یادمان و رویدادها

بیا تا جهان را به بد نسپریم!

چنانکه از شاهنامه بر می آید،فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت.سخنش از طعن،دروغ،بدگویی و چاپلوسی خالی بود و تا می توانست الفاظ زشت و تعبیرات ناروا به کار نمی برد….

در وطن دوستی چنانکه از جای جای شاهنامه بر می اید-سری پر شور داشت.به قهرمانان و دلاوران کهن عشق می ورزید و از آ نها که به ایران گزند رسانیده بودند نفرت داشت…شاهنامه فردسی نه فقط بزرگترین و پر مایه ترین دفتر شعری است که از عهد روزگار سامانیان و غزنویان برجای مانده،بلکه در واقع سند ارزش و عظمت زبان فارسی و روشنترین گواه شکوه فرهنگ و تمدن ایران کهن نیز هست.

مهرداد خدیر در عصرایران نوشت:”نام‌گذاری ۲۵ اردیبهشت به عنوان روز بزرگ‌داشتِ حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی و پاس‌داشتِ زبان فارسی نشان می‌دهد مهم‌ترین وجه و ویژگی همان گزارۀ مشهور است و این که فردوسی زبان فارسی را زنده کرد و اگر او [ و همفکرانش و دیگر مبارزان وطن دوست، شجاع وفداکار، همچون بابک خرمدین نبوند] ما نیز چون مصریان در پی ورود اسلام،به زبان عربی سخن می‌گفتیم و فارسی را فرومی‌گذاشتیم. در این گزاره اگرچه واقعیتی نهفته و قیاس نوع مواجهۀ دو تمدن ایران و مصر با اسلام و زبان عربی گواه آن است اما چند واقعیت بزرگ‌تر به عمد یا به سهو نادیده انگاشته شده است:

نخست این که وقتی شاهنامۀ فردوسی مشتمل بر ۶۰ هزار بیت به زبان فارسی است با کمترین بهره از زبان و فرهنگی دیگر یعنی زبان زنده بوده که به آن سروده. با این وصف فارسی‌یی بوده آن هم با‌شکوه که فردوسی توانسته چنین کاخی برافرازد که از باد و باران نیابد گزند. دکتر محمد دهقانی نویسنده و پژوهش‌گر هم گفته درست‌تر آن است که فردوسی را فرزند برومند زبان فارسی بدانیم نه احیاگر آن چرا که نمرده بود تا او زنده کند کما این که پیش از شاهنامه آثاری چون ترجمۀ تفسیر طبری و ترجمۀ تاریخ طبری (‌در فارسی: بلعمی) نمونه‌های درخشانی از به کارگیری واژگان فارسی‌اند و رودکی در دربار سامانی بر فردوسی حق تقدم دارد.

همچنین می‌توان از رفیق شفیق خود فردوسی یاد کرد: دقیقی توسی که فردوسی هزار بیت از او را در شاهنامه نقل کرده و گنجانده است. بر همین اساس این گزاره دقیق‌تر است که زبان فارسی، فردوسی را پرورد و پدید آورد و او نیز کاخی بلند با آن ساخت و پرداخت و نهایت این است که می توان حدس زد اگر فردوسی نبود شاید همان گونه که فارسی جای پهلوی را گرفت چه بسا عربی به جای فارسی می نشست ولی این هم باز به معنی مرده بودن زبان فارسی در عهد فردوسی نیست چرا که خون در رگ یکایک واژگان شاهنامه جریان دارد.

دوم: اما اگر ارزش و اهمیت فردوسی و شاهنامه را باید فراتر از زبان جُست، آن امر چیست؟ اگر انسان زنده و فعال و دارای حیات شخصی و اجتماعی را با دو ویژگی حافظه و واکنش بشناسیم، کاری که فردوسی انجام داده بهتر درک می شود.

تنها زبان فارسی در معرض تهدید نبود. بیم محو هویت جمعی و حافظه ایرانیان با ورود قوم و فرهنگ تازه می‌رفت و فردوسی از این رخداد جلوگیری کرد. شاهنامه هم حافظه و هویت جمعی ایرانیان شد و هم واکنش آنان و با این دو و نه تنها زبان فارسی که بالاترین ابزار کار حکیم بود به تداوم حیات ایران یاری رساند.

سوم: جدای تقویت حافظه و هویت جمعی و توان واکنش کار دیگری که فردوسی کرده ستایش خرد است و افسون زدایی. شوخی نیست در کار اسطوره سازی و جاهایی افسانه پردازی باشی اما بگویی:
فریدونِ فرّخ، فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرِشته نبود
به داد و دَهِش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی!
این دو بیت را اگر هر روز در مدارس ما می‌خواندند امروز همه از بر بودند و وضعیت اخلاقی در جامعۀ مدعی ما تا این حد نازل و منحط نشده بود.
هر چند که شاهد مراجعه به فردوسی و شاهنامه هستیم و دیدیم چگونه امام جمعه‌ای وقتی دانست جنس استدلالات و تهدیدات او در وصف چرایی برخورد با زنان در نسل جدید کارگر نمی افتد برای توجیه ناشیانه سراغ منیژۀ شاهنامه رفت و بیشتر دانستیم در فضای دو قطبی جامعه امروز هویت جمعی ما با فردوسی و شاهنامه شکل می گیرد و زبان مشترک است حتی با جماعتی که نسبتی با شاهنامه و فردوسی ندارند.
همچنین هنگامی که این گونه به کار اکنون ما می آید نیکوتر می‌توان دریافت که فردوسی هرگز گذشته‌گرا نبوده بلکه در پی احیای هویت جمعی بوده است.

کارلو رووِلی در کتاب بی نظیر «نظم زمان» می‌نویسد:«می‌توانیم جهان را بدون زمان ببینیم. زمان، خود ماییم.

رفیق فرزانه احسان طبری در نوشته های فلسفی و اجتماعی در صفحۀ ۳۵۶، می نویسد: ” بشر به سوی خورشید می رود. مهمترین منشاء بی سعادتی انسان بی باوری اوست به سعادت، تسلیم اوست به دیوهائی که بدبختی می زایند،یعنی ستم، نادانی، آزو نومیدی.”
با این نگاه فردوسی را نه به زبان فارسی که با «ما» یی که ماییم باید بستاییم. حمید مصدق سروده است:
“چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی…”

با یاد و نام فردوسی: ”

سر ناکسان را برافراشتن
وز آنان امید بهی داشتن

سر رشته ی خود گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است

به جز داد و خوبی مکن در جهان
پناه کهان باش و فرّ مهان

به دینار کم ناز و بخشنده باش
همان داد ده باش و فرخنده باش

جهان را چنین است ساز و نهاد
ز یک دست بستد به دیگر بداد

چنین زندگانی ندارد بها
که باشد سر اندر دم اژدها

هنر جوی با دین و دانش گزین
چو خواهی که یابی ز بخت آفرین

 

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email
دکمه بازگشت به بالا