sedaye mardom صدای مردم : "شاعر بودن"، نوعي بيماري است،... sedaye mardom صدای مردم
 
info@sedayemardom.net
18/6/1389  
صدای مردم  
صلح ٬آزادی ٬ عدالت اجتماعی  

 

| | | |

"شاعر بودن"، نوعي بيماري است،...

85734
مطالب مرتبط

نویسنده یا مترجم
1387-05-10
صداي مردم _ www.sedayemardom.net


"شاعر بودن"، نوعي بيماري است، كه نطفه هاي اوليه ي آن در " دهه ي نخستين"* هستي انسان، بسته مي شود!

مهندس سهراب مژده 

sohrab.mojdeh@yahoo.it  

مرداد ماه 1387

 

 

اگر از ويژگيهاي ژنتيك افراد، كه حيطه و مرزهاي تاثيرات آن را، علوم با پيشرفت مداوم خود، بويژه در دهه ي اخير، هر روز خوانا ترترسيم مي كنند، بگذريم - پديده اي كه در راستاي اثبات ديدگاههاي بيان شده در اين سياهه است-، براستي "دهه ي نخستين" هستي انسان، امري تعيين كننده در ترسيم آينده اوست.

 

علاوه بر خود بودگيهاي ژنتيكي والدين كه موضوع بحث اين سياهه نيست، بايد ديد كه دررفتارها، در گشت و گذارها، مسافرت ها، در ملاقاتها، وشب نشيني ها، در بازي ها و نگاه هاي احيانا دلپذير و بيدار كننده ي معلمان و استادان، در زمزمه ي شبانه ي مادران، و درگفت وگوهاي افرادي كه كودك را در محاصره ي خويش دارند، كدامين كلام، كدامين بوسه، كدامين احترام، كدامين كتاب، كدامين حركت، ايما و يا اشاره، و يا زمزمه ي عاشقانه، با كدامين بار عاطفي و فركانس قادر مي شود تارهاي ويژه اي از ساز هستي درون كودك، اين موجود سراپا اعجاب و كنجكاوي را، كه هنوز نواخته نشده است، با زخمه اي، در فضايي مناسب، به صدا در آورد.

 

در هنگامه اي كه اين ساز به نوازش نواخته شد، در آن آن، كه هنگامه ايست جادويي، نطفه بسته شده است. و مسير ي كه به شاهراهي ناشناخته مي ماند، در مقابل كودك باز مي شود.

 

 اگر از تاثيرات حوادث مكانيكي هستي بگذريم، هر چند اين شاهراه هنوز پيموده نشده است، اما از دور كورسو ميزند و كودك را به خود مي خواند. تنها او قادر است كه اين كورسوي را مشاهده كند.

 

 شايد درست همين پديده است كه  ما را به اعتقاد به"سرنوشت" سوق داده است، اعتقادي كه  در طي هزاره هاي هستي پر رنج، ير وسوسه  و گاهي شاد، انسان را آني تنها نگذاشته است و هميشه جان سخت حضور ميرساند.

 

حال ديگر اين "كودك" در گردونه و شعاع تاثير ديگران وخانواده نيست. او از اين به بعد مزدكي در مقابل دارد كه بدو مي گرود. در اين دوره، كودك مي تواند، در بيان، افكاري ناروشن ارائه دهد، اما آنچه را كه او بشكل غريزي و بدون رنج و زحمت جذب و آرشيو مي كند در مسير  شاهراهي است كه از دور مي تابد.

آري، كودك شاعر- علاوه بر كوله بار هاي ژنتيك- كودكي است كه تارهاي حسي ويژه اي از ساز دروني او، در پي حادثه اي، آري در پي حادثه اي، به صدا در آمده است.

 

حال به سياحت در وضعيت روحي ويژه ي يك شاعر بپردازيم.

 

ابتدا ببينيم:

 

شاعر، از ديدگاه غير آكادميك كيست و چيست؟

 

 

ابتدا بايد ماسك، يا بهتر بتوان گفت ماسكها را، از چهره ي شاعر بر داريم. ببينيد! او اكنون موجود ديگري است. حال مي توان از او تعريفي بدست دارد ، اما تعريفي ناپايدار؛ زيرا وضعيت روحي شاعر هميشه در يك حركت سينوسي ناپايدار و متغير جاي دارد، زيرا انرژي توليد كننده  اين حركت سينوسي در تغيير مداوم و در يك دم و باز دم بي پايان جاري است. اگر اين افت و خيزها را از شاعر بگيري، مرگ او را تضمين كرده اي.  آري، گويي خم ز خمار ستانده اي.

 

از نظر نويسنده ي اين خطوط، شاعر انساني است كه، در  دم و باز دم مداوم مي زيد، دم هنگامي است كه شعر در او نطفه بسته و جوانه ميزند و هنگامي كه آن را با اشك و  هق هق ها و يا هيجانات دور از ابعاد طبيعي زاييد، يعني هنگامي كه فارغ شد، زماني به آرامش مي نشيند و به بازدم مي پردازد و در سيكل بي پاياني به دم بر مي گردد، تا در رحم پر حجم خويش فرزندي ديگر را تخم گذاري كند.

 

شاعر از آنجايي كه بيمار است به نوعي معالجه (تراپي) احتياج دارد. علاج بيماري شاعر، تنها شعر اوست شعري كه او خالق آنست و بر آن حق مادري دارد. اين براي او بهترين داروست. هنگامي كه شعر زاييده شد، شاعر، همانند مادري گريان از شادي، دستي به پيكر مخلوق خويش مي كشد، واژه ها را بر پيكر او مي آرايد، و او را  رها كرده و به سرنوشت ويژه ي خويش مي سپارد. اما بيدار كه طول اين آرامش بسيار كوتاست.


 

 اين مادر مي تواند فرزندان خويش را، بعلت وفور زايمان، در طي زمان فراموش كرده، و حتي هنگامي كه به بالينش مي آيند، آنان را بخوبي بياد نياورد.

 

شباحت" بيماري شاعران" به بيماريهاي شناخته شده، از ديدگاه علم پزشكي

 

بيماري شاعران، از ديدگاه نويسنده اين سياهه، تركيبي بغرنج  و كولاژي ديدني و تماشايي از امراضي چون صرع خفيف - اميد كه خواننده ي اين خطوط با آن اشنا باشد، نه از نظر تئوريك، بلكه از ديدگاه مشاهده و تجربه حسي-، بيماري روان پريشي((depressione در شكل نطفه اي و خفيف آن، و نوعي جنون مي باشد. حالت جنون  يا جنون عاشقانه(pazzia ) كه با ديوانگي رقابت مي كند، هنگامي است كه شاعر،براستي، از دنياي مادي در فاصله اي بينهايت دورجاي خوش مي كند. در اين زمان شاعر در يك ميدان كروي كه مانند عنكبوتي بدور خويش تنيده است، ميزيد، كه از دسترس حتي نزديك ترين افراد دور مي ماند. او در اين لحظات به نوعي سوليپ سيسم" تنها خودم"(solipsismo) دست مي يابد. بسته به اينكه شاعر در چه فضايي اجتماعي مي انديشد، يكي از اين امراض مي تواند بر ديگري بر تري يابد.

 

آري شاعر هنگامي كه مي خواهد با خويشتن خويش خلوت كند، خداي را نيز نمي شناسد.

 

فاصله ي شاعر از دنياي مادي، گهگاه بحدي است كه در عقل انسان عادي نمي گنجد. مثلا شاعري مي تواند در وصف و وصلت معشوقي سالها بينديشد و كلك بر صفحه ي هستي سايد، اما در هنگامي كه معشوق حضور مي يابد، او محتاج به گريز شود، زيرا او مي خواهد شكل مادي زيبايي را به يك تصوير ذهني فارغ از زمان مبدل سازد. شاعر دراين لحظات درست بعلت بيمار بودن خود مي تواند حتي از مصاحبت معشوق لذت نبرد و در انديشه ي همنشيني و مصاحبت با خويشتن خويش باشد. از اين ديدگاه شاعر دچار نوعي نارسيسيسم(narcisismo) يعني بيماري"خود لذتي" است

 

چرا بيماري شاعران بعنوان يك  بيماري شناحته نشده است

 

  • اولين دليل، اينست كه اين بيماري اگر در سطح عادي خود باقي بماند، بهيچوجه براي اجتماع ضرري ايجاد نمي كند و رنج بيماري، تنها بر پيكر رنجور شاعر، چون تازيانه مي نشيند. اما شاعر بعلت ماسكي كه بر چهره دارد، اين رنجها را در جان و روح و دل خود آرشيو كرده و آنان را  پر حسد، از ديد نامحرمان مخفي ميدارد.

 

  • دومين دليل، اينست كه شاعر به علت حس قوي خويش در زوم(zoom) كردن رنجهاي بشر، تمركز لازر(lazer) وار بر روي يك موضوع، شكار آن هاي هستي و زيبائيهاي گريز پاي، داراي ابزار ويژه ايست كه با آن مي تواند، تاريخ گروههاي انساني را به زباني موجز و دل انگيز و ملوديك در دل هستي ضبط كند. از اين ديدگاه، توده هاي مردم، كه شاعران را زبان دل خويش قلمداد مي كنند، هميشه جايي را، در قلب پر عطوفت خويش، بدين" بيماران بي آزار" اختصاص ميدهند.

 

سبك شعر و يا شاعري

 

ميخواهي شاعري را بزنداني تجريري ويا ويرتوال((virtuale بكشاني؟ بسيار ساده است براي او سبكي تعيين كن!

 

شاعر همانند رودي جاري است، و اين رود در پستي بلنديهاي روحي شاعر كه تركيبي از عوامل ژنتيك و اجتماعي، سك زدن هاي خانواده و اطرافيان، سيستم توليدي حاكم، وزن مخصوص آيين و مذهب غالب در  جامعه، روابط و جايگاه شاعر در تركيب بغرنج اجتماعي و خانوادگي، جاي دارد . از اين ديدگاه بسيار كميك مي نمايد كه شاعر را در درون يك سبك زنداني كني. بويژه در عصر كنوني كه عوامل موثر در بينش  وهستي شاعر هر روز پيچيده تر و بغرنج تر ميگردد. اگر در سيستم بينش قرون وسطايي تعريفي مكانيكي و دگماتيك از شاعر داده ميشد، با آن سيستم مذهبي و فكري كه بر اساس دگم هاي از پيش تعيين شده استوار بود قابل تعمق و يا قابل تحمل مي نمود. اما اينگونه قالب سازي ها، در عصر مدرن كنوني، از ريل منطق بيرون مي افتد؛ زيرا نا پايداري اقشار اجتماعي و جابجايي مداوم آنها، عدم حضور يك سيستم حكومتي پايدار همانند سلطنت و يا يك سيستم هرمي كليسايي، عدم ثبات نهادي چون خانواده كه هسته ي اصلي هر پديده ي استوار اجتماعي است، نهادي كه هر روزه درحال شكستن قالبهاي گدشته خويش است، در انديشه ي افرادي كه در آن سيستم تغذيه مي كنند، تاثيري مستقيم و اجتناب ناپذيردارد، و تمامي اين عوامل براي شاعر، امكان تنفس، در يك قالب از پيش طرح و پياده شده را، ناممكن مي نمايد.


 

 چگونه مي توان انديشه هاي يك شاعر را، كه ابعاد روحي او در تطور و تحول مداوم است در يك سبك زنداني كرد؟

 

براي روشن شدن موضوع، هر چند با بي ميلي، ازدو يا سه تمثيل( آنالوژي) كمك مي طلبم.

 

 در قديم امكانات براي ساختن پنير محدود بود،  بله پنير!  ما تنها باچند نوع پنير سنتي آشنا بوديم و هنگامي كه واژه ي پنير بگوش ميرسيد تصوير هاي محدود و معدودي از اين موضوع داشتيم. امروز در جوامع پيشرفته، يعني آنجا كه انديشه و خلقت فكري در درياي آزاد شنا مي كند چنين نيست. ما در زبانهاي مختلف اروپاي پيشرفته صد ها نوع پنير داريم. زيرا پنير سازان در يك سبك باقي نمي مانند و هر روز خلقتي تازه بدست ميدهند.

 

 شما مثلا به نان بينديشيد، و تنها سري به نمايشگاههاي نان در اروپا بزنيد، خواهيد ديد كه چه انواعي  به ميدان آمده، چه در فرم و شكل و چه از ديدگاه تركيبات  موادتوليد كننده ي نان. و يا اگر شعر را همانند آب و چاي ببينيم، مي بينيم كه اين ضروريات اوليه و روزانه زندگي نيز، با چه اشكال متنوعي خود را  به معرض نمايش مي گذارند.

 

شعر نيزاز اين ديدگاه با آب و نان و غيره تفاوتي ندارد. و بويژه شاعر با دنياي بغرنج و پيچيده  خويش هر لحظه، نه تنها با خود  و افكار و انديشه و اشعار خويش در گير است، بلكه هر روز و شب و بدون انقطاع در مصاف با زبان و واژه ها، با ثروتمندان و قدرتمندان، و  ميدان هاي مبارزاتي  رنگارنگ جامعه ي انساني است، و لحظه اي آرامش نمي شناسد. اين مايع سيال انديشه ي شاعر را كه چون مواد مذاب آتشفشان مي ماند چگونه مي توان درقالب ها و يا تنها در يك نوع قالب جاي داد؟

 

 تمامي پديده ها از قلت به سوي كثرت در حركتند. امروز در جوامع پيشرفته حتي سخن از "توده" مناسب به نظر نمي آيد زيرا هركس براي خويش انديشه اي دارد و همگوني و همشكلي پديده ها((omologazione ديگر به آرشيو تاريخ  سپرده شده است. حتي در درون يك خانواده نيز،هر كس براي خويش مي نوازد و تشكيل يك اركستر چه در سطح خانواده، چه در سطح اجتماع، كاري اراده گرايانه(volontarismo) بنظر مي نشيند.

 

شعر نيز نمي تواند از اين جريان دور باشد و در ميدان استثنا گام بر دارد. تنها انديشه هاي دگماتيك قرون وسطايي كه ديالكتيك دروني  تحولات  پديده هاي را   نمي بينند  به قالب ريزي هاي از پيش تعيين شده دست ميازند، كه بيشك در چارچوب تاريخي  خاص خويش  داراي زيبائي و جذابيت فراموش نشدني هستند، ولي هنگامي كه اين محدوديت به زمان پر سرعت و پر موضوع و مملو از دغدغه ي كنوني مي كشد، از منطق علمي وعيني و حتي حسي، فاصله مي گيرد.

 

البته بايد به تفاوت "سبك"، در دوران كنوني، با جريان هنري((corrente artistico، آگاه بود. جريانات هنري از ضروريات اجتماعي تغذيه مي كنند و غالبا در تحولات اجتماعي تاثيري مستقيم دارند. جريانات هنري در شكل موفق خود، غالبا به جنبش هاي هنري بدل مي گردند.

 

ديدن شعر همانند يك پروژه مكانيكي كه هر بار بخشي از آن را براي جاي دادن در قالبي تغيير ميدهي تا در آن قالب  از پيش ساخته جاي گيرد، بي شك از يك بينش هنري پويا و آزاد سرچشمه نمي گيرد. اين نوع شعر در تحولات اجتماعي نير موثر نبوده، بلكه متافيزيكي  و ايستا ست. فرهنگ اروپا نيز هنگامي كه توانست از طريق جنبش پروتسانها، از دگماتيسم ارسطويي و كليساي كاتوليك آزاد شود، بند ها را بر پيكر فكر وانديشه دريد و علم و هنر و انديشه ي آزاد  را بر تخت شايسته ي خويش نشاند و به عالم پوياي تنوع راه بگشود.

 

رابطه ي شاعر با كلام و واژه ها

 

رابطه ي شاعر با واژه ها و يا كلام،" رابطه اي رجحاني"((preferenziale  است، بدين مفهوم كه شاعر مي تواند از طريق مسير هاي كوتاه و بدون ترافيك، در نتيجه با سرعت بيشتر، به واژه ها دستيابي پيدا كند. اين "ارتباط رجحاني"، ناشي از ارتباط عاطفي است كه ميان شاعر و واژه ها، در طي زمان، جان گرفته است.

 

 بين شاعر و واژه ها رابطه از سطح گذر كرده و به يك ارتباط پيچيده ي  دروني(intimo) بدل مي گردد. در نتيجه هزاران رشته ي ارتباطي بين شاعر و واژه ها وجود دارد و هر بار شاعر در فضاي((contesto خاصي، كلامي را به ياري مي خواند. درست همانند بنايي كه گاهي به آجر و گاهي به يك چارك آجر، و يا غيره، براي تكميل اثر هنري خويش احتياج دارد.

 

براي وضوح بيشتر در اين مبحث، به تفاوتهايي كه مابين دونوع نوشتن، مانند نوشتن متون علمي و تكنيكي و نوشتن شعر در ميان است اشاره كنيم.

 

رابطه ي مترجم و يا نويسنده ي كتب تكنيكي و ياعلمي با واژه ها يك رابطه ي رسمي است. مترجم بعد ازتحقيق و تقحصي سرد، واژه ي مناسب متن را كشف و بيرون مي كشد و در جايگاه مناسب خويش قرار ميدهد، اما براي شاعر چنين نيست، براي شاعر كلمات و واژه ها هر يك داراي حس، جذابيت جنسي((sensualità و بار عاطفي خاصي هستند.

 

واژه ها نيز در رابطه باشاعر از يك ارتباط متقابل و ديالكتيكي بر خوردارند. بدين مفهوم كه براي انتخاب شدن در هنگام خلقت شعر خود را آرايش و پيرايش و يا بزك مي كنند تا مورد توجه شاعر قرار گيرند. آري واژه ها براي جلب توجه شاعر از قدرت مشاطه گري خويش به بهترين شكل استفاده مي كنند. گهگاه خود واژه ها بدون زحمت شاعر به يك يگانگي دست مي يابند و ريتم و ملودي خاصي را مي آفرينند كه بهيچوجه شاعر از آن آگاهي ندارد، و بگونه اي منفعل مجذوب آن ميشود. آري واژه ها نيز قادرند گاهي مستقل عمل كنند و از گردونه ي اراده ي شاعر بگريزند، و يا او را اسير وسوسه هاي خويش سازند.

 

..........................................................................................................................................

  • * اشاره به سياهه ي انديشمند سترگ  ميهن عزيز ما ايران، احسان طبري است، كه تربيت در ده سال آغازين زندگي انسان را در شكل گيري شخصيت تعيين كننده مي داند. شناخت هر چه بيشتر جوانان عزيز ما از آثار احسان طبري، به "اعتماد به نفس" آنان، نسبت به فرهنگ ملي، مي افزايد.

 



 
چاپ  
انتشار اخبار، مقالات و بيانيه ها در اين سايت الزاماً به معناي تاييد آن‌ها نيست
info@sedayemardom.net