یادمان و رویدادها

صدفجوی جان بر کف

«به دریای ژرف آنکه جوید صدف
‏ببایدش جان برنهادن به کف»
رفیق شاپور بیژنی یکی از صدف جویان اقیانوس عشق به انسان بود که گل هستی پر بارش به دست رژیم پرپر شد. این گل سرخ و نگاهبان آتش مقاومت، در جریان انقلاب بهمن به سوی حزب آمد و در سال های پس از انقلاب در صفوف آن در را ه ‏آرمان های والایش رزمید و درسال ۱۳۶۱ ‏توسط جنایتکاران کمیته، تنها به این دلیل که یک توده ‏ای است، دستگیر شد. هیچ مدرک و سندی علیه او وجود نداشت. ایمان بی خلل شخصیت انقلابی ای که محصول خودسازی او در زندان بود. به قول رفیق امیر نیک آئین، که با او و این گروه ‏از اعضای حزب مدت ها هم بند بود، «مایه سربلندی حزب توده ‏ایران و گواه ‏استعداد طبقه کارگر ایران است.» این گفته شورانگیز شاپور در مصاف با بازجویی که از او انزجارنامه می خواست، سند افتخار حزب ماست: «انزجاردادن علیه حزب توده ‏ایران یعنی انزجار از انقلاب بهمن، از آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی، انزجار از تماس هدف های انسانی . . . من این برگ – برگ انزجار- را به هر قیمتی که تمام شود امضا نخواهم کرد.» گویی روزبه، از حنجره ‏زمان فریاد می کشید که: من به امضای زیر آنکت حزب خیانت نمی کنم. سرانجام در جریان فاجعه بزرگ قتل عام زندانیان سیاسی، در آخرین دادگاه‏، شاپور آخرین کلام خود را گفت و با فریاد پر طنین زنده ‏باد حزب توده ‏ایران، به شیوه ‏روزبه، سر بر پیمان خود گذاشت….

به یاد شب غم گرفته پائیزی سال ۱۳۶۷
پدرم
هیچگاه پدرم را از باد نمی برم ، آنگاه که از درب زندان اوین در سیاهی وگرفتگی یک شب پائیزی بیرون آمد . با ساک مندرسی بر دوشش ،بازمانده از اعدام برادرم ، جسمش فروریخته ، درحال شکستن بود ،گویی روحی سرگردان ، راه رفتنش بی اراده و بی هدف ، از میان جمعیت راه می گشود ، نه اشکی و نه شیونی، زیر لب وردی می خواند که آه سوزناکی از جگر سوخته بود. خود را به او رساندم ، ساک را از دوشش گرفتم ، دست در بازو او انداختم، کشان کشان از جمعیت جدایش کردم ، برکلوخی نشاندمش تا آرام بگیر د ، ولی تا آخر عمر قرار نداشت . مات به ما می نگریست وهنوز در شوک فاجعه بود، تا زنده بود ، نگفت که آنشب در اوین به او چه گفتند ، فقط خیره به ما می نگریست و آه می کشید. از آنروز پیراهن مشکی بر تن کرد و تا آخرعمر پیراهنی جز به رنگ مشکی نپوشید . هرکس که او را دلالت می کرد : که مشکی نپوش ، سکوت می کرد و به کار خود ادامه می داد ، گویی با این کار می خواست عمق جنایت را به هر دوست و رفیق و همشهری نشان دهد، یک سلاح اعتراض، آنگاه که دست و دهان بسته باشد.
برادرم بی وداع در گور گمنامی خفته است و پدرم سالیان به دنبال نشانی از او ‌بود، بی نتیجه ، عجیب اینکه پدرم در کنارگور گمنامی خفته است که صاحب گور اجازه ندارد که نام ونشانی داشته باشد ، شاید این مکان آرامشی برای روح پدرم باشد.
برگرفته از فیسبوک جمشید بیژنی

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا