چرا توقف جنگ ها ضروریست؟[۱]

نوشته ی: بریان انو[۲]

برگردان: مینا آگاه

ترس فلج کننده ی بسیار قوی ای ست. بر جمعیت ترسان به راحتی می توان حکومت کرد. در شرایط ترس، مردم مایلند که اجازه دهند حقوق و آزادی آن ها محدود شود. آن ها مایلند که از فرامین اطاعت کنند و مقاومت کنندگان تنبیه شوند. آن ها مایلند به سرعت و به راحتی به راه حل های بیمارگونه ی نظامی پناه ببرند...

  توقف جنگ، زمانی به وقوع نمی پیوندد که عملیات خصمانه آغاز شده است. این توقف بسیار زودتر از آن در بافتار جامعه شروع می شود. ساختار جامعه ی ما به صورت روزافزونی حول جنگ – یا تهدید جنگ – شکل گرفته و بسیاری از افراد علاقه دارند که این وضعیت را نگهدارند.

آن ها چه کسانی هستند؟

پیش از همه ایدئولوگ ها قرار دارند، آنهائی که به  قدری از برتری اخلاقی (و نظامیگری) خود مطمئن هستند که حاضرند گلوی بقیه را پاره کنند. آن ها به این بهانه از جنگ حمایت می کنند که جنگ به نفع طرف مقابل است: رها کردن آن ها از جهالت و ظلم و استبداد. برای نمونه روشنفکران حامی جنگ عراق قانع شده بودند که تجاوز با تفنگ و بمب و در حالی که آدامسی در دهان دارند، مردم به آن ها به عنوان نجات دهند، خوشامد می گویند. آن ها پیش بینی کرده بودند این جنگ مثل آبخوردن است و در عرض یک هفته تمام می شود. پیش بینی هایی چنین درخشان همیشه جزو دستورالعمل است.

گروه دوم کارخانه های اسلحه سازی هستند. بریتانیا چهارمین صادرکننده ی اسلحه در دنیا است. برای مثال بی ا ای سیستمز[۳]، یکی از بزرگترین شرکت های بریتانیا، ۹۵ درصد درآمد عظیم خود را از قراردادهای نظامی می بندیم. ما بدون تردید تقریبا به هرکسی که پول بپردازد اسلحه می فروشیم، و بزرگترین مشتری ما عربستان سعودی است که به نوبه ی خود، حامی بنیادگراهایی مانند داعش است. دنیا لبریز از اسلحه های کشنده است که بسیاری از آن را ما ساخته ایم و اغلب اوقات اتفاق می افتد که علیه خود ما عمل می کند… و آنوقت ما خرج بیشتری صرف خرید اسلحه می کنیم تا از خودمان دفاع کنیم.

در پشت تکنولوژی جنگ – سیستم های تسلیحاتی و مواد بکار رفته- علمی وجود دارد. سیستم های تسلیحاتی دانشمندان و تکنولوژیست های زیادی را بکار می گیرد – نیروهایی که می توانند کارهای مفیدی برای دنیای ما انجام دهند. باید یک فضای جنگ بی پایان حاکم باشد، در غیر این صورت، مردم ممکن است به این فکر بیفتند که چرا این همه از منابع ملی خود را باید صرف ساختن جت و تانک و کشتی هایی بکنیم که هیچگاه بکار گرفته نمی شوند و چرا در حالی که دنیا دارد نابود می شود، این همه نیروی فکری باید تلف شود.

رسانه ها را هم باید در نظر داشت. آن ها از چشم انداز جنگ ذوق می کنند و بی وقفه از آن صحبت می کنند. آن ها می دانند که هر زنگ خطری باعث فروش روزنامه ها و کلیک خوردن سایت هایشان می شود، و این همه ی آن چیزیست که می خواهند. محور این کار بهره گیری از سندروم فضولی است. ما نمی توانیم جلوی سرک کشیدن خود به اینور و آنور را بگیریم. بیشتر کار رسانه ها تبدیل توجه به پول است، یعنی جلب توجه ی شما را می کنند تا به سمت آگهی های تجاری کشیده شوید. از سوی دیگر حرف صلح در مقایسه با آن کمی کسل کننده است، بنابراین هیچکس زحمت گزارش دادن آن را به خود نمی دهد. به همین دلیل، چه عمدی یا چه غیرعمدی، رسانه ها فضای ادامه ی جنگ را تغذیه و دائمی می کنند.

گروه بعدی سیاستمدارانی اند که اشتیاق دارند قدرت و عزم خود را تبلیغ کنند و با قداربندی مانع کاهش محبوبیت خود شوند. برای مثال به صحبت های بلر و بوش بیندیشید که با چه تکبری درباره ی سیاست کاخ سفید صحبت می کردند – انگار به آتش کشیدن یک ملت یک بازی بچگانه است؛ یا ترامپ که همچون یک آدم سرسخت، از فرو ریختن «آتش خشم» بر سر کره شمالی سخن می گوید. رسانه ها هم از آن کیف می کنند. این چیزی است که سردبیران به آن “شمارهٔ ویژه” می گویند.

بعد نوبت کسب و کار “امنیتی” می شود- تنها بخشی که از نظر اشتغال در بریتانیا  رشد داشته است. همراه با افزایش “مسائل امنیتی”، جامعه بیش از هروقت دیگر بسته تر و روان گسیخته تر می شود و تحت جاسوسی و مظنه اتهام قرار می گیرد. به این کار نمی توان کسب و کار “امنیتی” گفت، در واقع این تجارت “ناامنی” است. کار این تجارت ایجاد عدم احساس امنیت، ترساندن، و قبولاندن به شما ست که جنگ تنها انتخاب است

تمام این اتفاقات چگونه صورت گرفت؟ چرا ما اکنون در این نقطه هستیم؟ واقعیت این است که اقتصاد هم آمریکا و هم انگلیس (و تعداد زیادی از کشورها) بقدری حول تولیدات نظامی شکل گرفته که برای رشد این اقتصادها، احتیاج به تهدید دائمی جنگ وجود دارد. آمریکا از جنگ جهانی دوم به عنوان کشوری بسیار ثروتمند سربرآورد. آن ها یادگرفتند که برنده ی واقعی جنگ ها آن هایی هستند که اسلحه می سازند.

اما آن ها یک چیز دیگری هم یادگرفتند:

جوامع را به دو طریق می تون منسجم کرد و دورهم نگهداشت. یکی از طریق امید، و دیگری از طریق ترس. اما برای این که جامعه ای از طریق امید منسجم شود، باید به آن ها برای آینده امیدهای زیادی داد: اکثریت مردم باید اعتقادداشته باشند که چیزها بهتر خواهدشد. تقریبا تا ۲۵ سال پیش این اکثریت وجودداشت، اما با سیاست نئولیبرالیسم ترتیبات اجتماعی بعداز جنگ مثل رفاه، اتحادیه ها، آموزش مجانی و امنیت شغلی شروع به تغییرکرد. چشم انداز اتوماسیون، که می بایست ما را آزادتر کند، مبدل به چیزی شد که سودهای کلان تری برای اقلیتی از جامعه بسازد. در نتیجه، طبقه ی کارگر اکنون نسبت به گذشته، چشم اندازی متزلزل و پرمخاطره و نامطمئن تر از آینده پیش چشم دارد.

اگر اولویت نخبگان جنگ های سلطه جویانه ی خارجی باشد و شش میلیارد پوند از هزینه اجتماعی یکجا به خرج بمباران ها اضافه شود، نمی توانیم جامعه ای امیدوارداشته باشیم. شما  وقتی بر جنگ های سلطه جویانه خارجی متمرکز باشید که مسبب هجوم گروه پناهنده گان به سواحل شماست، نمی توانید جامعه ی امیدوار داشته باشید.

چیزی که ما اکنون بجای امید داریم افزایش بیکاری انبوهی از نیروهای جوان چه بیش ماهر و چه بی مهارت و نیز اقتصادی متلاطم، قراردادهای کار صفرساعت[۴]، و اتوماسیون است. سیاستمداران ما می توانند روی این مسایل کارکنند، و در چشم انداز آینده ی ما بازنگری کنند، و بنیادگراهای بازار نئولیبرالیسم را که بدبختی به بار آورده اند، سرنگون کنند. اما افکارشان طوری تربیت شده که بطور گسترده ای زیر ترس مرگبار از مطبوعات زندگی می کنند و از یک فرسخی هرچیزی که ممکن است به آن سوسیالیسم بگویند، فرارمی کنند. بنابراین کاری انجام نمی دهند  و رو به  انتخاب دوم یعنی ترس گرایش دارند.

ترس فلج کننده ی بسیار قوی ای ست. بر جمعیت ترسان به راحتی می توان حکومت کرد. در شرایط ترس، مردم مایلند که اجازه دهند حقوق و آزادی آن ها محدود شود. آن ها مایلند که از فرامین اطاعت کنند و مقاومت کنندگان تنبیه شوند. آن ها مایلند به سرعت و به راحتی به راه حل های بیمارگونه ی نظامی پناه ببرند. آن ها مایلند به عنوان مدافعین مملکتشان خدمت کنند، بدون این که بپرسند چرا کشور به دفاع نیاز دارد، و این دفاع در برابر چیست.

بنابراین ترس است که ما را مانند هامستر در چرخ و فلک داخل قفس می چرخاند و امید داریم که با این دویدن بی معنی از قفس نجات پیدا می کنیم.

توقف جنگ به معنی ساختن جامعه ای براساس پایداری و حفظ منابع طبیعی و مشارکت، به جای مصرف و سود بیرحمانه و بی وقفه است. بدین معنی ست که دنیایی بسازیم در خدمت همه ی افراد جامعه، بطوریکه  جنگ- یا نابودسازی تمام چیزها-  فکری غیرقابل تصور و احمقانه شود.

این به معنای در هم شکستن آن سلسله مراتب تثبیت شده ای است که بطور منظم هنرمندان ممتاز محافظه کارِ ابلهی را تولید می کند که می دانند چگونه صحبت کنند، ولی نمی دانند چگونه فکرکنند. کسانی که از نظر ذهنی در سطح مدارس ابتدایی شان برای ابد باقی مانده اند. حس اطمینان آن ها به برتری ذاتی شان، غرور احمقانه ای را ببار آورده که به کمک آن، از یک جنگ به جنگ دیگر راه می گشایند، با این اطمینان که احتمالا آن ها عمل اشتباهی نمی کنند.

شاید فراتر از هرچیز دیگر، توقف جنگ متضمن توزیع ثروت در این سیاره باشد و این ثروت بطور اتوماتیک در دست کسانی نیفتد که از قبل قدرتمند هستند، بلکه در راه ساختن دنیائی بکاررود که انسان های بیشتری فرصت بهتری بدست آورند.

ما در ثروتمندترین جوامع در طول تاریخ زندگی می کنیم. خلاقیت و نبوغ و کار نسل های بشری ثروت بیکرانی را تولیدکرده است. بوجود آوردن دنیایی سرشار از صلح بیش از هرزمان دیگری عملی است، اگر آن ثروت بطور مناسبی بکارگرفته شود.

“ائتلاف جنگ را متوقف کنید” قسمتی از جنبش عظیم و گسترده برای تغییر طرز تفکر ما و موضوعاتی ست که به آن فکر می کنیم. بجای به راه انداختن جنگ های مخرب، فکر کنیم چگونه می توانیم خلاقانه صلح را ایجادکنیم. به جای این که فکر کنیم به عنوان فرد چگونه بیشتر بدست آوریم، فکر کنیم که چگونه می توانیم از چیزهایی که از قبل در جامعه داشته ایم مشترکا استفاده کنیم. بجای این که فکر کنیم نقش ما در زندگی سرمان را پائین انداختن و اطاعت از مصرف کنندگی است، بپاخیزیم و با غرور با یکدیگر چیز بهتری را خلق کنیم.

 

[۱] منبع : http://www.stopwar.org.uk

[۲]Brian Eno

 

[۳] BAE Systems 

[۴] zero-hour contract

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email