فرهنگی

آقام، کتاب، ماهی

شاهرخ:

امروز در یک کانال تلگرامی نسخهٔ اسکن شده‌ای از کتاب پطر اول رو دیدم که منو یاد آقام انداخت.

یک روز که گردوندن کتابفروشی حزب در خیابان لشگر دست من بود چماقدارها شروع کردن به آتش زدن کتابفروشی‌های توی لشگر. اولی را که آتش زدند و رفتند سراغ دومی من زنگ زدم خونه.

– مامان، می‌تونم یک کم چیزهائی از کتابفروشی بیارم خونه؟

– باشه.

نگفتم چه چیزهائی!

زود یک وانت بزرگ گیر آوردیم و حدود چهل تا کیسه‌های برزنتی خالی برنج‌های صد کیلوئی را پر کتاب کردیم و رفتیم خونه.

وقتی رسیدیم زیتون از در کوچک خونه رفتم توی حیاط. مامان توی حیاط بود.

– چی شد اونائی که می‌خواستی بیاری خونه؟

من در بزرگ حیاط را باز کردم تا وانت بیاید توی حیاط. مامان رنگش پرید.

– شاهرخ، این‌ها چیه؟

– کتابه.

– شاهرخ، اگه آقات بفهمه می‌کُشت.

– میذارمشون توی اتاق عمو یاسین و کلیدشو قایم می‌کنیم. آقا که هیچوقت توی این اطاق نمیره. بزودی هم براشون یک جای دیگه پیدا می‌کنم.

گونی‌ها را توی اطاق گذاشتیم. تا سقف اطاق گونی کتاب رفته بود روی هم. در رو قفل کردیم. مامان کلید را برد قایم کرد.

آقا که عصر اومد خونه ما صدایمان در نیامد. شتر دیدی ندیدی.

یک هفته که گذشت دیدم آقا جلوی در اطاق عمو یاسین این‌پا اون‌پا می‌کنه.

– شاهرخ، کلید اطاق یاسین کو؟

– چه میدونم. حالا توی اطاق عمو یاسین چکار داری. اطاق عمو که خالیه!

– تو چکار داری! برو از مامانت بپرس کلید کجاست.

رفتم و برگشتم.

– مامان میگه دست خودت بود.

– دست من؟! من کدوم کلید غیر کلیدای ماشین و مغازه دستمه؟

دو سه روزی این دست اون دست کردیم. آقا دادش در آمد.

– یا کلید پیدا کنید یا در اطاقه میشکنم.

با ترس و لرز و سلام و صلوات مامان کلید را به آقا داد.

– اینا چیه؟

– کتابه.

– کتاب؟ مال کیه؟

– مال حزبه. حمله کردند آتش بزنند ورداشتم آوردم خونه.

– کره خر! می‌دونی اینارو اینجا پیدا کنند اعداممون می‌کنند؟ همین امشب می‌بریم از روی پُل میریزیمشون توی کارون.

– آقا، خیابونا پر بسیج و پاسداره. شبا هم که سر هر کوچه یه پاس هست. کجا می‌تونیم کتابارو به پُل برسونیم؟ یکی دو هفته دیگه می‌برمشون. دنبال جائیم.

چند شب بعد از کشف کتاب‌ها داشتم پاهای آقا رو با چوب می‌زدم و ماساژ می‌دادم. بخاطر کلیه‌هاش مثل همیشه کف پاهاش داغ بود و شب‌ها خوابش نمی‌برد.

– تو ای کتابات داستان هم هست؟

– ها.

– خوندیشون؟

– ها.

– یکی از خوباشه وردار بیار بخونم.

– باشه. کلفت باشه یا نازک؟

– حالا یکی بیار.

داستان و رمان خواندن آقا اینجوری شروع شد.

جان شیفته،

همسایه‌ها،

گذر از رنج‌ها،

نوازندهٔ نابینا، …

حمله به احزاب و سازمان‌ها یکی یکی پیش می‌رفت. همه جاها رو بستند و آتش زدند. جای امنی نمانده بود. به حزب هم حمله شد. دیگه نمی‌شد کتاب‌ها رو جائی برد.

– شاهرخ، یک کتاب دیگه بده بخونم. این تموم شد. معرکه بود.

«چنگیز خان» را پسم داد.

فکر کردم که دیگه کتاب رمان دیگه‌ای نمونده. چرا، پطر اول هست. هر چند که …

چند روزی گذشت. از توی اطاق پذیرائی آقا بلند صدایم کرد.

– ها؟

– اینم تموم شد. معرکه بود. بهتر از چنگیز خان. جلد دومش رو بیار.

– ترجمه نشده هنوز.

– چرا؟ تو که اینا رو می‌شناسی. مترجمشو. بگو بهش بقیه‌شو هم ترجمه کنه. حیفه.

– فکر نکنم به این زودیا بشه. همین چند وقت پیش اون و چندتای دیگه رو گرفتن. خبری هم ازشون نیست.

– حیف شد. پس یک کتاب دیگه بده بخونم

سال‌ها از پی هم گذشت.

کار مخفی، مهاجرت اجباری، چال شدن گونی‌های کتاب پشت خونه، گرمی کراچی، سکتهٔ مغزی آقا، سردی کانادا.

آقا و مامان با دوتا خواهرام رفتند تمپای آمریکا تا شاید زندگی تازه‌ای اونجا درست کنند. بدور از استرس، بدور از شر. رفتم به دیدنشان. یک بعد از ظهری نشسته بودیم لب آب دریاچهٔ کنار خونه‌شون. قلابش رو طبق معمول زیر بغل دست چپش گذاشته بود.  توی دست راستش یک قوطی آبجوی «Coors Light Silver Bullet».

توی یکی از کناره‌های دریاچه ماهی پیر غول‌پیکری را نشانم داد که به آرامی در زیر سایه‌ٔ علف‌هائی که در کرانه روییده بودند وقت می‌گذراند.

– همین روزها دیگه اینو می‌گیرم. هر روز میام اینجا و میپامش ببینم چطور اینور اونور میره و بیشتر کجاهاست. لمش دستمه.

– چطوری می‌خوای بگیریش؟ این ماهیه حداقل یک متر طولشه و حدود ۳۰-۴۰ کیلو وزن. اگه به قلابت بیوفته مطمئن باش که اون تورو گرفته. تو هم که فقط یک دست و یک پا داری. می‌کشونت تو آب و میبرت دریا غرقت می‌کنه.

مثل اینکه تا بحال به این طرف قضیه فکر نکرده بود. خنده‌اش گرفت. قلابو ول کرد زمین و باهم کلی خندیدیم.

یکهو از خنده ایستاد، انگاری که چیز مهمی بیادش اومد.

– راستی شاهرخ، قضیه اون کتاب «پطر» چی شد. اون پورهرمزان بقیه شو ترجمه کرد؟

اولین بار بود اسم مترجم کتاب رو از دهنش شنیدم. اون هم بعد از آن همه سال.

– نه، بعد چند سال زندان با زدن و شکنجه و تابوت‌خوابی، توی زندان، با دار خفه‌اش کردن.

چهرهٔ اقا سخت شد.

– حیف شد. بی پدرا.

تا روزی که پیششون بودم آقا دیگه قلابشو لب آب نبرد. اصلا جور دیگه‌ای، با چشمی پر محبت به ماهیه نگاه می‌کرد.

شاهرخ

۱۸ مرداد ۱۴۰۱ / ۹ آگوست ۲۰۲۲

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا