آیا ضعیفان رنج می کشند، چون باید رنج بکشند؟ یانیس واروفاکیس -گوگل تاک

زیرا من حس می کردم هرچند که وی برای راضی کردن طلبکاران زیادی کوتاه آمده، اما هرچه وی به آن ها بدهد، با او به توافقی نمی رسند. آن ها می خواستند دماغ حکومت ما را به خاک بمالند و آن را به عنوان عبرتی به اسپانیائی ها، ایرلندی ها ، پرتغالی ها نشان دهند و بگویند اگر شما دولتی مانند این دولت و مردم انتخاب کنید، این بلائی است که سر شما می آید.

برگردان: مینا آگاه

روز بخیر. برای یک سیاستمدار، آکادمسین، و فردی که دست و پای خود را گم می کند، حضور در چنین مکانی یک موقعیت ویژه است. قبلا در سازمان های مشابهی – هرچند به دلایلی که ضرورت ندارد توضیح بدهم – حضورداشته ام، اما گوگل منحصربفرد است. از تلاش برای گردهم آوردن انبوهی از شنوندگان برای بیان نگرانی هایم در مورد جهت گیری های جهان، به عبارت دیگر سیاست، خاطرات بسیار جالبی دارم.

من امروز می خواهم برای شما صحبت کنم و تلاش کنم شما را برای مشارکت در بحث و شروع یک گفتگو درباره ی مفهوم پول، تشویق کنم. هدفم آکادمیک نیست. لازم نیست که بحثی فلسفی در مورد پول داشته باشیم. دید من این است که ما در جهانی بسیار متلاطم زندگی می کنیم. اروپا، که بحثم درباره ی آن است، اگر شما موافق باشید، قسمتی از اقتصاد جهانی است که مشکل سرمایه داری جهانی را به شکلی تکاندهنده و عظیم نشان می دهد. اروپا کاملا قادر است که ایالات متحد را بی ثبات کند – قبلا چین را بی ثبات کرده و از طریق چین، آمریکای لاتین را بی ثبات کرده است.

اگر تحلیل های من درست باشد، نسل بعد با چالش هایی مواجه خواهد شد که از دهه ی ۱۹۳۰ به بعد مواجهه نشده ایم. امیدوارم که کاملا در اشتباه باشم. اما به شدت نگرانم که بر خطا نباشم.

پول نقطه ی شروع بسیار خوبی برای صحبت است، بخصوص برای شنوندگان خوبی همچون شما. به این دلیل که پول قابل سنجش ترین متغیر اقتصاد است. عشق، زیبائی و ارزش ها فوق العاده مهم اند، اما آن ها امری کیفی هستند. اگر تلاش کنیم که آن ها را کمیتی کنیم، به نوعی ارزش آن ها را کاهش داده ایم. اما پول در نتیجه ی کالاسازی، و بازارگذاری وارد می شود و ارزش ها را از کیفی مبدل به کمی می کند، تا با ارزش هایی که توسط بازار درنظر گرفته می شود، قابل سنجش کند.

دلیل این که من با پول شروع کردم تا درباره ی مشکلات سرمایه داری جهانی و چالش نسل بعدی بگویم، این است که می توانید به پول به عنوان یک  کالا نگاه کنید، کالا چی هست؟ چیزی که مردم می خواهند. بنابراین گوجه فرنگی یک کالا است، سیب زمینی یک کالا ست، اگر مردم بخواهند آن ها را بخورند. پول هم یک کالا ست، اگر مردم پول بخواهند. اگر پول کالا ست، در یک دنیای کالائی شده، دنیای سرمایه داری، پول باید یک کالا هم باشد و البته که پول یک کالاست. کافیست که نگاهی به بازار تبادل ارزها بیندازیم. معاملات عظیمی هرروز صورت می گیرد و پول با پول معاوضه می شود. بنابراین پول یک کالا است و یک جنس هم است. اما چرا در بیش از ۴۰ درصد دنیا قیمت آن منفی است؟ قیمت پول را نرخ بهره نشان می دهد. این قیمتی است که شخص حاضر است برای مصرف نکردن پول خود قبول کند و آن را به کس دیگری بدهد. ما در جهانی زندگی می کنیم – بخصوص در اروپا – که قیمت پول  یا صفر و یا بسیار پائین است. در واقع، در مکانی مانند ژاپن، اروپا، و در برخی از بازارهای سهام مشخص، و اینجا در آمریکا، (این قیمت) منفی است. چگونه یک کالا می تواند قیمت منفی داشته باشد؟ طبق تعریف باید جنس بدی باشد. قیمت منفی همراه با ” بد” می آید. اگر شما مواد زاید سمی درحیاط خلوتتان داشته باشید، حاضرید به کسی پول بدهید تا از شر آن خلاص شوید. این معنی قیمت منفی ست. چگونه می شود که پول قیمت منفی داشته باشد؟ دلیل آن این است که پول فقط شیء نیست، فقط یک کالا نیست. خیلی بیشتر از این چیزها است.

در قرن نوزدهم یک انقلابی آن را داشتن قابلیت از خود بیگانه شدهٔ نوع بشر خطاب کرده است. او کارل مارکس بود. مارکس را فراموش کنید، زیرا که ما در کالیفرنیا هستیم و نه در ورمونت که من عقیده دارم جمهوری مردم این دوران است، یا نیوهمپشایر یا چیزی شبیه آن ( خنده ی حضار).

بگذارید در این باره فکرکنیم که امروز قیمت پول در اروپا منفی است- اگر شما به نرخ بهره ی فدرال رزرو در طول شب نگاه کنید، تقریبا صفر است.

اگر شما یک کارفرما باشید، و در طول شب در رختخواب خود پیچ و تاب می خورید،  بی تابید و فکر می کنید که آیا باید در یک محصول جدید، شرکت جدید، خط تولید جدید سرمایه گذاری کنید یا نه، در آن لحظه درباره ی چه چیزی نگران هستید؟  شما نگران این هستید که آیا آن سرمایه گذاری بازگشت مناسبی دارد یا خیر. این بستگی به چه چیزی دارد؟ بستگی به دو چیز- به هزینه ی شما و به تقاضا برای آن کالا. اگر انتخاب کنید که سرمایه گذاری کنید، کالای شما شش، هشت ماه یا یکسال بعد از آن لحظه ای که  شما تصمیم به سرمایه گذاری می گیرید، تولید خواهد شد و قیمت پول، نرخ بهره، جزو هزینه محسوب می شود. هرچه قیمت پول بالاتر باشد، چه برای وام گرفتن و یا استفاده از پول خودتان برای سرمایه گذاری،  هزینه ی بیشتری دارید. این جا محلی است که پول مانند یک کالا عمل می کند.  وقتی قیمت آن پائین می آید شما فکر می کنید که خیلی خوب، هزینه ی من پائین می آید و  تمایل من برای سرمایه گذاری، افزایش می یابد. اما این چیزی نیست که کارفرما  و یا سرمایه گذار بالقوه را شب بیدار نگه می دارد. چیزی که واقعا وی را بیدار نگه می دارد چشم انداز تقاضای کافی برای کالا در شش ماه و یکسال بعد است. اما این بستگی به چه چیزی دارد؟ بستگی دارد به این که آیا کس دیگر هم مثل خود او که در رختخواب دارد پیچ و تاب می خورد، تصمیم می گیرد که سرمایه گذاری کند یا خیر، زیرا که مجموعه سطح تقاضا از مجموعه ی سطح سرمایه گذاری متاثر است.

این مسئله ای که است ناگهان پول را از مفهوم استاندارد به عنوان یک کالا که مانند سیب زمینی قیمتی دارد، خارج می سازد. در مورد سیب زمینی اگر شما سیب زمینی می فروشی و اضافه عرضه ی سیب زمینی دارید، می خواهید پیش از تمام شدن روز از دست آن خلاص شوید و فردا نمی خواهید همین نوع سیب زمینی را بفروشید. چکار می کنید؟ قیمت را کاهش می دهید و در نقطه ای به قدری قیمت را کم می کنید که وضع بازار را تعیین کنید. مردم آن را می خرند. اگر شما تنی ۲ سنت قیمت بگذارید، مردم آن را قاپ می زنند. بنابراین قیمت است که  بازار را تعیین می کند.

اما سرمایه گذاری همانطور که من به شما توضیح دادم ، دقیقا یک بازی است.  اما خود بازی چی ست؟ بازی موقعیتی است که خروجی نه بستگی به کاری که شما می کنید ، بلکه به کاری دارد که دیگران می کنند، و چیزی که شما فکر می کنید که آن ها فکر می کنند که شما فکر می کنید که آن ها انجام خواهند داد . بازی این است، درست شبیه شطرنج ، شبیه بازار سهام. اینکه سرمایه گذاری کنید یا نه بستگی دارد به باور یا خوش بینی شما که سطح مجموعه ی سرمایه گذاری از یک آستانه ی معین بالاتر می رود یا نه. زیرا فقط  زمانی که از سطح معینی  بالاتر برود، آنگاه تقاضای کافی وجود دارد که سرمایه گذاری شما را سودساز کند.

زمانی که استاد بودم، روشی داشتم که سعی می کردم با کمک آن، این مسئله را به دانشجویانم توضیح بدهم، بخصوص دانشجویان ام بی ا  که رقابت شدیدی داشتند و تلاش می کردند همدیگر را تضعیف کنند، انگار که فردایی وجود ندارد. یادم می آید خیلی دوست داشتم که این کار را بکنم، برای من تفریح بزرگی بود، اما نه برای آن ها.  من به آن ها می گفتم، می دانید، من از به ورقه نمره دادن متنفرم.  بنابراین، همین الان – روز اول درس اول – نمره های شما را می دهم. من همین الان نمره ی نیم سال شما را می دهم، و سپس ما می توانیم به هدف های آموزشی مان برسیم. از شما می خواهم، یک تکه کاغذ بردارید، شماره دانشجوئی خود را بنویسید، و یک عدد تک رقمی بین ۱ تا ۹ از جمله خود ۱ و ۹ را در ورقه بنویسید. و نمره ی شما به ترتیب زیر خواهد بود. من کاغذی را که کمترین عدد را نوشته پیدا می کنم. آن فاکتور مشترک بین همه ی شما خواهد بود، آن را ضربدر ۱۱ می کنم، و رقم انتخاب شده ی شما را از رقم بدست آمده از حاصل ضرب  فاکتور مشترک در ۱۱ کم می کنم و این، نمره ی شما خواهد شد. این بدین معنی است که اگر همه ۹ را انتخاب کنند، کمترین عدد ۹ خواهد بود، ۹ فاکتور مشترک همه خواهد بود و ۹ در ۱۱ می شود ۹۹. بعد ۹ را کم می کنم و همه ۹۰ از ۱۰۰ می گیرند. اگر همه ۸ را انتخاب کنند، نمره ی همه ۸۰ می شود. اگر همه ۱ را انتخاب کنند، نمره ی همه ۱۰ خواهد بود. و من به شما می گویم هر باری که این کار را کردم، بیشتر دانشجویان ۱ را انتخاب می کردند که رد می شدند.

این مسئله دوراهی زندانی[۱] نیست. این معضل مفت سواری[۲] نیست. این موقعیتی نیست که شما بخواهید تقلب کنید. شما می خواهید که دیگران نمره ی بالائی انتخاب کنند و شما نمره ی پائینی انتخاب کنید. چرا؟ برای این که اگر شما نمره ی پائینی انتخاب کنید، حداقل می رود پائین، و شما هم می بازید. این یک مسئله ی هماهنگی است. استراتژی بهینه در این بازی آن است که چیزی را انتخاب کنید که فکر می کنید در میان بقیه مینیمم خواهد بود. عملا اگر شما فکر کنید که بقیه ۹ را انتخاب می کنند، بهتر که شما هم ۹ را انتخاب کنید، زیرا اگر ۸ را انتخاب کنید، مینیمم ۸ می شود و شما هم می بازید. اگر فکر کنید که مینیمم ۸ خواهد بود، شما هم ۸ را انتخاب می کنید. این یک بازی حدس زدن است. هرکسی تلاش می کند که مینیمم را حدس بزند. در نهایت کاری که می کنند بستگی به میانگین درجه ی خوش بینی دارد. اگر کلاس خوش بین باشد، دانشجویان خوش بین باشند، همه خوش بین خواهند بود و همگی ۹ را انتخاب خواهندکرد. این تائید می کند خوش بینی آن ها غالب بوده است.  اما اگر بدبین باشند…. .

به یاددارم، یکی از دانشجویان را انتخاب می کردم و به او می گفتم تو ۱ را انتخاب کردی. چرا یک را انتخاب کردی؟ آیا متوجه نشدی  که با این انتخاب هم تو و هم بقیه رد می شوند؟ جواب این بود بله، اما می دانید جریان چیست؟ این بک باور عقلانی است. من پیش بینی می کردم که حداقل باید یک نفر  در این اتاق باشد که می ترسد نفر دیگری در این اتاق باشد که می ترسد که کسی در این اتاق ۱ را انتخاب کند، و ۱ بعنوان حداقل انتخاب شود. پس برای من بهتر است که ۱ را انتخاب کنم، چون اگر رقم بیشتری را انتخاب کنم،  شما آن عدد را از ضریب یک که فاکتور مشترک است کم می کنید.

این مسئله ی پیچیده ی سرمایه گذاری است. اگر سرمایه گذارها بترسند که سطح سرمایه گذاری پائین باشد، سطح سرمایه گذاری پائین خواهدآمد و انتظارات بدبینانه ی آن هاست که تائید می شود. البته بعد برمی گردند و می گویند:” دیدی. حق با من بود.” اما این بدین معنا نیست که آن ها درست می گفتند. این بدین معناست که ما در دنیائی با تعادل چندگانه زندگی می کنیم . برخی خوب، در مثال قبلی ۷، ۸، و ۹ و برخی افتضاح ۱، ۲ و ۳. و حسن نیت برای متعادل بودن، یعنی اینکه یکی از دیگری متعادل تر باشد، نتیجه ای برای هیچکس ندارد. تمام آن ها حالت های تعادل اند. بعضی بهترند و بعضی بدتر. چی تعیین می کند که ما از تعادل خوب به تعادل بد برویم و یا برعکس؟ خوشبینی متوسط.

 

این مشکل در بحران اقتصادی منجر به رکود دائمی می شود. زمانی که سرمایه گذاری کاملا زمین گیر بشود، این مشکل بوجود خواهد آمد. اگر توجه داشته باشید، ما این پدیده ی بسیار جالب و بسیار نگران کننده را امروزه در آمریکا می بینیم. نرخ بهره بسیار پائین، نرخ سود بسیار بالا، و سطح سرمایه گذاری شدیدا پائین است. چطور این ممکن است؟ نرخ بهره باید کم و بیش در تعادل با نرخ سود باشد.  نرخ سود باید منعکس کننده ی نرخ بهره باشد و برعکس. اگر هر دو خارج از دامنه باشند، بدین معنی است که ما عدم انسجامی  اساسی داریم. چیزی در اقتصاد ما ناقص شده است. اگر نرخ سود بالاست، چرا سرمایه گذاری صورت نمی گیرد که سود بیشتری کسب شود؟ هنوز سرمایه گذاری نمی کنند. مثالی که برای شما زدم،  سقوط خوشبینی است.

فکر می کنم برایش جوابی وجود دارد. در این موقعیت که ما هستیم، اگر شما آمریکا، اروپا، و انگلیس – چون برخی از انگلیسی ها مشتاقانه می خواهند خارج از اروپا باشند، من اروپا و آمریکا را در نظر می گیرم. آخرین باری که من نگاه کردم ما حدود ۶ تریلیون دلار داریم که هیچ کاری نمی کند. در بخش مالی می گردد، ولی سرمایه گذاری نمی شود، یعنی نمی خواهند سرمایه گذاری شود. چرا؟  خوب این عدم سرمایه گذاری به این دلیل نیست که کسانی که این پول را دارند، نخواهند سرمایه گذاری کنند. بگذارید این را توضیح بدهم. منظور من از سرمایه گذاری، سرمایه گذاری واقعی است؛ منظورم خرید خانه و خرید و فروش سهام نیست، این ها سرمایه گذاری نیست. سرمایه گذاری زمانی صورت می گیرد که شرکت بگوید، خوب ما می رویم این بخش خاص را توسعه بدهیم، می رویم روی مردم سرمایه گذاری کنیم، روی دستگاه ها سرمایه گذاری کنیم، روی فن آوری جدید سرمایه گذاری کنیم. این سرمایه گذاری است. شیوهٔ عمل سرمایه داری به عنوان یک سیستم این است که سازمان های مالی پس انداز شما را می گیرند و به شرکت ها وام می دهند که سرمایه گذاری کنند. و آن سرمایه گذاری ها درآمد ایجاد می کنند تا آن را برگردانند. و این چرخه ادامه می یابد.

امروزه، پس اندازها در دنیای توسعه یافته، اجازه بدهید اینطور بگویم، ۷ تریلیون دلار بیشتر  از سرمایه گذاری است. در تاریخ سرمایه داری هیچگاه سطح پس انداز اینقدر بالا  و سطح سرمایه گذاری این قدر پائین نبوده است. نرخ بهره به عنوان قیمت پول باید پس انداز و  سرمایه گذاری را به تعادل برساند. یعنی وقتی عرضه ی اضافهٔ پول وجوددارد، وقتی که پس انداز بسیار زیاد  و سرمایه گذاری بسیار کم است، اتفاقی که باید بیفتد این است که قیمت پول سقوط کند و پس انداز کم و سرمایه گذاری زیاد شود (مانند ترازو عمل می کند).  زمانی که تنها قیمت پول به زیر صفر برود، فاصله ی زیاد بین پس انداز و سرمایه گذاری از بین نمی رود. چرا از بین نمی رود؟

اجازه بدهید به اتاق خواب کارفرما برویم که نصف شب در رختخواب خود به این سمت و آن سمت می چرخد و فرض کنیم که این یک کارفرما مدل بسیار قدیمی ای مثل من است. من کارفرما نیستم، اما مدل قدیمی هستم. چون وقتی نمی توانم بخوابم به رادیو گوش می دهم، به بی بی سی ورلد سرویس، از وقتی که بچه بودم به دلایلی به این رادیو گوش می دادم. و در ساعت ۳ صبح، در جایم به این سو آن سو غلت می زنم. خوب او دارد فکر می کند آیا سرمایه گذاری بکنم یا نکنم؟ و ناگهان اخبار اعلام می شود، که ژانت یلن ( رئیس بانک فدرال مرکزی آمریکا) اعلام کرده است بجای افزایش نرخ بهره که اعلام کرده بود، به واسطه ی وضعیت در چین، به واسطه ی کندی رشد وغیره و چیزهایی که شما می توانید در روزنامه ی وال استریت ژورنال و فاینشینال تایمز هرروزه بخوانید، آن را حتی بیشتر هم کاهش خواهد داد. در آن لحظه چه فکری خواهید کرد؟ آیا فکر می کنید، چه خوب قیمت پول پائین تر خواهد رفت و به سمت منفی شدن سوق خواهد کرد، و سرمایه گذاری خواهید کرد، یا شما هم مثل من فکر می کنید: وای خدای من! باید همه چیز خیلی بد باشد که بانک فدرال این کار را می کند.

افت قیمت پول شما را وا می دارد که چکار کنید؟ سرمایه گذاری را متوقف کنید  و این دقیقا متضاد با آن چیزی ست که در بازار سیب زمینی اتفاق می افتد. در بازار سیب زمینی وقتی قیمت پائین می آید، مازاد عرضه از بین می رود. در بازار پول، زمانی که ما گرفتار بحرانی نظیر این هستیم، قیمت پول پائین می آید، اما مشکل بدتر می شود و مازاد عرضه ی پول بدتر می شود. به این علت است که ما بعد از ۲۰۰۸ گرفتار این بحران بدون پایان شده ایم. آمریکا  به واسطه ی فعالیت های بانک فدرال خود را تثبیت کرده، اما این عدم تعدل بین پس انداز و سرمایه گذاری از بین نرفته و به این علت است که دستمزدها ثابت نگهداشته شده، و به این علت است که برای اولین بار در تاریخ ایالت متحده آمریکا، از اواسطه دهه ی ۷۰، به پایان افزایش مستمر دستمزد ها برای یک نسل کامل می رسیم.

از تاریخ استقلال آمریکا تا ۱۹۷۴ دستمزدها همواره افزایش می یافت. هر نسلی می دانست که نسل بعدی زندگی بهتری خواهدداشت. از ۱۹۷۳ به این طرف، میانگین دستمزدها درحال کاهش بوده، و از آن به بعد هم کاهش آن متوقف نشده است. مصرف گرایی، به واسطه ی وام  در دهه ی ۸۰ و ۹۰ و ۲۰۰۰  افزایش یافته و وام جانشین افزایش دستمزدها شد که متوقف شده بود. در ۲۰۰۸ مصیبت نازل شد. سلب حق مالکیت خانه ها، تثبیت دستمزدها، و افزایش برق آسای نابرابری. و نتیجه ی آن دونالد ترامپ در آمریکا است. در اروپا ما حتی پدیده های بدتری هم داشتیم. نازی ها وارد پارلمان یونان شدند. سازمان «بدیلی برای آلمان» را در آلمان و «جبهه ی مردمی» را در فرانسه داریم. در انگلیس یو کی پ ( حزب استقلال پادشاهی متحد) و خلاصه فهرست بی پایانی از این ها را داریم. از نظر من این فقط علائم مسئله ی بغرنج و پیچیده ای است که  با آن روبر هستیم.

بسیاری از مردم، بخصوص اینجا در آمریکا، میل دارند که بگویند: آهان… مشکل از فدرال بانک است؛ مشکل پول مفت فراوان است؛ مشکل این است که ما کنترل عرضه ی پول را از دست داده ایم.  به استاندارد طلا پایان دادیم و به جای داشتن  کالای واقعی که عرضه ی آن توسط طبیعت کنترل می شود، اجازه دادیم که  بانک فدرال پیش از بحران پول مفت نشر دهد، بعد از بحران پول مفت انتشار دهد، و میزان زیادی اعتبار در بازار پول بوجود آمده است. اجازه بدهید بگویم: همه ی این حرف ها تو خالی ست.

دلیل آن بسیار ساده است. چیزی به عنوان استاندارد طلا نمی تواند وجودداشته باشد. نمی تواند چیزی به عنوان پول غیرسیاسی وجودداشته باشد. من فکر می کنم همانطور که قبلا توضیح داده ام، داستان درباره ی خوشبینی است. برای این که لحظه ای که بدبینی غلبه کند –  به هردلیلی –  این می تواند از یک زلزله باشد، می تواند ترکیدن حباب در برخی از بازارهای وام برای بازپرداخت بدهی ها باشد، یا در برخی از بازارهای پولی خاص. انواع و اقسام عوامل مختلف می تواند درجه ی بدبینی را در یک اقتصاد سرمایه داری خشنِ در تغییر و تحول افزایش دهد. در لحظه ای که بذر بدبینی شروع به رشد می کند و مبدل به گیاهی زشت می شود، در آن لحظه تنها کاری که می توان کرد کاهش نرخ بهره نیست. نباید با کاهش قیمت ها، قیمت پول، قیمت کار، ارزان کردن چیزهایی که می خواهید عرضه را افزایش دهید، وارد یک افت قیمت انقباضی شویم. تنها کاری که در این نقطه می توانید بکنید مداخله ای از طریق مکانیزم سیاسی ست تا از یک طرف عرضه ی پول را بطور موثر افزایش دهد، و از طرف دیگر سرمایه گذاری در بخش عمومی را گسترش بخشد. این یک ایده ی نیودیل است. این ایده ای بسیار ساده است و اگرچه در دهه ی ۳۰ بطور کامل کار نکرد، اما می توانم به شما تضمین بدهم، و اگر سخنرانی دیگری داشته باشم، می توانم شما را قانع کنم که این عمل از لغزیدن آمریکا به فاشیسم جلوگیری خواهدکرد. اگر به واسطه ی نیودیل نبود، “خوشه های خشم”  نوشته ی جان اشتاین بک، منجر به ظهور نیروهای  سیاسی شدیدا نامطبوع در این کشور می شد. حتی قابل بحث است که آیا چنان آمریکایی با متفقین در اروپا علیه نازیسم ائتلاف می کرد؟

این ایده که در انتقاد، انتقادی شدیدا منصفانه، از صاحبان قدرت و  نهادها – باید یادآوری کنم که من چپ هستم و بنابراین آخرین نفری هستم که  از تثبیت روش انجام کارها توسط دستگاه حاکم دفاع می کنم – این ایده که ما به نوعی بتوانیم فن آوری خاصی برای تثبیت وضع پیداکنیم، شما چه آن را “بیتکون” بنامید، چه نوع دیگری از تکامل فن آورانهٔ پولی که جایگزین پول بدون پشتوانهٔ بانک مرکزی اروپا شود، خیلی ساده یک توهم است. اجازه دهید به یک نکته ساده اشاره کنم. بیتکون را در نظر بگیرید که نوع دیجیتال شدهٔ استاندارد طلا است؛ فرض کنیم شما میزان پول را به نوعی فرایند غیرسیاسی وصل کنید. در مورد طلا این بود که چقدر طلا می توانید از دل زمین بیرون بیاورید، و در مورد بیتکون، به نوعی الگوریتم  که توسط کسی با نام مستعار ژاپنی درست شده است. خوب، اگر شما این کار را بکنید، دو چیز را تضمین می کنید:

اول اینکه توسعه ی اقتصادی در بلند مدت کندتر از آن چیزی خواهد بود که هست و در نقطه ای از توسعه، نرخ رشد توسعه از نرخ رشد عرضه ی پول بیشتر می شود. وقتی این اتفاق افتاد، این بلافاصله بر کاهش قیمت تاثیر می گذارد. پول کمتری به دنبال کالای بیشتر است، بنابراین قیمت ها گرایش طبیعی به کاهش خواهند داشت. آن لحظه ای که شما انتظار کاهش قیمت را در ذهن مصرف کنندگان، سرمایه گذاران، تولیدکنندگان و غیره بوجودآورید، ناگهان کاهش در سرمایه گذاری خواهیدداشت. چرا؟ برای این که اگر شما بدانید که یک چیز امروز ۱۰ دلار قیمت دارد و فردا ۹ دلار،  گرایش طبیعی شما این است که مصرف را عقب بیندازید. وقتی سرمایه گذاران فکر کنند که گرایش طبیعی شما در کاهش مصرف است، آن ها هم  گرایش طبیعی به کاهش سرمایه گذاری خواهندداشت. بنابراین مارپیچ کاهش قیمت شروع می شود. این یکی از دلایل است اگرچه زیاد هم دقیق نباشد.

دلیل دیگر این است که وقتی بحران از راه می رسد – و بحران همیشه اتفاق می افتد. بحران برای سرمایه داری مثل جهنم برای مسیحیت است که ناخوشایند ولی ضروریست زیرا که نظام به غیر از آن کار نمی کند – شما دچار بحران می شوید و هیچ ظرفیتی برای تقویت عرضه ی پول لازم برای خلق نقدینگی ضروری برای مبارزه با ورشکستگی های حاصل از بحران، وجودندارد. البته کاری که ما تا حالا کرده ایم، انتشار میزان زیادی پول از طرف بانک مرکزی است که از ژاپن در دهه ی ۹۰ شروع شد، بعد به آمریکا رسید که بن برنانکه[۳] عرضه ی پول را بطور وحشتناکی افزایش داد و اکنون اروپا این کار را انجام می دهد. اروپا چهار سال عقب است.

مشکل اینجاست که این یک مُسکن برای اقتصاد در حال سقوط است. این برای اقتصاد جهانی در حال سقوط، فقط یک مسکن است. این درست مانند این است به کسی که از مرضی جدی درد می کشد، آسپرین بدهید. این کمک می کند، اما معالجه نمی کند. بانک مرکزی ها این را می داند. بنابراین این شکستی برای سیاستمداران بود که دورهم جمع نشدند و از بانک مرکزی با تنها چیزی که تیر خلاص به بدبینی بود یعنی ایده ی یک نیودیل، حمایت نکردند.

بنابراین نکته ای که من می خواهم اینجا، در قلب فن آوری یعنی گوگل  مطرح کنم، این است که پول به نظر یک کمیت می آید. اشخاصی مانند شما فکر می کنند که خوب کمیت، دارای راه حل های فنی و ریاضی است. هرچیزی که کمیت باشد باید یک مسئلهٔ ریاضی باشد که می تواند بدون آشفتگی سیاستمداران حل شود. اما پیام من به شما این است که پول فقط یک کمیت نیست. پول علاوه بر کمیت، کیفیتی است که با تمایل انسان سروکار دارد- همان خوش بینی که من به آن اشاره کردم – و  نمی توان آن را به کمییت تبدیل کرد. بازی ای که من با دانشجویانم می کردم، یا به دانشجویان تحمیل می کردم، را یادتان هست؟ آن مسئله یک راه حل ندارد. چندین راه حل دارد. وقتی همه چیز ممکن است، وقتی از منظر مدل ریاضیاتی هر خروجی یک راه حل بالقوه است، عملا مثل این است که راه حل را نمی دانید. برای نمونه مدلی هواشناسی را در نظر بگیرید. فرض کنید گزارش حاکی ست که فردا برای باران، تگرگ و آفتابی بودن هوا احتمال مساوی وجوددارد.  ممکن است از نظر ریاضیات دقیق باشد، اما برای هدف پیش بینی بی فایده است.  بنابراین فن آوری و ریاضیات نمی تواند جانشین فرایند سیاسی شود که برای تثبیت اقتصاد متورم از بدهی ها چه در سطح جهانی یا ملی یا یک بلوک اقتصادی مانند اتحادیه ی اروپا ضروریست.

البته من طرفدار پروپا قرص راه حل های فن آورانه هستم، اما به شرط آنکه فن آوری را جانشین سیاست نکنیم، و سیاست ها، سیاستمداران مترقی را با فن آوری جدید تقویت کنیم. اجازه بدهید از برنامه ای که ریخته بودم تا  به عنوان وزیر مالی یونان انجام دهم، نمونه ای بیاورم؛ شاید بازخوردهایی از شما بگیرم.

در اروپا، چرا اروپا ؟ اگر دقت کنیم، اروپا نمونهٔ خوبی است. بحران ۲۰۰۸ اتفاق افتاد، میزان بیکاری هم در اروپا و هم در آمریکا تا ۱۲ درصد افزایش یافت. شما در آمریکا آن را به سطح ۵.۵ درصد رسانیدید، و در اروپا ما هنوز در ۱۲ درصد باقی مانده ایم. هنوز رکود داریم و سرمایه گذاری به پائین ترین حد خود رسیده است. چرا اینطور است؟ خوب اگر شما به منطقه ی یورو نگاه کنید، مجموعه ای است از ۱۹ کشور که از پول یکسانی استفاده می کنند، اما نظام فدارل که به جای خود، حتی یک کنفدراسیون ندارند. ما سیستم اقتصادی عجیبی خلق کرده ایم. یک بانک مرکزی بزرگ داریم، مانند بانک فدرال، اما دولتی بغل دست و یا پشت آن نیست. خزانه داری نیست. و ما تعداد زیادی- ۱۹ دولت – داریم، بدون بانک مرکزی. می شود درک کرد چرا وقتی فشار و انفجار کامل بحران مالی ۲۰۰۸ به آمریکا و اروپا ضربه وارد آورد، آمریکا تثبیت کننده ای اتوماتیک داشت. سیاستمداران با هوش نداشت. سیاستمداران همه می توانستند خواب باشند، یا همه در تعطیلات باشند. خوبی سیستم فدرال این است که یک تثبیت کننده ی اتوماتیک است، و بدون این که کسی بداند وارد عمل می شود. برای مثال زمانی که نوادا در بحران فرورفت، بانک نوادا  فورا توسط اف دی آی سی[۴] نجات یافت نه توسط دولت ایالت نوادا. نوادا لازم نبود با کلاه گدائی بدست به پاریس و برلین و واشنگتن برود و برای نجات بانک های خود، پول گدایی کند. مشابه همین زمانی که سطح بیکاری در نوادا افزایش یافت، زیرا کارگران ساختمانی در پی فروپاشی بازار مستغلات بیکار شدند، این سیستم امنیت اجتماعی بود که فورا از بودجه ی فدرال به آن کمک کرد. بنابراین ایالت نوادا نمرد ( ورشکسته نشد). اگر آنطور عمل می کرد که اروپا عمل کرده بود، نوادا  یونان میشد. ایالتی ورشکسته با بانک های ورشکسته، و مرتبا کلاه بدست به دنبال یافتن وام های پونزی[۵] بود. در اروپا ما این وضعیت را داریم. خوب با این وضعیت، برای هر کشور ضروریست – و من فکر می کنم هر کشوری در حوزه ی یورو البته به غیر از آلمان – که آزادی بیشتری داشته باشد. ما به فضای مالی بیشتری نیازمندیم.

من برای خلق فضای مالی بیشتر ایده ای داشتم – حتی زمانی که ما بانک مرکزی نداریم، و به علت ورشکسته شدن کشور خارج از بازار پول بودیم. من ایده ای داشتم و بعد ما به  سطحی از آمادگی برای پیاده کردن آن رسیدیم. سه یا چهار روز مانده به این که دگمه را فشار دهیم تا عملا این کار را انجام دهیم. اداره ی مالیات ما، آی آر اس،  البته یک وبسایتی دارد که می توانید وارد آن شوید؛ خوب شما شماره پرونده ی مالیاتی ای دارید، شماره ی کارت امنیت اجتماعی دارید، وارد آنجا می شوید و می بینید که چقدر مالیات بدهکارید و از سیستم بانکی استفاده می کنید و بدهی خود را از حسابتان انتقال می دهید- مثل جاهای دیگر. ایده این بود که یک حساب ذخیره ای برای هر شماره پرونده ی مالیاتی باز شود. دولت همیشه یک عالمه پول به مردم بدهکار است، از جمله به شهروندان خود، زیرا که ورشکسته است، همچنین شرکت هایی که دارو می فروشند، شرکت های دارویی، یا بطورکلی تامین کننده گان دولت، به واسطه ی کمبود نقدینگی در یونان، ۱۸ ماه طول می کشد تا پول خود را دریافت کنند.  من فکر کردم تصور کنید که ما  بتوانیم به طرف های خود بگوئیم، ما به شما برای مثال بابت داروهایی که به بیمارستان ها فروختید یک میلیون دلار بدهکاریم. شما یا می توانید ۱۸ ماه صبرکنید و یا ما می توانیم این میزان پول را در حساب ذخیره ی درسته شده برای شما بگذاریم- یعنی فقط تایپ کنیم آن رقم ها را. این ها فقط صفر و یک هایی هستند که در حساب های ذخیره وارد می شوند. به شما یک شماره رمز می دهیم. البته شما نمی توانید این پول را برداشت کنید، زیرا ما بانک مرکزی ندارم و این حق را هم نداریم که چیزی را به صورت پول درآوریم. اما می توانیم به شما شماره رمزی بدهیم. شما ممکن است پولی به طرف های تامین کننده ی خود بدهکار باشید، از این شماره رمز استفاده کنید، و آن را به آن شماره پرونده ی مالیاتی منتقل کنید، و طرف سوم می تواند از این پول برای پرداخت مالیاتش به دولت استفاده کند و یا به کارمندان خود، یا هرکس دیگری بدهد.

این می تواند بدیلی باشد برای تخصیص دادن یورو یا آنطوری که در آمریکاست، دلار . این تخصیص دادن یورو است برای این که واحد پول دیگری نیست. این نوعی نقدینگی حمایت شده توسط مالیات است که از کانال سیستم مالیاتی ایجاد می شود.

در نظر داشتم آن را فراتر از این گسترش دهیم. یعنی حتی زمانی که شرایط خوب است و دولت مشکل نقدینگی ندارد، از همین سیستم، اما به صورتی متفاوت، برای مردمی که دولت هیچ پولی به آن ها بدهکار نیست، استفاده شود. اما اگر شما مایلید که دولت در آن حساب ذخیره پولی بگذارد، ما این کار را می کنیم. به ما ۱۰۰۰ یورو بدهید، ما این کار را می کنیم. خوب، چرا باید حاضر باشید ۱۰۰۰ یورو بدهید؟ چرا باید  هزار یورو به دولت سپرد زمانی که به دولت بدهکاری ندارید و دولت هم به شما بدهکار نیست؟ جواب من این بود: سال آینده شما باید مالیات بپردازید. درسته؟ شما خانه دارید، ماشین دارید، مالیات فروش دارید، مالیات درآمد دارید، و مالیات های متفاوتی باید پرداخت کنید. برای مالیات تعین شده در طول یک سال، من به شما ۱۰ درصد تخفیف می دهم. خوب ۱۰ درصد نرخ بهره این روزها نرخ بهره ی بسیار زیادی ست و دولت این اعداد را به حساب ذخیره ی شما منتقل می کند.

در واقع باید بگویم برای این که این پول دیجیتال است. این می تواند سکه زدن زمانی باشد. و سیستم می داند که اگر شما این پول (دیجیتال) را از من بخرید  و نگه دارید، در عمل یوروی واقعی به دولت منتقل می کنید.

این روش نوعی وام دادن رودررو بین دولت و شهروندان با پشت سر گذاشتن بازار سهام است. بعد شما می توانید آن را توسعه بیشتری بدهید. شما می توانید یک اپلیکیشن داشته باشید که به شما امکان می دهد به سوپرمارکت بروید و از آن برای پرداخت خریدها استفاده کنید و آن را به سوپرمارکت بدهید و سوپرمارکت می تواند از آن برای پرداخت به تامین کننده گان خود و یا برای پرداخت مالیات استفاده کند.  در این حالت شما سیستم پرداختی موازی دارید. این سیستم کاملا دیجیتال است که در شرایط فشار مالی، به شهرداری، به یک کشور در حوزه ی یورو و یا هر نهاد اجتماعی دیگری که بخواهد سیستم پرداختی موازی خود را به واحد همان پولی کشور یا بلوک، درجه ی آزادی بیشتری می دهد.

 

البته یک انگیزه ی دیگری هم داشتم. زمانی با شخصی به نام آلکسیس سیپراس،که بعدا نخست وزیر من شد، در این مورد صحبت می کردیم. در آن زمان هیچ علاقه و توجه و رابطه ای نداشتم که تصوری نداشتم که ممکن است یک روز درگیر سیاست بشوم. من فقط با وی صحبت می کردم. وی می خواست عقاید مختلفی را بشنود. یادم می آید در سال های ۲۰۱۲  یا  ۲۰۱۳ او از من در این رابطه سوال هایی کرد.

در آن زمان او رهبر حزب سیاسی کوچکی بود که ۴ درصد رای داشت. سه سال بعد ما از ۴ درصد به ۴۰ درصد رسیدیم و در ۲۵ ژانویه  ۲۰۱۵ انتخابات را بردیم و دولت را بدست گرفتیم. او به من گفت: اگر ما وارد چالش با وام دهنده گان بشویم و به آن ها بگوئیم که سیاستی که آن ها اعمال می کنند کشتن گاوی است که قراراست به آن ها شیر بدهد و این به نفع آن ها، کشور ما، اقتصاد ما، مالیات دهنده گان ما و بخش خصوصی ما ست که آن ها گاو را نکشند و بخواهیم در این موافقتنامه اقتصادی تجدید نظر کنند، فکر می کنی اولین مسئله ای که با آن مواجهه می شویم چیست؟ جواب من در این مورد بسیار شفاف بود. من به وی گفتم من در همان سال ۲۰۱۲ یا ۲۰۱۳  یادداشتی دادم  و گفتم اولین چیزی که اتفاق خواهد افتاد این خواهدبود که آن ها بانک های ما را می بندند – یا تلاش می کنند که ببندند – برای این که ما را مهار و خفه کنند، و مجبور کنند که رفتارمان را عوض کنیم.

اجازه بدهید که حالا به زمان بعد تری بروم. من در ۲۷ ژانویه وزیر مالی  شدم. ما انتخابات را در ۲۵ ژانویه بردیم. در ۳۰ ژانویه، سه روز طولانی بعد از آن- نه اجازه بدهید به چیز دیگری اشاره کنم. در اولین روز وزارتم در ۲۷ ژانویه، نشستی با مسئولین خزانه داری تشکیل دادم و از آن ها پرسیدم اوضاع مالی چطوره؟ آن ها جواب دادند جناب وزیر ما خیلی هم بد عمل نکرده ایم. گفتم خوب، می شه نه چندان بد را تعریف کنید. جواب این بود که ما ۱۱ روز تا مهلت پرداخت وام ها وقت داریم. و این شروع بسیار نامیمونی برای وزیر مالی است که کارش را آغاز کند. این در ۲۷ ژانویه اتفاق افتاد، دو روز بعد من با رئیس گروه اروپا دیدار داشتم. گروه اروپا بدنه ی وزرای مالی حوزه ی یورو است، و همچنین ترویکا، کریستین لگارد[۶] نماینده ی صندوق بین المللی پول، ماریو دراگی[۷] نماینده ی بانک مرکزی اروپا- “فدرال رزرو” ما- و نماینده ی کمیسیون اروپا. رئیس این گروه، آقای جرون دایزه بلوم[۸] وزیرمالی هلند، آمد تا مرا در دفترم ملاقات کند. البته باید بگم برای چنین جلسه ای ما چندین نشست با متفکرین و مشاورین و همه ی این دم و دستگاه های خسته کننده ی بوروکراتیک داشتیم.

نکته ی جالبی را برایتان بگویم. وقتی در دفترم همدیگر را ملاقات کردیم – فقط ما دو نفر بودیم و با هم گپ می زدیم که همدیگر را بشناسیم – بجای این که بگویم از ملاقات شما خوشبختم، امیدوارم با یکدیگر همکاری خوبی داشته باشیم و غیره، من اینطور برخورد کردم: شما می خواهید با این “برنامه کاملا علمی تخیلی” چه کار کنید.

“برنامه” تمام سیاست های اقتصادی است که بین سال های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ پیاده شده و منجر به از بین رفتن یک سوم، یک سوم تولید ناخالص ملی، تولید ناخالص داخلی یونان شد. این بدتر از سال های دهه ی ۱۹۳۰ در آمریکا است. علت انتخاب شدن ما این “برنامه” بود، زیرا مردم یونان دیگر خسته شده بودند و ما انتخاب شده بودیم تا درباره ی آن دوباره مذاکره کنیم.

من تلاش کردم تا حداکثر توانم میانه رو باشم. به وی گفتم ببین ما انتخاب شدیم تا این “برنامه” را به چالش بکشیم. البته این یک برنامه است که بقیه اتحادیه ی اروپا به انجام آن متعهد هستند. اما سر دموکراسی چه می آید؟ وقتی شما دو اصل دارید که به هم برخورد می کنند، دو برنامه که با هم تصادم دارند،  شما می نشنید و یک مصالحه و سازشی پیدا می کنید. چرا ما نشینیم و با یک ورقه ی کاغذ سفید شروع کنیم و از خود پرسش های بسیار ساده ای بپرسیم- چگونه می توانیم به اقتصاد یونان کمک کنیم که این روش بهبود یابد که اجازه دهد مردم یونان امید دوباره ای کسب کنند و اعتباردهنده گان قسمتی از پول خود را پس بگیرند، زیرا راهی را که ما میرویم پولی برای شماها دربرندارد، خیلی ساده برای این که کشور نابود می شود. ما بیابانی برپا کرده ایم و آن را صلح نامیده ایم (گفته ی تاسیتوس[۹]، امپراتوری رم).

جواب او این بود که اگر شما بر دوباره مذاکره کردن درباره ی “برنامه” اصرار کنید، بانک های شما در ۲۸  فوریه بسته خواهدشد. و این صحبت در ۳۰ ژانویه صورت گرفت. بنابراین چیزی که من در سال  ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ به سیپراس گفته بودم، در روز سوم اتفاق افتاد.

آن ها بالاخره بانک ها را بستند، و دولت ما را  سرنگون کردند. اما این موضوعی نیست که شما گوگلی ها به خاطر آن اینجا باشید. نظام پرداختی که گفتم را به یاد دارید؛ سیستم پرداخت موازی دیجیتال که من طرحش را داده بودم؟ اگر آن ها بانک ها را می بستند، این سیستم روشی بود که عملکرد داشت و به ما ظرفیتی می داد  تا به کارها سروسامانی بدهیم و در اقتصاد باقی بمانیم. این روشی برای ادامهٔ معاملات بود که می توانست باقی بماند. تنها دلیلی که به این موضوع اشاره کردم آن است که سابقه موضوع را متذکر بشوم . من عقیده دارم که راه حل فن آورانه، یعنی دیجیتالی کردن پول، راهی است که باید طی شود، اما از شما درخواست می کنم که در دام توهم یک پول غیرسیاسی، یا این توهم نیفتید که فن آوری می تواند سیاست را از پول جداکند.

 

من در کتابم، به صحنه ای در پارلمان انگلیس اشاره کردم؛ به یک زن، که من تمام جوانی خود را صرف تحقیر و تظاهرات دوباره و دوباره و دوباره علیه وی کردم. این زن خانم مارگارت تاچر، سیاستمداری شدیدا دست راستی و سیاستمداری ست که در آخرین روز نخست وزیری خود، توسط کابینه ی خود اخراج شد. کودتا در کابینه توسط وزرایی صورت گرفت که می خواستند به اتحادیه ی اروپا بپیوندند. تاچر با چنگ و دندان با این پیوستن مخالفت می کرد و آن ها وی را سرنگون کردند. تاچر در ملاقات کابینه در همان روز بود که متوجه شد اخراج شده است. افرادی که در آن اتاق بودند – من یک دوستی داشتم که در آن اتاق حضورداشت – به من گفتند که این اولین باری بود که وی اشک به چشمانش آمد. زن آهنین ترک برداشته بود. اما وی دوباره ظاهر خود را حفظ کرد و به پارلمان رفت. وی هنوز نخست وزیر بود و پارلمان برنامه پرسش از نخست وزیر داشت. اخبار پخش شده بود و همه می دانستند که این آخرین روز وی است، اما او به خودش این امکان را داد که از آخرین حضورش در پارلمان به عنوان یک نخست وزیر لذت ببرد.

کسی از میان اپوزیسیون، با پرسشی بسیار احمقانه تلاش می کرد وی را خراب کند و در حزب محافظه کار بین کسانی که می خواستند وارد اتحایه اروپا شوند و کسانی که مخالف بودند، مانند تاچر، شکاف بیندازد. او از وی پرسید که چرا با ایده ی یک بانک مرکزی که خارج از فرایند سیاسی (بانک مرکزی اروپا ) است، پول اروپا را غیرسیاسی می کند، و موجب می شود که اروپا بدون این که پول در دست سیاستمداران باشد، در یک اتحاد مالی متحد شود، مخالف است؟ این سیاستمدار جناح راست چیزی گفت که برای من جالب بود و هنوز هم هست. من فکر می کنم که این احتمالا دقیق ترین و صحیح ترین توضیح درباره ی پول بود که سیاستمداران اروپائی درعرض این سی سال گفته اند. (البته این بدین معنی نیست که با هرکار دیگری که وی کرده، موافقم. من هنوز افتخار می کنم که علیه حکومت وی بودم، در آن زمان من به هر تظاهراتی که اعتراض به وی بود، مشارکت می کردم.) او گفت: کسی که نرخ بهره را کنترل کند، کسی که سیاست مالی در اروپا را کنترل کند، سیاست اروپا را کنترل می کند. و این واقعیت را نمی توان با فن آوری تغییرداد.

اما راهی که من فکر می کنم باید برویم شکل جدیدی از سیاست مترقی همراه با فن آوری جدید، گرایش نوآورانه برای دیجیتال کردن پول  و ایجاد سیستمهای موازی برای پرداخت است که حداکثر درجه ی آزادی را به حکومت های منطقه ای، به شهرداران و به جوامع بدهد . اجازه دهید با گفتن این که این ایده باید یک مانیفست جهانی داشته باشد، موضوع را ختم کنم. در سال ۱۹۴۴ در جائی در نیوهمپشایر، برتون وودز، کنفرانسی از ۱۵۰ نماینده تشکیل شد که برنامه جهانی بعد از جنگ را طرحریزی کرد. این سیستم به نام برتن وودز شناخته شده است. من چندین فصل از کتابم را به آن اختصاص داده ام. آنچه در برتون وودز پایه گذاری شد، ایده ایجاد سیستم یک پول جهانی با سازوکار بازگرداندن مازاد – بسیار مشابه با سیستم نیودیل اما در سطحی جهانی- بود. در این سیستم راههایی پیدا می شد که مازادها را از مناطقی که در آن ها تولید شده اند، به عنوان سرمایه گذاری تولیدی، به مناطقی بازگرداند که با کمبود مواجهه اند.

این اتفاقی است که در آمریکا افتاد. زمانی که بوئینگ قرارداد بست که هواپیمای جنگی جدیدی بسازد، شرط قرارداد این بود که باید یک کارخانه در منطقه ای بکر، در آریزونا، میسوری، در ایالتی که تحت فشار است، ساخته شود – نه به واسطه ی  بشردوستی برای میسوری، بلکه این تنها راهی است که تضمین می سازد که کالیفرنیا وایالت واشنگتن این اضافه تولید را داشته باشند. وقتی در میسوری درآمدی تولید شود، از طریق پیشرفت کارکرد فن آوری که هم مهارت و هم درآمد ایجاد می کند، آن درآمد در میسوری می تواند به ادامه صادرات در حوزه ی دلاری ایالت های کالیفرنیا و واشنگتن کمک کند. اکنون، ما باید راهی پیداکنیم تا به روح برنامه ی برتن وودز بازگردیم. این کار با امید به استفاده از فن آوری برای یک سیستم حسابداری دیجیتال، یک سازوکار پرداختی دیجیتال که هم مازاد و هم کسری را نظم می دهد و هم مازاد ها را بازتوزیع می کند تا عدم تعادل بین پس انداز و سرمایه گذاری در معیار جهانی بهبود یابد، ممکن خواهد بود. تا این کار صورت نگیرد، ما به چالش هایی که نسل بعدی در اینجا و اروپا با آن روبرو ست، نپرداخته ایم. متشکرم

 

پرسش ها و پاسخ ها

پرسش: به نظر می رسد که رشد اقتصادی بطورکلی براساس رشد جمعیت باشد. تولید سرانه ناخالص ژاپن به رشد خود ادامه می دهد، و شما در مورد آن خوشبین نیستید. آیا به این دلیل نیست که اقتصاد بطورکلی به رشد خود ادامه نمی دهد.

جواب: ژاپن به واسطه ی کاهش جمعیت  و سالخوردگی با این مشکل روبرو نیست.  دلیلش این نیست. دلیلی که ژاپن در دهه ی ۱۹۹۰ در این دام افتاد برای این بود که حباب بسیار بزرگی در مستغلات بوجودآمده بود و این حباب بعد از قرارداد پلازا اکورد[۱۰] ترکید. زمانی که آمریکا ژاپن را مجبور کرد تا ینی را که قبلا ارزشش را بالا برده بود، دوباره ارزشگذاری کند، این کار موج عظیمی از ورشکستگی را هم در مستغلات و هم در بانکداری پدیدآورد. دولت طی سال ها تلاش کرد که ورشکستگی بانک ها را با تبدیل کردن آن ها به زامبی ها پوشش دهد. در سال ۲۰۰۸ زمانی که بقیه ی اقتصادها هم  سقوط کرد، ژاپن که اقتصادش مبتنی با صادرات بود، طوری مدیریت شد که در رکود باقی بماند.

حالا به آلمان نگاه کنید. آلمان هم با کاهش جمعیت روبروست، و  هرم جمعیتی ای مانند ژاپن دارد. نرخ رشد آن کاملا مثبت و کاملا خوشبینانه است. البته خود آلمان در دام حوزه ی یورو گیرکرده است. دید من این است که ما باید خیلی ساده به تولید ناخالص سرانه نگاه کنیم و تا زمانی که پس انداز و سرمایه گذاری در تعادل هستند،  هیچ  چیزی نیست که بتواند مانع کاملا خوشبین بودن ما شود. برای مثال ژاپن را درنظر بگیرید، به یادداشته باشید که من درباره ی شکاف بین پس انداز و سرمایه گذاری صحبت می کردم. این شکاف در ژاپن بسیار زیاد است. پس انداز در مقایسه با سرمایه گذاری بقدری بیشتر است که این شکاف، از دید من، خوشبینی را زائل می کند؛ یعنی با ایجاد بدبینی بطور منفی بر خوش بینی تاثیر می گذارد، و سپس این بدبینی بازخورد می دهد به باقی ماندن شکاف بین پس انداز و سرمایه گذاری. چیزی که برای ژاپن ضروریست باز کردن مرزهای خود برروی مهاجران است.

 

پرسش : چرا سیستمی که شما برای پرداخت طرحریزی کرده بودید، حتی بعد از این که رفرندام شرایط اتحادیه ی اروپا را رد کرد، اجرا نشد. آیا فکر می کنید اگر این سیستم اجرا می شد، وضع در یونان بهتر می شد ؟

 

پاسخ: آن فقط یکی از پروژه هایی بود که من مد نظر داشتم. من فقط پنج ماه در دولت بودم. دوره ای از برخورد بین ما و وام دهندگان ترویکا، جنگی بود که ما باختیم، زیرا در طرف ما شکاف افتاد. آلکسی سیپراس و من موافقت کرده بودیم که اگر آن ها بانک های ما را بستند، ما هم تلافی کنیم.  و ما این امتیاز را داشتیم. ما ۳۰ میلیارد دلار به ای سی بی ( بانک مرکزی اروپا) بدهکار بودیم که اگر طور دیگری سازماندهی می کردیم، این کار کل برنامهٔ تسهیل کمی[۱۱] دراگی را از هم می پاشید و دراگی این را می دانست. ما در چارچوب حق قانونی خود می توانستیم این کار را بکنیم، زیرا طبق قانون یونان عمل می کردیم، نه قانون آمریکا، نه قانون انگلیس- و اگر تهدید ما در مورد بازسازماندهی بدهی پشتیبانی می شد، وی بانک های ما را نمی بست.  زمانی که اتحاد بین من و آلکسی از بین رفت  و زمانی که قسمتی از دولت، دقیقا معاون نخست وزیر، به دراگی علامت داد که به حرف های واروفاکیس گوش ندهید، ما نمی گذاریم که وی ارزش های این اوراق قرضه را کاهش دهد، اعتبار این اقدام نیز نابود شد. لحظه ای که طرف مقابل تشخیص داد که به من اجازه داده نمی شود از امتیازی که دارم استفاده کنم، دیگر فقط باید صبر می کردند که ما تسلیم شویم. من امید داشتم که رفرندام به نخست وزیر نیرو بدهد و به من بگوید که دگمه را فشار بده. این اتفاق نیفتاد. آنشب وی به من گفت زمان تسلیم است. من جواب دادم این زمان تسلیم تو و زمان استعفای من است.  البته هیچکدام از آن پروژه ها اجرا نشد، زیرا که ما یک دولت ترویکا داشتیم. همکارهای من، دوستان خوب من که در دولت باقی ماندند، قدرتی ندارند. آن ها براساس ایمیل هایی که از بروکسل دریافت می کنند، حکومت می کنند.

 

پرسش: شما  به جای این که اجازه دهید اتحادیه ی اروپا  با طرح ضعیفی که دارد و تصمیم های غیردمکراتیک که گروه اروپا می گیرد، فروبپاشد، طرفدار پروپاقرص تثبیت تجربه ی اتحادیه ی اروپا هستید. چند کشور باید در این فرایند قربانی شوند؟

 

پاسخ: امیدوارم هیچ کشوری قربانی نشود. ببینید! این پرسش یک فرض غیرواقعی در خود دارد. فرض غلط این است که من مدافع این هستم که ما باید کشورهایی را قربانی کنیم تا بقیه کشورها نجات پیداکنند. دید من از اتحادیه اروپا ساختاری به هم پیوسته است. اتحادیه ی اروپا یا به عنوان یک کل ادامه ی حیات می دهد یا  بطورکلی فرومی پاشد. اگر به عنوان یک کل فروبپاشد، اگر این واگرائی مانند دهه ی سی تکرارشود، در طول ساحل رودخانه ی راین و در عرض آلپ بین شمال شرقی اروپا یک گسستگی پدیدمی آید و یک حوزه ی مارک آلمانی که شدیدا خاصیت رکودی دارد، به وجود می آید،  زیرا که مارک آلمانی جدید قیمتش سر به آسمان می زند، و بقیه، منطقه ی لاتین، به اضافه ی یونان،  همراه با کاهش ارزش پول آن ها دچار شوک تورمی و بیکاری شدید می شوند. و هیچکس سالم از آن بیرون نمی آید. بعد از این  اتفاق هیولاهای سیاسی ظهور پیدامی کنند، زیرا که برخوردها شدید خواهدبود.  رکود از یونان شروع و در همه جا پخش می شود. اتفاق های بد از یونان شروع شده و درسراسر اروپا پخش شده. جنگ سرد از یونان شروع شد، بحران یورو از یونان شروع شد، و واگرائی اتحادیه اروپا  نیز دارد از یونان شروع می شود. من نمی دانم چرا سرنوشت ما این است که منادی اتفاقات وحشتناک باشیم.

اما جواب من به این پرسش، ما داریم یک کشور را بعد از کشوری دیگر قربانی می کنیم. ما آن ها را از صخره ی رقابت ریاضتی به پایین هل می دهیم برای این که چیزی را حفظ کنیم که در حال فروپاشی است و نمی تواند حفظ شود. پیشنهاد من این است- ما انتخاب زیادی نداریم. یا باید اتحادیه ی اروپا را دور بیندازیم، یا تلاش کنیم آن را برای همه درست کنیم. اگر بخواهیم از شرش خلاص شویم، همه ی ما از صخره ای که به آن اشاره کردم، به گرداب دهه ی ۱۹۳۰ پرتاب می شویم. این ارزیابی من است. ممکن است اشتباه کنم.

خوب، بدیل آن چیست؟ از نظر فنی راه حل بسیار ساده ای وجوددارد و از نظر اقتصادی می شود به روشی اتحادیه اروپا را تثبیت کرد که هیچ کشوری قربانی نشود. مشکل خواست سیاسی است. و این بخش غیرقابل تقلیل سیاست است.

 

پرسش: با این درک، بهترین و بدترین برنامه که شما به عنوان یک وزیر اجراکردید، چه بود؟

 

پاسخ: خوب شما می دانید من این شانس را نداشتم که تقریبا کاری را انجام بدهم. یک دلیل این بود که من با طلبکارانی روبرو بودم که می گفتند که اگر شما بدون تائید ما هرچیزی را به پارلمان ببرید، هر لایحه ای را، این عملی خصمانه خواهدبود و پایان مذاکرات است. باور می کنید؟ بنابراین تنها دو لایحه به پارلمان بردم. یکی درباره ی چیزی که ما آن را اقدام های فوری علیه فقر شدید نامیدیم- ما کارت اعتباری  پیش پرداخت شده، به ۳۵۰ هزار خانوار دادیم که پایین ترین درآمدها در زیرخط فقر بسیار شدید را داشتند. و این معادل کوپن های غذا به اضافه مقدار اندکی پول برای تهیه انرژی بود- زیرا برق خانه های آن ها قطع شده بود- و کمی هم کمک برای اجاره خانه بود. این یک کاری بود که من تلاش کردم بکنم. دومین کار، که من فکر می کنم بسیار مهمتر بود، و به پارلمان نرفت زیرا که ما منتظر مذاکرات بودیم، برنامه ای برای پایان دادن به بحران یونان بود.این برنامه با گردهم آوردن اشخاصی بسیار توانا از این کشور و جاهای دیگر تهیه شد. تیم من، با اشخاصی مثل جفری ساکس[۱۲] از (دانشگاه) کلمبیا ، لاری سامرز[۱۳]– من فکر می کنم شما درباره ی لاری سامرز شنیده باشید- و  همچنین وزیر مالی محافظه کار سابق انگلستان نورمن لامونت، لرد لامونت، رئیس اقتصاددانان قبلی بانک آلمان تشکیل شده بود. ما برای سه یا چهار ماه خودمان را کشتیم تا به یک برنامه ای برای بهبود اوضاع یونان و پایان دادن به بحران یونان برسیم. این یک برنامه ی مالی، برنامه ای برای بازسازماندهی بدهی یونان بود که فشار بدهی های غیر قابل تسویه را سبک کند، اما به روشی که از نظرسیاسی ناامید کننده برای وام دهندگان نباشد و اصلاحاتی را برای بازار محصولات تولیدی، بازنشستگی، صنعت مالی و نظایر آن در بر داشته باشد.  من به این سند بسیار افتخار می کنم. واقعیت این است که این سند حتی با طلبکاران به بحث گذاشته نشد. زیرا طلبکاران ما را به خاک کشیدند تا ما متلاشی شویم و این موضوع دیگری است.  اما من هنوز اطمینان دارم که از آن سند در طول تاریخ به عنوان فرصتی یاد شود که از دست داده شد.

 

پرسش: من اهل آتن هستم و ما یونانی های دیگری داریم. و ممنون که در اینجا حضور یافتید. من می خواهم در مورد این سیستم پرداختی که شما به آن اشاره کردید، بپرسم. شما چگونه مردم را تشویق می کردید که در این سیستم معامله کنند اگر مردم به آن چیزی که سیستم را حمایت می کند- سیستم مالیات و دولت یونان اعتقاد نداشته باشند.

پاسخ: خوب در مرحله ی اول، آن ها انتخاب دیگری ندارند؛ به این صورت که شما یک میلیون طلب دارید، من پول ندارم، و پولی ندارم که بصورت نقد به شما بدهم. بنابراین به شما می گویم، اینجا یک میلیون است، و شما می توانید برای پرداخت به دیگران از آن استفاده کنید. چرا باید این شخص قبول کند؟ او می تواند این اعتبار را خرج کند. اشخاصی به من بدهی دارند- به دولت بدهی دارند، زیرا که من دولتم و آن ها یا شهروند و یا کارفرما- آن ها می توانند بدهی مالیاتی شان را صاف کنند، زیرا با پذیرش این چرخه، بدهی مالیاتی خود را به من پایان می دهند. این تمام انگیزه ای است که شما در جهان به آن احتیاج دارید. این برای پایان دادن به  مالیات چند جانبه بسیار موثر است.

 

پرسش : به نظر می رسد که جواب “نه” ی  رفراندم در قسمت عمده ای یک “بله” شد، همانطور که شما راجع به آن صحبت کردید. سیپراس اینطور احساس کرد که می توان گفت مجبور به تسلیم است. شما ممکن است آن را طور دیگری تعبیر کنید. در این نقطه، قدم بعدی واقعگرایانه برای بخصوص یونان چه می توانست باشد؟ از آنجا که من در یونان فامیلی دارم، چندان نگران سایر کشورهای حوزه ی یورو نیستم، و بیشتر …

پاسخ: اما شما باید باشید. برای این که یک راه حل یونانی، بدون یک راه حل اروپائی هیچگاه نمی تواند وجودداشته باشد.

 

پرسش: بنابراین می توان چنین برداشت کرد که قدم بعدی به نوعی آن است که اجازه داده شود به یک نقطه ی اجبار برسیم. آیا می توان برای مانع شدن از رسیدن به نقطه اجبار، در زمانی نه چندان دور، چیز راحت تری ایجادکرد؟

 

پاسخ: این پرسشی بسیار دردناک برای من است، چرا؟ برای این که ما در ۲۰۱۵ فرصتی داشتیم که در توافقنامه های وام ها تجدید نظر کنیم. ما این را از دست دادیم، زیرا که بین مان شکاف افتاد. ما هم اکنون قرارداد جدیدی را امضا کرده ایم. یعنی دولت امضا کرد. شما فقط کافی است صفحه ی اول را بخوانید تا ناامید شوید. و این روشن است. اخیرا ویکی لیکس  گفتگویی را بین دو کارگزار صندوق بین المللی پول انتشار داد. آن ها به یکدیگر چیزی را می گفتند که من دارم به شما می گویم، و آن این است که این قراردادها کار نمی کند، این ها کار نخواهد کرد. لازم نیست حرف های من را قبول کنید. آن ها می گفتند که: بدبخت یونان؛ اروپائیان آن ها را له می کنند، و ما را – صندوق بین المللی پول را – مجبور می کنند که آن ها را له کنیم و این وحشتناک است. ما می خواهیم از این وضع بیرون بیائیم. این گفته ی صندوق بین المللی پول است.

اما ما اکنون چکار می کنیم؟ این سوال بسیار مهمی بود که  بعد از استعفا از من پرسیده می شد. مردم می آمدند به دیدن من و در حالی که حمایت می کردند، به من فشار می آوردند، و فشار زیادی که حزب سیاسی جدیدی را تاسیس کنم. من نمی توانستم این کار را بکنم. چه قولی به مردم می توانستم بدهم؟ کاری را خواهم کرد که در انجامش در بار اول شکست خوردم؟

به هرحال، حالا خیلی دیر است. بحران فراتر از یونان پخش شده است. ما اکنون برسر نرخ بهره ی منفی جنگ بزرگی بین وزیرمالی آلمان و بانک مرکزی اروپا داریم . من نمی دانم که شما این موضوع را دنبال می کنید یا خیر. امید من این است، و این کاری است که من دارم می کنم، و این است که من تمام تلاشم را روی جنبش دمکراسی در اروپا گذاشتم. امید این است بتوانیم کاری را که ما در یونان شروع کردیم، به بقیه ی اروپا ببریم، زیرا فقط با تجدید نظر در سیاست اروپا در مرکز، با همکاری فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیائی ها، ایرلندی ها و بقیه است که راه اندازی دوبارهٔ یونان ممکن می شود. این ایده ی من است. من می دانم این مسئله می تواند کاملا ناامید کننده به نظر آید. اما معنی ندارد که در این شرایط ناامید کننده، مانع حاکم شدن واقع بینی خود بشویم.

 

پرسش:ممنون از حضورتان. سئوال من بیشتر جنبه ی خصوصی دارد. در این دوره ی احتمالا سرشار از استرس و فشار و مشکلات دیوانه وار و ضرب الاجل ها  و در شرایط اتفاقاتی که اطراف شما صورت می گرفت، شما چگونه فرایند ها را مدیریت می کردید که کارآئی داشته باشید؟

 

جواب: به آن آدرنالین می گویند. (خنده ی حضار). این آدرنالین بود. مرتبا تلفن زنگ می زد،  و هر زنگ تلفنی یک بحران بود که من آن را پیش بینی نکرده بودم، و معمولا بحران مالی. زیرا زمانی که سیستم دارد فرو می پاشد، آشوب است. آشوب خالص. ریاضی کاملا غیر خطی ایست. این کاملا غیرقابل پیش بینی است که لحظه ی بعدی چه چیزی به شما ضربه می زند. بنابراین این آدرنالین است و حس مسئول بودن. ببینید مداوای من راه رفتن در تمام آتن بود. من نه محافظی داشتم و نه چیزی شبیه آن. من پیاده به پارلمان می رفتم. من پیاده به دفتر نخست وزیری یا خانه ی وی میرفتم،  پیاده و یا با موتورسیکلتم می رفتم خانه. بیشتر پیاده می رفتم. فقط به این دلیل که با مردمی روبرو شوم که می آمدند با من موافقت و مخالفت می کردند اما من از آن ها انرژی می گرفتم. این بود که جدا مرا زنده نگه میداشت. به واسطه ی آن بود که من در پنجم ژوئیه استعفا ندادم. فکر می کردم که صندلی را بچسبم؟ نه، من این صندلی را نمی خواهم. آن را از من بگیرید.  من زمانی در آن صندلی خوشحال می شدم که احساس می کردم که چشم اندازی وجوددارد برای انجام کاری خوب برای راه اندازی مجدد موقعیت.

 

پرسش: ابتدای سال گذشته (۲۰۱۵)، زمانی که به عنوان وزیر مالی شروع به کارکردید، من این حس را داشتم که شما همراه تیم آقای سیپراس هستید.

پاسخ: بودم.

پرسش: شما با یکدیگر یک تیم بودید.

پاسخ: بله. این حسی بود که من هم داشتم.

پرسش: اما وقتی شما استعفا دادید، آقای سپیراس به عنوان نخست وزیر باقی ماند، من این حس را داشتم که وی اعتمادش به شما را از دست داده است. و من این حس را داشتم که وی از شما به عنوان یک بلوف علیه طلبکاران استفاده کرده است. پرسش من این است پس چرا اعتمادش را از دست داد؟ آیا جوابی برای آن دارید؟

 

جواب: نه من جوابی ندارم. یک چیز را می دانید؟ من یک روشی دارم که قضاوت خودم را نسبت به ذهن دیگران- «مسئلهٔ ذهن دیگران»را  در فلسفه[۱۴] می دانید – به خصوص در عالم سیاست برجسته نمی کنم . چنین کاری اشتباه است. کاری که می توانم بکنم این است که به شما بگویم  او چه چیزی به من گفت، زیرا فکر می کنم این کار درست است. اما تلاش برای برجسته کردن نظر خودم  درباره ی وی و اینکه بعد بگویم فکر می کردم که چی فکر می کرد، این کار را هیچگاه نمی کنم و هرگز نکرده ام. فکر می کنم کارساز نباشد، و به خود هم اعتماد ندارم که بتوانم همچنین کاری را بکنم.

ببینید الکسیس اجازه داد که ترویکا، به خصوص دایزه بلوم – همان شخصی که به دفتر من آمد، و نیز مرکل، بین ما یک خطی بکشند- اوایل به آرامی و بعد شروع کردند به عمق بخشیدن به آن تا زمانی که از هم بسیار فاصله گرفتیم. یک لحظه ای بود – لحظات بسیاری بود که من نمی خواهم راجع به جزئیات دقیق آن صحبت کنم – اما زمانی، اواخر مارس و اوایل آوریل، من شروع کردم که آن را  حس کنم. در آخر آوریل من برخورد علنی با وی داشتم. برای من بدهی های غیر قابل تسویه  بسیار مهم بود. زمانی که ما هنوز یک تیم بودیم، قصد ما بر این بود که یک یورو دیگر وام نگیریم مگر وضعیت پرداخت بدهی یونان را به صورت قابل تسویه درآوریم، و برنامه ی اقتصادی یونان را بازسازی کنیم. این توافق ما بود. از منظر فنی، مهمترین قسمت این توافق به مازاد اولیه مربوط می شد. مازاد اولیه عبارتست تفاوت بین درآمد مالیاتی دولت و هزینه ی آن منهای بازپرداخت بدهی ها. این مازاد اولیه است. ترویکا به یونان ورشکسته هدف دیوانه وار و بی معنی  سه و نیم تا چهار و چهارونیم درصد درآمد ناخالص کشور را تحمیل کرده بود. هر سرمایه گذاری که این را ببیند می گوید خیلی خوب یونان را رها کن. زیرا در کشوری  بدون اعتبار، بدون سرمایه گذاری و با بحران بدهی رکودآور، تنها می توان با افزودن مالیات سالانه به این مازاد اولیه رسید. برای من این رقم مهم بود. این رقم هم  بطور اساسی و هم از نظر روانی برای وارد کردن یک شوک خوشبینی مهم بود و باید آن را به ۱ یا حداکثر ۱.۵ درصد کاهش دهیم. سیپراس و من با آن به توافق رسیده بودیم.

یک روز، در آخر آوریل، وارد دفترش شدم که راجع به چند موضوع صحبت کنیم.  از آواخر ماه مارس می توانستم احساس کنم که بین ما مسائلی پدیدآمده است، مثل زمانی  که وی بدون من با مرکل مذاکره کرد و نظایر آن. آن چیزی که مرکل به وی گفته بود این بود، شر واروفاکیس را کم کن و من با تو معامله می کنم.  دلیل این که آن ها باید از شر من خلاص می شدند، خیلی ساده بود. من بطور کامل روشن کرده بودم که من وام نجات مالی جدید را امضا نمی کنم، مگر ببینم که اعداد قابل قبول باشند. تلاش کنید مرا راضی کنید. وگرنه، مرا بکشید هم آن را امضا نمی کنم. من عمیقا به آن اعتقادداشتم. بنابراین آن ها باید از شر من خلاص می شدند. چرا؟ برای این که تمام این موافقتنامه ها را باید نه نخست وزیر، بلکه وزیرمالی امضا کند. خوب، من یک مانع بودم. آن ها بین ما فاصله انداختند.

من یادم می آید که به دفتر وی رفتم. این ۲۷ ماه آوریل یا یک چیزی دور و بر آن  بود. تا آن زمان علیه من حمله های مسلسل واری  از سوی خبرنگاران، هم بین المللی و هم داخلی، صورت گرفته بود. او به دستشوئی رفت و یک تکه کاغذ روی میز بود. من آن را برداشتم و دیدم که به آن ها سه و نیم درصد مازاد افزوده را داده است. او برگشت و من به او گفتم: آلکسی آیا این را برای من گذاشتی که بدانم تو این را به آن ها داده ای بدون این که به من بگوئی، زیرا که میدانستی من آن را وتو می کنم؟ وی گفت بله. من به او گفتم چرا این کار را کردی؟ تو که میدانی من احتمالا از آن پشتیبانی نمی کنم. وی گفت یانیس تو باید عملگرا باشی. تو باید چیزی بدهی تا چیزی بگیری.  من جواب دادم این درست. خوب، ما چی گرفتیم؟ وی گفت، آن ها قول دادند که به ما در مورد قرض کمک می کنند. در مورد قرض کمک می کنند؟ این یعنی چی؟ برای بدهی ما جدول بازپرداخت [۱۵] درست می کنند.

من گفتم آلکسی، من کلمات بدی بکاربردم که اینجا نمی توانم بگویم، خوب ما دوست بودیم. این کاملا دیوانگی است. اگر شما قبول کردید که مازاد اولیه ی شما به سه و نیم درصد برسد، قبول کردید که بدهی شما غیر قابل تسویه باشد، برای این که این مازاد اولیه را باید به طلبکاران بدهید. اگر بهشان قول دادی که این رقم را بپردازی، برای چی آن ها باید جدول بازپرداختی برای وام ما درست کنند؟ این ها تعارف  است. این ها با هم نمی خواند. اگر این و آن را بدهی، مثل این می ماند که به کوسه کمی خون بدهی که متقاعدش کنی که دور بشود. این اصلا ممکن نیست. بعد برخورد شدیدی داشتیم.

 

پرسش این است چرا آن شب استعفا ندادم؟ من استعفانامه ام را نوشتم. این اولین نامه بود- دومی بود. من پنج استعفانامه نوشتم. و پنجمین را امضا کردم. چرا؟ به شما می گویم چرا. زیرا من حس می کردم هرچند که وی برای راضی کردن طلبکاران زیادی کوتاه آمده، اما هرچه وی به آن ها بدهد، با او به توافقی نمی رسند. آن ها می خواستند دماغ حکومت ما را به خاک بمالند و آن را به عنوان عبرتی به اسپانیائی ها، ایرلندی ها ، پرتغالی ها نشان دهند و بگویند اگر شما دولتی مانند این دولت و مردم انتخاب کنید، این بلائی است که سر شما می آید. و من حس کردم زمانی که حس تحقیر برای آلکسی به یک حدی برسد، وی برمی گردد، و می گوید باشد بگذار اکنون آن کار را بکنیم. اما این اتفاق نیفتاد.

 

 

[۱] دوراهی زندانی یک مسئلهٔ پایه‌ای در نظریه بازیها به شمار می‌آید و نشان می‌دهد که چطور دو نفر در همکاری برای این که خود به سود بیشتری برسند به خودشان ضرر وارد می‌کنند. این موضوع اولین بار توسط مریل فلود و ملوین درشر در سال ۱۹۵۰ مطرح شد. بعدها آلبرت دابلیوتاکر این مسئله را به عنوان یک معضل رسمی در اقتصاد با عنوان معمای زندانی‌ها (۱۹۹۲، poundstone) به چاپ رساند.Prisoner’s dilemma

 

[۲] در علم اقتصاد معضل مفت سواری وقتی رخ می‌دهد که کسانی که از منابع، کالاها یا خدمات سود می‌برند، بهای آنها را پرداخت نکنند، که منجر به کمبود تأمین آن کالاها یا خدمات می‌شود. Free-rider problem

 

.[۱]

[۳] Ben Bernanke اقتصاددان و رئیس مانک مرکزی آمریکا

[۴] FDIC: Federal Deposit Insurance Corporation

 

[۵] چارلز پانزی (انگلیسی: Charles Ponzi; ۳ مارس ۱۸۸۲ – ۱۸ ژانویه ۱۹۴۹) به ظاهر یکبازرگان اهل ایالات متحده آمریکا بود. اما وی دراصل مجری یک سیستم کلاهبرداری بود که به نام خود وی شهرت یافت. او با اخذ پول از مردم و ادعای سرمایه‌گذاری آن، از آنها برای پرداخت سود به خود آنها استفاده می‌کرد و بدین طریق با اغوای هرچه بیشتر دیگران، منابع مالی بسیاری جذب نمود که قسمتی از آن صرف بازپرداخت بهره به دیگران می‌شد و قسمت اعظم آن از سیستم خارج و به حساب شخصی وی سرازیر می‌شد.

[۶] Christine Lagarde

 

[۷] Mario Draghi

 

[۸] Jeroen Dijsselbloem

 

[۹] Tacitus

 

[۱۰] Plaza Accord or Plaza Agreement

[۱۱] Quantitative easing

[۱۲] Jeffrey David Sachs

[۱۳] Larry Summers

[۱۴] Problem of other minds

 

[۱۵]  Debt restructuring

Print Friendly, PDF & Email