فرهنگی

دربارهٔ حد و مرز فلسفه ـ بخش ۲

و اما خود بحث «شناخت» نیز ناچار است با فیض‌گیری از علوم امروزی مانند روان‌شناسی، سیبرنتیک تئوریک و فنی و علوم دیگر خود را نوسازی کند. آنچه که در مارکسیسم کلاسیک در این باره گفته می‌شود مانند: مراحل حسی و عقلی معرفت، پراتیک به عنوان مبداء و منتها و محک و ملاک معرفت، حقایق عینی و مطلق و نسبی، به خودی خود مطالبی است درست که برخی از آنها پیش از مارکسیسم نیز ولو به شکل ناپی‌گیر وجود داشت…

مارکسیسم قوانین دیالک‌تیکی حرکت تکاملی را نیز به حق نوعی تئوری «معرفت» می‌داند و به منطق صوری و منطق ریاضی (لژیستیک)، منطق دیالک‌تیک (تحلیل ایستا و پویای روندها) را می‌افزاید. همهٔ این‌ها در جای خود نه تنها درست است، بلکه به شکل آگاهانه یا ناخودآگاه یاوری عظیمی به علم رسانده است، زیرا بزرگترین دانشمندان (فی‌المثل مانند اینشتین) ولو ناخودآگاه قوانین عمدهٔ تفکر دیالک‌تیکی را به کار برده‌اند.

ولی مبحث شناخت نیازمند آن است که از توصیف کلی به عرصهٔ درک دقیق‌تر «مکانیسم» شناخت گام نهد. روان‌شناسی امروز به ویژه در اتحاد شوروی به کمک دانشمندان بزرگی مانند: آنوخین ئوختومسکی، زایاروژتس، داویدف، زینچنکولئونتیف، برنشتاین، گالپرین، و امثال آن‌ها، که نام‌های جهانی هستند، در راه حل «راز» یک موجود روانمند و خودآگاه و «چه بودن» این روانمندی و خودآگاهی، گام‌های بزرگی برداشته است. آز آنجا که دانش کشور ما از این تلاش‌ها کم‌تر از تلاش‌های دانشمندان غربی (که در میان آنها اندیشه وران جداگانه بزرگ و اندیشه‌های جداگانه درست در کنار مغلطه‌ها و درهم اندیشی‌های فراوان، به هیچ وجه کم نیست) با خبر است، لذا سعی می‌کنیم با اختصار و فشردگی از این تلاش سخن گوئیم و به تکرار مسائل بر همه معلوم در مبحث معرفت بسنده نکنیم.

تکامل روانی جانوران و سپس انسانها بر پایهٔ فعالیت عملی انجام گرفته که موضوعیت آن در مرحلهٔ انسانی به مراتب غنی‌تر شده و لذا برخورد رفتاری برای تعین نفسانیات جانوران و کیفیت خودآگاهی انسانی، مهم‌ترین برخورد علمی ثمربخش است. با وجود تجربه‌ها، مشاهدات، نتیجه‌گیری‌ها و تعمیمات انبوهی که در مقیاس جهانی در این زمینه شده، هنوز تئوری جامع و گسترده پیدایش و تکامل فعالیت نفسانی جانوران و فعالیت ذی‌شعور انسانی وجود ندارد و بدون وجود چنین تئوری فراگیر و گسترده درک تمام و کمال روندهای نفسانی ممکن نیست.

لنین متوجه بغرنجی مطلب بود. وی از جمله در یکی از آثار خود (کلیات به زبان روسی ـ جلد ۲۹ ـ صفحه ۳۱۴) تصریح دارد که برای تنطیم یک تئوری واقعی شناخت بررسی تاریخ فلسفه، تاریخ علوم، تاریخ رشد عقلی کودک، تاریخ رشد نفسانی جانوران، تاریخ زبان، روان‌شناسی، فیزیولوژی ارگان‌های حس، ضرور است. در واقع لنین توصیه می‌کرد که نفسانیات و شعور در تکامل تاریخی آن (فیلوژنز) و نیز در تکامل انفرادی آن (انتوژنز) مورد بررسی قرار گیرد و با کاربرد اسلوب منطقی و تاریخی، کشف زایش زمانی اجزای نفسانیات جانوران و انسانها، سرانجام ماهیت این نفسانیات روشن شود. اگر زیست‌شناسی (بیولوژی) بررسی زندگی را در مرکز توجه قرار می‌دهد، روان‌شناسی به ادراک ماهیت نفسانیات (روان) توجه دارد، لذا باید پدیده‌های بازهم بغرنج‌تری را درون شکافی و پی‌کاوی کند. جسم روانمند (مانند باقی اجسام) در حرکت کلی جهان که دارای عامیت و فراگیری است شرکت دارد، منتها به شیوهٔ خودش. به شیوهٔ جسم روانمند و حرکت آن را (در مقابل حرکت مکانیکی) «حرکت زنده» می‌نامند.

اگر حرکت مکانیکی در فضا و میدان عادی زمانی ـ مکانی انجام می‌گیرد (Continuum) حرکت زندهٔ جسم روانمند در میدان خاصی که آن را «میدان موتوریک» یا میدان جنبائی (Champs Motorique) نام نهاده‌اند، انجام می‌پذیرد.

چرا جسم روانمند به «حرکت زنده» در میدان جنبائی دست می‌زند. زیرا وی برای فرازیستن خود دارای مطالبات و نیازهای حیاتی است که باید آن‌ها را به کمک پیرامون حل کند. لذا در پیرامون موافق نیاز خود هدف‌گذاری می‌کند و به  سوی هدف می‌جنبد، به سوی هدف در جستجو است. اگر به جای جسم روانمند، انسان را برای سادگی درک مطلب در نظر گیریم، می‌بینیم که مثلاً برای رفع عطش خود به جستجوی ظرف آب (هدف) بر می‌آید. و ظرف آب هدفی است که دسترسی بدان در آینده زمانی قرار دارد. انسان در «میدان ادراکی» (Champs perceptif) خود هدف را مجسم می‌کند و به جنبش جستجوئی می‌پردازد.  لذا انسان جستجوگر از اکنون خویش به سوی آینده (هدف) می‌رود و چون انسان، برخلاف جانوران (که به وسیلهٔ غریزه‌های یکنواخت و یک شکل اداره می‌شوند) دارای قدرت انتخاب و اختیار است، لذا حرکت او به سوی هدف حرکتی است متضاد که می‌تواند قطع شود، باز گردد، تغییر مسیر دهد یا ادامه یابد و غیره. خلاصه آن که عمل آدمی را هدف معین می‌کند. عمل در اکنون است، هدف در آینده. لذا آینده بر اکنون مسلط است و انسان با مسیر اختیاری بغرنجی به سوی این آینده حرکت می‌کند. پس طبیعت نفسانیات انسانی تعین عمل او است برحسب هدف یا به عبارت دیگر تعین عمل اکنونی اوست به وسیلهٔ هدف آتی و لذا به جنبشی متضاد و بغرنج ولی از روی اختیار به سوی هدف دست می‌زند. به سخن دیگر «حرکت زنده» واحد مبدائی نفسانیات انسانی است.

پس اگر حرکت مکانیکی تنها حرکتی است در زمان و مکان، «حرکت زنده» حرکتی است برای غلبه بر زمان و مکان لذا آن را یک کرونوتوپ (زمان ـ زمین) فعال (Chronotope active) می‌نامند. حرکت زنده مخصوص ارگان‌ها، عملکردی (فونکسیونل) تکامل یابنده است، یعنی مخصوص ارگان‌هائی است که ترکیبات موقتی از نیروهائی هستند، که بتوانند به هدف مطلوبی دست یابند و وظیفه‌ای را حل کنند.

از این جهت می‌گویند حرکت زنده دارای بافت زیست ـ پویائی (بیو دینامیک) ویژه خود است و این بافت زیست پویا ـ جسم روانمند و اندیشمند نام دارد. اگر چنین جسم روانمند و اندیشمندی پدید نشود اشکال مختلف حرکت زنده در نزد جانوران و انسان‌ها محال است.

دانش تجربی به کمک عکاسی، فیلم، تلویزیون و غیره کوشیده است تا به «معماری» حرکت زنده پی‌ببرد. این یک معماری خاصی است که در سریان و جریان و تغییر دم به دم است و با معماری فسرده و منجمد عادی فرق کیفی دارد. لذا حرکت زنده، بر خلاف نظر برخی ساده کنندگان فعالیت نفسانی، تنها «کنش و واکنش» مکانیکی، یا تنها «پاسخ جسم به تحریک خارجی» (به سخن بیهویریست‌ها) نیست و آن را تنها با مکانیسم بازتابی (رفلکتور) نمی‌توان شناخت، بلکه حل بغرنج یک وظیفه است در «فضای موتوریک» یا «فضای جنبائی» که فضای خاص «حرکت زنده» است، هیچ شکل حرکتی در این میدان تکرار نمی‌شود و هر بار از نو ساخته می‌شود. ما با یک سلسله حرکات جستجوئی آزمایشی روبرو هستیم که به سنداژ و زمینه سنجی مکان در همهٔ جهات ممکن مشغولند و بدن باید دارای آن چنان خاصیت بیومکانیک (زیست جنبائی) باشد که بتواند با این مسیر ماورای بغرنج خود را تطبیق دهد  تا به هدف سودآور (Utilitaire) از جهت حیاتی دست یابد. «حرکت زنده» دارای ترکیبات معرفتی (Cognitif)، ارزش سنجی (axiologique) و عاطفی پیچیده‌ای است. انسان غالبا به همراه «افزار» به این حرکت دست می‌زند و آن را طی تمرین طولانی به عادت و آموختگی بدل می‌سازد لذا «حرکت زنده» یک ساخت یا ساختار بغرنج عمل کردی (حل وظیفه) است که طی زندگی در حال شدن و تحول است و این حرکت در میدان موتوریک که خود دارای ریزه ساختار معین است (Microstructure) انجام می‌گیرد.

«حرکت زنده» موافق برنامه‌ای که از پیش در مغز ریخته می‌شود، دائما کنترل و تصحیح می‌شود و با هدف «رابطهٔ معکوس» سیبرنتیک دارد یعنی ترمز می‌شود، لغو می‌شود، تکمیل می‌شود، کند و تند می‌شود و خود را از جهت «هدف‌رس» بودن دقیق‌تر می‌سازد.

تا این جا ما با مقولات مهمی مانند «جسم روانمند و اندیشمند»، «حرکت زنده»، «فضا یا میدان موتوریک»، «معماری حرکت زنده در فضای موتوریک به سوی هدف»، «میدان ادراکی»، «برنامه‌گزاری حرکت زنده»، «خصلت اختیاری ـ متضاد حرکت زنده» و غیره آشنا شدیم. با این تجهیزات منطقی می‌توانیم در بحث جلوتر رویم.

پروفسو وینر (Wiener) دانشمند آمریکائی و بنیادگزار سیبرنتیک می‌نویسد: «اگر هدف و آماجی که ما به سوی آن تیراندازی می‌کنیم به ابعاد یک نقطه باشد، احتمال اصابت تیر به نقطهٔ معین هدف صفر است. ولی این امکان هست که تیر اصابت کند. در واقع، در هر مورد جداگانه، تیر به نقطه‌ای اصابت می‌کند که خود این حادثه دارای احتمال صفر است. بدین ترتبب حادثه‌ای به احتمال ۱ (یعنی اصابت تیر به یک نقطهٔ دل بخواه) می‌تواند از مجموع حوادثی که هر کدام دارای احتمال صفر است تشکیل گردد.» (وینر ـ سیبرنتیک سال ۱۹۶۸، صفحه ۹۸)

با استفاده از این نظر وینر، می‌توان گفت که ما نیز در جریان «حرکت زنده» بر اثر مقداری حرکت بی‌نظم، مختلف الجهت و تصادف گونه و ناهدفمند، سرانجام به نقطه معین می‌رسیم. یعنی در «حرکت زنده» نیز احتمال ۱ مرکب است از مقداری احتمالات صفر. جنبنده یا جسم اندیشمند پس از هر جنبش، خود را کنترل می‌کند و سپس بقیهٔ مسیر را می‌پیماید.

«حرکت زنده» در آغاز «معرفتی» است. از قدیم می‌گفتند: «اول الفکر آخر العمل». انسان با در نظر گرفتن پایان عملی که می‌خواهد انجام دهد، اندیشیدن خود را دربارهٔ آن عمل آغاز می‌کند. باید گفت که در این سخن کهن واقعا توجه بسیار ژرفی نهفته است. این عمل معرفتی برای کسب اطلاع است، برای به دست آوردن تصویری از وضع است، برای به دست آوردن تصویری از میدان موتوریک یا جنبائی است تا فعالیت سمت یابانه، پژوهشی ـ آزمایشی به سوی هدف انجام گیرد. پژوهش بر پایهٔ ثمره‌گیری از تجارب گرد آمدهٔ پیشین است لذا این پژوهش و جستجو را «جستجوی استصحابی» می‌نامند۳. مجموع این اقدامات معرفتی را می‌توان به دو گستره تقسیم کرد: ۱) گسترهٔ برنامه‌گزاری و پیش‌سنجی؛ ۲) گسترهٔ کنترل بر پایهٔ تجارب و آموخته‌های ذخیره شده در حافظه یعنی فیض‌گیری از شده‌ها (مدل گذشته ـ حال) برای حل شونده‌ها (مدل آینده). پس در «حرکت زنده» تبدیل بلاانقطاع مدل‌های آینده به مدل‌های گذشته انجام می‌گیرد.

قدیس اوگوستین یکی از متفکران دوران «پاتریستیک» (یا دوران آباء کلیسا) که قبل از دوران «سکولاستیک» (یا دوران فلسفهٔ الهی مدرسی در اروپا) قرار دارد، در اثر مهم خود موسوم به «آفرینش» (جلد دوم) این اندیشه عمیق را بیان می‌دارد: «انتظار و توقع متعلق به امور آینده است. حافظه متعلق به امور گذشته است. اما عمل حاد، مربوط است به حال و اکنون. … لذا از راه عمل حاد انسانی، آینده به گذشته بدل می‌شود. لذا در عمل انسانی چیزی است که مربوط به امر عدمی است.» اگر وینر در قرن بیست مرکب بودن یک را از صفرها با ژرفای ریاضی بیان می‌کند، برای قدیس اوگوستین (مانوی سابق و پاپ مسیح لاحق) درک روند روانی ـ انسانی تا این حد عمیق، شگرف است. ما در این سطح کسانی مانند ابن سینا، مولوی و صدرالدین شیرازی را داریم که گاه عمق اندیشه‌هایشان تکان دهنده است مانند بیتی که از مولوی در صدر این نوشته آورده‌ایم و گوئی از مقولهٔ «حرکت زنده» سخن می‌گوید.

بدین‌سان «حرکت زنده» از راه تسلط بر مکان (زیرا حرکت است) به آیندهٔ زمانی (زیرا که هدف اوست) دست می‌یابد و خاطرات تجارب گذشته را که در انبار حافظهٔ مغز ذخیره است به مبنای پیش‌بینی و پیش‌نگری بدل می‌کند، عملی که آن را «هم‌زمان ساختن» (Simultanisation) می‌نامند. حرکت زنده با درآمیختن عین و هستی با ذهن (مسائل معرفتی و عاطفی) دارای معنا می‌شود. معنامندی خصیصهٔ برجستهٔ «حرکت زنده» است.

حرکت زنده منقطع و انفصالی (یا کوانتیک) و موجی است. دانشمند معروف روس تیمر یازف کاشف فوتوسنتز۴ وقتی به خواص برگ پی‌برد فریاد زد «برگ یعنی گیاه!». سامویلف دانشمند دیگر روس وقتی نقش ماهیچه‌ها را در فیزیولوژی حرکت روشن ساخت تکرار کرد: «ماهیچه، یعنی حیوان!» و در همین جاست که خصیصهٔ انفصالی ـ موجی حرکت زنده بازتاب می‌یابد. مجموعهٔ «حرکت‌های زنده» است که «نفسانیات» را پدید می‌آورد.

اگر بخواهیم یک گردهٔ بسیار کلی به دست دهیم از جهان ناروانمند جهشی عظیم به جهان روانمند انجام می‌گیرد. ولی در این جهان ما با یک دوران «پیش روانی» روبرو هستیم یعنی زمانی که موجود زیستمند در یک محیط همگون به سوی نیاز و هدف خود سمت‌یابی می‌کند و آن هدف به صورت «تحریک» موجود زیستمند را به حرکت در داخل این محیط همگون وا می‌دارد. ولی بار دیگر ما شاهد جهتی هستیم از دوران «پیش روانی» به دوران «روانی». در دوران روانی موجود روانمند و اندیشمند در یک محیط ناهمگون که در آن انواع سمت‌یابی‌های مربوط و نامربوط، انواع علامت دهی‌های مربوط و نامربوط به هدف وجود دارد نه به کمک «تحریک» بلکه به کمک «احساس» حرکت می‌کند. این احساس هم احساس اشیاء و پدیده‌های پیرامون است و هم احساس خود و حرکت احساس را و احساس حرکت را به وجود  می‌آورد و بافت احساسی منجر به ایجاد تصاویر می‌شود و «حرکت زنده» در «محیط ناهمگون» به یاری احساس و تصاویر راه را به سوی هدف می‌گشاید.

تصویر یعنی بازتاب فراگیر و جامع مرکزی واقعیت که در آن کلیهٔ مقولات مهم قابل ادراک مانند: زمان، مکان، رنگ، شکل، مشخصات (Facture) درعین حال حضور دارند. مهم‌ترین وظیفه‌ای که تصویر انجام می‌دهد عبارت است از تنظیم (Régulation) فعالیت. این بازتاب، برای آن که بتواند وظیفهٔ خود را اجرا کند، باید عینی، واقعی و حقیقی باشد.

سمت تکامل ادراک معرفتی ما، انتقال تدریجی از بازتاب‌هائی است که بطور کلی (گلبال) و چکی منطبق با واقعیت است به سوی بازتاب‌هائی که حتی در ریزه کاری‌ها (دتای) نیز همساز با واقعیت باشد (adequat). لذا روند معرفت روند حرکت از بازتاب‌های مبهم کلی به بازتاب‌های روشن جزئی است با ویژگی‌هائی که تشریح شد.

 

برای آن که بافت بیودینامیک موجود زیستمند، به بافت احساس‌گر یا حس کننده موجود روانمند بدل شود و از لحاظ کیفی جهش کند، یک تکامل بسیار طولانی زیستی ضرور بوده که به صدها و صدها میلیون سال زمان نیاز داشت و تصویر از یک تصویر مبهم در فضا، به تدریج به نقش قابل رویت و بازشناسی به معانی و الفاظ، به نمادها و علامت‌ها بدل می‌شود و با تجرید از واقعیت عینی، وزن مخصوص بافت بیو دینامیک و حسی کم ترو کم‌تر می‌شود و معرفت در سطوح تجریدی اوج می‌گیرد و چینه‌های فوقانی بنای روح را بوجود می‌آورد که دکتر ارانی ما آنها را «اکمل تجلیات» روانی نامیده است.

تا حدی این روند در تکامل روانی کودک با تکامل روانی انسان در تاریخ همانند است، مطلبی که آن را س. هال (Hall) و جی بالدوین (Boldwin) تئوری «بازیادآری» (یا  Récapitulation) نامیده‌اند و هم انگلس و هم لنین بدان توجه داده بودند و اینجانب در نوشتهٔ دیگر خود دربارهٔ آن بحث مشبع‌تری کرده‌ام۵.

بدین سان روانشناسی امروزی با ایجاد یک سلسله مقولات که ما آن‌ها را در این نوشته آورده‌ایم و تعریف آن را به دست داده‌ایم، واحدهای مبدائی امر نفسانی را می‌شکافد و آن را می‌شناساند. لایه بندی تدریجی چینه‌های مختلف آموخته‌های انسانی در حافظه فردی و اجتماع، سطح معرفت را، سطح تجرید این معرفت را، سطح روشن‌بینی در درک کلی و جزئی تصاویر واقعیت را دائما بالا می‌برد و معرفت عقلی را با حسی، تعمیم منطقی را با آزمون، حرکت اجتماعی فرهنگ را با حرکات انفرادی (که در پی آماج‌های انفرادی است) پیوند می‌دهد.

یافت‌های سچنف و پاولف و شاگردانش۶ دربارهٔ فعالیت‌های عالی عصبی، علامات نخستین و دومین، بازتاب مشروط و غیر مشروط، نقش غشای مغز و نخاع اعصاب در این امر و غیره بدون تردید گام‌های مهمی در تشریح کلاف پیچیدهٔ نفسانیات بود. مقولات مباحث نو جای آن مباحث را نمی‌گیرد ولی آن‌ها را تکمیل و در مواردی دقیق‌تر می‌سازد و خصلت بازتابی (رفلکتوری) فعالیت عالی عصبی را مطلق نمی‌کند و پارامترهای تازه‌ای را وارد، و مکانیسم معرفت و عمل و رابطهٔ آن دو را با هم روشن‌تر می‌سازد.

مسلماً این پایان راه نیست و همانطور که در آغاز گفتیم هنوز باید منتظر تئوری فراگیر‌تری بود که به بسیاری سئوالات و یا حتی ناهمگوئی‌ها پاسخ دهد.

بحث ما دربارهٔ شناخت تا اینجا توجه به درک مکانیسم معرفت، موافق آخرین دستاوردهای روان‌شناسی امروزی بود و اینک می‌توانیم و باید این بحث را در پلهٔ بالاتر، یعنی دربارهٔ درک مستقیم روند شناخت و ماهیت آن دنبال کنیم و به ویژه شکل عالی شناخت تئوریک، یعنی علم را بشناسیم.

چگونه می‌توان شناخت یا معرفت را تعریف کرد.

شناخت بازتاب به طور نسبی منطبق ساختارها، قانون‌مندی‌ها، و خواص واقعیت عینی (یعنی طبیعت، جامعه، افکار و اعمال خارج از «من») در شعور است که یا به صورت دانش تئوریک در می‌آید، یعنی به شکل احکام سیستم بندی شده شکل می‌گیرد و یا صورت معرفت تجربی و عملی را به خود می‌گیرد. و این دو نوع معرفت نظری و عملی (تئوریک و آمپریک) پایهٔ فعالیت سمت یابانهٔ انسان قرار می‌گیرد.

حیطهٔ معرفت انسانی در هر لحظهٔ معین تاریخی و درجهٔ انطباق آن بر واقعیت، امری است محدود، ولی در گسترش دائمی، یعنی در کار جذب و دفع (گوارش و رانش) دائمی عناصر نو و کهنه است.

علم عالی‌ترین محصول فراگیری تئوریک جهان، یعنی درک قانونمندی‌های تکرار شوندهٔ طبیعت، جامعه، تفکر و عمل است.

بیش از آنکه بحث خود را دربارهٔ شناخت دنبال کنیم، با اندکی تفصیل به بررسی این شکل عالی شناخت انسانی (یعنی علم) و حرکت آن از علم واحد (فلسفه) به علوم شاخه شاخه و سپس سیر آن‌ها به طرف یک سنتز کامل‌تر از علم واحد توجه خود را معطوف می‌داریم.

انسان با پارامترها و انگاره‌های مختلفی به واقعیت پیرامون که واحد و یک تن است هجوم می‌برد تا آن را بشناسد، به خدمت گیرد و به کمک آن زیست خود را هرچه مکمل‌تر و سرشارتر کند. همیشه معرفت، مقدمهٔ عمل است و به عمل یاری می‌رساند. مثلاً انسان به کمک علوم می‌کوشد تا ببیند داده‌های او واقعی است یا غیر واقعی؛ به کمک منطق سعی دارد بفهمد که احکام ذهن او درست است یا نادرست؛ به کمک ذوقیات (استه‌تیک) و هنر دربارهٔ زیبا و والا یا زشت و فرومایه بودن پدیده و شیئی مورد بررسی خود یا گیرا و موثر بودن یا نبودن آن‌ها دقت می‌کند. اخلاقیات او را به بد یا نیک، پسندیده یا نا پسند بودن و حقوق او را به عادلانه و غیرعادلانه بودن و برخوردهای ارزشی و عملی (آکسیولوژیک و پراگماتیک) او را به سودمند یا ناسودمند بودن شیئی یا پدیده آشنا می‌کند.

نه این که تصور کنیم این مختصات آفریدهٔ ذهن انسان است. این مختصات در ارتباطات بغرنج اشیاء با هم و در نسبت آن‌ها با انسان به طور عینی وجود دارد و انسان آنها را می‌یابد. به این ترتیب کار پر سویه معرفتی و شناختی انسان او را در گنج خانهٔ خیره کنندهٔ هستی به انواع رده‌بندی‌ها وا می‌دارد تا بتواند سمت یابی کند و هستی خود را در درون هستی بزرگ نه تنها اداره نماید، بلکه آن را کمال بخشد.

لذا روند معرفتی انسان، با آن که شگردها و ترفند‌های گوناگونی را در شناخت واقعیت یکپارجه و یک گوهر برونی به کار می‌برد، روند واحدی است. سرنوشت این روند معرفتی عبارت است از سیر ‌از یک وحدت ساده شده به تفرقهٔ بغرنج و از آنجا دوباره به یک وحدت یا سنتز عالی معرفتی، یعنی اگر علوم روزی در یک «علم علوم»، یعنی «فلسفه» متحد بودند و ارسطو به آسانی می‌توانست آن را به فلسفهٔ نظری (الهیات، ریاضیات، طبیعیات) و فلسفهٔ عملی (اخلاق، سیاست مدن، تدبیرمنزل) تقسیم کند، بعدها به ویژه از قرن‌های ۱۵ـ ۱۴ به بعد عجیب از هم جدا شدند.

این جدائی یا شاخه دوانی (Ramification) علوم چنان در سه قرن اخیر سریع بوده که تمام تلاش‌های فلاسفه از کانت تا انگلس برای دادن طرح منطقی تقسیم علوم (Classification) به سرعت کهنه شده است. یعنی دادن تقسیم علوم (طبقه‌بندی علوم) در هر عصری بر اساس تکامل معرفت علمی در آن عصر شدنی است ولی این طبقه‌بندی سخت نسبی است و بالش و رویش تند گام درخت دانش آن را از امروز تا فردا کهنه می‌کند.

سیستم علوم امروزی فوق‌العاده بغرنج است و در اثر چند لایه بودن آن‌ها، طبقه‌بندی در یک سطح، با یک ملاک ممکن نیست و فقط با ملاک‌های مختلف، در سطوح مختلف می‌توان علوم و فنون و اشکال هنری معرفت ودانش‌های اندازه‌گیری و کمّی و اسلوبی و منطقی و دانش‌های عملی را در جای خود قرار داد و دانست که تازه این الگو در آینده‌ای نه چندان دور کهنه خواهد شد.

تاریخ علوم زایش علم جدید را به اشکال مختلف نشان می‌دهد: بسط یک جزء از علم سابق تا حد یک علم جدید، درآمیزی بخشی از یک علم با بخشی از علم دیگر، در آمیزی علوم طبیعی و علوم اجتماعی با فن و تمرین‌ها و اقدامات عملی، رابطهٔ روز افزون علوم طبیعی و اجتماعی با فن و تمرین‌ها و اقدامات عملی، رابطهٔ روز افزون علوم طبیعی و اجتماعی با هنر و غیره و غیره.

لذا کسی نباید جرات کند که این روند درهم‌پیچ معرفتی را در طبله‌های یک رده‌بندی جامد بر پایهٔ ملاکهای خود گزیده قرار دهد و اگر ضرورت‌های عملی نیز چنین رده‌بندی را ضرور سازد، باید بداند که نسبی و موقت است.

ما اکنون در عصری قرار داریم که علوم اجتماعی بیش از پیش به یورش‌گاه خرد آزمایندهٔ انسانی بدل می‌گردد.

علوم اجتماعی مانند: جامعه‌شناسی، تاریخ، اقتصاد، ذوقیات و هنرشناسی (یا استه‌تیک)، اخلاقیات (یا اتیک)، سیاست (پولی تولوژی)، حقوق، زبان‌شناسی، کردار‌شناسی (پراکسیولوژی)، پیکار‌شناسی پوله مولوژی)، استراتژی و تاکتیک، مدیریت و غیره، هر یک دارای شاخه‌های بسیارند.

مثلاً فقط از بزرگ شاخهٔ زبان‌شناسی شاخه‌های فرعی مانند: آواشناسی (فونه‌تیک)، معنی‌شناسی (سمانتیک)، علامت‌شناسی (سمیوتیک)، خط‌ شناسی (گرافولوژی)، صرف، نحو، فرهنگ‌نگاری (لکسیوگرافی)، ریشه‌شناسی (اتیمولوژی)، زبان‌شناسی تئوریک (متالنگیستیک)، فقه اللغه (فیلولوژی) و امثال آن منشعب شده است.

یا مثلاً از بزرگ شاخهٔ اخلاقیات (اتیک) رشته‌هائی مانند: وظیفه‌شناسی (دئونتولوژی) ارزش‌شناسی (آکسیولوژی)، تئوری عام اخلاق (متااتیک)، تئوری شناخت اخلاقی، تاریخ تئوری‌های اخلاقی، اخلاق در عرصه‌های مختلف جامعه و خانواده، موازین اخلاقی (کدکس) و غیره منشعب می‌گردد.

به جرات می‌توان گفت که شاخه دوانی درخت علوم طبیعی به سرعت ادامه دارد و چنان که  در علوم طبیعی دیدیم، علوم پیوندی، علوم مرزی، رشته‌های فنی، آماری، نموداری، ریاضی و غیره از آن‌ها جدا یا در آن‌ها پدید میشود. یعنی پس از دوران رونق شاخه دوانی علوم طبیعی  (سده‌های ۱۴ تا ۲۰) اینک نوبت شاخه دوانی علوم اجتماعی است که هنوز عرصه‌هائی مانند تفکر و پراتیک (عمل اجتماعی) را تازه مورد بررسی واقعا علمی قرار می‌دهد.

ولی این روند شاخه دوانی و پیوند خوردن شاخه‌های دور از هم و غیره روندی است از معرفت واحد و از نوع متافیزیک ارسطوئی، در فلسفه‌ای که آن را علم علوم می‌پنداشتند، به سوی معرفت واحد دیالک‌تیک جهان که بیان پیوند عام همهٔ پدید ه‌های بسیارگونهٔ هستی است. به دیگر سخن از وحدت به کثرت و سپس از کثرت به وحدت.

مارکس در این باره، مانند همیشه سخن ماوراء ژرفی دارد. وی می‌گوید: «صنعت جلوهٔ مناسبات تاریخاً واقعی طبیعت است و به همین سبب علم طبیعت است در رابطه با انسان‌ها. تاریخ، خود یک بخش واقعی از تاریخ طبیعت، یعنی تبدیل طبیعت به انسان‌هاست. علم طبیعت، دیرتر، علم انسان‌ها می‌شود، چنانکه علم انسان‌ها، علم طبیعت را در درون خود مستتر خواهد داشت و یک علم خواهد بود.»

مارکس در اینجا همگون شدن فن (صنعت) و علوم طبیعی و علوم انسانی و اجتماعی را بیان می‌دارد، زیرا همهٔ آن‌ها بیان روابط واقعی طبیعت هستند. یعنی:

۱) صنعت شناخت طبیعت به خاطر انسان‌هاست که در ادوار تاریخی گوناگون در سطح معینی قرار دارد،

۲) علوم طبیعی بررسی تاریخ تکامل طبیعت است در جوانب مختلف مکانیکی، فیزیکی، شیمیائی، زیستی، انسانی آن و این که چگونه تاریخ طبیعت در تکامل خود به تاریخ انسان‌ها بدل می‌شود،

۳) علوم اجتماعی بررسی تاریخ تبدیل تدریجی طبیعت (پریمات‌ها و هوموئیدها) به انسان و انسان اجتماعی شده و تکامل بعدی آن است.

لذا علوم طبیعی همه به خدمت انسان گرفته شود، به علوم انسانی شده تبدیل می‌یابد. وقتی انسانها جهان را بشناسند، علم طبیعت جزئی از علم انسان‌ها خواهد شد. مارکس نتیجه می‌گیرد: پس ما به سوی وحدت علوم می‌رویم.

مارکس در این سخن خود از هنر به عنوان یکی از اشکال معرفت و فراگیری جهان نام نبرده است ولی آن را نباید امری از روی قصد دانست: به نظر من هنر نیز مانند علوم طبیعی و اجتماعی و فن وعلوم منطقی و اسلوبی و ریاضی تابع همین قاعده است و یکی از اشکال  یورش معرفتی انسان به جهان خارج است و در سپهر یگانهٔ شناخت وارد می‌شود و امروز ما شاهد فنی شدن، ریاضی شدن و به شدت سیستماتیک شدن تئوری‌های هنری هستیم.

پس روند معرفت ازخود سازی (Assimilation) تئوریک (نظری) واقعیت عینی خارجی به وسیلهٔ انسان‌ها در جریان تکامل است و این روند برپایهٔ پراتیک اجتماعی طبقات و گروه‌ها و افراد و به عنوان یک ضرورت حیات اجتماعی دنبال می‌شود و چنان که در آغاز سخن گفتیم به بازتاب هرچه ژرف‌تر مختصات ساختارها و قانونمندی‌های واقعیت عینی در دانش و شناخت انسانی منجر می‌گردد.

همین تعریف را به بیان دیگر می‌توان چنین گفت: معرفت روند بازتاب و بازسازی واقعیت است در تفکر ـ شعور انسانی که آن را قوانین تکامل اجتماعی  در پیوند نزدیک با پراتیک انسانی مشروط و و محدود می‌سازد. هدف این روند نیل به واقعیت عینی است و در این روند انسان دربارهٔ اشیاء، پدیده‌های واقعی جهان پیرامون مفاهیم و تصاویر، احکام و استنتاجات خود را بوجود می‌آورد و آن را تا حد رشته‌های معرفت یا علم ساختارمند می‌سازد؛ یا بازهم به دیگر سخن کلیهٔ روندهای اطلاعی ـ پیامی که مغز انسانی دریافت می‌دارد از انگیزش‌های ساده گرفته تا تجارب سازمان یافته به صورت علوم را در بر می‌گیرد و در آن ادراک حسی، حافظه، توجه، فراگیری، حل مسئله زبان، تخیل، تفکر دخالت دارد که وارد در روان‌شناسی معرفتی است.

علوم مانند سیبرنتیک و داده‌شناسی یا شمارگری الکترونیکی (Computing)  و تئوری انفورماسیون (انفورماتیک) و تله‌ماتیک، نه تنها مکانیسم واردات به ذهن (Imput) و صادرات از ذهن (Output) و اشکال مختلف وساطت (Mediation) آن را روز به روز بیشتر روشن می‌کنند، بلکه خود به تقلید فنی از شیوهٔ فراگیری معرفتی انسان پرداخته‌اند و در این زمینه هم اکنون نتایج شگرف برای کار آدمک‌های مصنوعی (Robot) در روند خودکار سازی صنایع به دست آمده است. انگلس می‌گفت وقتی یک جسم ارگانیک (آلی) را که طبیعت می‌سازد، شما به شیوهٔ خود از طریق فرمول‌های شیمیائی می‌سازید، معلوم می‌شود دیگر در آن جسم ارگانیک یک ماهیت ناشناخته (یا به قول کانت نومن) وجود ندارد که شما آن را نتوانید بشناسید. حال، وقتی ما روند معرفتی را به آدمک‌های مصنوعی خود می‌آموزیم و آن‌ها شعر می‌گویند، ترجمه می‌کنند، شطرنج بازی می‌کنند، موسیقی می‌نوازند و حتی آهنگ می‌سازند، روندهای بغرنج ادارهٔ ماشین‌ها را فرا می‌گیرند و غیره پیداست که در اینجا نیز یک روح اسرار‌آمیز کار نمی‌کند، بلکه با همهٔ پیچیدگی کار مغز، این کار دریافتنی، فراگرفتنی و تقلید کردنی است.

مارکس روند معرفت را نوعی تبدیل و ترجمهٔ مادی به معنوی می‌شمرد و تفاوت معرفت نظری و معرفت هنری در درجهٔ انطباق عینی بیشتر اولی و بازسازی ذهنی بیشتر دومی است والا هم انطباق برای معرفت هنری و هم بازسازی برای معرفت نظری – وجود دارد.

بازتاب واقعیت به صورت مفهوم عقلی و تصویر خیالی که به ترتیب در پایه علم و هنر قرار دارد در مغز حفظ و طبقه‌بندی می‌شود و بدون این امر مغز قادر به ایجاد نظم در انعکاس مغشوش نیست و این نظم در صورت منطبق بودن، نظمی است ناشی از خود واقعیت و نه بر ساختهٔ ذهن ما.

در معرفت، کلیهٔ حواس پنجگانه (بینائی، بویائی، چشائی، پساوائی، شنوائی) و کلیهٔ قوای چهارگانهٔ روح (تخیل، تعقل، احساس، اراده) وافزار‌های کار و تجربه در مقیاس همه بشری شرکت می‌جوید و تازه تراکم مصالح معرفتی طی نسل‌ها و نسل‌ها معرفت ما را با واقعیت عینی منطبق‌تر می‌کند.

در این باب باز هم سخنان دیگری است، ولی به همین اندازه که چهارچوب مسئله را روشن کرده است بسنده می‌کنیم و باورمندیم که تئوری شناخت در آینده به انواع علوم اختصاصی که در آن تجربه ریاضی ـ فنی همراه تعمیم فلسفی ـ علمی میسر باشد، تقسیم خواهد شد و این رشته («گنوسه‌ئولوژی» یا «اپیس‌ته‌مولوژی») که قرن‌هاست از اجزاء لاینفک فلسفه است به صورت علوم مختلف شناختی از آن جدا می‌گردد و برای فلسفه تنها یک مبحث کلی را باقی می‌گذارد که داخل در بررسی فلسفی مسئلهٔ شعور و خودآگاهی است.

به مسئلهٔ معرفت سودمند می‌شمریم برخی نکات دیگر را که با وجود داشتن جنبهٔ فرعی، به نوبهٔ خود دارای اهمیت است بیافزائیم:

روند معرفت، یعنی انعکاس و بازتاب همه جانبه و دقیق اشیا و پدیده‌هائی که در خارج از ما یا در خود ما وجود دارند یا می‌گذرند. در ذهن معرفت جوی ما روندی است سخت بغرنج و متناقض، سیری است از درون حقایق نسبی به سوی حقایق مطلق، روندی است محتمل صواب و خطا.

ذهن معرفت‌جو که «سوژه» این روند معرفت است (یعنی در این روند نقش فاعل و کنش‌گر دارد) در کار معرفت فقط نقش انعکاس آینه‌وار واقعیت را ایفاء نمی‌کند، بلکه با قوانین درونی خود به این روند برخورد می‌نماید و همه جا مهرو نشان خویش را می‌گذارد.

این نقش فعال ذهن معرفت‌جوی را از جمله می‌توان در مسئله «دید» و «توقع» نشان داد.

«دید» (Appréciation) روند تاثیر فعال سوژه (عامل معرفت‌جوی) در ادراک (Wahrnehmung, Preception) است. تجارب اندوخته شده، معرفت‌های از پیش کسب شده، قدرت قوای مدرکه، نوع جهان‌بینی، سطح معلومات، نوع رغبت‌ها و علاقه‌ها (انتره)، حالات مختلف روحی و غیره ـ همه و همه در دید فرد نسبت به موضوع ادراک و معرفت ـ در حدود و ثغور توجه و دقت او به این یا آن جهت شیئی یا پدیده مورد معرفت  موثر است. هر اندازه که محتوی دماغ انسان غنی باشد، ادراک اوغنی‌تر و ذوجوانب‌تر است. حتی حواس پنجگانه و از آن جمله حس سامعه و حس باصره و امثال آن نیز در عمل خود از درجه معرفت انسانی اثر می‌گیرند. در موسیقی مثلاً از کسانی صحبت می‌شود که دارای «نیوشهٔ رنگین» (Audition colorée) هستند یعنی با شنیدن نواهای موسیقی می‌توانند آن را فورا به تجسمات متناسبی از مناظر مبدل کنند. طبیعی است که این نوع «شنیدن» غنی با شنیدن عادی تفاوت دارد، تفاوتی که محصول بالارفتن سطح دید و تلقی سوژه معرفت است.

یکی دیگر از حالات و مختصات روحی فرد معرفت یابنده که در موضوع معرفت موثر است، «توقع» یا انتظار اوست (Expectation). توقع که ثمرهٔ ادراک گذشته، تجربهٔ گذشته شخصی از مسئله‌ای یا ثمرهٔ پندارهای او دربارهٔ مسئله‌ای است در ادراک آن پدیده موثر است. به ویژه ما قضاوت‌های اخلاقی و ارزیابی‌های استه‌تیک خود را به توقعی مبتنی می‌کنیم که از پدیدهٔ معینی داریم و موافق آن توقع آن پدیده را بهتر یا بدتر، زیباتر یا زشت‌تر یا منطبق یا غیر منطبق با توقعات خود می‌یابیم.

یکی دیگر از بغرنجی‌های پروسه معرفت تضاد و گاه تضاد عمیقی است که بین غناء موضوع و توضیح، که آن را در منطق «Explicandum» می‌گویند و فقر خود توضیح که آن را «Explicatum» می‌نامند، وجود دارد.

موضوع توضیح یا موضوع معرفت، چنانکه که گفتیم، ذوجوانب و در حال تحول دائمی است (از جهت روابط  درونی و برونی، ساخت، خواص و غیره). به این دلیل می‌گوئیم غنی است.  ولی توضیحی که ما از این موضوع به دست می‌دهیم، که نتیجهٔ انعکاس آن پدیده در ذهن ماست، فقیر است یعنی نمی‌تواند تمام غناء و سرشاری پدیده را منعکس کند.

شاعر بزرگ ما مولوی می‌گوید:

لفظ در معنی، همیشه نارسان

پس پیغمبر گفت: «قد کل اللسان»

در مورد رابطهٔ بین توضیح و موضوع توضیح چند حالت می‌تواند پیش آید:

۱. یا توضیح داده شده، که ما آن را برای تسهیل «الف» می‌نامیم، اصلاً منطبق با موضوع اصلی توضیح، که ما آن را «ب» می‌نامیم، نیست و غیر واقعی یا واژگونه یا مسخ شده است، در آن صورت در طول مدت این تناقض بین «الف» و «ب» بروز می‌کند و «ب» به عنوان مقوله یا حکم از صحنهٔ معرفت خارج می‌شود؛

۲. یا «ب» جهاتی از «الف» را منعکس می‌کند، ولی این انعکاس ناقص یا غیر دقیق و یا جابجا شده است، در آن صورت نبردی ما بین واقعیت و مفهوم، ما بین «الف» و «ب» در می‌گیرد و فقر و نقص «ب» برملا می‌شود و به تدریج خود را غنی‌تر و دقیق‌تر می‌سازد.

تحول اول و دوم گاه با مبارزه و درد همراه است و گاه بدون مبارزه و درد و دانش بشری در زیر فشار واقعیت مجبور است توضیحات خود را از طبیعت دائما دگرگون و دایما دقیق‌تر سازد و آن توضیحاتی که به عنوان تئوری دعوی مطلقیت داشت تنها به جزئی از تئوری توضیحی نوین بدل می‌شود و البته در این تبدیل و پیوند در خود آن نیز تغییرات متناسبی روی می‌دهد.

معرفت انسانی نتیجهٔ بررسی فاکت‌هاست و گزین کردن و گرد آوری فاکت‌ها برای اجرای تحلیل مضمون‌دار و ثمربخش از «وضع» دارای اهمیتی است انکار ناپذیر.  به دیگر سخن برای معرفت به یک «وضع» معین (در فرانسه Situation در آلمانی Sachverhalt) و سپس تحلیل و تعلیل آن باید نخست به فاکت‌ها مراجعه کرد. فاکت‌ها متنوعند. ارزش معرفتی آنها مختلف است. نقش آنها در جریان وضع معین و لذا ضرورتا در سیستم تحلیل مربوط به آن وضع مختلف است. در اینجا مسئله گزین کردن فاکت‌ها (Selection) به میان می‌آید.

نحوهٔ این گزین کردن نشانهٔ برخورد معرفتی ـ اجتماعی گزیننده است. معنای این سخن چیست؟ یعنی اگر گزیننده فاکت‌ها عمده را به جای غیر عمده بگذارد، یا عمده و غیر عمده را مخلوط کند و همسان بگیرد، فاکت‌های نمونه‌وار (تی‌پیک) و فاکت‌های استثنائی را درهم آمیزد و غیره و غیره، برخورد معرفتی و منطقی او یا آگاهانه غلط است یعنی سفسطه می‌کند (Sophisme)، یا غیر آگاهانه غلط است یعنی فاقد منطق است (Paralogime). سفسطه خود ناشی از نیتی است. معلوم است که گزیننده فاکت‌ها قصد ندارد واقعیت را منعکس کند. در تخلیط و لوثِ واقعیت نفعی دارد. از قدیم گفته اند: «وقتی فاکت‌ها خطا بود، قضاوت‌ها به ناچار خطاست (Error facti, error juris)».

ولی مسئله به این سادگی نیست. گزین کردن همهٔ فاکت‌های لازم و ارزش گذاری متناسب برای انها در درون یک تحلیل منطقی، امری است دشوار و گاه افراد با حسن نیت و دقیق و منطقی و حقیقت پرست می‌توانند در این امر دچار اشتباه کم یا بیش جدی شوند.

به همین جهت است که گاه چند مدل مختلف تحلیلی، که همگی با دقت تهیه شده، از یک وضع واحد پدید می‌آید که با هم تفاوت‌هائی دارند و در آنها یا خود فاکت‌ها یا ارزش گذاری فاکت‌ها و تناسب درونی آنها مختلف است.

بهترین شکل دسترسی به واقعیت آنست که پس از آن که چند مدل مبتنی بر جستجو و تحقیق عینی فاکت‌های مربوطه پدید آمد، یک بررسی نقادانه از وجوه اختلافات مدل‌ها بشود و بر این اساس جستجوی حد منطقی، که آن را «بهینه سازی» (Optimalisation) نیز می‌گویند، انجام گیرد. به همین جهت مجاز شمردن تعدد مدل‌های تحلیل در آغاز بررسی یک وضع، روش درست و گاه ضرور است. ولی روشن است که در مرحلهٔ مدل‌های متنوع نباید ماند، باید از آنها به سوی نیل به تحلیل واحد منطقی سیر کرد و مسئلهٔ انتخاب نه فقط در زمینهٔ فاکت‌ها مطرح است. در زمینهٔ طرق مختلف حل و تعیین وظایف نیز مطرح است. در اینجاست که موضوع دادن حق تقدم و یافت «الاهم فالاهم» (Priorité) پیش می‌آید. یعنی باید روشن کنیم که در میان انواع راه‌ها و وظایف برای کدام ما تقدم قائل می‌شویم، و این حق تقدم مبتنی بر چه دلایل عینی است. گزین کردن، بهینه سازی و روشن کردن الاهم فالاهم، همه و همه اعمال منطقی ـ تحلیلی بسیار مهم و بغرنجی است که لازمه آن دقت در تحقیق، کاربرد صحیح قواعد منطقی، خودداری از پیش‌داوری است. طبیعی است که در فعالیت سیاسی، کار جمعی تکیه گاه مطمئنی است که این تحقیق و تحلیل حتی المقدور از عناصر ذهنی و تاثیرات روانی مصون بماند.

 

برگرفته از کتاب نوشته های فلسفی  اثر احسان طبری

انتشارات حزب توده ایران

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا