sedaye mardom صدای مردم : چرا باید باورت کنم ؟ sedaye mardom صدای مردم
 
info@sedayemardom.net
15/6/1389  
صدای مردم  
صلح ٬آزادی ٬ عدالت اجتماعی  

 

| | | |

چرا باید باورت کنم ؟

96695
مطالب مرتبط

نویسنده یا مترجم
1387-03-09
صداي مردم _ www.sedayemardom.net


چرا باید باورت کنم ؟

راستی چرا باید باورت کنم ؟ آیا همین که میگوئی که بدستانت گل به لبانت خنده ودر دل ات شادی می آورم ؟ آیا همین که میگوئی به زندگی ات امید و به فرزندانت آینده ای نیک ارزانی میدارم؟ آیا باید باورت کنم چرا که با من در صف شلاق و شکنجه و با من در صف درد و رنج کنونی همراهی؟

من نه از نیاکانم و نه از اجدادم و نه از پدر بزرگم و نه حتی از پدرم شنیده باشم که خودم دیدم و تجربه کردم . من دیدم و تجربه کردم کسانی را درکه در صف تازیانه و در صف درد و رنج روزگار با من همراه و آنان دیروز چون تو امروز در آن صفها به من می گفتند تا باورشان کنم .من نیز پروانه های مهر را در فضای وعدهایشان به پرواز آوردم برغم همه سختی ها چه سبک بال و چه آرام و مطمئن به بسوی آن فضا پرمی کشیدم. آنان دیروز که امروز تو هستند نیز گل بدستان/ خندها بر لبان و شادی در دل را / امید زندگی زیبا برای فردای هستی حتی فراتراز هستی بر این حباب خاکی/ دنیای دیگری که در ذهن داشتند را برای من و فرزندانم وعده میدادند .

آنک آنک که گذر زمان بر وفق مرادشان گشت و به گوی قدرت پیوستند. صفشان به تازیانه باران کردن برگرده دیگران غیر خود/ نزدیک و نزدیکتر و به بند کشیدن اراده ام نیز/ با بند بانان هم دست / نه تنها وعدها عمل نشد که به فراموشی و حتی به انکار هم صف تاریانه خوردگان قبل با من نیز اسرار داشت. قدرت این بیگانه و آفت در حوزه معرفت انسانی و این لعنت شده مطلومان تاریخ چنان به عمل میآید که خیلی ها نه فقط گذشته که حال را نیز به یاد ندارند. راستی چرا باید تو را باورکنم نشانه هایت که در خیل آن خیلی ها نیستی چیست؟ آیا همین که میگوئی به بشریت و حقوقش به دیده احترام مینگری؟ آیا همین که در صف تاریانه جوردگان و در بند بند داران با من همراهی؟

تو میگوئی که نه باورم نکن که من هم چو آنان نشوم/ هر گاه عقاب شوم قدرت بر شانهایم نشست و مرا در باطلاق مرگ بار خود محوری فرو برد و چون موجودی گزنده بر زندگیت آسیب راساندم/ مرا هر لحظه به چالش کشان و اگر گوشی شنوا در من سراغ نبود/ آنگاه جمعی را به گرد خویش آور و مرا فرود آر. چگونه تضمین میکنی که در چالش ها و در فرو کشاندنت از اریکه قدرت/ تو نیز فردای امروز اینان نخواهی شد نقش تاریاته های عبرت و وحشت را بر گرده ام ترسیم نخواهی کرد؟ مرا در قصاص خانه حونباری به بند نخواهی کشید و لبانم را نخواهی دوخت؟

راستی چرا من و ما لعنت شده گان قدرت زر و زور در گرد گردون این هستی آغاز میکنیم/ ادامه میدهیم و پایان میبریم و باز آغازی دیگر/ ادامه ای دیگر و پایانی دگر را باید تجربه کنیم ؟

آیا گلبوته دختر جعفر را به یاد داری ؟ همان گلبوته ای که آن روز ها آسمان گلوگاه باران بی امانش بر سر مردم آن نواحی ریخت و آب باران خاک زیر خانه اشان را با خود برد و آوارش بر سرشا ن فرود آمد و باز این سیل بیرحم بر در خانه را بیگاه کوبید و این بار عروسک از پارچه ساخته گلبوته که از جهیزه کهنه مانده مادر گلبوته بود/ با خو دش برد و در مرداب دفنش کرد. به تو گفتم که/ وقتی از گلبوته پرسیدم غمت چیست ؟ نه از خرابی خانه نالید و نه ار ویرانی کوچ هایشان/ او با اشکی همراه به پاسخ گفت – دلم تنگ عروسکم هستم نمی دانم کجا پیداش کنم – آیا یادت است؟

راستی یادت است که گفته بودی در شبی چنان دلت گرفت و روزها د رگیر آن بودی و آن درگیری ذهنی حتی بخشی از زندگی عادی تو را مختل کرد؟ اگر زمان گذر آن حادثه را بفراموشی و یا به کم رنگی رساند /توضیح میدهم. – گفته بودی که شبی دختر خورد سالت با چشمان گریان و با نگرانی گفت که آن ساعت موچی که در جشن تولدش هدیه گرفت و آن همان ساعتی که در میان صفحه اش خروسکی در هر ثانیه منقارش را بر صفحه میکوبید ودر راس هر ساعت یک بار در محور ساعت به پرواز در میآمد / همان ساعتیکه بندش به گل روز آراسته بود را گم کرد.

تو همان شب به تمام دوستان دور و نزدیک به چهار گوشه جهان تلفن کردی و سفارش که هر طوری شد وبه هر قیمتی ساعتی به همان مشخصات را پیدا کنند تا که دخترت از نگرانی در بیاید. راستی وقتی که از گلبوته برایت گفتم آیا به فکر آن افتادی که کسی را سفارش کنید که تا عروسکی برای گلبوته تهیه کند که گلبوته از نگرانی بدر آید؟

حال سوالم را تکرار میکنم که نشانه هایت که تو هم چون پیشینیان بر قدرت نشستی به مانند آنها عمل نمیکنی؟ راستی نشانهائی که تورا از آنها جدا میکند چیست؟

خسرو لطفی



 
چاپ  
انتشار اخبار، مقالات و بيانيه ها در اين سايت الزاماً به معناي تاييد آن‌ها نيست
info@sedayemardom.net