته و برای نخستین بار پیرامون آنها سخن به میان آمد، گزارش آقای «محمد رضا آشوغ» از زندانیان سیاسی ی پیشین این زندان ست که در خارج از کشور فاش شد. در این گزارش محمد رضا آشوغ که یک بار در سالهای ۶۰ تا ۶۲ دستگیر و زندانی می شود، و بار دوم در سال ۶۵ اسیر و به مدت ۱۰ سال محکومیت زندان پیدا می کند، از اعدام فجیع کودکان و نوجوانانی همچون «عبدالرضا زنگویی» – پانزده ساله -، «حمید آسخ» – پانزده ساله – و «غلامرضا گلال زاده» – شانزده ساله – می گوید. این اعدام ها در «حیاط خلوت» پشت زندان و در حالی که محکومان خردسال را به درخت های کهن سال می بستند، انجام می شد. محمد رضا آشوغ، همچنین گواهی می دهد که در آن روزها سایر زندانیان که از «چشمی» های سلول ناظر آن صحنه های جنون آمیز پاسداران بودند، می دیدند که چگونه آن درختان تنومند شکافته و خونین می شدند. نیز، زندانیان خود از نزدیک شاهد بودند که سرانجام آدمکشان حرفه ای یونسکو برای از بین بردن آثار آن جنایت ها، تعدادی از آن درختان مجروح و پاره پاره شده را قطع کردند.
همچنین می توان از اعدام «منوچهر نظری» – هیجده ساله – ، «مسعود والی زاده» – شانزده ساله – و «ضیا رکنی»، همگی از هواداران سازمان مجاهدین خلق یا اعدام فدایی ی خلق «فرزانه ی اکبری» – نوزده ساله – در همین سالها نام برد. متاسفانه و بدلایل «اخلاقی» و احتمالا عدم موافقت خانواده های زندانیان زن اعدام شده در این سالها نمی توان از نام مشخص زنان و دختران جوان اعدام شده ای گفت که پیش از اعدام مورد تجاوز بازجویان و پاسداران قرار می گرفتند.
از دیگر موارد گزارش محمد رضا آشوغ در باره ی شکنجه و آزار زندانیان سیاسی در زندان یونسکو در دهه ی شصت، نگه داشتن زندانیان بطور اجباری و طولانی مدتی در زیر آفتاب ۵۰ درجه تابستان ست. در این زمینه او اشاره دارد به دو تن از هواداران سازمان فدایی بنامهای «غلامرضا و محمد رضا» – دو نفر که برادر بوده اند – که یک روز تمام زیر آفتاب سوختند و وقتی به سلول ها بازگردانده شدند، آن چنان لب و صورت آنان سوخته و شکاف برداشته و قیافه هایشان تغییر کرده بود، که مشکل می شد آنها را شناخت.
«ضرب حتا الموت» یا شکنجه تا سرحد مرگ از دیگر شکنجه های رایج در زندان یونسکو در این سالهاست. شکنجه و مرگ دردناک «کریم ماکیانی» – از هواداران مجاهدین – نمونه ای از این جنایت هاست که بسیاری از زندانیان سیاسی ی پیشین یونسکو با آن آشنا هستند.
بی توجهی ی عمدی و آگاهانه نسبت به وضعیت زندانیان بیمار که در مواردی به مرگ آنان انجامید همچون مرگ دردناک یکی از زندانیان سیاسی بنام «رشیدیان»، اعدام های نمایشی بصورتی که شماری از زندانیان سیاسی را در کنار فرد اعدامی قرار بدهند و در اطراف آنها شلیک بکنند، و یا تیراندازی به درون سلولها از پشت بام و از راه هواکش در هنگام اعتراض زندانیان به وضعیت وحشتناک صنفی ی خود که در یک مورد که بدستور «خلف رضایی» صورت گرفت و در اثر آن اقدام وحشیانه یکی از زندانیان بنام «محمدرضا جهانگیری» از ناحیه ی صورت بشدت مجروح شد، از دیگر مواردی ست که شرایط جهنمی و سیاه زندان یونسکو و نحوه ی رفتار پر از خشونت بازجویان و زندانبابان آنرا افشا می کند…
گرچه شماری از زندانیان سیاسی ی زندان یونسکو – دزفول در دهه ی شصت خورشیدی، فعالان و هواداران سازمانهای سیاسی از این شهر بودند ولی بدلیل وضعیت خاص این زندان و وجود بازجویان و شکنجه گران بیرحم آن، تعداد قابل توجهی از زندانیان سیاسی ی دیگر شهرهای خوزستان (اندیمشک، مسجدسلیمان، شوش، هفت تپه، و شوشتر»، یا برخی فعالان سیاسی ی عرب زبان خوزستان یا دیگر استانهای همجوار را نیز به این زندان منتقل می کردند.
