فرهنگی

“سایه” رساننده بود

بهروز آرمان

آشنایی با نازکه های وزن ها و آهنگ ها در شعر فارسی را وامدار “سایه” ام، که آنان را ویژگون می شناخت، و در رساندن این باریکه ها به دوستداران بی دریغ بود. در سوگ این چامه سرایِ ماندگار چند سروده ام را برگزیده ام، که در سرایش شان از این نازکه ها نیز سود ستانده ام، بدان آرزوی که بویژه به چامه سرایان جوان یارمند آیند.

پل لرزانی ست زندگی

برای رساندن، نه رسیدن.

نه در آستانه، ایستگاهی

نه در میانه، رَستگاهی

نه در پایانه، پایگاهی

“ب. آ.”

 

آشنایی با نازکه های وزن ها و آهنگ ها در شعر فارسی را وامدار “سایه” ام، که آنان را ویژگون می شناخت، و در رساندن این باریکه ها به دوستداران بی دریغ بود. در سوگ این چامه سرایِ ماندگار چند سروده ام را برگزیده ام، که در سرایش شان از این نازکه ها نیز سود ستانده ام، بدان آرزوی که بویژه به چامه سرایان جوان یارمند آیند.

“برگ های زمان” نخستین سروده ام با وزن نیمایی بود، که پیش از انتشار آن را در دیداری برایش خواندم (دفتر “راز چشم ها”، انتشار تهران ۱۳۸۳ خورشیدی، ۲۰۰۴ میلادی).

در سروده ی “سه نسل” وزن را جایاجای کارگرفته ام، که این خود از ویژگی های چامه هایم است (دفتر “سه نسل”، انتشار آلمان ۲۰۰۷ میلادی).

در چکامه ی “دیر چیست” هم از وزن بهربُرده ام و هم از آهنگِ بندواژه ی “د” (دفتر “به یاد آر”، انتشار آلمان ۲۰۱۶ میلادی). آن را در دیداری برای “سایه” خواندم، آنهم با آوردن دو نمونه با بندواژه های “ز” و “ش”: یکی از خود او (زندگی زیباست ای زیباپسند – زنده اندیشان به زیبایی رسند / آن قدر زیباست این بازگشت – کز برایش می توان از جان گذشت) که با بندواژه ی “ز” سروده آهنگین تر شده است، و دیگری از فردوسی (هر آنکس که دانش فرامش کند – زبان را ز گفتار خامش کند) که با بندواژه ی “ش” چکامه آوای بیشتری ستانده است.

در سروده های”باغ پر می شوید”، و نیز “خمیازه” وزن جایاجای آمده است (دفتر ششم سروده ها “نارستان”، انتشار آلمان ۲۰۲۰ میلادی).

 

برگ های زمان

چکه چکه

از دست واژه ها

بر صفحه می چکد،

 

لحظه لحظه

برگ های سبز

بر دشت های زرد،

 

تکه تکه

بر دشت بی گُدار

زنگار می خورد

بی اسب و بی زمام

ارابه ی زمان.

 

سه نسل

سه نسل در پی ِ هم.

آن که

در وهم زاده شد،

و کار آشنایش بود:

در خشم پایدار

با مرگ سازگار.

 

زمین را شیار زد

و بی مهر دانه کاشت.

تبرها که واشدند،

در پشت ِ کنده ها شکست.

 

آن که

با درد زاده شد

و ترس کابوس اش بود:

همسایه ی کیش

بیگانه ی خویش.

 

عجز را ناله کرد

و درد را خو گرفت

تا در دود غوطه ور

معجزه را چشم به راه شود.

 

آنی که

در راه زاده شد

و شبگیر شادمانش بود.

 

کار را با علم

مهر را با نور درهم آمیخت،

تا در پایان و آغازِ راه

رها از وهم و وهنِ نیا

خودباوری پیشه کند.

 

دیر چیست؟

دیر چیست

دیوانی ست

دیوانه ترین دیوان،

افراشته

بر دروغینه ترین بنیان،

خراب آبادی ست

خراب آباده ترین سُوگستان.

 

دیوانه: اینجا دیوگون، دیووش، دیومانند

 

سروده ی «دیر چیست؟»، در پیوند بود با سیاهکاری های کلیسای کاتولیک روم در آستانه ی سده ی بیست و یک میلادی و ساختن کاخ-کلیساهای های چندین میلیون یورویی در گوشه و کنار آلمان، آن هم در کوران بحران اقتصادی و ناداری پایینی ها، که به رسوایی سترگ در رسانه های آن کشور انجامید (پس از درافکندن آن همه گرسنگی و ناداری و آدم سوزی و دانش ستیزی و تفتیش عقاید در سده های میانی). کلیسای روم در سده ی نوزده و بیست میلادی نقش چشمگیری داشت، بویژه در سرکوب جنبش کارگری اروپا: دست در دست سرمایه داران و زمینداران بزرگ. بر پایه ی سندهای فراوان تاریخی، آنان در کنار لردهای انگلیسی و کابوی های امریکایی، در روی کار آمدن فاشیست ها در آلمان، و به خاک و خون کشاندن توانمندترین و سامانیده ترین جنبش کارگری باختر اروپا، جایگاه بالایی داشتند. بنا به داده های ناپوشیدنی تاریخی، شمار چشمگیری از جانیان فاشیست در سال های پایانی جنگ جهانی دوم با کمک کلیسای کاتولیک روم در امریکای لاتین جاسازی شدند. به دگرگفت، آنان «شریک جرم بزرگی» بودند در برپایی اردوگاه های آدم سوزی فاشیست های هیتلری در جای جای اروپا.

 

خمیازه

آنان را باوریدیم

بر سفره ی شان خودخاییدیم

و خوراک ها و خیال هاشان را وابستیم

به خامی هایِ تنمان و جانمان

چه به آسانی

چه به ناتابی.

 

سفره ی نیرنگ

زنگ بر دروازه ی سفر

‌به دورابُستانمان زد.

 

تا خودآمدیم و خودجُستیم

و خُمره و خَمیازه تن زدیم

چه به رنج

چه به تب

ساطورها برآهیختند

چه ستبر

چه شکنج،

نه تنها برای مان

نیز همتایانمان.

 

پیشا که تیغ برکشیم و

خود آراییم

دریغا

در تنورها تفته بودیم

چه ‌دهان دوخته

چه جگر سوخته.

 

نیرنگ: به دو معنا، افسون و نیز رنگ و طراحی نگارگران

خاییدن: جویدن

آهیختن: کشیدن، برکشیدن

 

باغ پَر می شوید 

شاخی نمی خزد

مرغی نمی رَمد

ابری نمی دود.

 

در سکوتِ لَخت

تنها پرنده ای

باغ را آوازِ راز می شود.

 

آسمانِ رام

در پیِ غوغایی خام

گویی رویایی

در جانِ کاج بیدار می کند.

 

شب

بر پلکِ پرنده می افتد

و ناودان می خواند.

 

باغِ خسته

زیرِ بارانی نرم

در  خوابی  بی کابوس

پَر می شوید.

 

پایانه

در پایان سروده ای از مولوی برگزیده ام که در آن نازکه هایی از شعر فارسی ماهرانه و هنرمندانه بازتابیده است، بویژه رو به جوانانِ چامه سرای. بسیاری از این باریکه ها را، که در گنجینه ی ادبی تاکنونی مان فراوان اند، می توان امروز نیز  نوگرایانه در هــــر گــــون چکامه ای جایاجای کارگرفت. گنجینه ی ادبی پارینه و کنونه ی ما در گستره ی سرایندگی، بی گمان یکی از ارزشمندترین اندوزیده هایِ ادبیِ گیتی ست.

رو قرار از دل مستان بستان – رو خراج از گل بستان بستان

کله مه ز سر مه برگیر – گرو گل ز گلستان بستان

سخن جان رهی گفتی دوش – آن توست این هله بستان بستان

ای که در باغ رخش ره بردی – گل تازه به زمستان بستان

ای که از ناز شهان می ترسی – طفل عشقی سر بستان بستان

دل قوی دار چو دلبر خواهی – دل خود از دل سستان بستان

چابک و چست رو اندر ره عشق – مهره را از کف چستان بستان

از “کلیات شمس تبریزی”

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا