فرهنگی

دو نوع شخص با حقیقت دشمنى مى ورزند: مغرضان و گمراهان.

تبعیت از حقیقت، اجراى وظایف خود و مراعات حقوق دیگران برجسته ترین و عمده ترین صفات مثبت انسانى است. انسان باید دارای دو وجدان باشد: وجدان منطقى (یا علمى) یعنى وجدانى که دروغ و ضد حقیقت را تحمل نکند و وجدان اجتماعى یعنى وجدانى که ستم و ضد عدالت را تحمل نکند…

دو ملاک در ارزیابى شخصیت انسانى

*طرح مسئله

به شخصیت انسانى از زاویه هاى مختلف مى توان برخورد کرد و یا به بیان دیگر مى توان براى انسان شخصیت هاى مختلف تصور نمود، مانند شخصیت اخلاقى، شخصیت علمى، شخصیت عملى و غیره. براى ارزیابى هریک از این شخصیت ها یعنى براى تشخیص آنکه فرد مورد ارزیابى ما انسان مثبتى است یا منفى، لایق است یا نالایق، داناست یا نادان، مترقى است یا مرتجع، ملاک هائى ضرور است تا با انطباق آن ملاک ها بر کردار ممتد و نمونه وار حیاتى آن فرد، بتوان قضاوت و نتیجه گیرى کرد.

هدف ما در این مقاله بحث در باره ملاک هاى ارزیابى شخصیت اخلاقى یا به بیان دیگر شخصیت بشرى و انسانى افراد است. چگونه مى توان دانست کسى نیک است یا بد، منفى است یا مثبت؟

انبوهى از صفات انسانى نیکو وجود دارد مانند عاطفه و وفادارى ، صداقت و صراحت، سادگى و فروتنى، عفت و خوددارى، بزرگوارى و جوانمردى، دلسوزى و مهربانى، بذل و بخشش، گذشت و فداکارى، ادب و نزاکت و غیره و غیره. برخى یک یا چند از این صفات را مطلق مى کنند و آنرا الگوى قضاوت قرار مى دهند و واجد آن را نیک و فاقد آن را بد می شمرند.

برخى، خیالپرورانه، در جستجوى انسان هاى کاملند که همه صفات پسندیده را دارا و از همه خصائل نامحمود مبرى باشند. چنین خیالپرورانى بناچار در زندگى بسیار سر مى خورند.

برخى ملاک قضاوتشان عینى نیست ذهنى است یعنى حکم و قضاوت آنان بسته به محاسبات و اغراض شخصى آنهاست. اگر شما با این محاسبات و عواطف برخوردى ناساز نداشته باشید آدم خوبى هستید و الا بدید.

متاسفانه این طرز قضاوت مبتذل و رذیلانه در باره دیگران بر اساس محاسبه و میل و هوس خویش، بسیار متداول است و همانا به همین جهت است که یک فرد واحد در نظر این نوع قاضیان خود پسند و مغرض صبح نیک است، عصر بد. دیروز در خورد ثناست و فردا سزاوار نفرین.!

از این نوع قضاوت خودسرانه اخیر هم که بگذریم دو نوع قضاوت نخستین نیز بى پاست. براى تشخیص نیک و بد شخصیت افراد باید دید ملاک عمده ارزیابى کدامست، زیرا اگر ملاک عمده صادق نیست، درست بودن جهات غیر عمده تاثیرى در اصل مطلب ندارد. آرى باید دید ملاک عمده ارزیابى شخصیت انسانى یا اخلاقى یک فرد کدامست و چگونه مى توان دانست که کسى بطور عمده نیک و مثبت است یا بد و منفى؟

به عقیده نگارنده این ملاک را باید در رفتار و رابطه شخص مورد قضاوت اولا نسبت به واقعیت و حقیقت و دوما نسبت به جامعه جستجو کرد. یعنى باید دید در کردار نمونه وار حیاتى (نه در گفتار یا کردار استثنا و غیر تیپیک) روش فرد مورد قضاوت ما نسبت به واقعیت و حقیقت چیست، روش فرد مورد قضاوت ما نسبت به جامعه چگونه است. هردوى این ملاک ها داراى محتوى بغرنجى است و تنها طى توضیح وسیع مى توان مطلب را دریافت. لذا توضیح مى دهیم:

* رفتار و رابطه نسبت به واقعیت و حقیقت

“واقعیت” یعنى آنچه که مستقل از ذهن ما و قائم بذات خود وجود دارد و بر حسب قوانین خویش سیر مى کند و هستى آن عینى است.

“حقیقت” یعنى انعکاس درست و صحیح این واقعیت در اندیشه که عمل و تجربه صحت انطباق آنرا وارسى مى کند. حقیقت یعنى آن طرز تفکر و تعقل انسانى که منعکس کننده موثق و صائب واقعیت خارجى باشد. دروغ یعنى ساخته هاى ذهن که منطبق با واقعیت خارجى نسیت.

روشن است که یافت حقیقت در هر امر و موضوع معین کار آسانى نیست. راه آن بررسى بى غرضانه و دقیق و پر وسواس فاکت ها و پدیده هاست و اجرا و تعمیم و استنتاج دقیق و محتاطانه بر اساس اسلوب علمى و سپس تسلیم بى لجاج و عناد به نتایج این بررسى، علیرغم فرض هاى اولیه و پیشداورى ها (سبق ذهن ها)، میل ها، گرایش ها، غرض ها، محاسبات شخصى و غیره و غیره …

ما در اینجا نمى خواهیم وارد بحث فلسفى و بغرنج “تئورى حقیقت” شویم زیرا از موضوع مقاله ما خارج است و همین قدر باجمال مى گوئیم:

* حقیقت ذوجوانب است و یک یا چند جانب و گوشه از حقیقت همه حقیقت نیست بلکه شبه حقیقت و نیمه حقیقت است و همین “شبه حقیقت” ها و “نیمه حقیقت” ها ست که افزار اساسى کار سفسطه است و مى تواند به آسانى، گونه حقیقت بخود گیرد و فریب دهد.

* در واقعیت قطب هاى متضاد وجود دارد لذا حقیقت نیز که منعکس کننده آنهاست گاه متضاد و متناقض بنظر مى رسد و حال آنکه حفظ نسبت صحیح بین قطبین متضاد و تشخیص قطب عمده، راه صحیح عمل موافق با واقعیت است. مثلا مرکزیت و دموکراسى، استوارى اصولى و انعطاف خلاق، تسریع آگاهانه جریان و شکیب منطقى برا نضج پروسه، روش مسالمتآمیز و روش قهرآمیز، اقناع و اجبار، غیره و غیره، برخى قطب هاى متضاد واقعیت است که غالبا بدان بر مى خوریم.

حقیقت، مطلق کردن یک قطب بزیان قطب دیگر نیست. حقیقت عبارتست از یافت نسبت صحیح بین دو قطب، یافت آنکه در لحظه کنونى کدام قطب عمده است، البته بر اساس تحلیل علمى و عمیق موضوع.

* حقیقت خنثى و بیطرف نیست، طرف دو جهت دارد. جهت آن جهت تکامل عمومى جامعه است. نمى تواند آنچه به زیان تکامل است بهمان اندازه حقیقت باشد که آنچه که بسود تکامل است. تشخیص سمت و جهت واقعیت بزیان تکامل و حقیقت و دفاع از سمت و جهت مترقى بزیان ارتجاعى را روش جانبدارانه مى نامند.

ولى این بدان معنا نیست که روش جانبدارانه باید مانع مطالعه بى غرضانه و دقیق پدیده شود. این بدان معنا نیست که باید از پیش قواعد و ضوابطى را بر واقعیت تحمیل کرد و یا آن را از غربال جزمیات و دگم هاى معینى گذراند.

فقدان جهت جانبدار در بررسى واقعیت و در تلقى حقیقت را “ابژکتیویسم” مى نامند. خطاست اگر ما ابژکتیویسم و علاقه به واقعیت عینى (objectivite) را با هم مخلوط کنیم. ما با تمام قوى خواستار عینیت در قضاوت و روش ابژکتیف هستیم، در حالیکه از ابژکتیویسم و همطراز گرفتن منفى و مثبت در عرصه تکامل تاریخى برحذریم.

