می بینی باز دلم لرزید

به کردستان که هنوز

اندوه بر دل دارد.

رحمان

می خواهم از این همه

بغض زمین،

در دیار بی کسان زخمینِ

این زمین –

استغاثه شبانه ام را

به چراغهای شکسته در حریم باد

آورم ،

 

نمی دانم تا کِی

ما در اینجا باید بمیریم

و از گورهای مان باز گردیم

بسیار گردیم،

که باز بمیریم

 

روا نبود،

این گُسلِ نا پیدایِ

نابهنگام

همچون اژدهایی عظیم دهان

بگشاید و…

اندوه  بر اندوه –

عزا بر دلهای مجروح

بیافزاید

که من هنوز

رختِ سیاه –

بر تن دارم

از خیلِ بی شمارِ

رفتگانم.

 

من اما،

انتظار دیدار حادثه را

جایی دیگر،

در محل گُسل های عمیقِ

دست های خالیِ

این سوی فراخ

و نو کیسه های بی دردِ

آن سویِ دوربین های

ناپیدا از نگاه باد

به جستجو آمدم.

 

می بینی،

باز دلم لرزید

در زیر این آوار سنگینِ اندوه

قطره ای از شبنمِ صبحگاهی

بر گونه ام نشست.

 

 

رحمان

۲۲/۰۸/۱

Print Friendly, PDF & Email