دگردیسی/ آنچه که باید در (و) ۲۰۰ سالگی کارل مارکس صحبت شود

نوشته: جورج فولبرت/برگردان: واحد مشیر

 این کارل مارکس جهان را تغییر داد. در طول عمر خود و حتی پس از مرگ او، در آینده نیز به میزان قابل توجهی در این دانش او با او سهیم خواهند بود. توده ها طبق نظریه او عمل می‌کنند. بازتاب نظریه علمی او در نیروهای تولید، روابط تولیدی، سرمایه و افراد سیاسی مشاهده می شود، زیرا آنها واکنش خود را آشکارا نشان می دهند.

تأثیر فعالیت های علمی و سیاسی مارکس در سالهای ۱۸۱۸ و ۱۸۸۳ و پس از مرگ او از سال ۱۸۸۳ تا سال ۲۰۱۸ ، دو برابر شده است: نتایج نخستین در زمان خود او و در مرحله بعدی ۱۳۵ سال پس از او، یعنی مرحله مربوط به توسعه سرمایه داری. در تمام این دوران تئوری او با استفاده از تجربیات ابتدای خود مارکس و انگلس، و سپس نسل های بعدی، دوباره شناخته شد و سپس پذیرفته و یا رد شده است.

او و انگلس حتی فردیناند لاسال، نوع تازه‌ای را ارائه دادند: کار فکری. آنتونیو گرامشی بین روشنفکر سنتی و سازمانگر تفاوت قائل شد. انگلس، لاسال و مارکس و بعدها نظریه پردازانی مانند اوتو ببل، لنین، خود گرامشی، مائو تسه دونگ، مهاتما گاندی، هوشی مین، پالمیرو تولیاتی، تنها روشنفکران سازمانگر نبودند که طبقه یا مردم را شناختند، بلکه همزمان رهبران سیاسی و سازمان دهندگان عملی آن (نه تنها در حرف) بودند، ترکیبی که از زمان مرگ تولیاتی، هوشی مین و مائو دیگر وجود ندارد. مارکس و انگلس به عنوان روشنفکران عملیاتی، به سرعت به تماس با کارگران سازمان یافته به ویژه صنعتگران کمک کردند. این نظریه های سوسیالیست های معاصر و آزمایش های عملی آنان، محصول یکباره ای نبود، بلکه شامل شرایط سیاسی زمان آنان می شد. در بروکسل ـ زمانی که مارکس بر اثر تحریک دولت پروس از پاریس اخراج گردید ـ او به اتفاق انگلس اداره مطبوعاتی کمونیستی ـ در‌واقع اولین رویکرد بین‌المللی ـ را دائر نمود. نخستین سازمان مرجع آنان بنام «گروه عدالت» خوانده می‌شد که از آن طریق با کمونیسم آرمانگرا ویلهلم وایتلینگ مبارزه داشته، آن‌ها را به «لیگ کمونیست ها» جلب و تبدیل کردند. برای این منظور آنها «مانیفست حزب کمونیست» را که در سال ۱۸۴۷ نوشته شده بود را در ۱۸۴۸ منتشر و در انقلاب ۱۸۴۸/۱۸۴۹ شرکت کردند. این دو بنیانگذار ماتریالیسم تاریخی، دستیابی های خود را بر پایه تجارب زندگی شان حفظ کردند. نسل بعدی مارکسیست ها می توانستند روش خود را توسعه دهند، اما سیاست های شان تنها می توانست مطابق با واقعیت سرمایه داری همیشه در حال تغییر باشد. … جائی که لنین به آن تعلق داشت. هم او در زیرنویس کتاب خود توسعه سرمایه داری در روسیهـ سال ۱۸۹۹ ـ می نویسد: فرآیند تشکیل بازار داخلی برای صنایع بزرگ بود او توضیح می دهد که این برای آماده سازی انقلاب، نمونه و تکمیل طرح های تولید است. روزا لوکزامبورگ هم بمنزله واقعیت بخشیدن آن اصلاحیه ای برای طرح های تولید ارائه داد. او در بحث روسیه، متوجه این نکته شد مارکس زمانی که برخی از ویژگی‌های تغییر نزدیک‌تر به واقعیت بودند، هماهنگی مناسبات مبادله بین ابزار تولید و کالاهای مصرفی را در نظر گرفت و در نهایت به این نتیجه رسید که سرمایه داری، انباشت بیش از حد است. این مشاهدۀ او از امپریالیسم معاصر بود که با صدور کالا و سرمایه، تمایل به جنگ را دنبال می کرد. در نتیجه از طریق این دریافت همراه با حفظ و اصلاح طرح های تولید مارکس، کتاب «انباشت سرمایه» را در ۱۹۱۳ نوشت. برای انجام آن فرمول بندی مارکس جوان را بیان کرد: تلنگر به حافظه

لنین در نوشتار خود امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحله سرمایه داریدر (۱۹۱۷)، به طور غیر مستقیم از طریق هیلفردینگ به مارکس و به صورت تجربی به جان هابسون، (یک لیبرال اجتماعی) اشاره کرد، برخلاف او غیر مستقیم دیدگاه های مارکس و انگلس را برای تئوری دولت احیاء و ضرورت متلاشی کردن آن را در ۱۹۱۷ قانونی کرده تا ۱۹۱۸ که «دولت و انقلاب» را منتشرنمود. در نگاه اول زبانشناسی را مانند یک کتاب مقدس مطالعه نمود. لنین تمام نظرات مارکس و انگلس درباره دولت را جمع آوری و بازسازی دیدگاههای پیشین شان را پذیرفت، اما در ضمیمه انتهائی نوشته خود (در ۱۹۱۷) او پایان یافتن قدرت دوگانه ـ دولت موقت و شوراها ـ به نفع شوراها را خواستار شد. واقعی‌تر (به روز رسانی) کردن نظریه «دولت» مارکس و انگلس را، لنین بر پایه ضرورت و برای سرنگونی آن، که بمثابه «روبنا» خوانده می شد، جهت داد. این البته شامل «دولت» نمی شد، بلکه کلیه اشکال آگاهی، از جمله فلسفه را در بر می گرفت. این واقعیت جدیدی که هیلفردینگ و لوکزامبورگ) توصیف نمودند، چیزی بود که اریک هابس باوم آنان چندین دهه بعد (۱۹۴۵-۱۹۱۴) آن را با «عصر حوادث» مشخص کرد، دو جنگ جهانی که یکی از آنها مهلک و ویرانگرتر با تلاش از بین بردن جمعیت یهودیان اروپا، بحران اقتصاد جهانی و فاشیسم بود. اما این فقط «عصر فاجعه» نبود، بلکه تلاشی بود در جهت دفاع از فاجعه‌ای که اتفاق افتاد: انقلاب اکتبر روسیه و ظهور سوسیالیسم دولتی … که یک واقعیت اجتماعی کاملن متفاوت و واقعی نسبت به زمان مارکس و انگلس بود. برای مارکسیست ها این «عصر جدید» به عنوان رهبری ماتریالیسم تاریخی معاصر درک گردید که در ورای عمل سیاسی‌اش، اقتصاد سیاسی، تئوری و سیاست را به نقد می کشید.

فروپاشی سوسیالیسم دولتی در ۱۹۸۹ (قبل از آنکه جایگزینی در کشورهای پیشرفته سرمایه داری ایجاد شود) منظره (صحنه آرائی) را تغییر داد، با پایان یافتن سوسیالیسم دولتی، مارکس و انگلس استثنائاً در موضع پیشین خود، سرمایه داری پیشرفته قرار می گیرند. تمام گفتارها و نوشته های آنان تا به امروز موضوعاتی زنده هستند. جهانی سازی کنونی (در حال وقوع) در مانیفست حزب کمونیست، و نظریه بحران در شرایط حاضر در خطوط نقد اقتصاد ملیانگلس توصیف شد، اما بحران سرمایهاز طریق بحران های اقتصادی فراگیر پس از سال ۱۹۸۹ تأیید شد، سرمایه داری مبتنی بر بازار مالی بر تجزیه و تحلیل سرمایه سودآور (در جلد سوم «سرمایه» اثر ارزنده مارکس) جلب توجه پیدا می‌کند (در واقع رهبری می کند). حتی سرنگونی سوسیالیسم دولتی می‌تواند به عنوان تائید پایان نامه مارکس خوانده شود، رجوع شود به مطلبی در مقدمه «نقد اقتصاد سیاسی» سال ۱۸۵۹، که نیروهای مولده می‌توانند شرایط تولید را که بیش از حد فشرده شده است، به حد انفجار هدایت کنند. اگرچه این سوسیالیسم دولتی بود و نه مناسبات حاکم سرمایه داری، ولی علت تجربه ها بر ضد مارکس نوشته نمی شوند. اگر مشکلات تازه‌ای که برای مارکس و انگلس بروز کرد که منجر به دگرگونی در وضعیت نظری شد،پس می‌تواند در مورد حال و آینده نیز صورت گیرد. استدلالی نظیر بررسی قدرت استثمارگر نه تنها در رابطه و درگیری بین کار و سرمایه، بلکه در پدرسالاری و رابطه نوع انسان با محیط طبیعی او …

باید آنچه سرمایه داری طی این ۲۰۰ سال با مارکسیسم کرد، و آنچه که مارکسیسم خود در این ۲۰۰ سال برابر سرمایه داری انجام داد بحث شود که جنبش های کارگری چه تأثیری بر آنها داشته اند. هر تغییری اتفاقی مثبت بودند یا منفی؟ در نهایت چه تأثیری هر دو مورد در جنبش کارگری داشتند که مارکسیست ها یکی از آنان و تنها یکی از چندین آنها بودند؟ آیا به واقع مارکس فیلسوف، جهان را تغییر داد یا تنها به تفسیر آن پرداخت؟

تلاشی برای پاسخ گوئی:

جهان از سال ۱۷۸۰ تا ۱۸۱۸ تغییر کرده بود و در نتیجه تاثیراتی بر نیروهای مولده، مناسبات تولیدی، سرمایه، توده های مردم از جمله طبقه کارگر گذاشت. سرمایه به نحوی رفتار کرد که مارکس «تفسیر» آنرا ارائه داد. آن بخشی از توده ها (هرچند کم)، که در تغییر جهان تأثیر گذاشتند (شرکت داشتند)، در واقع اشاره به مارکس و دانش اوست. این کارل مارکس جهان را تغییر داد. در طول عمر خود و حتی پس از مرگ او، در آینده نیز به میزان قابل توجهی در این دانش او با او سهیم خواهند بود. توده ها طبق نظریه او عمل می‌کنند. بازتاب نظریه علمی او در نیروهای تولید، روابط تولیدی، سرمایه و افراد سیاسی مشاهده می شود، زیرا آنها واکنش خود را آشکارا نشان می دهند. از فیلسوفی چون کارل مارکس نمی بایستی بیش از این تقدیر کرد؟

 

برگرفته از تشریه هفتگی عصر ما، ارگان حزب کمونیست آلمان، ۱۶ فوریه ۲۰۱۸

نوشته: Georg Fülber

برگردان: واحد مشیر

جمعه ۱۸ اسفند ماه ۱۳۹۶ برابر با نهم مارس ۲۰۱۸

 

Print Friendly, PDF & Email