اجتماعی

تیترِ یک

جامعه ایرانی که اکنون در آن زیست می‌کنیم، گره در گره با اخبار و اطلاعات است. حال هر کسی به فراخور ویژگی‌های شخصیتی و علاقه‌مندی‌های خود، به نحوی و از بستری به این اخبار دست پیدا می‌کند.

آرمان ملی،  آساره کیانی روزنامه نگار؛ با این حال، تورقِ اخبار در قالب‌ها و بسترهای متفاوت، به یک امر مشترک ختم می‌شود؛ اینکه اینجا محتواها، اغلب با نام مسئولین آغاز می‌شوند؛ همین‌طور، افراد معروف و مشهور که آن‌ها هم به دلیل مواضع سیاسی‌شان تیتر شده‌اند. در واقع اخبار اگرهم ذاتا سیاسی نباشند، لااقل رنگ و بوی سیاسی را دارند و این چرخه سیاسی‌نگاری و معروفیت سالاری همین طور ادامه پیدا می‌کند بی‌آنکه در جریان یک فرآیند مثبت یا اصلاحی قرار گرفته باشد. اهداف گُم می‌شوند، کارکردها جابه جا شده و وظایف از یادها می‌روند.

ذکر یک مثال ساده ممکن است کمک کننده فهم این جملات باشد. در تهران افرادی که به عضویت یک نهاد انتخابی درمی‌آیند، بیشتر به فعالیت‌های ژورنالیستی(آن هم نه حرفه‌ای چون حرفه‌شان نبوده) مشغولند؛ آن‌ها خیال می‌کنند خبرنگارند و در مقابل، خبرنگارها در جایگاه فعالان و کنشگران سیاسی و مدنی قرار می‌گیرند. البته نمونه‌های فراوانی در این زمینه وجود دارد. شغل‌ها متعدد شده‌اند و طبیعی است که سطحی هم بشوند. مُراد از آنچه گفته شد، تذکر در خصوص سطحی شدن حرفه‌های اصیل، یا گم شدن وظایف نیست. «شهرت» هم یک «ارزش خبری» محسوب می‌شود. اما باید دید که این شهرت در خدمت چه اهدافی قرار گرفته و کدام یک از درد و رنج‌های شهروندان عادی جامعه را تاکنون التیام بخشیده؟ و اگر مشکلات افراد معمولی و بسیارعادی در جامعه را از قول خودشان نقل می‌کردیم، وضعیتی متفاوت از آنچه در آن گرفتار شده‌ایم، حاصل نمی‌شد؟

لذا تصمیم گرفته‌ایم بیشتر به خودمان بپردازیم تا از مسیر این پرداختن به خود و همنوعانمان، عیوب و نقص‌های سیستم‌های اداری و برخی برخوردهای غیرمسئولانه و فراموشکارانه را یادآور شویم. می‌خواهیم از اینها بنویسیم؛ از کودکِ فال‌فروشی که حالا ۱۰ سال بزرگ‌تر شده، از گریختگانِ از خانه، از خانواده‌هایی که شب‌ها در اتوبوس می‌خوابیدند پیش از اینکه گورخوابی مُد شود، از کودکان، زنان و مردان بلوچ. از سندیکای اتوبوسرانی، کارگران، بازنشستگان، از مقروضان. از خانه به دوش‌ها. از کولبران. از زلزله، از کرمانشاه، از کانیا؛ دختربچه‌ای که دارد توی کانکس قد می‌کشد، از معلم‌ها، از کودکان و مردان افغانستانی که نمی‌خوابند و کار می‌کنند، از زباله جمع‌کن‌ها، از شهرها و روستاهای آب برده و سیل‌زده. از همان پیرمردی که در جاده نظامی شهرری گفت زندگی‌اش بوی مدفوع می‌دهد و همه خندیدند. می‌خواهیم دوباره برویم آنجا درِ خانه‌ها را یکی‌یکی بزنیم تا پیدایش کنیم و بپرسیم هنوز هم بو می‌دهد؟

این صفحه و این ستون، مجالی شد تا اعلام کنیم که دیگر کمتر از مسئولان خواهیم نوشت که البته پیش از این اگر نوشته باشیم، مُراد و مقصود، بهتر شدن اوضاع و احوالِ همان قسم آدم‌هایی بوده که ذکرشان رفت. تقریبا به این باور رسیده‌ایم که در شرایط دشوار زندگی، اگر کسی اخبار یا گزارش‌هایی با تیترهای مثبت و اغراق‌آمیز از مسئولین کار کند، در نقش روابط عمومی آن شخص، سازمان یا نهاد خاص، ناچار شده این تعاریف و تمجیدها را نشر دهد. باری، مشکلات فراوانند و صاحبانِ گرفتاری‌ها کرور کرور، یافت می‌شوند. با این حال دایره ارتباطاتِ نگارنده مثل هر انسان دیگری محدودیت‌هایی دارد لذا هر کسی که این متن را می‌خواند، چنانچه بخواهد می‌تواند در شناسایی افراد جهت نگارش موردِ خاصِ آن‌ها یاری دهنده باشد. باشد که با اندکی دوری از مسئولین و تیتر شدن نام شهروندان عادی، راه‌حل‌هایی هم پیدا شود. باشد که دردها چند روزی نچرخند و بعد فراموش شوند تا آدم‌ها درد بعدی را به نظاره بنشینند.

به امید این اتفاق…

 

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotne

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا