فرهنگی

زخمهای آبان تمامی ندارد

الف- آشنا-پریشب وقتی خبر مرگ برادر زاده اش رو شنیده سکته کرده، گفت: برادر زاده اش تو خیابون خیابان نظام آباد بدست ماموران کشته شده، میگن طرف اسلحه رو کشیده و مستقیم زده به قلبش. وقتی خبر به فرامرزد میدن درجا سکته رو میزنه.

خیابان خلوت بود بادِ پاییزی تنم را مور- مور میکرد و  سرحالم می آورد، از ۹ صبح رکاب زده بودم نزدیک به یک ساعت در پارک و در ادامه راهی محلی شدم که  باید می رفتم و همینطور رکاب زدم، باید به موقع می رسیدم سرقرار. از سالها پیش اینطور بوده همیشه برای رفتن سر کار و یا سر قرار ۱۰ تا ۱۵ دقیقه زودتر از موعد می رسیدم وقتی  زودتر می رسیدم  خودم را  یکجوری سرگرم میکردم، مثلن می رفتم مقابل مغازه ها از پشت ویترین اجناس مغازه ها را برانداز میکردم  و یا به بهانه خرید وارد مغازه میشدم و قیمت برخی اجناس را می پرسیدم. با این کار می خواستم  وقت تلف کنم تا زمان تعیین شده برسد و من سر قرار حاضر شوم.

امروز مثل همیشه زودتر از موعد رسیدم و منتظر ملاقات با دوستی بودم که  مدتی بود ندیده بودم، تلفنی گفته بود که میخواد من را ببینه، منهم گفتم میام و راه افتادم  و آمدم. از بس رکاب زده  بودم خسته بودم، دوچرخه را گذاشتم رو جک و نشستم رو نیمکت ایستگاه اتوبوس تا دوستم  سر موعد بیایید. زمان قرار رسیده بود و از دوستم خبری نبود، من بیش از ۲۰ دقیقه  در ایستگاه  اتوبوس  نشسته و منتظر بودم اما خبری از دوستم نشد،  گفتم زنگ بزنم و زدم اما تلفنش خاموش بود. پیش خودم گفتم حتما کار مهمی براش پیش آمده، شاید هم گوشی همراهش مشگل پیدا کرده و نتونسته بهم خبر بده. ایستگاه اتوبوس خلوت بود، همینطور که نشسته بودم رو نیمکت، درمقابلم، در آن سوی خیابان مردی در حدود۴۰ ساله ایستاده بود و مرتب دست راستش را مقابل ماشینها بلند میکرد و می گفت: مستقیم. براش فرقی نمیکرد، هر ماشینی که از مقابلش عبور میکرد می گفت: مستقیم. مرد کمی چاق بود و از ظاهرش پیدا بود وضع روحی مناسبی ندارد و رفتارش غیر متعارف بود. چهره بازی داشت و نیم خنده ای در صورتش دیده میشد. همینطور که نگاهش  میکردم  متوجه شدم برای موتورها هم دست بلند میکند اما ماشینها و موتورها با سرعت از مقابلش رد میشدند و حاضر نبودند مرد را سوار کنند. در حدود نیم ساعتی گذشت اما مرد با همان ته خنده ای که برلبانش نشسته بود بی وقفه دست بلند میکرد و می گفت: مستقیم. ایستگاه اتوبوس خلوت بود به فکر دوستم افتادم که چرا و چطور شده نیامده و همینجور درفکر و خیال بودم که دوباره نگاهم  رفت به  سوی  مرد، اینبار سیگاری بر لب داشت. ناخوداگاه دست بلند کردم و با اشاره گفتم چطوری… کجا میخوای بری؟ نمی دانم از اشاره من چیزی دستگیرش شد یا نه، اما دیدم خنده زیبایی چهره اش را پوشاند. حرکت دستها را چند بار نشانش دادم و او هم هر بار پک غلیظی به سیگار می زد و خنده  بر پهنای  صورتش می نشست من از ادامه کارش  متوجه شدم که برخی از راننده های مسافر کش مرد را می شناسند چون برخی از آنها برایش دست تکان می دادند. حدود ۴۰ دقیقه ای از ایستادن مرد کنار خیابان گذشته بود و مرد همچنان دستش را برای همه ماشینها بلند می کرد و می گفت: مستقیم. دفعه آخری که برایش دست تکان دادم، ماشین  پراید درب و داغانی جلو پای مرد ایستاد، مرد درجلو را باز کرد و سوار شد، وقتی ماشین راه افتاد دستش را از پنجره ماشین  بیرون آورد  و برام  تکان داد و رفت. منهم بلند  شدم و راه افتادم، همینطور که رکاب میزدم، در  فکر نیامدن دوستم بودم  و مردی که بی خیال و خونسرد چشم بر هیاهوی زندگی بسته بود به راهم ادامه دادم. فردا صبح  یکی از دوستانم  زنگ زد و گفت: خبر داری فرامرز سکته کرده  و در بیمارستان بستریه. گفتم  نه خبر ندارم، گفت: پریشب وقتی خبر مرگ برادر زاده اش رو شنیده سکته کرده، گفت: برادر زاده اش تو خیابون خیابان نظام آباد بدست ماموران کشته شده، میگن طرف اسلحه رو کشیده و  مستقیم زده به قلبش. وقتی خبر به  فرامرزد میدن درجا سکته رو میزنه. دوستم خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و من تازه متوجه غیبت دوستم شدم.

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا