sedaye mardom صدای مردم : بیافرین، بیافرین sedaye mardom صدای مردم
 
info@sedayemardom.net
18/6/1389  
صدای مردم  
صلح ٬آزادی ٬ عدالت اجتماعی  

 

| | | |

بیافرین، بیافرین

110670
مطالب مرتبط

نویسنده یا مترجم
1386-12-14
صداي مردم _ www.sedayemardom.net


بیافرین، بیافرین

برای من داستان از هفده سالگی آغاز شد وتمام زندگی مرا در آغوش سرد و پولادین خود در هم فشرد. اعصایی که خداوندان شعر و مهر ساخته بودند، عرصه تازیانه رویدادهای آتشین شد. چنین بود خواست و سرنوشت و من در برابر آن عاجزبودم.

آری این سخنان احسان طبری است که همه مهر را حق انسان میدانست و ار هفده سالگی برای تحقوق یافتن این حق پا به زندگی جستجوگرو پیگیرش نهاد.آه چه تازیانه های آتشین را که تحمل نکرد و از یاران نیمه راه و گزمگان در کمین نشسته چه دردها که نکشید؟

گزمگانی که از تشعشات اندیشه اش که نه فقط حراس بلکه یقین باخت را داشتند او را به تاریکخانه ها فرستادند تا این ماه درخشنده و این نگین انعکاس یافته ار اندیشه های والای انسانی بی سو ویا کم سو شود و یاران نیمه راهش که در مرگش چه شادی ها که نکردند به این عبث که در عدم حضور روشنگر او است که میتوانند در تاریکی ها سلطنت کنند.

احسان طبری از آنجایی که تاریخ همه جهان بشری را در خاطر خود به امانت داشت، که سالها پیش در جواب عبث بودن تلاش گزمگان و شادی یاران نیمه راه گفت < مقنع شد به گور اما، در حلول مردم شیدا ، منقنع ها شوند پیدا>

احسان طبری کیست؟

احسان طبری به سال 1295 شمسی در شهر ساری مرکز استان مازندرا ن متولد شد. درسال 1316 شمسی در دوران استبداد رضا شاهی در شمار گروه پنجاه و سه نفر یاران دکتر تقی ارانی دستگیر و زندانی شد.در شهریور 1320 در ایجاد جنبش توده ای و رهبری آ ن دخالت فعال داشت و در سال 1328 به اتهام واهی ، مانند دیگر همرزمانش غیابأ محکوم به اعدام شد که بنا بر دستور سازمانش ناگزیر به دوری از وطن گردید.

احسان طبری از جوانی در رشته های مختلف شعر، قصه، نقد ادبی، بر رسی های فلسفی، تاریخی و زبانی آثاری ایجاد گرد ودر دوران مهاجرت این تلاش را ادامه داد و در هر زمینه ای آثاری متعددی نگاشته است. وی تحصیلات خود را در آکادمی علوم اجتماعی مسکو انجام داد و به دریافت مقام علمی نامزدی علوم فاسفی موفق شد سپس آنرا در آکادمی اجتماعی برلین ادامه داد و به دریافت مقام عامی [ دکتر هابیل در فلسفه] رسید. او با زبا نهای مختلف غربی و شرقی آشنا بود.

بطور حتم احسان طبری یکی از بزرگترین محققانی است که تا کنون ایران به خود دیده است. او یکی از برجسته ترین اندیشمندان مارکسیست بوده است .دارای اثری برجسته تحت عنوان ( برخی برسی ها در باره جهان بینی وجنبش های اجتماعی در ایران ) میباشد. کتاب مذکور یکی از برجسته ترین کتابها است که واقعأ جنبه عامی دارد و کملآ تحقیقی است و تا کنون کتابی همانند آن در این زمینه دیده نشده است.

این کتاب در عین حال که جامع است، کتابی سخت میباشد بدین علت که احسان طبری شیوه نگارش فوقالعاده دارد. چه کسی است که احسان طبری را بشناسد تا از حرفها وقضاوت عیر انسانی بر آمده از فرط حسادت وزبونی پرت شده از راه رستگاری مردم و در غلطیده به اندیشه مه آلود وکدر انور خامه ای نامی که احسان طبری این انسان والا را به زیر تگرگ اتهامات وتوهین قرار می دهد، دلش نگیرد و به خشم نی آید؟ همانطور که نیست انسانی با وجدانی که آنچه بر سر احسان طبری در تاریکخانه های اوین آمده است با آه دل نگرید و اشک نریزد.

آنانی که احسان طبری را از نزدیک دیده اند و یا با او زمانی کوتاه و یا طولانی همراه بودندهمگان بر این امر اتفاق نظر دارند که احسان طبری اندیشمندی فروتن و مهربان برای کسب آنچه که می بایست یافت شود پیگیرو در پیگیری موضوعات و جستجو بسیار دمکرات او دانش و علم را ازآن همه بشریت میدانست و همانطوری که دانشمندان را از آن جهان که در یک مرز جغراقیایی و فرهنگی اسیر نیست .

او می گفت که هیچکس نمی تواند و حق ندارد ما را، ما مارکسیست ها را از آموختن و فراگیری و پند گیری فیلسموف بزرگ مولوی محرم کند، چرا که دانش واندیشه در انحصار یک جریان فکری، یک مرز جغرافیایی، در حوزه یک فرهنگ و در زیر قرمان یک قدرت نیست.احسان طبری میگفت که دانش ار آن بشریت است پس آموختن دانش حق همگان.

اگر قرار باشد در مورد شخصیت و آثار به جا مانده و زندگی اش که به قول خودش سرنوشت چنین تاریانه های آتشین را براو بی رحمانه کوبیدن گرفت ، سخن بگویم باید بیش از نیم قرن قراخی زمان را در اختیار داشت تا بیش از نیم قرن زندگی اش را که در این عرصه گذاشت باز گو شود.افسوس که حقیقت مادی زندگی از دستور این حوصله خارج است.اینجا فقط به چند خاطره که نگارنده خوانده و یا از راویان دست اول شنیده است را باز نویسی می کند هم یادی از همراهان وهم نشینان طبری شود وهم آموزشی از زندگی این دانشمند فرزانه.

از آقای محمد زضا لطفی این نوازنده چیره دست تار شنیده دارم دو حکایتی از احسان طبری. لطفی می گفت شبی در فضایی بسیار عارفانه به گرد هم آمدیم چند دوست که هر یک دردانه. سخنها از موسیقی گفتیم از موسیفی محلی، سنتی، مدرن و وظایف هنر موسیقی. بنوبت به بررسی موسیقی محلی، تاریخجه و تأثیرو حضوراین این هنر در شرایط آن روز که مطرح بود هر یک از ما که دستی برآاتش داشت و از سوز دل مینواخت سخنانی گفت. در آن میان مردی صبور ارام که نه فقط حرفها بلکه به جملات و کلمات هم دقت بسیار داشت.بعد از پایان صحبتهای آنهایی که حرف داشتند و گفتند دوستی با احترام از این مرد صبور خواست که مقداری از موسیقی محلی جهان صحبت کند.آن مرد صبور به آرامی بعد از تشکر فراوان از گوینده گان قبل که در این نشست بسیار آموخته است آغاز به صحبت کرد. او از موسیقی محلی آمریکای لاتین و خاور دور و میانه و آفریقا گفت که تا سحر گاه سپری شد و خورشید گیسوان زرینش را در آسمان پراکند. پس آنگاه دریافتم که او در شناخت موسیقی نه دریا بلکه آقیانوس است.آری آن مرد صبور، دانا، فروتن، دقیق و مهربان کسی نبود جز احسان طبری. بازهم ازآقای لطفی شنیده دارم که میگفت:

روزی به دیدار هوشنگ ابتهاج (سایه) رفته بودم و از او خواستم که این غزل سرای بزرگ ایران بر آهنگی که ساخته بودم شعری بیآورد و تقریبأ اطمینان داشتم که از غیر ممکن ها است، چرا که تا کنون تا آنجایی که من میدانم در تاریخ سراغ نداشتم که آهنگی ساخته باشند و بعد شعری بر آن سوار کنند ولی نمی دانم چرا از این مهم ابتهاج بر میاید به من حکم شد هنوز هم بر من روشن نیست. وقتی که موضوع را با ابتهاج در میان گذاشتم آقای ابتهاج گفت که تنها و فقط تنها یک نفر را سراغ دارم که میتوان از او پرسید و اگر جواب را منفی یافتی وقت نگذار و پی دیگران نگرد.

او تنها و تنهای ابتهاج کسی نبود جز احسان طبری. آقای لطفی می گفت که آقای ابتهاج چه خوب می شناخت آقای طبری را در پایان آقای لطفی اضافه می کند که ار بهترین قطعه ای که تا کنون نواختم و در دلم همیشه جای ویژه ای دارد همین قطعه است که به شعر طبری آذین بست. با لبخندی این بیت را به آواز حواند(قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری). در میان بخشی ار مردم ساری که هنوز ییلاق و قشلاق می کنند ترانه هایی به هنگام کوچ کردن با ملودی حرکت کوچ می خوانند که به گویش مازندرانی است: آهی قاطر بییه قطار_ راه دکته کوچ بار_گسفندا بزا چپون جلو دار_ زنا وچه پشت قاطر سوار_میون تر آقا احسان هوشیار_ دو تا قاطر و نه کتاب بار_بگردم من ته قربون برار_آه جان برار احسان هوشیار.

این آهنگ زمانی که خانوده احسان طبری همراه به چوپانان و خانواده شان برای چراندن گوسفندان که در گرمای تابستان به ییلاق های سواد کوه می رفتند میخواندند .

البته آقای طبری دست نوشتهایی در رابطه با همین ییلاق و قشلاق دامداران دارد که در زمان نو جوانی اش به قلم آورده است و تا آنجایی گه ما خبر داریم به چاپ نرسید.

از آقای فرخ نگهدار یکی از رهبران جنبش فداییان خاق ایران نوشته ای را به یاد دارم که در مختصر خاطره ای از خاله اش که اوهم یکی از یاران ومددکاران فداییان بود اشاره کرد:

زمانی که آقای احسان طبری در اراک تبعید بود از طریق یک روزنامه نگار مترقی آن زمان اراک باب آشنایی آقای طبری با یکی از اعضای خانواده مادریم باز شد و حاصل همین آشنایی ، آمدن اندیشه نو _ نگاه نو به جهان و هستی –و فعال شدن ذهن های مستعد خانواده به گل نشست وبه برکت این آشنایی چندین تن از اعضای خانواده در فعا لترین و مترقیترین حرکات سیاسی و اجتماعی آن زمان حضور بهم رساندند. نمدانم که اگر آن تصادف تاریخی که در دفتر روزنامه محلی اراک اتفاق نمی افتاد چگونه در حصار تنگ و روال کهنه و سنتی روزگار می گذراندیم.

رفیق طبری یادت همیشه در فضای اندیشه ام پروازی بلند دارد و همیشه این پندت را به جان دل خواهم خرید که گفتی: بر این زمین بیهوده نرو بیافرین، بیافرین.

خسرو لطفي



 
چاپ  
انتشار اخبار، مقالات و بيانيه ها در اين سايت الزاماً به معناي تاييد آن‌ها نيست
info@sedayemardom.net