فرهنگی

شبانه

رحمان–ا.:

پیراهن خونین اش بوی یوسف را می داد

خبر از بیابانهای کرج آوردند

حاج سعید خلعت می خواست،

خونابه ای را در صندوق ماشینش

سوغات آورده بود،

خیابان را جارو کرده بودند

 

من خودم هم نمی دانستم

گفتند، قسمتی از مغزم

سالها از کار افتاده

آذرخشی که از چشمانم زد

و نعره ام بر ستیغ کوه نشست

چشمانم به تاریکی عادت کرد

در میانِ ملیونها سلولهای تنم

در میانِ ملیونها آدم که شب رفتند

و دیگر بازنگشتند

مثل آنکه با چشمانِ روشن رفت

هنوز پرواز نگاهش در سرخیِ شفق

مانده است

چیزی از شقیقه ام بیرون زده بود

پیراهن خونین اش بوی یوسف را می داد

خبر از بیابانهای کرج آوردند

حاج سعید خلعت می خواست،

خونابه ای را در صندوق ماشینش

سوغات آورده بود،

خیابان را جارو کرده بودند

و پیاده رو نفس تازه می کرد

که فردا خورشید طلوعش را آغاز کنه

شب حوصله ام را ندارد، باید صبور باشم

شروع کار، بی صدا بود

دیدم جمجه ام تکان خورد،

نفهمیدم کی بود و از کجا آمد؟

انگار فریادش از قعر چاهی می آمد

مانند کسی که خود را

از تالاب سیاهی بیرون بکشد

گفتم بگذار بیاید،

آسمان که قَهرش نمیگیره

مثل همه آنها که آمدند و رفتند

شاید خبر از حریق آتش

در نیستان دارد…؟

و یا آتشی که به جانِ جنگل افتاده!

شاید هم از پسِ این ظلمت طولانی

پیام نور با خود می آورد!

من که ۴ سال یکبار کارتها را

سوزاندم

دیگر چه فرقی میکند

روزها و هفته ها، یکدفعه سال می شود

دنیا هم وارونه پیر شده

و آدمها  پشت دیوارِ آرزوهاشان ناپدید

یکی کنارم تو صف گفت:

– بی خیال دادش، همیشه همینطوره

-کک تو تنبانت بیافته کارت تمامه

شب بود، دنبال مداد بودم

اگر منحرف به ارتداد شدم،

فقط خدا به دادم برسه،

خسته شدم از جاده های خاکی

خسته شدم از حرفها پوچ و تکراری

خودکار از رو میز برداشتم

شروع کردم به نوشتن،

وسط کار کمی لغزیدم،

به راست زدم،

دیدم کسینجر پشت میز نشسته

جرعه جرعه ویسکی بالا میاندازه

نگاهش رفته به خاورمیانه

رفته روی پوست نرم و نازک گُربه

گفتم، کِی بوی نفت و چلچله تیربار

تمام میشه،

گفتم، هنوز زوده

همیشه آخر کار وُ باید ببینی

دیدم آخرش هم گَند زده به بهار

مثل همه آنها که با بهار آمدند

برگهای زرد و نارنجی پاییز را ندیدند

دست به دامن بهار شدند و رفتند

و ما در زمستان ماندیم

و در سوز سرما سوختیم

فهمیدم، همه چیز را به باد داده

فهمیدم باز هم میخواهد

دست به شعبده تازه ای بزنه

چیزی از آستین دربیاره

که مثلِ دستِ مردم خالیه

پیش خودم گفتم،

بیکاری عقلت را دادی دست کسی که

بوی کافور از استخوانهاش بلنده شده

و از میان مرده ها بازگشته

عقلت را دادی دست کسی که

فرق بین علف و غزل را نمی دانه

مثل چند شب پیش

که سیاه مشقِ شبهای دلتنگی را

جای شعر تحویلت داد

دست بردار از این توهم شبانه.

رحمان–ا.      ۲۵ / ۴ / ۱۴۰۰

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا