فرهنگی

علاقه عریان

رحمان – ا

شکفته بودی در قلب گلی

نمی­دانم شبی کلمه­ ها

دلتنگ­ات بودند آمدی…؟

و یا در وزش بادهای بهاری

شکفته بودی در قلب گلی

تو از پستان کدام اسطوره

قطره قطره

عصارهِ آفتاب را نوشیدی…؟

از شاخهِ کدام سرو جوانه زدی

در قلب کویر!؟

نگینی بودی، بر انگشترِ آفتاب

که ترنم حرف­هایت

در نفسِ باغ می وزد

و از حصارِ شب می­گذرد

 

در افق نگاهم

زیر نارون­های نورس

لب­هایِ جوانِ عاشقی می شکفت

و برای معشوق اش در تنهایی

تلخ می­خواند از زندگی

 

نمی­دانستم،

شفق

سرخیِ حنجره ­ات را

از فراخنای زاگرس

به تماشا آمده…؟

و بلوغ اندیشه­ ات

باغ صنوبرهای تناور را

به بار نشانده

و زمان گذشت که من فهمیدم

نوری بودی، در ظلمانی­ ترین شب

که بر قلبِ شقایق­ ها فکندی

و آنان که کمترین تصویر

از تو در آبگینه دیدند

عازمندانه به تماشایت آمدند

و اکنون،

جرعه آبی بر کف دستانم

عطش نبودنت را

کنار برکه ای که ماه به رقص آمده

فرو می­نشانم.

رحمان – ا

۱۸/ ۰۳/۱۴۰۱

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا