سالگرد سهراب شهید ثالث
شهیر شهیدثالث
هر چند که سهراب پسرعموی من بود ولی بدلیل اختلاف سن، من ارتباط چندانی با او نداشتم مگر گهگاه که در خانه مادربزرگ در خیابان امیریه که فامیل دور هم جمع می شدند او را آنجا می دیدم و یا گاه که به منزل عمویم در نزدیکی بیمارستان پانصد تختخوابی می رفتیم سلامی و علیکی والسلام.
از دوران دبیرستان می دانستم و می شنیدم که سهراب به کار فیلم و سینما علاقه دارد و مقاله می نویسد و ترجمه می کند. اما از آنجا که گرایش به سینما در خانواده ما موضوعی غیرعادی و مخالف عرف به شمار می رفت برای من هم این نحوه تفکر قابل هضم نبود. دورانی که سخت سرگرم درس خواندن و نمره آوردن در مدرسه اندیشه بودم تصورم بر این بود که مگر می شود انسان جز ریاضی به چیز دیگری بیاندیشد.
سهراب در تیرماه سال ١٣٢٢ در تهران متولد شد و در تیرماه ١٣٧٧ در تنهائی در واشنگتن دی سی درگذشت.
در دهه ١٣۴٠ زمانی که ابتذال، سینمای ایران را فرا گرفته بود سهراب نخستین محصول کانون سینماگران پیشرو یعنی "طبیعت بیجان" را که خود یکی از بنیان گذاران آن بود به سینمای ایران تقدیم کرد. سهراب هم عصر کارگردانان مشهور دیگری چون ناصر تقوائی، علی حاتمی، بهرام بیضائی و داریوش مهرجوئی بود اما روح ناآرام او، وی را به سبک متفاوتی در سینمای ایران کشاند. فیلم های سهراب چون شخصیت خود او تلخ، عریان اما واقع گرایانه بودند.
چیزی که همه اطرافیان سهراب را به حیرت فرو می برد این بود که او یک دنیا احساس بود با این همه به شدت از شعار گرائی و احساس گرائی بیزار بود. در برابر ظلم و بیعدالتی فریاد بر می آورد و چون پدرش نه اهل تعارف بود و نه مجیز کسی را می گفت و بی محابا انتقاد می کرد.
در مسافرتی که رضاشاه به مشهد کرده بود آدم های مهم شهر را ردیف می کنند که رضاشاه با آنان خوش و بشی بکند. به هنگام عبور رضاشاه از برابر صف مدعوین هر کس که با او دست می دهد خم می شود و دست وی را می بوسد اما عباس شهیدثالث (پدر سهراب) راست در برابر او می ایستد و در حالیکه در چشمان او نگاه می کند با وی دست می دهد. نتیجه این گستاخی سیلی محکمی است که از رضاشاه دریافت می کند.
سهراب در هجده سالگی به پاریس رفت و در مدرسه معروف "ایدک" مشغول به تحصیل شد و پس از چندی برای ادامه تحصیل به اتریش مسافرت کرد اما در آنجا دچار بیماری سل شد و مجبور گردید برای مداوا به فرانسه بازگردد. پس از طی دوران تحصیلات به ایران بازگشت و با ساختن یک اتفاق ساده و پس از آن طبیعت بیجان به عنوان یکی از مدعیان موج نوی سینمای ایران خود را به جهان معرفی نمود.
یک اتفاق ساده فیلمی ساکن در فضای مه گرفته و ابری بندر ترکمن از زندگی خسته کننده و یکنواخت یک کودک ١٠ ساله و پدر میخواره و مادر بیمارش حکایت می کرد که برای ادامه حیات و زنده ماندن پدر مجبور بود که به طور قاچاق دست به ماهیگیری بزند تا نانی بر سفره بگذارد. این فیلم بدون هر گونه اغراق با بیانی ساده، فقر و روزمرگی و عمق تیره روزی یک خانواده ای را که در چنگال فقر گلویش فشرده می شود به تصویر می کشاند. اما فیلمی که سهراب شهیدثالث را به عنوان کارگردانی مطرح به جهان شناساند "طبیعت بیجان" بود. داستان زندگی تکراری، بی هدف، بی امید و بی آینده یک سوزنبان قطار که پس از تکرار روزمرگی و دویدن های بسیار برای هیچ، دریافت ناباورانه ورقه بازنشستگی به وی خبر از پایان یک زندگی را می دهد. در آخرین صحنه فیلم با نگاهی که سوزنبان در آینه دیواری به تصویر خود می اندازد، تسلیم شدن در برابر سرنوشتی محتوم که مرگ و پیری است را مجسم می کند. برخی از منتقدان فیلم، طبیعت بیجان را یکی از فلسفی ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران می دانند.
شاهکار و تازگی کار سهراب بیشتر از آن جهت بود که با کارگردانی خیره کننده خود، هنرپیشگان آماتور را به کار می گرفت و کاراکترهای فیلم خود را از درون شخصیت ساده و غیرحرفه ای آنان خلق می کرد.
طبیعت بیجان جوایز متعددی از جمله جایزه خرس نقره ای فستیوال برلین را در سال ١٣۵۴ نصیب سهراب کرد. با پایان دوران زندگی هنری اش در ایران در سال ١٣۵٣، ایران را به قصد اقامت دائم در آلمان ترک گفت. در آنجا "در غربت" را ساخت که بار دیگر در فستیوال فیلم برلین برنده جایزه شد. پس از آن "زمان بلوغ"، "خاطرات یک عاشق"، "اتوپیا" و "گلهای سرخ آفریقا" را کارگردانی کرد که برنده جوایز متعددی شدند.
بعد از فیلم "خاطرات یک عشق" به دلیل اینکه به حکومت ایران حمله می کرد بنا به گفته خودش جلوی فعالیت او را در آلمان گرفتند و هیچ کس حاضر نبود با او در ساختن فیلم همکاری نماید.
سهراب شهیدثالث از سه شخصیت تاثیر عجیبی گرفته بود. چخوف نویسنده روسی، بونوئل فیلمساز فرانسوی و بزرگ علوی نویسنده ایرانی. سهراب مردم گریز بود اما عاشق مردم بود. ظلم و ستم را برنمی تافت و هر بیعدالتی کوچکی شدیدا روح او را به تلاطم در می آورد. او هرگز مردم را کوچک نمی شمرد اما از زمانه مادیگرای بی اخلاق فریادش به آسمان بود. با آنکه سهراب تمایلات چپ داشت اما هیچ فکر و اندیشه ای را به دیده تحقیر نمی گریست. دوستان بسیار اندک داشت اما به معنای اخص کلمه قلبش برای انسان ها می طپید.
سهراب شهیدثالث از ظلمی که بر روزگار حاکم بود و از استعدادی که در درونش کشته شده بود و بالاخره از تجارت گرائی و کامرشیالیزم دلش خون بود. در سالهای آخر زندگی در چنگال سرطان اسیر شد و با آنکه برادرش، سیاوش، تلاش درخور ستایشی برای نجات او بخرج داد بالاخره در آپارتمانش در واشنگتن دی سی در تنهائی در حالی که آثار خونریزی داخلی پیرامونش هویدا بود درگذشت.
سهراب انسان بزرگی بود که ایران هرگز قدر وی را ندانست. روزی که پدر من فوت کرد از راه دور گفت، من به احترام عمو کلاهم را از سر برمی دارم و امروز من "در غربت" در حالیکه از جفائی که بر او رفته آرام آرام می گریم و کلاهم را به یاد دهمین سال خاموشی اش از سر بر می دارم.
برای مروری بر آثار سهراب به اینجا مراجعه کنید و اگر مایلید بیشتر درباره این انسان بزرگ و ناشناخته بدانید کتاب "یادنامه سهراب شهیدثالث" به کوشش علی دهباشی چاپ انتشارات سخن را مطالعه فرمائید.
شهیر شهیدثالث _
www.shahirblog.com
سالگرد شهیدثالث، شورشی نومید
علی امینی نجفی
آثاری که شهيدثالث در ايران ساخت به دليل نگاه تلخ و واقع گرايانه او و ريتم کند فيلم هايش مورد توجه عامه مردم قرار نگرفت
سهراب شهید ثالث سینماگر نامی ایرانی، ده سال پیش در دهم تیرماه ۱۳۷۷ (اول ژوئیه ۱۹۹۸) در شیکاگو به بیماری سرطان کبد درگذشت، تنها ۳ روز قبل از آن ۵۴ ساله شده بود.
شهید ثالث با دو فیلم برجستهای که در ایران ساخت، یک اتفاق ساده (محصول ۱۳۵۲) و طبیعت بیجان (محصول ۱۳۵۳) به عنوان یکی از برجستهترین چهرههای سینمای نوی ایران شناخته شد.
شهید ثالث در سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) برای ساختن فیلم "در غربت" به کشور آلمان رفت و در این کشور ماندگار شد. او در سالهای بعد در آلمان حدود ۱۰ فیلم سینمایی ساخت که برخی از آنها در جشنوارههای بینالمللی به موفقیت رسیدند و جوایزی کسب کردند: زمان بلوغ (۱۹۷۶)، آخرین تابستان گرابه (۱۹۸۰)، فیلم مستند بلندی درباره آنتون چخوف نویسنده روس (۱۹۸۱)، اوتوپیا (۱۹۸۲) و گلهای سرخ برای آفریقا (۱۹۹۱).
اما سینمای شهید ثالث که برای سینمادوستان زبده، گیرایی ویژهای داشت، عامه سینمارو را راضی نمیکرد. او هرگز موفق نشد فیلمی بازارپسند و پربیننده بسازد. در سالهای آخر زندگی در آلمان، تمام تلاشهای او برای ساختن فیلمی تازه ناکام ماند.

شهید ثالث در جستجوی امکانات بیشتر به ایالات متحده مهاجرت کرد و نزد برادرش که مقیم شیکاگو بود، اقامت گزید. در آمریکا نیز تلاشهای این سینماگر برجسته برای ساختن فیلم به جایی نرسید و طرحهای بیشمار او روی کاغذ باقی ماند.
در آثار سینمایی شهید ثالث اشارات سیاسی مستقیم وجود ندارد. تنها فیلم او که تا حدی از نقد سیاسی آشکار نشان دارد، فیلم "گیرنده ناشناس" (۱۹۸۳) است که مضمون اصلی آن را میتوان انتقاد از بیگانهستیزی در آلمان دانست.
اما او تعلقات سیاسی خاصی داشت که معمولا آن را پنهان نگه میداشت: شهید ثالث حدود ۲۰ سال از زندگی خود عضو حزب توده ایران بود.
از زبان همرزمان سابق
فرهاد فرجاد، از مسئولان پیشین تشکیلات حزب توده در آلمان، به یاد میآورد:
”پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ من در تشکیلات برلین (حزب توده) فعال بودم. سهراب در گردهماییهای عمومی حزب شرکت نمیکرد، اما در جلسات بسته و مهمانیها همیشه حضور داشت. ما از حضور او در میان خود خوشحال بودیم، اما همه میدانستیم که از نظر سیاسی تجربه و دانش زیادی ندارد.“
شهيد ثالث با ايران رابطه ای دوگانه داشت، هم به آن عميقا وابسته بود و هم از آن می گريخت
آقای فرجاد حدس میزند که سهراب از طریق واهاک هاکوبیان به حزب "جذب" شد. آقای هاکوبیان از مسئولان پیشین تشکیلات حزب توده در آلمان است و اینک در شهر اولدنبورگ زندگی میکند. او که طولانی ترین و بیشترین تماسها را با شهید ثالث داشته، می گوید:

"من در سال ۱۹۶۳ در اتریش با سهراب آشنا شدم. دو دانشجوی جوان ایرانی بودیم که در وین با هم در یک خانه زندگی میکردیم. با وجود روحیات متفاوتی که داشتیم، با هم رفیق شدیم و این دوستی تا آخر عمر سهراب ادامه پیدا کرد. سهراب آدم پیچیده و سختی بود، اما بینهایت خوش قلب و مهربان بود.“
آقای هاکوبیان درباره سابقه حزبی شهید ثالث میگوید:
”فکر میکنم سهراب یک سالی قبل از انقلاب وارد حزب شد. خودش گفته بود که در آنکت عضویت به عنوان معرف اسم من و فرهاد فرجاد را ذکر کرده است، چون حزب از داوطلبان عضویت دو نفر معرف میخواست.“
دکتر سیاوش قائنی، که تا سال ۱۹۸۶ سرپرستی کمیته کشوری آلمان (حزب توده) را بر عهده داشته، به یاد میآورد:
”من در اوایل انقلاب به دستور رهبری حزب توده برای تقویت تشکیلات برون مرزی به آلمان اعزام شدم و در شهر فرانکفورت اقامت کردم. سهراب از همان اول با ما در تماس بود. مرتب در حوزههای حزبی شرکت میکرد، حق عضویت میپرداخت و چند بار در جلسات کمیته کشوری شرکت کرد.“
آقای قائنی درباره رفتار سیاسی شهید ثالث توضیح میدهد:
”سهراب تلاش میکرد عضوی جدی و بانظم باشد، اما روشن بود که تنها از روی احساسات به حزب آمده است. عاشق و شیفته حزب بود، اما واقعا نه از ایدئولوژی حزب اطلاعی داشت و نه از تاریخ و خط مشی حزب آگاه بود.“
آقای قائنی که چند سال دوستی نزدیک با شهید ثالث داشته و مدتی با او همخانه بوده به یاد میآورد:
”من به سهراب تنها به عنوان یک عضو ساده حزبی نگاه میکردم و مقام هنری او برایم اهمیتی نداشت. یک بار که در جلسهای از او انتقاد کردم، پس از پایان جلسه مرا کنار کشید و گله کرد که: تو باید بیایی ببینی که همکارانم با من سر صحنه فیلم چه رفتاری دارند. آنجا من به همه دستور میدهم و اینجا تو سر من داد میزنی! او واقعا آدمی عجیب بود، من آدمی به این بغرنجی ندیدهام. بهترین توصیفی که میتوانم از او بکنم این است که یک بچه احساساتی بود در هیکل آدمی بزرگ. ما حتی چند ماهی در فرانکفورت هم خانه بودیم و معاشرت با او واقعا سخت بود. “
آقای هاکوبیان درباره خصوصیات اخلاقی شهید ثالث عقیده دارد:
”سهراب یک هنرمند تمامعیار بود. سواد ادبی و هنری او بینظیر بود. ادبیات فرانسوی، انگلیسی و روسی و آلمانی را به خوبی میشناخت و آثار ادبی را به زبان اصلی میخواند. اما از نظر سیاسی اطلاعاتش خیلی پایین بود. فقط شعار میداد و به کمترین چیزی جوشی می شد. به خصوص اگر کسی از حزب انتقاد میکرد، به شدت عصبی میشد و قهر میکرد.“
در گیرودار سینما و سیاست
سهراب شهید ثالث نه به عنوان هواداری عادی، بلکه به عنوان سینماگری معروف به حزب توده پیوسته بود و طبعا مایل بود با کار و هنر خود به علایق سیاسی خود خدمت کند. سیاوش قائنی به یاد میآورد:
”سهراب آرزو داشت که تمام نیروی خود را در خدمت حزب قرار دهد، اما بدبختانه سینمای او اصلا به درد حزب نمیخورد. حزب به مبارزه انقلابی معتقد بود، اما در سینمای سهراب کوچکترین اثری از مبارزه وجود نداشت؛ نگرش شخصی او هم بی نهایت سیاه و بدبینانه بود. نمیدانم با چنین روحیهای چطور میتوان کمونیست بود و مبارزه کرد؟“
پوستر فيلم طبيعت بيجان - طرح پوستر از مرتضی مميز

دکتر مصطفی دانش، روزنامهنگار نامی و از دوستان قدیمی شهید ثالث در آلمان به یاد میآورد که این سینماگر مدعی بود که آثارش در خط ایدئولوژی و ارمان حزب توده قرار دارد. به گفته او:
”پس از "انقلاب ثور" در افغانستان که حزب توده با دولت کابل روابط خوبی داشت، سهراب چند بار به افغانستان رفت. من خودم یک بار در فرودگاه کابل او را دیدم و با هم گپ زدیم. او در افغانستان فیلمی هم ساخت که بودجه آن را تلویزیون چکسلواکی داده بود. داستان فیلم سرگذشت پسربچهای بود که زندگی او در ناآرامی های افغانستان نابود میشود، که علت آن "دخالت کشورهای امپریالیستی برای سرنگون کردن دولت انقلابی افغانستان" بود. خبر ندارم سرنوشت این فیلم چه شد و چه بلایی سرش آمد. فقط میدانم که سهراب بخشهای زیادی از آن را فیلمبرداری کرده بود، اما بالاخره تمام نشد.“
آقای قائنی نیز تائید می کند:
”در سالهای ۱۹۸۵ و ۱۹۸۶ که در افغانستان نجیب الله بر سر کار بود، سهراب چند بار به این کشور رفت، و فکر میکنم یک بار حد اقل ۷-۸ ماهی در آنجا ماند تا فیلم بسازد. او با رازداری خاص خودش این سفرها را از دیگران پنهان میکرد، اما من به عنوان مسئول حزبی در جریان بودم.“
جانشین خانواده
سهراب شهید ثالث کودکی سختی را گذراند و از حمایت و محبت خانواده محروم بود. برخی از دوستان سهراب عقیده دارند که او در حزب جانشینی میجست برای خانوادهای که هرگز نداشت. دوستان او به یاد میآورند که سهراب در گفتگوهای خصوصی، از حزب همیشه به نام "خانواده" یاد میکرد. سیاوش قائنی با تأسف میگوید که شهید ثالث تنها وارث تلخترین مصیبتهای این "خانواده" بود:
”متأسفانه سهراب موقعی به حزب توده روی آورد که حزب دستخوش بیشترین تلاطمات و تشنجات بود. حزب هم از بیرون زیر شدیدترین ضربهها رفته بود و هم از داخل دستخوش پراکندگی بود. همان طور که کودکان در طلاق آسیب میبینند، سهراب هم در برابر این ناملایمات به شدت آسیب دید. به نظر من فروپاشی اتحاد شوروی و شکست حزب توده به سهراب بسیار لطمه زد و روحیه او را داغان کرد.“
حزب توده با وجود حمایت همه جانبه از جمهوری اسلامی و "خط امام"، از آخر سال ۱۳۶۱ زیر سرکوب قرار گرفت، بیشتر سران و اعضای آن به زندان افتادند و بسیاری از آنها در سالهای بعد اعدام شدند.
بسیاری از سران حزب توده، از جمله نورالدین کیانوری دبیر اول حزب، به تلویزیون آمدند و به تخلفات بزرگی مانند "جاسوسی و خیانت" اعتراف کردند. سیاوش قائنی به یاد میآورد:
“ما در خارج برای دفاع از رهبران حزب، کارزار تبلیغاتی بزرگی شروع کردیم و برای کارمان به فیلمی نیاز داشتیم که رفتار جمهوری اسلامی را با زندانیان سیاسی افشا کند. قصد داشتیم نشان دهیم که رهبران حزب تنها بر اثر شکنجههای شدید به گناهانی نکرده، اعتراف کردهاند. در این موقعیت سهراب کمک زیادی به ما کرد. او فیلمهای تلویزیونی را برداشت و با مونتاژ مجدد آنها فیلم کوتاهی ساخت که واحدهای حزبی آن را در سراسر اروپا نمایش دادند. در فیلم برخورد خشن جمهوری اسلامی با مخالفان سیاسی به خوبی بیان شده بود.“
واهاک هاکوبیان دوست قدیمی سهراب به یاد می آورد:
”سهراب در دفاع از حزب به شدت متعصب بود. وقتی ما در سال های ۱۹۸۵ و ۱۹۸۶ انتقاد از رهبری و سیاست حزب را شروع کردیم، او با اینکه از جزئیات عملکرد سیاسی حزب هیچ اطلاعی نداشت، با سرسختی و لجبازی از مرکزیت حزب دفاع میکرد، در حالیکه بیشتر کادرها و اعضا سیاست حزب را زیر سؤال برده بودند. موقعی که ما از حزب جدا شدیم، یک مدتی رابطه ما شکرآب شد، و تنها با تلاش من بود که رفاقت قدیمی ما ادامه پیدا کرد.“
آقای هاکوبیان می افزاید:
”من در طول سالها به سهراب نشان داده بودم که دوستی ما پایه انسانی و عاطفی دارد و به عقاید سیاسی ما ارتباطی ندارد. موقع کار روی سناریوی فیلم "گلهای سرخی برای آفریقا" بیش از شش ماه در خانه ما زندگی کرد، و تمام کارهای مربوط به تدارک فیلمش را پیش ما انجام داد. سهراب از آمریکا گهگاه به من تلفن میکرد. من همیشه به او میگفتم که اتاقش محفوظ است و هر وقت دلش خواست میتواند پیش ما برگردد. او هم دلش میخواست که برگردد، اما سرطان به او مهلت نداد.“
بی بی سی