از زندگی گفتن- ناظم حکمت

برگردان: جهان

اما باز هم خواهیم زیست همراه زندگی در آن سو،

با مردمانش، جاندارانش، با مبارزه  و با نسیمش،

در بیرون از دیوار.

فرقی نمی کند که، چگونه و در کجا باشیم،

آن چنان زندگی خواهیم کرد که گویی هرگز نخواهیم مرد…

«سه قطعه از ناظم حکمت»

۱

زندگی با تو شوخی ندارد.

تو با جدیتی تمام خواهی زیست

همچون یک سنجاب شاید،

یعنی بی چشم داشت چیزی بیرون و فراتر از زندگی،

یعنی تمام کارو تلاشت خواهد بود، زندگی.

 

زندگی را جدی خواهی گرفت،

بدان حد و چندان که:

شاید بتوانی با بازوانی از پشت بسته و تکیه داده بر دیوار،

یا باعینک هایی بزرگ

و پیراهنی سفید در یک آزمایشگاه،

برای انسان ها بمیری!

آن هم برای کسانی که چهره شان را نیز هیچگاه ندیده ای،

بی که کسی تو را بر آن وا داشته باشد،

و آن زمان  که زندگی برای تو

زیبا ترین واقعیت است.

 

زندگی را چندان جدی خواهی گرفت

که درهفتاد سالگی زیتون بنشانی

نه از آن رو که به فرزندانت بماند.

تو خواهی زیست به خاطر باور نداشتن مرگ، درعین هراس از مردن.

زندگی یعنی دشوارزیستن.

 

۱۹۴۷

 

۲

گیریم که بیماری هستیم در آستان یک جراحی سنگین،

یعنی، شاید دگرباره حتی

از تخت سپید برنخیزیم،

– اگراندوه شنیدن رفتنی زود هنگام نیز ناگزیر باشد –

ما بازهم به “لطیفه های بکتاشی” که برای ما گفته می شوند خواهیم خندید،

و بازهم با پرسشی از پنجره خواهیم نگریست که: آیا باران خواهد بارید؟

یا بی صبرانه انتظار خواهیم کشید

آخرین اخبار آژانس را.

 

گیریم که، برای چیزی ارزندهٔ رزمیدن،

گیریم که هم اینک در آوردگاهیم ما،

آنگاه، امروز و در نخستین یورش شاید،

چهره برخاک نهادن باشد و مردن،

با خشمی غریب به آن پی خواهیم برد،

اما همچنان دیوانه وار کنجکاو خواهیم بود که:

شاید این جنگ سالیان سال به درازا بکشد؟

 

گیریم که در زندانیم،

سالمان نزدیک به پنجاه،

و هجده سال دیگر تا باز شدن درب آهنین…

اما باز هم خواهیم زیست همراه زندگی در آن سو،

با مردمانش، جاندارانش، با مبارزه  و با نسیمش،

در بیرون از دیوار.

فرقی نمی کند که، چگونه و در کجا باشیم،

آن چنان زندگی خواهیم کرد که گویی هرگز نخواهیم مرد…

 

۱۹۴۸

۳

دنیای ما روزی سرد خواهد شد،

ستاره ای در میان ستاره ها،

– یکی از کوچکترین هایش –

نقشی کوچک بر مخملی آبی،

یعنی این این دنیای بس بزرگ ما.

 

روزی  از روزها دنیای ما سرد خواهد شد…

نه به مانند انبوهه ای یخین،

یا همچون ابری مرده،

چونان گردویی پوک خواهد غلتید،

در ظلمتی بی کرانه.

 

ما ازهم اکنون رنجش را می بریم

و مویه هایش از هم اینک به گوش می رسد.

 

چنین جهانی دوست داشته خواهد شد،

برای یارستن آن که بگویی “زندگی کردم”…

 

 

 

«ناظم حکمت –  ۱۹۴۸»

 

——————————-

برگردان: جهان ۱۵ مهر ۱۳۹۶

 

Print Friendly, PDF & Email