فرهنگی

دربارهٔ دو بینش بزرگ خردگرایانه در تاریخ بخش ۲

گستره‌های فیزیک معاصر به سرعت بسط می‌یابد. شکل‌های اندازه‌گیری و مشاهده مرتباً متنوع‌تر می‌شوند. به کمک وسایل مجهز امروزی مرتباً عناصرنوینی که برخی از آنها پایدار (ستابیل) هستند و برخی کمتر از ثانیه‌ای می‌زیند بر عناصر تاکنون معلوم سیستم مندلیف افزوده می‌شود…

خاصیت‌های نوین ماده مثلاً مانند «مافوق‌هادی شدن» برخی آلیاژها در درجات بسیار عالی حرارتی روشن می‌گردد. فیزیک ستاره‌ها (آستروفیزیک) از مجرای تنگ تماشای با نور (اپتیک) به مجرای وسیع امواج الکترومغناطیسی (یا برقاطیسی) که طول موج آنها در طیف بسیار وسیعی از ده متر تا ۱۵ ـ ۱۰ سانتی متر قرار دارد، وارد می‌شود. نجوم رونتگنی پدیده‌های تازه‌ای را در فضا کشف کرده و آشکارگر (دتکتور)‌های «نوترینو» راه‌های جدیدی را در ستاره‌شناسی می‌گشاید. کشف فضای مغناطیسی ستاره‌های نوترونی که دارای پلاسمای ناپایدار هستند، کشف‌هاله رادیوئی کهکشان‌ها، کشف پدیدهٔ موسوم به «ترشحات رونتگنی» که گویا با پدیدهٔ موسوم به «حفره‌های سیاه» مربوط هستند، همه به برکت این تکامل حیرت‌انگیز وسایل نوین کشف و مشاهده به عمل آمده است و ما را به فرضیه‌ها و دیدهای جسورانه تازه‌ای می‌کشاند. اخیرا فرضیاتی دربارهٔ «تاکی‌یون» یا ذراتی که از فوتون سریع‌تر هستند و «کلوئون» یا ذراتی که میدان جاذبه و قوی و ضعیف را پیوند می‌دهند، دور نما و منظرهٔ یک انقلاب نوین در فیزیک را پدید آورده‌اند.
کوشش برای ایجاد یک تئوری عمومی «اجزای اولیه» اتم ادامه دارد. با آن که هنوز وجود «کوارک» به مثابهٔ جزء این اجزای اولیه ثابت شده نیست، ولی از جهت تئوری از چهار نوع کوارک (دو عادی، یک «عجیب» و یک «افسون شده») و گاه از «سه رنگ کوارک» سخن می‌رود. با ترکیب تئوری نسبیت عمومی و مکانیک کوانتا و تئوری واحد میدان‌ها برای یافتن «فرمول‌های جهان» تلاش‌هائی انجام می‌گیرد.
در این زمینه می‌توان «هندسهٔ  دینامیک» Géométrodynamique اینشتین و ویلر سخن گفت. دعوی این رشته از فیزیک تئوریک آنست که جرم خصیصهٔ جوهری ماده نیست و ماده به نقاط هندسی در فضای ریمانی قابل تاویل است و لذا جایگاه (Continuum) که پیوند زمان و مکان است بدون ماده یا مقدم بر وجود ماده وجود دارد. به عبارت دیگر ماده در آخرین تحلیل گردبادهائی است در مکان، انحناها (به اصطلاح اینشتین Krümungen) ئی است که مکان، مختصات هندسی فضاست: ماده بدون جرم، ماده صرفاً زمانی ـ مکانی!
موافق این تعبیر تئوریک از ماده که هنوز با وجود داشتن طرفدارانی در میان تئوری دان‌های برجستهٔ فیزیک، مقبولیت و مسلمیت عامه نیافته، زمان و مکان اشکال هستی ماده نیستند، بلکه از ماده مستقلند و قبل از ماده وجود داشته اند. ماده یا مختصات شناخته شده خود مانند جرم، انرژی و میدان، محصول تحول در مختصات هندسی فضا یا تحول در مختصات خلاء است. وحدت خلاء و ملاء صورت می‌گیرد. خلاء (مکان) و حرکت (زمان) در اثر کوانتیزه و منفصل شدن به پیدایش «اجزاء اولیه» ماده امکان می‌دهند. این نظر به هندسی شدن (Géométrosation) منظرهٔ جهان و مستحیل شدن ماده  (به معنای جرم) در زمان و مکان محض، می‌انجامد.

برخی از کارشناسان معتبر فیزیک معاصر این نظریه را لغو و نتیجهٔ استغراق در ریاضی‌گرائی می‌شمرند، ولی تردیدی نیست که طرح آن از طرف عده‌ای از تئوریسین‌های جدی عصر ما، نشانهٔ دیگری از آن رویدادهای غیرمترقب و نابیوسیده در سیر معرفت است که می‌تواند دریافت ما را از جهان دگرگون کند. انگلس می‌گوید: «از آنجا که میدان دید تاریخی ما قطع می‌شود، لذا مسئلهٔ وجود یک مسئلهٔ بازی است». به عبارت ساده‌تر از آنجا که وجود بی‌پایان و هستی ما پایانمند است، هنوز مسائل فراوانی باید حل شود تا «مسئلهٔ وجود» به حل جامع خود ولو در عمده‌ترین خطوط برسد.
تردیدی نیست که تئوری «هندسی» ماده شامل غلوهائی است، ولی این تئوری احکام معروف دیالک‌تیکی را دایر به پیوند ماده، زمان، مکان واین که زمان  مکان اشکال هستی ماده‌اند رد می‌کند. این تئوری مدعی است که زمان و مکان مقولاتی است مقدم برماده، ولی ماده به چه معنی؟ لنین در کتاب ماده‌گرائی و آزمون‌سنجی می‌گوید: «آخر یگانه «خاصیت» ماده که ماتریالیسم فلسفی قبول آن را تعهد می‌کند عبارت است از خاصیت واقعیت عینی بودن و در وراء شعور ما وجود داشتن»، در آن صورت به فرض که تعریف ماده با مختصات هندسی فضا یکی شود، به فرض که زمان و مکان مقدم بر ماده (به معنای جرم) باشند، نکثی در احکام ماتریالیسم فلسفی پیدا نمی‌شود. تنها این نکته مسلم می‌شود که جرم و میدان و انرژی را نباید آخرین مختصات تجزیه و تحلیل ناپذیر ماده دانست. تنها این سخن لنین مسلم می‌شود که ماده در ژرفا نیز بی‌تک و پایان است و چنین نیست که ما اعلام کنیم، اولیه‌ترین آجرهای ماده را کشف کرده‌ایم و از آن بعد با هیچ و عدم مطلق سر و کار داریم.

اینک به مفهوم بی‌پایان ماده در سه پارامتر: زمان و مکان و از جهت تنوع ترکیب و ساختمان (یا: بسیارگونگی) بنگریم. علیه بی‌پایانی در مکان استدلالات علمی متعددی وجود دارد مانند: «پارادکس البرس»، «پارادکس زلینگر»، «اصل دوم ترمودینامیک»، «موضوع پدیدهٔ قرمز در طیف سحابی‌های دور» و یا «تئوری جهان گسترنده» و سرانجام نظریهٔ اینشتین دربارهٔ «انحناء در فضا» دربارهٔ این مطلب اشاره‌وار توضیحی بدهیم. موافق «پارادکس البرس» اگر جهان بی‌پایان می‌بود، از آنجا که انباشته از اجسام منیر است، لذا باید تشعشعی خیره کننده داشته باشد و حال آنکه چنین نیست. موافق «پارادکس زلیننگر» اگر جرم جهان بی‌پایان باشد باید سرعت جرم نیز بی‌پایان شود و حال آن که باز چنین نیست. موافق اصل دوم ترمودینامیک و قاعده کهولت (انتروپی) و تبدیل همه انرژی‌ها به نازل‌ترین شکل انرژی یعنی انرژی حرارتی، سر انجام باید جهان با «مرگ حرارتی» پایان یابد و در آن حالت فعل و انفعالات درونی ماده خاتمه پذیرد، لذا عمر جهان در زمان بی‌پایان نیست. موافق فرضیهٔ «پدیدهٔ قرمز» (که در طیف سحابی‌های دور دیده می‌شود) جهان در حال گسترش دایمی  و گریز از مرکز است و لذا این فرض پیش می‌آید که زمانی جهان ما توده‌ای سخت متراکم بوده که سپس در اثر ترکشی به حال گسترش افتاده است و این فرضیه را که در انگلیسی «Big bang» می‌نامند در میان دانشمندان طرفداران زیادی دارد و به ویژه برخی ازدانشمندان شوروی بر این اساس تمام تاریخ تحول عالم را از آن مبدای تا وضع کنونی جهان مرحله به مرحله تنظیم کرده‌اند. اگر چنین است پس لااقل جهان ما را آغازی است که همان ترکش نخستین ماده ماورای فشرده است. موافق نظریهٔ اینشتین دربارهٔ «انحنا فضا» یک شعاع نور که از منبع معینی خارج شود پس از زمانی محدود به عرصه قریب به منبع باز می‌گردد، و این خود دلیل بر آنست که جهان کروی است، لذا محدود است نه فضای ممتد و غیر محدود. شعاع این کره نیز به سال نوری حساب شده است.
این نظریات و گاه فرضیات، علمی است نه خرافی و نه سفسطه ایدآلیستی و نه ایده‌آلیسم فیزیک. پاسخ منطقی مارکسیست‌ها به همهٔ این نظریات آن است که این احکام در واقع به جهان محدود ما، یعنی «ماورای کهکشانی» (متاگالاکتیک) که ما بدان تعلق داریم مربوط است و در مورد آن نیز، موافق تجارب موجود صادق است. ولی آیا «ماورای کهکشان» تنها ماورای کهکشان است و آیا مفهوم «جهان مادی» مفهوم «عالم»  کلی‌تر و بسیط‌تر از مفهوم محدود «ماورای کهکشان ما» (یا متاگالاکسی ما) نیست؟
به علاوه رشد پژوهش‌های علمی از هم اکنون در این استنتاجات نیز تردیدهائی ایجاد می‌کند. مثلاً  کشف جزئی از «نوترینو» (که خود از «اجزای اولیه» تشکیل دهنده اتم است) به نام «Boson Scalaire» به وسیلهٔ دانشمندان فرانسوی، تئوری گسترش فضا و «ترکش نخستین» را متزلزل کرده است و می‌خواهد برای «پدیدهٔ قرمز» در طیف ستارگان توضیح دیگری را جانشین توضیح و تجربهٔ «دوپلر» بسازد. البته این فرضیه هنوز در «قنداق» است، ولی اگر صحت آن مسلم شود در استنباط ما از کیهان‌شناسی تغییرات مهمی حاصل می‌شود.

فرضیهٔ فوق نشان می‌دهد که برخورد این جزء نوترینو (که خود از اجزای اتم است) با اجزای نور (که فوتون نام دارد) اغتشاشی در طیف نور (پرتوباسیون) ایجاد می‌کند که موجب پدیدهٔ قرمز یعنی گرایش رنگ طیف به سوی رنگ قرمز می‌شود بدون آن که این اعتشاش موجب اعوجاج و کژدیسی (دفورماسیون) دید شود.

صرفنظر از آن که این فرضیه، که هنوز تجربه آزمایشگاهی در پشت آن نیست، چه سرنوشتی داشته باشد، به هر حال حاکی از آنست که چگونه ممکن است توضیحاتی که گاه دهه‌های بسیاری پرمهابت به نظر می‌رسند، یک مرتبه دگرگون شوند. لذا ایدآلیست‌هائی از نوع جیمس جینز، ادینگتن، لاول و دیگران زیاد برای اثبات تئوری «خلقت» عجله دارند و از نارسائی معرفت علمی ما به سود ایده‌آلیسم سود می‌جویند و باصطلاح هر حفره‌ای در علم را پناهگاهی برای بت‌ها و شیاطین خود می‌سازند.

در همین زمینه بی‌مناسبت نیست از فرضیه‌هائی  که دربارهٔ ذرات تاکیون (Tachyon) وجود دارد و در بالا بدان اشاره کردیم، سخن گوئیم، زیرا این فرضیات عواقب نوینی از پی‌دارند مانند اثبات بازگشت‌پذیری زمان، تقدم معلول بر علت و تزلزل رکن اساسی تئوری نسبیت اینشتین که بر پایهٔ مطلقیت سرعت نور (۳۰۰ هزار کیلومتر در ثانیه) مبتنی است. سرعت نور که ذرات فوتون، نوتروینو و آنتی نوترینو با آن سرعت در حرکتند تا قبل از فرض تاکیون (از ریشهٔ یونانی Tachis یعنی تند) بزرگترین سرعت ممکنه تصور می‌شد و جرم سکون ذره‌ای در داخل این سرعت برابر است با صفر. لذا اگر ذرات تاکیون با سرعتی بیش از نور موجود باشد جرم سکون آنها باید یک عدد موهومی (Imaginaire) شود. فلامیاریون ستاره‌شناس و نویسندهٔ فرانسوی زمانی یک موجود انسانی فرض کرد به نام لومن (Lumen) که ابتدا به آخرین تصویرهای جنگ واترلو رسید و سپس تردیجن به تصاویر قبل و قبل‌تر. تاکیون نیز مانند فیلمی که آن را از آخر بچرخانند زمان را بازگشت‌پذیر می‌کند و در سیر از نقطهٔ A به B تاکیون ابتدا به نقطهٔ B می‌رسد و سپس به نقطهٔ A، یا به بیان دیگر دستگاه پذیرنده این ذره را زودتر از دستگاه دهنده دریافت می‌کند و معلول را قبل از علت می‌گذارد. بازگشت زمان برخلاف قانون دوم ترمودینامیک است، یک روند طبیعی که در آن اتم‌ها و مولکول‌ها شرکت دارند در اغلب موارد (از جهت آماری) می‌تواند تنها در یک جهت معین جریان یابد. البته برخی ذرات جداگانه می‌توانند از آن جهت خارج شوند، ولی غیر محتمل است که تعداد کثیری از این نوع انحرافات روی دهد ولی سرعت ماورای نور تاکیون به این قانون حالت نوینی می‌افزاید. موافق تجربهٔ شاپیرو (Shapiro) ستاره‌شناس آمریکائی کوازار ۲۷۹ علاماتی ده برابر سرعت نور پخش می‌کند که بنا به یک فرضیهٔ احتمالی می‌تواند تاکیون باشد. این ذره مفروض تاکنون اثبات نشده و ده‌ها تجربه در مورد آن تاکنون بی‌نتیجه مانده است.

پس باید مقولهٔ «نامحدود» از جهت زمانی و مکانی را یک مقولهٔ فلسفی دانست که بناگزیر از خلق ناپذیری زوال ناپذیری ماده پیوسته جنبان که همهٔ تئوری نامبرده آن را تائید می‌کنند ناشی می‌شود و آن را باید از مفهوم فیزیکی آن مقوله جدا ساخت والا روشن است که در جهان ما «در ماورای کهکشان» یا «متاگالاکسی» ما، همه چیز از جهت زمانی و مکانی، هر قدر هم ماورای بزرگ یا ماورای کوچک باشند بالاخره حدی دارند.

اگر ما این دو مقوله فلسفی و فیزیکی را چنان که لنین در مورد ماده به کار برده از هم جدا کنیم، آنگاه به سوی استفاده‌های ایدآلیستی که کسانی مانند ادینگنن از پدید هٔ جهان گسترنده و افرادی مانند جیمس جینز از قوانین ترمودینامیک می‌کنند آسان پاسخ می‌گوئیم. آنگاه خود را ناچار نمی‌بینیم که «انفجار مادهٔ متراکم اولیه» و تجربه «پدیدهٔ قرمز» در طیف سحابی‌ها و انواع تئوری‌های دیگر را، در صورت صحت آنها، نوعی تحدی و مصاف طلبی ایده‌آلیسم نسبت به ماتریالیسم حساب کنیم و خود را موظف بدانیم که نادرستی آنها را به اثبات رسانیم، بلکه تمام این پدیده‌ها دربارهٔ سیستم محدود ماورای کهکشان ما می‌تواند صادق باشد، چنانکه دربارهٔ هر سیستم محدود دیگری نظایر این نوع پدیده‌ها صادق است. بدین سان حل آنتی نومی و یا تناقض بین محدود و نامحدود، در طرح  خود بدین شکل، افق دید ما را از ماتریالیسم دیالک‌تیک توسعه می‌بخشد.

اگر بخواهیم بدین بحث ادامه دهیم و باز هم نمونه‌هائی را مطرح سازیم باید بگوئیم که چنین توسعه افق دید دربارهٔ تاریخ انسان نیز ضرور است، زیرا با شروع امکان مداخلهٔ آگاهانه انسان در مختصات ارثی از طریق ایجاد تغییرات در کرموزوم‌ها (ژن‌ها) به منظور دادن خاصیت دلبخواه جسمی یا روحی به انسان، ما اکنون در آستانهٔ تحول عظیم و شگرفی هستیم که عواقب آن بسی دور و دراز است. دانش زیست‌شناسی ذره‌ای (مولکولر) وعده می‌دهد که از آغاز قرن آینده این مداخله شکل واقعی به خود خواهد گرفت. دانشمندان شوروی پیش‌بینی می‌کنند که طی سی سال آینده این مداخله تحقق‌پذیر خواهد بود. روشن است که نتایج مداخله درآغاز بسیار محدود است، ولی مطلبی است از جهت اصولی فوق‌العاده مهم، زیرا مداخلهٔ انسان در تکامل ارگانیک است با توجه به این روند، تاریخ پیدایش و تکامل انسان و تمدنش را می‌توان به نظر نگارنده به سه دوران تقسیم کرد:
۱) دوران تکوین زیستی (یا بیوژنز) و تبدیل تدریجی میمون‌ها به نیمه میمون‌ها و غیر میمون‌ها یا انسان‌وارها به انسان‌ها (همو Homo) و پیدایش نخستین گله‌های ابتدائی. در این دوران محتوی تکامل را تبدلات بیولوژیک تعیین می‌کند و نه تغییرات اجتماعی.
پژوهش‌های دیرین شناسان و کهن شناسان در سالهای اخیر تا حدودی منظرهٔ تکوین زیستی را روشنتر ساخته است. تقریباً مسلم شده است که جدا شدن انسان‌واره (Anthropus erectus) که خود انواع مختلفی دارد، در سی میلیون سال پیش انجام گرفته است. برخی از دانشمندان به علت شباهت ADN (اسید دزینکو ریبونوکله‌ئید) میمون‌های آسیائی با انسان به این نتیجه رسیدند که پیدایش انسان‌ها در قارهٔ آسیا انجام گرفته و کشفیات اخیر دشت «آفار» (در کنیا) راجع به انسان‌وارهای سه میلیون سال پیش باید قاعدتن حکایت از مهاجرت این انسان وارهای آسیائی به افریقا باشد. از ۴ـ۳ میلیون سال پیش تقریبا به طور موازی، با پیدایش دو نوع انسان (homo) روبرو هستیم یعنی «انسان ماهر» Homo habilis که به مرحلهٔ افزار سازی رسید ولی شاید در اثر عدم تکامل زبان، تمدنش فروپژمرد و بر اثرعوامل ناسازگار طبیعی از میان رفت و «انسان عاقل» Homo Sapiens که انسانیت امروز از همهٔ رنگ‌های خود از آن نوع است، زیرا از نوع انسان ماهر جز استخوان‌هائی برجانیست (مانند انسان نه‌آندرتال، انسان کرومانیون و انسان هایدلبرگ). تئوری نوپدید «پوپولاسیون» در ژنتیک (یعنی وجود اقسام مختلف در داخل یک نوع واحد، مثلاً انسان) تصور ما را از تکامل این انسان عاقل نیز از لحاظ بیولوژیک و طریق درآمیزی و پیوند (سلکسیون) درونی آن به مراتب غنی‌تر و بغرنج‌تر می‌کند.

لذا در تاریخ به معنای عامف دوران تکوین زیستی دورانی است سی میلیون ساله و پیدایش تمدن و افروختن آتش سابقه‌ای به طور نسبی کوتاه دارد که در جنب آن سی میلیون سال مانند لحظاتی است. سرانجام تاریخ اجتماعی انسان آغاز می‌گردد و تحول و تکوین زیستی که با کندی جانفرسائی جریان داشت جای خود را به تحول سریع اجتماعی می‌دهد.

۲) دوران تکوین اجتماعی (سوسیوژنز) یعنی هنگامی که دیگر تکوین صرفا زیستی خاتمه می‌یابد و تحول در جادهٔ اجتماعی، در جادهٔ تحول مدنیت انسان و تبادل صورت بندی‌های اقتصادی ـ اجتماعی و تکامل افزار و گسترش معرفت می‌افتد و نوع ثابت انسان به نام «انسان عاقل» (Homo Sapiens) قهرمان این تحول است. این دوران تاکنون ادامه دارد و چند ده هزار سال را در بر می‌گیرد.

البته چنان که یاد کردیم، خود پیدایش انسان عاقل دو سه میلیون سال پیش رخ داده، ولی جدائی گله‌های این انسان از طبیعت هنگامی تسریع شده که وی توانسته است مراحل سنگ کهن و میانه و نو را طی کند و به کوزه گری و کشت و کار دست زند و فلز را بگدازد، ستور را رام کند. نخستین گدازش فلز تنها در بیست هزار سال پیش (به طور تقریب) انجام می‌گیرد ونتیجهٔ همهٔ این‌ها تحول بنیادی در نظامات دودمانی و پیدایش انبوهه‌های اقوام و کشورهای غول آسای برده‌داری در بین‌النهرین و مصر و دیرتر در چین و هند و ایران و سپس در یونان و رم و بر افراشته شدن ابنیه‌ای از هرم کوه مانند خئوپس گرفته تا باغ‌های آویختهٔ سمیرامیس و برج بابل و فوروم پرشکوه رم و ظهور امری سراسر نو در زیر گنبد لاژوردین آسمانی است به نام تمدن انسانی که امروز «ناز بر فلک و حکم بر ستاره کند».
کلاسیک‌های مارکسیست به ویژه این دوران تاریخی را تحلیل کردند و آن را تبادل نظامات یا فورماسیون‌های اقتصادی ـ اجتماعی معین دانسته اند. به نظر نگارنده صحت و صلابت علمی و منطقی این نظریه در دوران ما تکان نخورده است، جز آن که بررسی‌های وسیع تاریخ‌شناسی جهانشمول شدن پژوهش تاریخی باستان‌شناسی و کشف متون عظیم بسیار بسیار کهن، به قدری مصالح تازهٔ متراکم ساخته که باید توضیح ما از جامعه بدوی نخستین و نضام دودمانی، جامعهٔ برده سالاری، جامعهٔ زمین سالاری، جامعهٔ سرمایه سالاری و مختصات و ویژگی‌های آن و اشکال تحول آنها و شیوه‌های تبدل آنها به هم و این که در کجا چگونه برخی مراحل به طفره برگزار شده و غیره و غیره، غنی شود. این درست توصیهٔ مکرر در مکرر کلاسیک‌هاست که باید انجام گیرد. در چهارچوب تکامل فورماسیون‌ها به نظر اینجانب باید به تکامل اتنیک (از گله و طایفه گرفته تا بین الملل به هم پیوسته) و تکامل ارگانیک یا تمدنی (مقصودم تکامل تمدن مادی و معنوی یک قوم یا ملت است، صرف نظر از آن که در کدام فورماسیون حکمرواست) نیز توجه خاص شود. این دو نوع تکامل، تابع تکامل اقتصادی ـ اجتماعی است و چیزی مستقل از آنها یا عام‌تر از آنها نیست، ولی بررسی جداگانه آنها (بررسی واحدهای اتنیک و تکامل و تضادهای آنها و بررسی تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و سیر آنها) دید ما را از نسج زنده تاریخ، دقیق‌تر می‌کند و استنباط  تاریخی را از کلی‌گوئی و شماسازی بیرون می‌آورد.

۳. و اینک ما در آستان (تنها در آستان) یک دوران کیفی تازه‌ای هستیم که آن را می‌توان و باید دوران تکوین اجتماعی ـ زیستی (سوسیوبیوژنز) نامید. در این دوران به تدریج و شاید طی چند سده آینده با ایراد تحولات آگاهانه در ساختمان جسمی و روحی انسان خواهیم توانست نوع تازه‌ای از Homo  که دیگر تنها محصول حرکت خود به خودی طبیعی نیست، بلکه محصول تحول آگاهانهٔ اجتماع نیز هست، پدید آوریم که با نوع موجود Homo Sapiens تفاوت‌های اساسی خواهد داشت. بعلاوه تحولات اجتماعی مانند پیدایش نظام اجتماعی با اقتصاد و فرهنگ نو و ظهور ملت  واحد جهانی که با پیروزی سوسیالیسم و کمونیسم پیوند دارد، موجب تحولات عظیمی در دوران انسانی می‌گردد. مجموعه این تحولات، انسانی از جهت کیفی به کلی نو و در سطحی بسی عالیتر از انسانی که ما می‌شناسیم بوجود می‌آورد. از آن گذشته خود تحولات درونی بیولوژیک نوع انسان نیز، اگر چه بسیار بسیار کند شده ولی قطع نشده است. چنان که مثلاً در دوران ما در اثر بهبود عمومی شرایط زیست به صورت تسریع رشد و طول عمر و غیره در آمده است، چیزی که آن را «اکسلراسیون» می‌نامند.

تقسیم‌بندی پیشنهادی ما وظیفهٔ ماتریالیسم تاریخی را در ابعاد گذشته و آینده بسط می‌دهد، از آنجا که تحولات اجتماعی، ولو در اشکال جنینی و بسیار ابتدائی آن، از همان دوران بیوژنز آغاز می‌گردد و با آن در آمیختگی دارد، لذا نمی‌توان این دوران را ما قبل تاریخ انسان دانست. و اما آنچه که به دوران آغاز شونده مربوط است، برای احتراز آز آینده نگری‌های مجرد و خیال‌بافانه، ما نیازی نداریم که دربارهٔ جزئیات آن از هم اکنون حدسیاتی را مطرح کنیم. ولی این سخن لنین را به یاد داشته باشیم که گفت، زمان حال را از سکوی آینده بهتر می‌توان دید.

دربارهٔ ضرورت یا عدم ضرورت مداخلهٔ دانش زیست‌شناسی در ساختمان انسان هم اکنون بحث‌هائی است که آن را فقط باید محافل صالحهٔ علمی و اجتماعی حل کنند. به نظر ما حد معین و مشروطی از این مداخله ناگزیر است و طبیعی است که در این امر نهایت دقت و آینده‌نگری و همه‌سویه اندیشی شرط است.

نمونه‌ها ئی که در تعریف فلسفی زندگی و ماده، مسئلهٔ آنتی نومی محدود و نامحدود و مسئلهٔ تقسیم تاریخ تکامل مدنیت انسانی ارائه دادیم، شاید نشان دهد که چگونه گسترش طوفانی دانش زمان ما، مرزهای جهان‌بینی ماتریالیسم دیالک‌تیک را گسترش می‌دهد و نوسازی مقولات و احکام آن را ضرور می‌سازد.

چیرگی ناپذیر بودن جهان‌بینی مارکسیستی در آنجاست که از سوئی با علوم طبیعی و اجتماعی و رشد مستمر و دایمی آنها پیوند دارد و بدین ترتیب مقولات و احکام خود را غنی می‌کند و از سوئی دیگر با پراتیک اجتماعی و اشکال عمدهٔ آن تولید و مبارزهٔ اجتماعی وابسته است و به وسیلهٔ آن از زندگی مشخص سرشار و از بلای انتزاع بافی مصون می‌ماند. جوهر دیالک‌تیکی این آموزش مرز هرگونه تصلب جزمگرایانه را می‌شکند و این شط زلال معرفت فلسفی را به پیش میراند. جهان‌بینی ارسطوئی چنین نبود. بسیاری از علوم طبیعی و اجتماعی هنگام پیدایش حتی در چنین نبودند. رابطه‌اش با پراتیک سیاسی ـ دینی کلیسیا آن را بیشتر به طرف جزمیات راند. دعویش به کشف حقایق ازلی آن را به سوی انقراض برد. لذا با وثوق و اطمینان می‌توان گفت سرنوشت تاریخی به کلی دیگری در انتظار جهان‌بینی علمی و انقلابی مارکسیسم به عنوان یک فلسفهٔ اصیل علمی است: سرنوشت رستاخیز مستمر و نوزائی دایمی تا هر جا که دانش و پراتیک ضرور کند، سرنوشت آن که پیوسته افزار نیرومندی برای شناخت جهان و اداره روندهای اجتماعی باقی بماند.

روشن است که این نمونه‌ها تنها مسائلی نیست که می‌توان مطرح کرد. تمام نکته اینجاست که باید با اسلوب جسورانه، اصولی و انقلابی لنینی (و نه با اسلوب بازبین گرایان و رویزیونیست‌ها که علیه خود سرشت ماتریالیسم دیالک‌تیک توطئه می‌کنند) هر جای که ضرور شود مرزهای تنگ شده را دورتر و دورتر برد. بینش ماتریالیسم دیالک‌تیک، برخلاف بینش ارسطوئی، بر بنیاد علم و تعمیم دستاوردهای علم است لذا می‌تواند با نوسازی دایمی خویش خود را از روند فرسایش ـ تلاشی دور نگاه دارد و چنین نیز خواهد بود. این آموزشی است همیشه جوان که از کار پایه جنبش دیالک‌تیکی واقعیت فیض می‌گیرد. لنین می‌گوید:
«ما هرگز بر این نیستیم که آئین مارکس چیزی تمام شده، دست نخوردنی است. برعکس ما مطمئن هستیم که این آئین تنها سنگ بنای علمی را نهاده است که سوسیالیست‌ها باید آن را در همهٔ جهات گسترش دهند، اگر نخواهند از زندگی واپس بمانند.»
ما این بررسی را که در آن کوشیده‌ایم از دیدگاه مستقل خود برخی مسائل مربوط به فلسفهٔ ماتریالیسم دیالک‌تیک و ماتریالیسم تاریخی را به اقتضای رشد معرفت علمی گسترش داده یا غنی‌تر سازیم، به همین جا خاتمه می‌دهیم، در این امید که برای افراد علاقه مند به این مباحث سودمند باشد و به اهمیت مباحث مطروحه توجه کنند.

برگرفته از کتاب نوشته های فلسفی  اثر احسان طبری
انتشارات حزب توده ایران

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا