دیدگاه‌ها

دربارهٔ دو بینش بزرگ خردگرایانه در تاریخ ! بخش نخست

مقصود ما از بینش یا جهان‌بینی (یا جهان‌نگری) مجموعه‌ای از آموزش‌ها و نگره‌هاست که آن بینش معین برای توضیح پدیده‌های جهان و جامعهٔ انسانی و پیوند درونی آنها عرضه می‌دارد. از این جهت تکامل بینش‌هارا در تاریخ می‌توان به دو مرحله اصلی تقسیم کرد:…

مرحلهٔ بینش‌های تخیلی که در آن ادراک مه آلود انسان از واقعیت پیرامون و تجربه کم مایه او نمی‌تواند انعکاسی دارای به طور عمده محتوی واقعی و از جهت منطقی پیگیر و خوش پیوند در ذهن پدید آورد، بلکه انعکاسی رویا‌وار گاه باژگونه، با آمیزهٔ بسیار دقیق از واقعیت عینی و ترکیب بسیار قوی از پندار بافی‌ها و همانند سازی‌ها و افسانه پردازی‌ها بوجود می‌اورد. جادو و اسطوره و پندارهای خرافی و عرفان را باید از نوع بینش‌های تخیلی دانست و انواع «ایده‌آلیسم فلسفی» با آن که جامهٔ استدلالات عقلی نیز در بر می‌کند، فرزند خلف همین بینش است که می‌خواهد خود را در ردیف بینش‌های خردگرایانه جا دهد.

با  فزونتر شدن تجارب انسانی در جریان کار مولد و تلاش معرفتی او برای شناخت دقیق‌تر واقعیت پیرامون (اعم از محیط طبیعی یا اجتماعی) با رشد افزار کار وآلات سنجش و آزمون، با تکامل عمومی اجتماع بشری و مدنیت او، بانقادی بیشتر اندیشه‌ها و مناظره و مباحثه دربارهٔ تناقضات در سیستم‌های موجود فکری بر اساس محک کار و مناط پراتیک انسانی و غیره، به تدریج زمینه برای پیدایش بینش تعقلی (یا راسیونالیستی یا خردگرایانه) پدید می‌آید که در روابط واقعی و عینی بین اشیا و پدیده‌ها منعکس شده است.
بینش‌های تخیلی یا ماقبل منطقی (پره‌لوژیک) را که تکامل آنها دارای ویژگی‌هائی است، کنار گذاریم و بنگریم که یک بینش منطقی (لوژیک) یا خردگرایانه چگونه تبلور می‌یابد و سپس به تدریج چگونه فرسوده و سرانجام چسان متلاشی می‌شود. جریان را می‌توان چنین تصور کرد که نخست، با پیدایش اولین زمینه‌های عینی مساعد، حدس زنان و آغازگرانی پیدا می‌شوند که برخی نکات سیستم آتی فکری را به شکل جسته گریخته و پراکنده‌ای بیان می‌دارند و گاه خود نمی‌دانند که آنان طلایه داران یک جنبش فکری عظیم هستند، سپس در اثر بسط این زمینه‌های عینی زمینه سازان و تدارک بینائی پدید می‌آیند که به برکت شرایط آماده تر، تجارب انباشته‌تر و مسائل طرح شده تر، گردهمائی از آن سیستم را ولو به شکل ناپیگیر به میان می‌اوردند و حتی اینجا و آن آنجا تئوری تمام و کمالی می‌سازند و با سیستم مسلط موجود در می‌افتند و دعوی‌های بلند پروازانه‌ای را مطرح می‌کنند، گرچه گاه خود از عهدهٔ اثبات یا ارائه جامع آنها بر نمی‌آیند، آنگاه در شرایط نضج یافته‌تر نوبت به ترازبندانی می‌رسد که از مجموعهٔ تدارک‌های پراکنده و تئوری‌های جدا جدا یک سیستم جامع و از جهت منطقی منسجم پدید می‌آورند. گاه در میان آنها ترازبند کبیری است که یک تنه کار چند نسل را انجام می‌دهد و با تلاش توان‌فرسا و نبوغ رخنه‌گر خویش به بسیاری از قوانین طبیعت و جامعه پی‌می‌برد و کاخ پرشکوهی از یک بینش بوجود می‌آورد.
معمولاً در کنار ترازبندی اصلی ترازبندی‌های کژراه پدید می‌گردد که صلابت ترازبندی اصلی را کسب نمی‌کنند ولی گاه دیری دوام می‌آورند و زمانی دیگر، به زودی از میان می‌روند و در متن تعمیم اصلی و مسلط مستحیل می‌شوند.

پس از این ترازبندی اصلی نوبت به تنظیم‌گران، افزایندگان، آرایندگان، حکم‌سازان و فرمول‌بندان و غیره می‌رسد که به جان کاخ آماده می‌افتند و آن را البته بر اساس نیازهای پراتیک و گاه صرفاً تحت تاثیر مجادلات و مباحثات درونی سیستم پدید شده و در ورای نیازهای پراتیک، مزین‌تر و مفصل‌تر و خوش پیوند‌تر می‌کنند  و در نتیجه عمل آنهاست که سیستم بوجود آمده هیمنه وعظمت و دقت و تفصیل حیرت‌آوری کسب می‌کند و از بنیاد تا قبه ساخته و پرداخته و آراسته می‌شود.
ولی جوی تندپوی تکامل عمومی جامعه و از آنجمله معرفت انسانی به پیش می‌رود و از کنار باروهای این کاخ می‌گذرد و خود آن که زمانی بدیع بود رو به کهنگی و مندرس می‌گذارد. دوران جمود و سکولاستیک پدید می‌شود. اندیشه ورانی که هنوز به این سیستم دل بسته مانده‌اند دیگر نوآورانی دارای افکار زاینده نیستند، بلکه تنها گروه متابعان و مقتدیان و پیروانند. (Epigone) اگرچه ممکن است سخت عالم و متبحر و سطر سطر کتاب‌ها در خاطر داشته باشند، ولی مثل آنها مثل آن «حمار حامل اسفار» است که در قرآن آمده و قدرت خلاقه ندارند.

در این دوران به علت پیداشدن شرایط عینی نوین، به علت تناقض سیستم معرفتی موجود با پراتیک عمومی اجتماع که کماکان بکوب بکوب به پیش می‌رود، بندشکنان و دیوارکوبان و زنجیرگسلان جسور و فداکار و جان در کف پدید می‌آیند و صلابت سیستم را با شک‌ها و احتجاجات خویش می‌شکنند. آنها گاه تنها حدس زنان و آغزگران سیستم بعدی هستند و گاه زمینه سازان و تدارک بینان آن، تا آن که باز هم تراز بند یا ترازبندانی پدید آیند و کاخی نو از تعمیم پدید آوردن که از جهت کیفی تمامن با دستگاه گذشته تفاوت دارد و در مقامی عالی‌تر جای دارد و و این داستان ادامه می‌یابد.، ولی در هر مرحله، حلقه معرفت به قول انگلس یک مارپیچ متصاعد است و نه یک تکرار مکرر. البته در هر مرحلهٔ بالاتر کلیهٔ عناصر ریا و ماندگار از سیستم قبلی، در سیستم کاملتر جدید وارد می‌شود یعنی بر خلاف نظر صاحب نظران دوران کنونی در فسفه بورژوائی مطلب بر سر نسبت مطلق تئوری‌ها نیست،  بلکه هر سیستمی، حتی نازلترین آنها، هسته‌هائی ولو بسیار ناچیز، از حقیقت مطلق با خویش دارد که در سیستم بالاتر بعدی جای می‌گیرد یعنی به «سوب سیستم» (جزئی از سیستم) یا عنصری از سیستم بعدی مبدل می‌گردد. این سیر دورانی ـ اعتلائی (Spiraloide) که می‌توان آن را با تز (برنهاد) و آنتی تز (برابر نهاد) و سنتز (با هم نهاد) هگلی نیز بیان داشت، یک آئین تکامل سیستم‌های فکری است و دیالک‌تیک این تکامل را نشان می‌دهد.

نخستین بینش تعقلی و خردگرایانه که دربارهٔ جهان تنظیم شده به وسیلهٔ یونانیان است. می‌گوئیم نخستین بینش تعقلی و خردگرایانه زیرا بینش‌های تخیلی و خرافی که تعبد و ایمان غیر استدلالی را پایه معرفت می‌دانند بسی پیش از آن به ویژه به وسیلهٔ خلق‌های باستانی آشنا پدید آمده بود. غیر از یونانیان هندیان و تا حدی چینی‌ها در راه ایجاد بینش تعقلی گام‌هائی برداشتند، ولی مقام یونان از این جهت بسی بالاتر است. عواملی که تاریخ آنها را توضیح می‌دهد این امتیاز را برای یونان باستان پدید آورد که تراز بند تکامل تمدن انسانی آن دوران باشند. با وجود روشنی این عوامل و با آن که یونان میراث معنوی خاور زمین را هضم کرده و آن را به مرحله‌ای عالی‌تر اوج داده، با این حال این پدیده در تاریخ پدیده ایست شگرف و اعجاب انگیز. به ویژه دو تن از فلاسفهٔ یونان باستان، یعنی دمکریت (ذیمقراطیس) و ارسطو (ارسطاطالیس) نقش ترازبند، تنظیم‌گر و تعمیم‌گر جامع معلومات تعقلی ـ تجربی گرد آمدهٔ عصر خود را برای دادن یک بینش کلی و فراگیر دربارهٔ جهان و انسان ایفای کردند.

دمکریت سیستم فلسفی خود را بر پایهٔ درک آتمیستیک (اعتقاد به اتم یا اجزای لایتجزی) برپای داشت، ولی متاسفانه از آثار او چیز بسیاری برجای نمانده است. با این حال به اتکای روایت پیشینیان این نکته مسلم است که وی یکی از ترازبندان مهم فکری دوران باستان است. سیستم فلسفی مادی دمکریت با آن که به وسیلهٔ فیلسوف بزرگی مانند اپیقورس (اپیکور) دنبال شد، ولی نتوانست در دوران هزاران سال پس از او به جریان عمده و مسلط بدل شود، زیرا هنوز تکامل معرفت انسانی برای ایجاد یک بینش تعقلی ماده گرایانه که بتواند صحت و کارآئی خود را در جریان پراتیک تاریخ به اثبات برساند کافی نبود. هنوز می‌بایست بینش از دو هزار سال شکیب ورزید و مقدر بود که  مقام بینش عمده دوران نصیب بینش ارسطوئی بشود.

سیستم فلسفی ارسطو را نمی‌توان تماما ماده‌گرا و یا معنی‌گرا دانست، ولی درسرشت آن گرایش معنی گرایانهٔ (آیدآلیستی) جدی است. از این سیستم فلسفی آثار متعددی برجای مانده است. ارسطو آنچنان ترازنامه‌ای از دانش عصر خود را در سیستم فلسفی خویش منعکس کرده که قریب دو هزار سال پس از او دوام آورده و او را به قافله سالار تفکر منطقی و تعمیمی قرون و اعصار مبدل ساخته است. این بینش از زمان طالس ملطی تا دوران سقراط، آغاز گران و تدارک بینان متعددی داشته و اجزای مختلف آن هر یک در زمانی پدید شده است.

تقریبا هم زمان با بینش دوگرایانه (ثنوی یا دوآلیستی) ارسطو که در آن ذات الهی و هیولای اولی هر دو ابدی هستند و جوهر جان و جوهر جسم مستقل از هم وجود دارند، ابتدا افلاطون و سپس قرن‌ها دیرتر یکی از پیروان راه او فلوطین (که قدماء ما او را شیخ الیونانی لقب داده‌اند) کوشیدند تا یک سیستم همه خدائی یا جهان خدائی (پان تئیستی) پدید آوردند. بینش یکتا گرایانه (مونیستی) همه خدائی افلاطون و فلوطین نیز مانند بینش ماده گرایانهٔ دموکریت نتوانست به جریان عمده بدل شود، ولی وضعش، به سبب آن که  راه را بر ایده‌آلیسم و مذهب نمی‌بست و با اندیشه‌های غیر تعقلی مسلط عصر سازگاری داشت، با وضع بینش مادی فرق داشت و لذا در کنار بینش ارسطوئی  و الهیات ناشی از آن، به دومین بینش متداول عصر مبدل شد. در شرق (و در ایران ما از دوران اشکانیان و به ویژه ساسانیان) عرفان چنان با حکمت درآمیخت و چنان با مذهب انس گرفت که حتی می‌توان گفت گاه به جریان عمده بدل گردید.

البته سرنوشت بینش جهان خدائی (پات تئیسم) در تاریخ سرنوشت متناقضی است. کسانی ذات واجب الوجود را عین طبیعت دانستند یعنی خدا را در طبیعت مستحیل کردند. آنها در واقع به شکل پوشیده به ماده‌گرائی روی آوردند. گویا یکی از جریانات درونی مکتب کهن «زروانی» زمان ساسانی بدین نحو می‌اندشیده، و اما دربارهٔ فلسفه «سپینورزا» و «جیوردانو برونو» متفکران قرون جدید، این حکم را با اطمینان می‌توان صادر کرد. ولی کسانی برعکس خواستند طبیعت را در ذات باری مستحل کنند و وجود مطلق و مجرد را اصالت بخشند و طبیعت یا باصطلاح آنها «ماسوی الله» را تنها تعینات آن یا باصطلاح صوفیه «ظل» آن جلوه دهند. پانته ئیسم عرفانی ایرانی غالبا در این جهت رفته یعنی به معنی‌گرائی روی اورده است. در اینجا محل این بحث نیست.

از کسانی که پس از ارسطو در کنار کاخ اصلی اندیشهٔ او بناها و کاخ‌های فرعی ساختند و روزگار آنها را به هم منضم و متصل ساخت می‌توان به ویژه از بطلمیوس، جالینوس و فرفریوس نام برد که دو تای نخستین اصولاً فیلسوف نبوده‌اند.
بطلمیوس (که او را قدماء ما بطلمیوس القلوذی می‌نامیده‌اند) و از منجمان و ریاضی دانان حوزهٔ علمی اسکندریه در قرن دوم میلادی است در کتاب خود المجسطی سیستم زمین مرکزی یا هیئت بطلمیوسی را ارائه کرد که سپس سخت با سیستم فلسفی ارسطوئی در آمیخت و جهان‌شناسی او را تکمیل کرد.

نظریات جالینوس، پزشکی که او نیز در قرن دوم میلادی می‌زیست و دنباله سلف خود بقراط آمده بود، در زمینهٔ علوم گوناگون طبی مانند نظریات بطلمیوسی به سیستم فلسفی ارسطو ضمیمه شد. فرفریوس در قرن سوم میلادی می‌زیست و اصلاً از پیروان فلوطین بود. مقدمه او بر منطق ارسطو موسوم به ایساغوجی مهم‌ترین مکملی بود که پس از ارسطو بر این باب از بینش او افزوده شد.

مجموعهٔ این دستاوردهای معرفتی که مبتنی بر تعمیمات و تجریدات بر پایهٔ مشتی تجارب محدود آن عصر بود، چنان کاخ رفیعی پدید آورد که کلنگ‌های بسیار می‌بایست تا از هم فرو پاشد.
بینش ارسطوئی با منضمات آن در شرق وغرب با مذهب اسلام و مسیحیت جوش خورد و فلسفه و کلام اسلامی و تئولوژی مسیحی به طور عمده از آن منبع پدید شد.
فئودالیسم قرن‌ها در زیر این پرچم معنوی می‌زیست و حال آن که نه بردگی و نه بعد‌ها سرمایه‌داری نتوانستند چنین پرچم معنوی واحدی را بر پایهٔ تعقلی پدید آوردند. راز این نکته را باید در نقش سازمان‌گر کلیسیا جست والا خود بینش ارسطوئی و در کنارش جهان‌بینی افلاطونی و فلوطینی دردوران پیدایش خود و قرن‌ها پس از آن نتوانستند در جامعهٔ برده‌داری آن مقام و مکانتی را به دست آورند، که در دوران فئودالیسم در شرق و غرب نصیبشان شد.
طی قرن‌های طولانی تحولات اجتماعی و تلاش‌های معرفت جویانه، انسان بر این صخره ارسطوئی پتک زد و سرانجام آن را خورد کرد. با آن که کلیسا در دفاع الهیاتی که مبتنی بر بینش ارسطوئی بود، با اینحال سرانجام احدی نتوانست از در هم پاشیدگی این سیستم معرفتی که به تدریج کهنه و منسوخ می‌شد و با حقایقی نیرومند‌تر روبرو می‌گردید، جلوگیری به عمل آورد.
جهان‌شناسی، فیزیک، علوم طبیعی، پزشکی، تاریخ و جامعه‌شناسی هر یک به تعمیم نو و نوتری دست یافتند و خرد باستانی رنگ پریده‌تر شد. در آستانهٔ عصر نوزائی (رنسانس) که از قرن چهاردهم میلادی آغاز می‌شود دیگر طنین «استاد می‌گوید» (Magister dixit) یعنی سخنی که دربارهٔ ارسطو می‌گفتند، آن صلابت پیشین رانداشت.
صف شکنان و بندگلسلان عصر جدید از کپلر، کوپرنیک، تیخوبراهه، گالیه، لئوناردو داوینچی گرفته تا نیوتن، راجرز و فرانسیس بیکن رنه دکارت و ده‌ها نام دیگر زمینه را برای پیدایش یک بینش نوین دربارهٔ جهان آماده ساختند.

فلاسفه کلاسیک آلمان کانت، فیشته، شلینگ، هگل و به ویژه فرد آخرین تلاش فراوانی به کار بردند که سیستم فلسفی جامع و فراگیری بر پایهٔ پیوند دیالک‌تیک با معنی‌گرائی (ایده‌آلیسم) پدید آوردند. با آن که کانت و هگل در این زمینه تا مقام ترازبندان کبیر اوج یافتند، ولی کاخ رفیقشان سست بنیان بود. آنها نتوانستند بینش دوران نوین، دوران سرمایه‌داری را که خواستار آشتی دو متضاد یعنی تعبد و علم بود خلق کنند، ولی توانستند از برخی جهات، مثلاً از جهت ایجاد منطق دیالک‌تیک و طرح برخی مسائل فلسفی و اجتماعی زمینه سازان پر ارزش آن بینش یکتا گرانه‌ای شوند که ماتریالیست‌های قرن هفدهم انگلستان و قرن هجدهم فرانسه و سرانجام فویر باخ زایش پرهیمنه آن را بشارت داده بودند. سرمایه‌داری که از تعمیم نتایج علوم طبیعی و از انطباق این نتایج بر عرصهٔ تکامل اجتماعی هراس داشت و دارد، صاف و ساده منکر تعمیم فلسفی شد و آزمون‌گرائی (آمپیریسم) تنگ میدانی را که آن را «آزمون‌گرائی خزنده» می‌نامند. جانشین فلسفه ساخت وفلسفه را منسوخ اعلام داشت. کار عظیم پیوند علم و فلسفه، آزمون و تعمیم بر عهدهٔ ماتریالیسم نوین یعنی ماتریالیسم دیالک‌تیک افتاد. این آزمون‌گرائی خزنده درست «فلسفه» تاجران و کاسبان است که جز دخل و سود روز جز فاکت (یعنی رخداد به معنای کاملاً ناسوتی این کلمه) چیز دیگری برای آنها اصالت ندارد. این طرز فکر به مطلق کردن «آنچه که در این آن و هم اکنون واقعیت دارد» و «آنچه که برای من سود ببار می‌آورد» به اشکال مختلف در گهواره‌های تمدن بورژوائی جهان: انگلستان و ایالات متحده آمریکا تحت عنوان سانسوالیسم (حس‌گرائی)، ئوتی‌لی تاریسم (سودمندگرائی)، پراگماتیسم (عمل‌گرائی)، انسترومانتالیسم (افزارگرائی) و غیره و غیره فرمولبندی شده است و به شکل احمقانه ـ کسل کننده‌ای «فاکت» ظاهری و گذرا را مطلق می‌کند و منکر روند‌های تاریخی، جنبش‌های «تحت الارضی»، موش نقب زن تاریخ، سیر تکاملی  پیش‌بینی‌پذیر تاریخ لذا ایده‌آل‌های انقلابی ناشی از آنست، منکر ارزش انتزاع و تعمیم، منکر مقولات فلسفه است و همه را به عنوان متافیزیک و «مفاهیم دروغین» به دور می‌ریزد.

باری، این بار دیگر نوبت پیروزی دیررس ارثیهٔ معنوی دمکریت و اپیکور بود نه ارسطو و افلاطون. این بار می‌بایست ترازبندانی مانند مارکس و انگلس پدید آیند تا دومین بینش کبیر عقلی تاریخ را پدید آورند، بینش که نقشی دگرساز و جهان پرداز در دوران ما ایفا کرده و می‌کند.
این بینش به تمام معنی یک ترازنامه نوین از همهٔ دستاوردهای معرفت انسانی در زمینهٔ منطق، جهان‌شناسی، اخلاق و هنر عصر بود و توانست کلیهٔ استنتاجات گرانبهای نسل‌ها متفکران را در داخل یک سیستم هماهنگ و از جهت منطقی منسجم نه تنها به هم  پیوند دهد، بلکه اوج بخشد و بینشی که کاملاً در سطح توقعات و نیازمندی‌های تکامل تاریخی جامعه و ناشی از دستاوردهای علمی، فنی و اجتماعی اوست، پدید آورد. این یک گام غول آسا به پیش بود.
مارکس و انگلس  با کار ماورای انسانی فکری و عملی خود، این بینش را با اصابت و دقت و تفصیلی گاه اعجاب آور عرضه کردند.
ولی اگر بینش دوگرایانه و مادی ماب ارسطو در عصری خموش که در آن قوای مولده کند پا و تحولات اجتماعی دیررس بود، می‌توانست خود را از ضربات زمان درامان نگاه دارد، بینش جدید در دوران جوشان و خروشان تحولات سریع علمی، فنی و اجتماعی می‌بایست روند نوسازی و آرایش  و پیرایش و دگرگونی‌های دمساز گرانه خود را (به معنای منطقی و علمی این کار) با سرعت بگذراند. سرشت این بینش با تحول‌پذیری سازگار بود، زیرا اسلوب خود را دیالک‌تیک اعلام داشت و هر نوع شیوهٔ متافیزیکی را در تفکر مردود شمرد.

پس از مارکس و انگلس لنین دستاوردهای قریب سه دهه پس از آنها را با نبوغ شگرف خود تعمیم داد و بینش مارکس و انگلس را تقریبا در همه عرصه‌های مختلف آن با تحولات زمان، همپا ساخت و جوهر متحرک، ضد دگماتیک، علمی و واقع‌گرای آن را نشان داد. استالین نقش تنظیم‌گر با قریحهٔ این سیستم را اسلوبی تا حدودی قشری و سکولاستیک ایفا نمود، امری که تا حدودی ناگزیز بود. هم در زمان اوست که متاسفانه از مصطبهٔ یک بینش علمی انقلابی و واقعگرا مانند بینش مارکسیستی ـ لنینیستی، برخی دستاوردهای معرفت انسانی  در زمینه منطق، ریاضیات، سیبرنتیک، فیزیک، زیست‌شناسی و ژنتیک، روانشناسی، جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی و سمانتیک و غیره به غلط «معرفت مغلوط بورژوائی» اعلام شد. علت یابی این پدیده ساده نیست و به دنبال حل آسان مسئله نباید دفت. دربارهٔ دوران استالینی تکامل سیاست و ایدئولوزی، نه تنها از طرف اندیشه‌پردازان مغرض و سطحی بورژوازی، بلکه از طرف برخی از کمونیست‌های اروپای باختری نیز، قضاوت‌هائی که در سطح پدیده‌های تاریخی می‌غلطد، کم نیست. آنها نقش دو عامل مهم یعنی فشار دایمی سرمایه‌داری جهانی و تلاش برای محو سوسیالیسم در نطفه از طرفی، و عقب ماندگی نسج اجتماعی در مجموعه اراضی اتحاد شوروی را از طرف دیگر که ناچار سوسیالیسم و پیروزمند را به اتخاذ انواع اسلوب‌های فکری و عملی (گاه علیرغم خود) وادار کرده است، توجه لازم نمی‌کنند و از دیدگاه نوعی «دمکراسی مجرد» و «انسان دوستی مجرد» و «فرهنگ مجرد» واقعیت‌های تاریخ را مورد بررسی قرار می‌دهند. به هر جهت، ولو در زیرفشار ضرورت‌های، اسلوب‌های فکری وعملی که استالین متداول ساخت، خطر جدی تصلب را بوجود آورده بود.

کنگرهٔ بیستم به این آغاز تصلب سکولاستیک یعنی چیزی که با ماهیت متحرک بینش مارکسیستی در تضاد بود، خاتمه داد و طی بیست سالی که از آن گذشته است، بینش مارکسیستی توانسته است صدها مقوله  و حکم نوین را جذب و هضم کند، بر انعطاف دستگاه مقولاتی و احکام و استدلالات خویش بیافزاید و خود را در سطح  نیازمندی‌ها و توقعات پراتیک زمان قرار دهد.
دانش انسانی جهش‌وار بسط می‌یابد. تصور ما از جهان بزرگ و کوچک، تصور ما از ساختمان ماده، تصور ما از مکانیسم زیست و زندگی اجتماعی  و روند‌های معرفتی و پدیده‌های تاریخی با سرعتی سرگیجه آور دقیق‌تر و دقیق‌تر می‌شود. دستاوردهای دو دههٔ اخیر دانش بشری را می‌توان با دستاورد قرن‌ها و قرن‌های گذشته مقایسه کرد. می‌گویند که مثلاً قریب ۸۰٪ معرفت حاصله در فیزیک مربوط به سی سال اخیر است و تنها ۲۰٪ مربوط به تمام دوران‌های پیشین تکامل تاریخی این دانش است!

جهان در چنبرهٔ دو انقلاب تند پوی یعنی انقلاب اجتماعی در مناسبات تولید و انقلاب علمی و فنی در نیروهای مولده، در چرخش و دگرسانی حیرت آوری است، لذا بینش خردگرایانه و علمی مارکسیستی که هرگز مدعی ایجاد مقولات جامد، احکام ابدی و حقایق مطلقه نبوده، باید بنا به توصیهٔ انگلس، خود را با هر تکامل جدید علوم طبیعی و اجتماعی، تکمیل بخشد و بنا به توصیهٔ لنین پیوند فلسفه و علوم طبیعی را دم به دم تعمیق کند و اگر نخواهد از زندگی عقب ماند، آخرین دستاوردهای دانش را برای غنی و دقیق ساختن مقولات و احکام خود هضم نماید و چنین نیز می‌کند.
هم اکنون به نظر نگارنده، برخی از تعریف‌های متداول دربارهٔ مقولات و احکام فلسفی دربارهٔ «ماده» و «زندگی» و «بی پایانی ماده در زمان و مکان» نیازمند دقیق‌تر شدن فرمولبندی‌هاست.
می‌دانیم که فریدیش انگلس در آنتی دورینگ با هضم فلسفی دستاورد‌های زیست‌شناسی عصر خود، تعریفی از زندگی داد که در فلسفه مارکسیستی تعریف کلاسیک محسوب می‌شود. و انگلس گفت: «زندگی شیوهٔ هستی اجسام سفیده‌ایست و ماهیت این شیوه هستی نوسازی دایمی ترکیبات شیمیائی این جسم است.» (آنتی دورینگ، به زبان روسی، ص ۷۷). روشن است که کشفیات انبوه زیست‌شناسی و ژنتیک زمان ما همراه با پیدایش دانش سیبرنتیک که در زمان انگلس وجود نداشته، درک ما را از زندگی غنی ترکرده است. اکنون روشن است که علاوه بر اجسام سفیده‌ای، در فعالیت زیستی اسیدهای نوکله‌ئیک (اسید ریبونوکله‌ئیک و اسید دزینکوریبونوکله‌ئیک  عامل وراثت است) و ترکیبات فسفوری نقش عمده‌ای دارن و نیز علاوه بر تبادل دایمی اشیاء با طبیعت خارجی عمل جذب و دفع، ارگانیسم زنده (یا زیست‌زا: بیوژن)، اصولاً یک ساختار (ستروکتور) خود‌ساز و خود تنظیم‌گر است که از یک ساختار پیش ساخته بر اساس «کد»هائی که در ژن‌های زنده معین ثبت شده، به سوی یک ساختار بغرنج‌تر تحول می‌یابد. وظیفهٔ عمده این ساختار، مانند هر ماشین سیبرنتیک دیگر، گرفتن «پیام» (انفورماسیون)‌ها، دستکاری‌ها، ثبت و ضبط آنها، واپس‌دهی آنها بر حسب قاعده «رابطهٔ معکوس» است۱۶.
دانش معاصر در بررسی منشاء و تنوع زندگی هم اکنون به نتایج جالبی رسیده است. موجودات زنده را اعم از گیاه، جانور یا انسان، از این بابت که دارای هسته‌ای باشند که اطلاعات ارثی را منتقل می‌کند یا فاقد چنین هسته‌ای باشند (یعنی اطلاعات ارثی را اسیدهای عریان نوکله‌ئیک منتقل کنند) به دو دسته نکوهستان (Eukaryonte) مانند انسان، موش و ذرت و هسته وران (Protokaryonte) مانند باکتری‌ها و آلگ‌های آبی تقسیم می‌کنند. در ورای این گروه، باکتری‌هائی هستند که «متان» می‌سازند و از جهت ساخت خود از نوع معینی اسید به نام S16S18 (یا = RSN ریبوسرین) ساخته شده‌اند و باکتری‌های کهن (یا Archeobakterie) نام دارند. این نکات باز نشان می‌دهند که چه اندازه باید در تعریف بیوشیمیک زندگی محتاط بود و تعریفی که از جهت فلسفی مجاز است نباید مسائل ساختاری را مطرح کند، امری که آن تعریف را به سرعت کهنه می‌کند.

زندگی یک روند طبیعی مادی است که به مثابهٔ مرحلهٔ خاصی از تکامل ماده در جنبش جاویدان آن پدید شده و از جهت پویائی (دینامیک) قادر به بازسازی خود و ادامهٔ هستی خود است که خود آن مرحله تحول و تکامل طولانی را گذرانده و می‌گذراند. ارگانیسم زنده از جهتی نسبت به محیط پیرامون خود یک جهان در بسته و ثابت است. ولی از جهت دیگر خود، جزئی، عنصری از این محیط است و از آن متاثر می‌گردد و بدان وابسته است. مکانیسم این وابستگی را جذب مواد و دفع آن و دمساز گری با محیط نشان می‌دهد. بدین سان وحدت ایستائی و پویائی، وحدت ثبات و تغییر در موجود زنده در سطح بغرنج و عالی منعکس می‌گردد. همان طور که دانشمند شوروی ا. ی.اپارین در اثر خود موسوم به زندگی، طبیعت، منشاء و تکامل آن  (به روسی، سال ۱۹۶۰، صفحهٔ ۱۷) یاد آور می‌شود بر خلاف طبیعت نازیستمند که گرایش آنتروپیک و سیراز نظم به بی‌نظمی در آن حکمرواست، در ارگانیسم زنده گرایش شد آن، یعنی گرایش نگانتروپیک و سیر از بی‌نظمی به نظم دم به دم به شکل فزاینده‌ای حکمرواست. به نظر اینجانب این تضاد بین آنتروپی و نگانتروپی در جهان از اهم تضادهای علم و کسمولوژیک است که با آن می‌توان به تئوری «مرگ حرارتی جهان» که با استفادهٔ غلط از ترمودینامیک مطرح می‌شود، پاسخ داد.
باری، این نکات نشان می‌دهد که دادن توصیف فشرده‌ای از زندگی در سطح کنونی علم خطر ساده کردن مطلب را در بردارد و بجاست که مقولهٔ زندگی با تعریف گسترده‌ای که بتواند لحظات و جهات مختلف آن را منعکس کند و دستاوردهای معرفت امروزی ما را در این باره ارایه دهد، عرضه شود. در یک کلمه تعریف ذیقیمت مادی و علمی انگلس، برای دوران ما نیازمند به تکمیل است.
ما از تعریف لنین دربارهٔ ماده آگاهیم. لنین مقولهٔ فلسفی ماده را چنین توصیف می‌کند: «ماده یک مقولهٔ فلسفی است و مقصد از این مقوله واقعیت عینی است که حواس انسان وی را از آن مطلع می‌سازد و حواس ما آن را کپیه می‌کند، منعکس می‌سازد، عکس برداری می‌کند و خود آن مستقل از این حواس وجود دارد» (کلیات به زبان روسی، جلد ۱۴، صفحهٔ ۱۱۷ ـ درکتاب ماتریالیسم و آمپیریوکری‌تیسیسم). این تعریف لنین دارای اهمیت شگرفی است زیرا: اولاً ماده را به مثابهٔ «مقولهٔ فلسفی» از ماده به مثابهٔ «مقولهٔ فیزیکی» جدا می‌کند و نشان می‌دهد که فیلسوف ماتریالیست مجبور نیست دربارهٔ چگونگی ساختار درونی ماده سخن گوید، این کار کار عالم فیزیکدان است، بلکه کافی است خصیصهٔ اساسی فلسفی ماده را روشن نماید، ثانیا این خصیصهٔ اساسی را فقط در دو نکته مشخص می‌کند:
اول آنکه ماده مستقل از شعور ما انسان‌ها وجود خارجی دارد، دوم آن که این واقعیت عینی از طریق حواس ما در ذهن ما منعکس می‌گردد و معرفت ما نسبت به آن امری ممکن است.

تعریف لنین از «ماده» پاسخ دندان شکنی بود به آن ایده‌الیست‌ها و شکاکان و ندانم گرایانی که با خلط تعریف فلسفی و تعریف فیزیکی ماده و با سوء تعبیر از دستاوردهای فیزیک معاصر، می‌کوشیدند ماده را عملاً به یک جوهر روحانی مبدل سازند و وجود عینی و مستقل آن را انکار نمایند. تعریف لنین هضم کلیه دستاوردهای دانش معاصر وی بود. ولی آیا دانش معاصر ما وارد کردن باز هم برخی نکات را ضرور نمی‌سازد؟ این نکته‌ایست لااقل در خورد تعمق. از زمان لنین فیزیک معاصر در ساختمان ماده از ترکیب یاخته‌ای و ذره‌ای (مولکولر) آن گرفته تا ساختمان اتمی و زیراتمی (سوب اتمیک) و یافت باصطلاح «اجزای اولیه» و میدان‌ها و مختصات انرژی بسی پیش رانده است. تعداد «اجزای اولیه» تشکیل دهنده اتم به حدی شده است که نه فقط پیش‌بینی لنین را دربارهٔ «بی پایانی ماده در ژرفا» برجسته کرده، بلکه امکان ایجاد جدول‌های تنظیمی از این اجزای را، ولو در حالات مقدماتی آن، فراهم آورده است. تازه خود اجزای اتمی نیز بسیط نبودن خود نشان داده‌اند و دانش فیزیک معاصر در جستجوی «کوارک و آنتی کوارک» به عنوان اجزای اولیهٔ این «اجزای اولیه» و «گراوتین» به عنوان اجزای اولیهٔ میدان جاذبه بتدریج وارد مرحلهٔ تجربی شده است.به عنوان اجزای اولیهٔ میدان جاذبه بتدریج وارد مرحلهٔ تجربی شده است. حتی درمورد عناصر جدول مندلیف کشف خانواده ترانس اورانیوم که از ۱۹۴۰ آغاز شده بود، در سال۱۹۷۵ به کشف عضو شمارهٔ ۱۰۷ که دو هزارم ثانیه عمرمی کند (خود اورانیوم بیش از ۴ میلیارد سال!) رسیده است. به علاوه دانش معاصر مثلاً از وجود «ضد ماده» و «ضد شیئی» و حتی «ضد جهان» سخن می‌گوید که بنا به فرض و بر حسب یک سلسله آزمایش‌ها «اجزای اولیه» ترکیب کنندهٔ آن از جهت بار الکتریکی نقطهٔ مقابل ماده است و حال آن که عینا از همان اجزاء ترکیب شده است. خود اصطلاح «ضد ماده» گمراهی‌آور است، زیرا اگر از جهت فلسفی بنگریم «ماده» و «ضد ماده» نیز دو شکل وجود شیئی هستند، چنان که نور، حرارت و الکتریسیته اشکال «انرژی» هستند و «جاذبه» و «میدان الکترو مغناطیسی» و آن طور که آخرین دستاورد‌های علم نشان داده است «میدان روابط قوی»  و «میدان روابط ضعیف» اشکال «میدان» هستند و شیئی و انرژی و میدان روی هم اشکال مختلف ماده به طور اعم محسوب می‌گردند. ولی اگر «ضد ماده» چنان که در طبیعت و در عالم به شکل مستقل، حتی به صورت توده‌های عظیم وجود داشته باشد (مانند «حفره‌های سیاه» در کیهان) این نکته تغییر ماهوی در تعریف لنینی ماده ایجاد نمی‌کند به ویژه آن که لنین در کتاب نام برده تصریح می‌کند که وجود عینی و مستقل از شعور صفت عمدهٔ شاخص ماده است. ولی توجه به آن ما را وا می‌دارد که مفهوم «انعکاس» این ماده را در شعور انسان، همان طور که لنین می‌خواست، باتمام بغرنجی دیالک‌تیکی و گاه اشکال غیر مستقیم و پلکانی و با واسطه و چند مرحله‌ای آن ادراک کنیم. سرانجام این نمونه نشان می‌دهد که حتی تعریف وسیع و دقیق دیالک‌تیک از ماده می‌تواند با تکامل معرفت ما نیازمند دقت بیشتری شود، بدون آن که این سخن به معنای آن باشد که اصل ماتریالیستی وجود عینی ماده مستقل از شعور خلل یابد و جائی برای سوء استفاده ایده‌آلیستی باقی بماند.

برگرفته از کتاب نوشته های فلسفی  اثر احسان طبری
انتشارات حزب توده ایران

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا