زنان

مشاهدات عابری در خیابان قلهک

تعدادی از جوانان و میانسالان در پارک نشسته بودند و بقیه که کمتر خسته بودند رو به جنوب و به سمت مترو شریعتی می‌رفتند. در حال برگشتن دو خانم سی ساله را دیدم که شال روی شانه و خسته و گپ زنان می گذشتند، قبل‌تر بین معترضان دیده بودمشان. ده متر بالاتر دو مرد سیاهپوش و میانسال گذشتند، نگاه یکی از آنها نگرانم کرد، نگاهش را مثل یک شکارچی به زنها دوخته بود، آیا لباس شخصی بودند و حالا که این دو زن از جمعیت جدا بودند می‌خواستند گیرشان بندازند؟

ساعت ۷ شب با همسرم در خیابان یخچال به سمت شریعتی رفتیم. صدای شعارها را از دور شنیده بودیم ولی وقتی به پارک قلهک رسیدیم آرام بود. فقط یک سطل زباله همچنان با آتشی روشن می‌سوخت. جمع‌های چندنفره دختران و پسران جوان نشسته و استراحت می‌کردند یا در حال عبور بودند. همه لباس مشکی پوشیده بودند و بیشتر دختران شال را روی شانه انداخته بودند. گروه کوچک دانشجویان دانشگاه آزاد نبش خ یخچال ایستاده بودند و با لیدری یک دختر جوان شعار مرگ بر دیکتاتور را دم گرفتند. در خیابان شریعتی بیشتر مغازه‌ها تعطیل بود و بوی گاز اشک آور و دود پیچیده بود. سر کوچه مترو سه موتور و چند مامور مسلح لباس پلنگی خسته ایستاده بودند و یکی از آنها با تکان دادن باتوم سر عابران فریاد می‌زد که سریع‌تر بگذرند.

بالاتر و نزدیک مسجد قلهک بوی گاز اشک آور شدیدتر بود و تعداد بیشتری از سطل‌های زباله سوخته بودند. تعدادی از جوانان از کوچه یزدانیان به سمت رودخانه رفتند و همان‌جا چند دقیقه‌ای شعار دادند. تا از داروخانه دارو بگیریم یک دسته سی نفره موتورسواران پلنگی از تقاطع صدر پایین آمده و در پارکینگ مترو قلهک اتراق کرده بودند. از کنارشان گذشتیم و به نبش خیابان کدویی و درب اصلی مترو رسیدیم. یک دسته پانزده بیست نفره که بیشترشان دختران جوان بودند لبه پیاده‌رو استراحت می‌کردند. انگار که حوصله‌اشان سر رفته باشد دم گرفتند و هوهو کنان صدایشان بلند شد.

قبل اینکه برسیم و بگوییم مواظب باشند ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. رگباری بالای سر جمعیت گذشت و بعد صدای شلیک بلند و ترسناک. جمعیت جیغ زنان و در حالی که سرها را پایین گرفته بودند رو به درب اصلی مترو گریختند تا پناه بگیرند. سه چهار فرد مسلح با اسلحه رو به جمعیت ایستاده بودند و فریاد می‌زدند کسی نایستد. من و همسرم نبش خیابان و تنها گیر افتاده بودیم. کیسه دارو به دست خشکم زده و دست همسرم را محکم گرفته بودم و می‌خواستم به پایین خیابان شریعتی بکشم که او مقاومت می‌کرد و چند لحظه ترسناک گذشت تا مغزم دو نکته را درک کرد فعلا کسی به ما تیراندازی نمی‌کرد و نمی‌توانستیم به راهمان ادامه بدهیم چون آن صدای ترسناک گلوله گاز اشک‌آوری بود که در پیاده رو چند متر جلوتر دود می‌کرد و چشمهایمان را می‌سوزاند. همسرم مرا به کوچه پشتی کشاند و از آنجا به شریعتی برگشتیم. گلوله اشک آور را معدوم کرده بودند چون وزش باد آن را به سمت پارکینگ مترو می‌برد ولی اثرش در هوا بود و چشمهای ما و سایر عابران می‌سوخت. آنهایی که حرفه‌ای‌تر بودند فورا سیگار روشن کردند.

به نبش خیابان یخچال که رسیدیم جلوی کیوسک مطبوعاتی سه چهار زن مسن از حال رفته روی زمین نشسته بودند و به آنها آب می‌دادند، دختری جوان با سری شکسته و خون‌آلود نشسته بود و مرد جوان همراهش سعی می‌کرد روی زخم پارچه بگذارد و زن جوان دیگری با دو سرباز باتوم به دست دعوا می‌کرد که خجالت بکشید. جوان که صورتش را پشت ماسک نمی‌دیدم حق به جانب غرید که فحش داد و معلوم شد هدف ضربه‌اش یکی از سالمندان بوده که دختر جوان جلو پریده و زخمی شده. سرباز همراهش به ما توپید نایستید و بروید.

به سمت دوراهی قلهک، پایین آمدیم. به پارک کوچک نبش آنجا که رسیدیم که دوباره صدای تیراندازی بلند شد و دسته‌ای از جوانان از پارک رو به خیابان پشتی فرار می کردند. ما دورتر بودیم و در نمای عقب رفته آپارتمان پناه گرفتیم. زن جوانی که چند متر دورتر بود دیرتر رسید و به دوستانش گفت به پایش گلوله (ساچمه) خورده. چند دقیقه بعد که آرام شد به شریعتی برگشتیم. در دوراهی قلهک جلوی داروخانه شبانه‌روزی بیست موتورسوار سیاهپوش ایستاده بودند و همان‌ها تیراندازی کرده بودند.

تعدادی از جوانان و میانسالان در پارک نشسته بودند و بقیه که کمتر خسته بودند رو به جنوب و به سمت مترو شریعتی می‌رفتند. در حال برگشتن دو خانم سی ساله را دیدم که شال روی شانه و خسته و گپ زنان می گذشتند، قبل‌تر بین معترضان دیده بودمشان. ده متر بالاتر دو مرد سیاهپوش و میانسال گذشتند، نگاه یکی از آنها نگرانم کرد، نگاهش را مثل یک شکارچی به زنها دوخته بود، آیا لباس شخصی بودند و حالا که این دو زن از جمعیت جدا بودند می‌خواستند گیرشان بندازند؟ با استرس حدود ۹ به خانه رسیدیم، دوباره مثل هر شب صدای شعارها از ساختمان‌های دور بلند شد. یکساعتی حالت تهوع داشتم و خسته و نگران دراز کشیده بودم.

۴ آبان-کانال مطالعات زنان

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا