چرخانیادمان و رویدادها

جهان پهلوان/سروده سیاوش کسرایی

به مناسبت پنجاه و چهارمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی

که مردی نه درتندی تیشه است

که در پاکی جان و اندیشه است

جهان پهلوانا صفای تو باد

دل مهرورزان سرای تو باد

 

بماناد نیرو به جان و تنت

رسا باد صافی سخن گفتنت

 

مرنجاد آن روی آزرمگین

مماناد آن خوی پاکی، غمین

 

به تو آفرین کسان پایدار

دعای عزیزان تو را یادگار

 

روانت پرستندۀ راستی

زبانت گریزنده از کاستی

 

دلت پُر امید و تنت بی شکست

بماناد ای مرد پولاددست

 

که از پشت بسیار سال دراز

که این در به امید بوده است باز

 

هلا رستم از راه باز آمدی

شکوفا جوان سرفراز آمدی

 

طلوع تو را خلق آیین گرفت

ز مهر تو این شهر آذین گرفت

 

که خورشید در شب درخشیده ای

دل گرم بر سنگ بخشیده ای

 

نبودی تو و هیچ امیدی نبود

شبان سیه را سپیدی نبود

 

نه سوسوی اختر نه چشم چراغ

نه از چشمۀ آفتابی سراغ

 

فرو برده سر در گریبان همه

به گل سایۀ شمع پیچان همه

 

به یاد تو بس عشق می باختند

همه قصۀ درد می ساختند:

 

«که رستم به افسون ز شهنامه رفت

نماند آتشی دود بر خامه رفت

 

جهان تیره شد رنگ پروا گرفت

به دل تخمۀ نیستی پا گرفت

 

به رخسار گل خون چو شبنم نشست

چه گلها که بر شاخۀ تر شکست

 

بدی آمد و نیکی از یاد برد

درخت گل سرخ را باد برد

 

هیاهوی مردانه کاهش گرفت

سرا پردۀ عشق آتش گرفت

 

گر آوا در این شهر آرام بود

سرود شهیدان نکام بود

 

سمند بسی گُرد از راه ماند

بسی بیژن مهر در چاه ماند

 

بسی خون به تشت طلا رنگ خورد

بسی شیشه عُمر بر سنگ خورد

 

سیاووش ها کُشت افراسیاب

و لیکن تکانی نخورد آب از آب

 

دریغا ز رستم که در جوش نیست

مگر یاد خون سیاووش نیست ؟

 

از این گونه گفتار بسیار بود

نبودی تو و گفتنه در کار بود

 

کنون ای گل امید بازآمده

به باغ تهی سروناز آمده

 

به یلدا شب خلق بیدار باش

به راه بزرگت هشیوار باش

 

که درتنگنا کوچۀ نام و ننگ

که خلق آوریده است در آن درنگ

 

تو آن شبرو ره گشاینده ای

یکی پیک پُر شور آینده ای

بر این دشت تَف کرده از آرزو

تویی چشمۀ چشم پر جست و جو

 

تو تنها گل رنج پرورده ای

که بالا گرفته برآورده ای

 

به شکرانه این باغ خوشبوی کن

تو از باغی ای گل بدان روی کن

 

کلاف نواهای از هم جدا

پیِ آفرین تو شد یک صدا

 

تو این رشتۀ مهر پیوند کن

پریشیده دل ها به یک بند کن

 

که در هفت خوان دیو بسیار هست

شگفتی دد آدمی سار هست

 

به پیکار دیوان نیاز آیدت

چنان رشته ای چاره ساز آیدت

 

عزیزا ! نه من مرد رزم آورم

یکی شاعر دوستی پرورم

 

ز تو دل فروغ جوانی گرفت

سرودم رهِ پهلوانی گرفت

 

ببخشا سخن گر درازا کشید

که مهرت عنان از کفم وا کشید

درودم تو را باد و بدرود هم

یکی مانده بشنو تو از بیش و کم

 

که مردی نه درتندی تیشه است

که در پاکی جان و اندیشه است

 

بهمن ۱۳۴۰

سیاوش کسرایی

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا