مرگت را پایانی نیست

که تازیانه ها

روحِ تو را  تسخیر

و به چنگ در میان دندانهای

 خون آلودشان می گیرند

اما آنان می بینند

مرگت را پایانی نیست.

که سر آغاز توست.

رحمان

نگفتی آن که را دوستش می داشتی

چه شد…،

تنهایت گذاشت که در غوغای

شهری شلوغ گُم شدی

در مهِ و غبار آن چیزی که

یادی از آدمها را

در غروب نگاهت می آورد

که تنهایی ات را جایی،

در غرقابی سرد و یا پشت دریچه ای

تنگ،

جا گذاشته باشی

 

کسی سراغت را نمی گیرد

از این همه فاصله ها

این همه دیوارها،

هنوز به پایان قصه نرسیدیم

که آن کلاغ پیر بی گفتگو

از دریچه امیدت

باز آمد و گفت که به آخر رسیدیم،

 

اما تو باز می روی با نوک انگشتانت

از روی پوست شب

ناهموار،

سبک خیابان را

تنها به سگهای،

بریده از قلاده صاحبانی که

عادت به خواب صبح در شب یلدا را

می بویند

که همه چیز ارام و…

سُکون ِ آرامش سُکر آوری

غنایمی همیشگی ست

به چنگ آمده از وزش توفانی سخت

 

با چشمانی خواب آلود

سرت را بر بالینی می گذاری

که هزاران رویا در آن جا گذاشتی

خودت گفته بودی

زندگی،

رنگین کمانی از چشمانت را

دیر بازی  با خود

برده،

و تو با هر نگاهت آنها را  به یادم

می آوری.

 

و من از فرازی دور

حصاری تنگ را

نظاره نشستم

که تازیانه ها

روحِ تو را  تسخیر

و به چنگ در میان دندانهای

خون آلودشان می گیرند

اما آنان می بینند

مرگت را پایانی نیست.

که سر آغاز توست.

رحمان

۰۶/آذر/۹۶

Print Friendly, PDF & Email