۱۰ تئوری در مورد نظریه مارکسیستی لنینیستی

اشکال آگاهی پیش سوسیالیستی و شیوه رفتارها و تغییرات نهادی تا حدودی برای نسل ها ادامه می یابد. مواضع طبقات بر اثر یک ضربه و ناگهانی ناپدید نمی شوند، مبارزه طبقاتی، به ویژه مبارزه برای جهان بینی سوسیالیستی، ادامه می یابد؛ کار نظری و آشکار ایدئولوژیکی وزن و اهمیت زیادی پیدا می کند.

ـ کمونیست‌ها متمایز از دیگر پیروان سوسیالیسم، ایده های خود را در مورد نظم اجتماعی آینده و راهی که به آن هدایت می‌شود را بر پایه نظریه تاریخ و ماتریالیسم تاریخی مارکس، انگلس و لنین طراحی می کنند. مارکسیسم ـ لنینیسم مبتنی بر تحقق عمل سیاسی و محتوای غنی تجربه و فرضیه ای است که آموزه آنها در مبارزات جنبش کارگری از اواسط قرن ۱۹ دریافت و ظبط گردید. او این مبارزات را در توسعه آنها ـ حتی در مناقشات و تناقضات شان ـ بازتاب می‌دهد که محتوای واقعی آن در جهت یادگیری اشتباهات است تا نتایج محکم و منسجم در مبارزات حاصل شود.

۲ ـ به عنوان یک نظریه تاریخی (بر اساس درک جامع از فرآیند طبیعی، مبتنی بر جمعبندی طبیعت و تاریخ، دیالکتیک طبیعت، ماتریالیسم دیالکتیک)، مارکسیسملنینیسم به واسطه طبیعتش نمیتواند دگم باشد، بلکه فرضیه ای است که می‌تواند تغییرات تاریخی را در خود به پروراند. از دست دادن خلاقانه تئوری منجر به اشتباهات تصمیم های عملی می‌شود (که در جنبش کمونیستی نمونه آن آشکار گردید).

۳ ـ فرضیه توانای توسعه است که هر زمان می‌تواند تغییر یابد. اگر مارکسیسم لنینیسمی وجود نمی داشت، تاریخ تمام مبارزه طبقاتی به نوشتن در نمی آمد. پایه ارزیابی علمی آن، بینش فرآیندهای تاریخی، نیروی محرکه، توسعه نیروهای مولد مطابق مناسبات تولیدی، تحلیل اجتماعی پیشرفت و توسعه تدریجی نیروهای مولد، نوع روابط تولیدی موجودی که در مؤسسات جامعه تثبیت و در تناقض باهم قرار گرفته اند؛ تجزیه و تحلیل وضعیت موجود اجتماعی و سیاسی، استراتژی سیاسی مناسب آن مبتنی بر این بینش که شامل درک اصلی و پایه کلی ساختار شکل گیری اجتماعی و همچنین مکانیسم های متعدد پیاده سازی و تناقض آن است. برای مارکسیسملنینیسم، دیالکتیک در جنبه دوگانه آن به عنوان اصل جهانی اتصال واقعیت به شکل حرکت تضادها و به مثابه روش بازنمائی اشکال متضاد حرکت، ضروری است. بدین معنی که واقعیت ناشی از وحدت هاست که دائما در حال تغییر بوده و حرکت آنها ناشی از تأثیر متقابل تضادها و نتایج کیفی جدیدی از مجموع تغییرات کمی است. در عین حال یکی از پایه های نظری مارکسیستی لنینیستی، آگاهی اجتماعی است که از طریق اجتماعی بودن تعیین و تناقضات اجتماعی را بیان می‌کند، این که افراد در این تناقضات، در ارتباط با منافع، سنت‌ها و تجربه ها هستند و یافته ها مربوط به موقعیت فردی است و در نهایت، تناقضات اساسی ای وجود دارد که در شرایط طبقاتی ظاهر می شود.

۴ ـ تاریخ فرایند سرنوشت سازی نیست که افراد به طور ناخودآگاه در معرض (جریان) آن قرار بگیرند. افراد (انسانها) همواره موضوعات عملی تاریخ هستند. با این حال، وقتی اعمالشان، تنها یا به ویژه از طریق منافع شخصی و انگیزه های فردی هدایت می شود، از ساختارهای نامرئی جذب جامعه و در تأثیرات نهایی خود در پشت افراد تغییر کرده؛ بنابراین اراده تنها برای ایجاد جهان بهتر کفایت نمی کند؛ صرف اخلاق، یک اصل سیاسی نیست (مانند بخشش که پایه فقر را از بین نمی برد!)؛ آن را تنها می توان از طریق درک نظری رابطه بین فرد و جامعه انتقال داد. به همین دلیل یک جنبش سیاسی که میخواهد جهان را بر مبنای یک هدف تغییر دهد، موفق نمی‌شود استراتژی و اقدامات خود را به سادگی از نتایج یا میانگین نظرات شخصی گسترش دهد. اگر بر این مبنا قرار گیرد، درک اشتباهی از مفاهیم بورژوازی را بازتولید می کند. هدف تغییر جامعه، باید اصلاحات برنامه ریزی شده با هدف نهایی تحول انقلابی یا فرو افتادن در یک وضعیت انقلابی، نیاز به یک سازمان نظری نظیر یک حزب سیاسی دارد که توسط اراده مشترک پیروان آن حمایت می شود. طوری که اراده همه می تواند واقعا یک تمایل مشترک برای عمل باشد، افراد باید سازماندهی شوند، بدیهی است نه با ویژگی‌های فردی خود، بدون فرآیند تصمیم گیری مشترک پیشین شرکت کنند؛ این اصل نظم و انضباط برای همه احزاب انقلابی، شرط مؤثر و بقاء آنهاست.

۵ ـ تضاد اصلی تمام جوامع طبقاتی، مالکیت خصوصی ثروت اجتماعی در قالب هر نوع شرایط تولید است. هر گونه دگرگونی در روابط تولیدی گذشته تنها ساختارهای مالکیت و وزن سنگین استفاده از ثروت اجتماعی از یک طبقه به طبقه دیگر را تغییر داد. ساز و کار (مکانیزم) بهره برداری همواره غیر شفاف و غیر قابل فهم بودند. این انتزاعی بودن، تحت سرمایه داری بسیار توسعه یافته و به ویژه دولت انحصاری، در امنیت قرار گرفته و به شکل و مقیاس سازمان یافته چند ملیتی ارتقا پیدا کرد که در آن بزرگترین بخش سهم بشری از مالکیت به استفاده از ارزش افزوده حذف شد و ساز و کار انباشت سرمایه تولید و سرمایه‌گذاری ارزش افزوده (ارزش اضافی)، مستقل از تصمیم گیرندگان شد. منافع طبقاتی که طبقات تعیین می کنند، بهره برداری ثروت اجتماعی است که شامل تغییر (مناسبات) مالکیت می‌شود چونکه تنها طبقه ای است که با ساختارهای واگذاری مالکیت مخالف است. ایجاد یک نظام جدید اجتماعی، مأموریتی تاریخی است که شامل توانایی‌ انجام آن باشد. طبقه ای که می تواند نسبت سرمایه را از بین ببرد، بواسطه مخالفت با سرمایه (هرچند ویژگی های متفاوتی از کار ممکن است بر این وابستگی طبقاتی تأثیر بگذارد) به عنوان طبقه کارگر مشخص می شود. برای تحقق بخشیدن خود بمثابه یک طبقه (نه فقط به عنوان مجموعه افراد) و برای تبدیل شدن به موضوع این مأموریت تاریخی، نیاز به آگاهی شرایطی دارد که در آن زحمتکشان و شمول طبقه کارگر را در بر گیرد: آگاهی طبقاتی. بدون شک این آگاهی طبقاتی در سطوح مختلفی از تجربیات شکل می گیرذ. نه الزاماً تنها در تئوری، بلکه همواره باید از طریق تئوری جامعه طبقاتی و بر مبنای مبارزه طبقاتی شکل گیرد.

۶ ـ در انقلاب علمی ـ فنی کیفیت جدیدی از توسعه نیروهای تولیدی ایجاد می شود. از یک سو علم و فناوری به طور کلی می تواند ثروت مادی بالائی را تضمین کند، زمانی که تصاحب (اختیار) و عدالت توسط بنیادهای جامعه توزیع و تولید شود. از سوی دیگر، علم و فناوری امکان نابود کردن گونه های انسانی و بخش های بزرگی از طبیعت را فراهم می کند؛ انسان با تهدید ژنتیک یا روانشناختی روبرو است. شکل سرمایه داری روابط تولیدی که انباشت سرمایه، قدرت خصوصی و در اختیار گرفتن قانون تحرک زندگی اجتماعی است، این تضاد را نمی تواند حل کند. برعکس بدلیل توسعه آزاد سرمایه، به بدبختی عظیم صدها میلیون تن ازمردم جهان سوم و خطر مداوم جنگ و افزایش پژمردگی و دلبستگی هایی که شخصیت انسانی را تحقق می بخشد (بدبختی ذهنی)، می انجامد. تنها جامعه سوسیالیستی است که چشم انداز آتی کرامت انسانی را ارائه می دهد.

۷ ـ در چشم انداز کمونیسم، قوانین عینی تاریخ که قوانین بازتولید شرایط زندگی انسانی هستند، با تلاش ذهنی هر فرد برای تحقق شادی خود ترکیب می شوند. اما این واقعیت بخشیدن به اهداف خود بدون روابط با آن، غیر قابل تصور است عدم ملاحظه به همنوعان (قانون فردی محق نشان دادن خود و ناحق جلوه دادن دیگران) نیست. بلکه پایه آن در بینشی است که فرد در همبستگی با دیگران از آن برخوردار می شود. همبستگی و آگاهی از اجتماعی بودن انسان در‌واقع اخلاق سوسیالیستی، پیش شرط معنی ثانوی «مانیفست کمونیست»، توسعه آزاد هر کس شرط توسعه آزادانه همه است می باشد. در جوامع سرمایه داری، نگرش به زندگی در مبارزه برای سوسیالیسم، و در جوامع سوسیالیستی، مبارزه برای ساختن سوسیالیسم ظاهر می شود. این مبارزه نیازمند یک سازماندهی است؛ درک نظری از فرآیندهای اجتماعی و سیاسی فعلی و تهیه پیش نویس اهداف آینده باید توسط مردم در سازمان طراحی و به آنها منتقل و به عمل سیاسی تبدیل شود. حزب کمونیست (با وجود اشتباهاتی که در تصمیماتش رخ می دهد) به مثابه «چارچوب و مکانی» که در آن مفهوم آینده سوسیالیسم طراحی شده است، استراتژی شرایط لحظه با نظرداشت این مفهوم، سازمانی است که در آن این اتفاق می‌افتد و چون توسعه می‌یابد، پیشرو طبقه کارگر است (حتی در یک دوره غیر انقلابی).

۸ ـ مأموریت تاریخی طبقه کارگر و وظیفه حزب کمونیست دارای دو جنبه است: ابتدا، لغو مالکیت خصوصی بر وسائل تولید و اختصاص ارزش اضافی، تغییرات در روابط تولیدی، که ضروری اند، زیرا توسعه نیروهای مولده در انقلاب علمی ـ فنی دیگر نمی‌تواند به واسطه منافع استثمار خصوصی کنترل شوند. بر این اساس برنامه کلی اجتماعی لازم است. دوم، طبقه کارگر در مبارزه خود برای تعیین هدف خود در برابر استثمار، ظلم و بی عدالتی، برای ساخت جامعه ای از شهروندان آزاد و برابر، که در آن هر کس بتواند امکانات خود را از هر طرف توسعه دهد؛ تنها چنین جامعه‌ ای حقوق بشر را تضمین می کند.

۹ ـ حتی پس از سرنگونی (مناسبات) مالکیت سرمایه داری، ساخت سوسیالیسم و ظهور کمونیسم، روندی طولانی و متناقض دارد. اشکال آگاهی پیش سوسیالیستی و شیوه رفتارها و تغییرات نهادی تا حدودی برای نسل ها ادامه می یابد. مواضع طبقات بر اثر یک ضربه و ناگهانی ناپدید نمی شوند، مبارزه طبقاتی، به ویژه مبارزه برای جهان بینی سوسیالیستی، ادامه می یابد؛ کار نظری و آشکار ایدئولوژیکی وزن و اهمیت زیادی پیدا می کند. اجرای سوسیالیسم نه به گونه‌ای موازی در همه جهان و در یک زمان، بلکه بیشتر در شرایط رقابت سیستماتیک برخی از کشورهای سوسیالیستی باید از بین برود. در بنای سوسیالیسم ضرور است که حزب کمونیست رهبری را در دست داشته و جهت یاب دیگر نیروهای اجتماعی باشد. رهبری آنها نباید در مکانیزم های بوروکراتیک (که هر کدام از آنها در معرض خطر آن قرار دارند) منجمد شوند، بلکه باید قدرت سیاسی نیز اعمال شود.

۱۰ ـ مارکس معتقد بود: «طبقه بندی جامعه هرگز تنظیم نمی‌شود مگر اینکه تمام نیروهای تولیدی توسعه یابند». سرمایه داری به گونه‌ای روزمره، تضادهای خارجی را تا خطر انقراض بشریت در توسعه نیروهای تولیدی ایجاد می کند. در این راستا زمانی که حتی با تلفات زنده بماند، آماده انتقام گیری از سوسیالیسم می شود، زیرا قادر به سازماندهی نیروهای مولده در چارچوب خود است. بنابراین مبارزه علیه سرمایه داری هنوز کار اصلی کمونیست ها در سراسر جهان است.

نوشته: هانس هاینس هولتس (فیلسوف فقید و کمونیست آلمانی)

برگرفته از کتاب شکست و آینده سوسیالیسم

ترجمه: واحد مشیر

جمعه اول دی ماه ۱۳۹۶ برابر با بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۷

 

Print Friendly, PDF & Email