گفتنی ست که بعدها شماری از بازجویان و کارگزاران دادستانی ی انقلاب اسلامی ی دزفول که صاحب تجربه های ضدانسانی در امر بازجویی و اعمال خشونت های غیرقابل باور بودند، به سایر استانها منتقل شدند…

آن تابستان سیاه و گلهایی که پرپر شدند!
همراه با تدارک کشتار عمومی ی زندانیان سیاسی در زندان های سراسر ایران در تابستان ۶۷، این فاجعه در اوایل تابستان این سال در زندان یونسکو شروع می شود. ابتدا، زندانیان را از بندها جدا کرده و به سلول های جداگانه منتقل کردند. هم زمان ملاقات ها قطع شد. در یک مورد، یکی از همبستگان زندانیان دربند که نسبت به قطع ملاقات اعتراض می کند و وارد دفتر زندان می شود در فرصت کوتاهی که یکی از ماموران دادستانی اتاق را ترک کرده، او موفق می شود که دفتر ثبت ملاقات ها را ورق بزند و یک لیست ۱۵۰ نفره از زندانیان ممنوع الملاقات را ببیند. برخی دیگر از زندانیانی که بعدها آزاد شدند نیز گزارش می دهند که در آن روزها شرایطی کاملا غیرعادی بر زندان حاکم بود. نه فقط شمار زندانبانان افزایش یافته بود که آنها بر خلاف گذشته با لباس نظامی و بصورت آماده باش بسر می بردند.
در همین روزها – روزهای پایانی ی تیرماه – شمار بسیاری از زندانیان سیاسی ی زندان یونسکو که پیشتر آزاد شده بودند، مجددا دستگیر و به زندان بازگردانده شدند. همچنین، جمعی از زندانیان قدیمی ی زندانهای مختلف خوزستان و استانهای همجوار را به «یونسکو» آوردند و این در حالی بود که سلولها مطلقا گنجایش پذیرش زندانی ی جدید را نداشتند. درست در همین هنگامه ست که خبر عملیات «فروغ جاویدان» یا آنچه تبلیغات حکومتی از آن با نام «مرصاد» یاد می کرد، بگوش همگان می رسد. با استفاده از همین فضای تبلیغاتی و روانی ست که خبر و شایعه ی دیگری در شهرهای دزفول و اندیمشک توسط دستگاههای امنیتی در سطحی گسترده پخش می شود: «یک مینی بوس»، «یک مینی بوس حامل هواداران مجاهدین وارد شهر شده اند برای حمله به زندان یونسکو»! بنظر می رسد که هدف کارگزاران رژیم از پخش و تبلیع این شایعه در آن روزها آن بود که میان عملیات نظامی ی مجاهدین و زندان یونسکو، رابطه ای ساختگی بوجود آورده تا در صورت افشای احتمالی ی کشتار زندانیان در بند، آن جنایت را توجیه کنند، در حالی که «بچه ها از بیرون هیچ خبری نداشتند بجز همان خبری که روزهای پیش از آن، از تلویزیون شنیدند». تا اینکه «یک روز صبح اعلام کردند که هیاتی از طرف “امام خمینی” به زندان آمده تا به زندانیان عفو بدهد! همان موقع «احمد راسخ» و «شاهپور شیرانی» گفتند که این هیات شر ست. حتما بلا و فتنه ای زیر سر دارند و گرنه خمینی اهل عفو نیست».
در روزهای بعد، زندانیان را در گروههای هفت – هشت نفره در راهروهای بند به صف می کنند و چشم ها و دست هایشان را می بندند اما هنوز «کسی باور نداشت که همه را اعدام کنند به خاطر اینکه تا آنجا که به زندان و زندانی ها مربوط می شد هیج اتفاق تازه ای نیافتاده بود». «ترکیب سه نفره ای از قاضی شرع، محمد حسین احمدی، شمس الدین کاظمی، و علیرضا آوایی» باصطلاح محاکمه ی سرپایی و چند دقیقه ای ی زندانیان را آغاز می کنند. بعد از آنکه نخستین گروه هشت نفره وارد اتاق می گردد «از تک تک آنها تنها یک سئوال می شود: منافقین حمله کرده اند. آیا حاضرید با آنها بجنگید؟».
«گیج شده بودیم. ما همه حکم داشتیم. بعضی فقط مدت کوتاهی به اتمام زندان شان مانده بود. برخی حتا مدت زندان شان تمام شده و منتظر آزادی بودند. «حجت قلاوند» فقط یک ماه از دوران محکومیتش مانده بود. «طاهر رنجبر»، هفت سال و شش ماه زندان، و «محمد انوشه» نزدیک به هفت سال زندان – کشیده بودند – و همه ی اینها بایستی عنقریب آزاد می شدند».
پاسخ زندانیان به آن پرسش مرگبار، متفاوت اما کمابیش مضمون واحدی دارد از این دست: «من حکم دارم…، اگر زندانم تمام شد و در آن روز دشمن خارجی به ایران حمله کرد، قطعا با آن خواهم جنگید». برخی نیز از دادن پاسخ مشخص طفره می روند. در نهایت به توصیه مسئول اطلاعات که از افراد هیات تعین تکلیف زندانی ها بود و بدون مشورت با سایر اعضا، اسامی را در لیست اعدامی ها می نویسند. محمد رضا آشوغ بیاد می آورد که در آن محاکمه و آن پرسش مرگ بار، میان ترکیب هیات سه نفره (دادستان، حاکم شرع و فرد وابسته به اطلاعات)، اختلاف بروز می کند. او می گوید که مثلا در مورد خود او و نیز «طاهر رنجبر»، بدون رعایت نظر دادستان و حاکم شرع»، فرد اطلاعات با عصبانیت گفت که اسم آنها را در لیست اعدامی ها بنویسند.
از قضا همین نکته ی اخیرست که در نامه های اعتراضی ی آقای منتظری به خمینی در مرداد و شهریور سال ۶۷ بگونه ای مستند بدان اشاره می شود، امری که خشم و غصب «امام امت» را نسبت به جانشین خود برانگیخت و به باور بسیاری از آگاهان سیاسی خلع آقای منتظری از نیابت «رهبری»، تنها به خاطر همین مخالفت صریح او به حکم خمینی و کشتار زندانیان سیاسی ست. با این همه وقتی در سالهای اخیر، خاطرات آقای منتظری بر روی شبکه ی جهانی ی اینترنت انتشار یافت، کم نبودند اصلاح طلبان حکومتی که برآشفته شاکی شدند که چرا « آقا» این «خط قرمز» را زیر پا گذاشته ست! گفتنی ست که به ضمیمه ی همین خاطرات، نامه ی «حجت الاسلام احمدی» حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی خوزستان ست به آیت الله خمینی که شرح یکی از دادگاههای مرگ را باز می گوید.
به گزارش بیداران ، برای دادخواهی، حقیقت و عدالت ، آقای غلامرضا بقایی می نویسد:«چند سرو جوان زندگی اندیش در آن روزهای خون گرفته ی «یونسکو» در صف اعدام ایستادند؟ چند سرودخوان عشق و بیداری، با آفتاب و آرزوی آزادی درود و بدورد آخرین را سر دادند؟ هنوز بدرستی بر کسی روشن نیست. «تا آنجا که من دیدم حدود ۷۰ نفر منتظر محاکمه بودند و این عده غیر از کسانی بود که هنوز در سلولها بودند. در یک گروه «ما ۴۴ نفر بودیم که با دو مینی بوس به میدان تیر اعزام شدیم که البته بعدا متوجه شدیم که شمار دیگری از جمله تعدادی از زندانیان زن نظیر «شهین حیدری» و «صغرا قلاوند» هم بودند که با این گروه اعدام شدند».

Print Friendly, PDF & Email