* دفاع از حقیقت باید با واقع بینى همراه باشد. متاسفانه هنوز بلایاى شومى مانند خرافات، تعصبات قومى و نژادى، روح سودورزى و عطش مالکیت، جنون زورگوئى و سرورى و امتیاز طلبى در جوامع انسانى سخت مسلط است. سود بشریت در الغاء کامل این بلایاست ولى در نبرد با آنها نمى توان قدرت و استوارى و سخت جانى و نفوذ آنها را نادیده گرفت. تسلیم باین واقعیت هاى زشت، پیوستن به آنها، انصراف از دفاع از حقیقت در قبال آنها، سازشکارى و بردگى است ولى نادیده گرفتن آنها، بحساب نیاوردن آنها مبارزه ما را علیه آنها کم تاثیر و گاه بى تاثیر مى سازد. باید هم انقلابى بود یعنى بسود حقایق و اصول و علیه وضع موجود مبارزه کرد و هم واقع بین بود، یعنى این مبارزه را با محاسبه شرایط، با درک محیط، با درک مشکلات و با تنظیم روشى موثر در شرایط موجود انجام داد.

شایان تصریح است که گاه در تاریخ قهرمانانى پدید مى شوند که شمع وجود خود را بخاطر روشنى حقیقت بدون پرواى واقعیتهاى زشت تا آخر مى سوزانند تا محیط را روشن کنند. چنین طرز عملى که بدون شک برانگیزنده عالى ترین احساسات احترام است و در لحظات معینى در تاریخ انسانى حتى بضرورت قاطع بدل مى گردد نمى تواند به یک سیستم و اسلوب دائمى عمل، بویژه براى احزاب بدل شود، بدون آنکه آنها را به آوانتوریسم و ماجراجوئى بکشاند.

بدینسان مشاهده مى شود که حفظ رابطه صحیح و دیالکتیکى بین دو قطب حقیقت و مصلحت هاى کار اجتماعى از واقع بینى است امرى است بغرنج و دشوار.

این توضیحات را براى آن دادیم تا معلوم شود درک حقیقت و عمل موافق آن، ساده نیست، بغرنج است. ولى شرط اساسى عباریست از جستجوى حقیقت، عشق به آن، تنظیم فعالیت حیاتى خود در توافق با آن.

فرق مابین مغرض و گمراه در آنست که دومى وقتى روشن شد، رفتار خود را موافق ادراک اصلاح شده عوض مى کند ولى اولى علیرغم روشن شدن به رفتار غرض آلود خویش ادامه مى دهد.

به قول مولوى: غرض، هزار حجاب از روى دل به روى دیده مى کشد.

غرض یعنى مقدم شمردن هوس، میل، احساس، محاسبات و نقشه هاى خود بر واقعیت.

این ذهنیگرى و سوبژکتیویسم ناشى از منش خودپسندانه و انفرادی است، حاکى از این دعوى است که “من مرکز وجودم”، “منافع من مقدم بر همه چیز است”، “اصل منم و بقیه جهان فرع” و غیره.

باید دوستدار حقیقت، جویاى حقیقت، مبارز راه حقیقت در کردار و گفتار، در نهان و عیان، در ظاهر و باطن بود. چنین است یک شرط عمده انسانیت، نیک بودن، مثبت بودن.

کسى که با انبانى از غرض و محاسبه قبلى وارد عرصه مى شود، فقط قصد دارد آن بخشى از واقعیت را بپذیرد که موافق خواست اوست و بقیه را انکار کند و مسخ نماید. کسى که به کمک نیمه حقیقت ها و شبه حقیقت ها سفسطه و مغالطه مى کند، کسى که محاسبات شخصى خود را مقدم بر واقعیات مى شمرد و اگر دستش برسد حامیان حقیقت را نابود مى سازد تا به قول خود حقیقت را نابود سازد، چنین کسى انسان نیست، ددى است موحش، اگرچه با کالبد انسانى همراه است، به هیچ چیز چنین کسى نباید باور کرد.

رفتار نسبت به واقعیت، رابطه نسبت به حقیقت اس اساس است. به کسى که در این زمینه عملش ناپاک و نادرست است: دورغ مى گوید، سفسطه مى کند، فریب مى دهد، انکار مى کند، خطا را نمى پذیرد، جعل مى کند باور نکنید.

زرتشت راستگوئى را والاترین صفت آدمى مى شمرد. مارکس وجود یا عدم صداقت را مهمترین علامت تشخیص سلامت و یا عدم سلامت فرد مى دانست و حافظ ما چه نیکو گفت:

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روى گشت صبح نخست

اینک به ملاک دوم مى پردازیم:

* رفتار و رابطه نسبت به جامعه

از همان آغاز باید گفت ما ستمگران جامعه، قشرهاى بهره کش و استعمارگر را به حساب جامعه انسانى نمى گذاریم. مقصود ما از جامعه توده هاى خلاق نعمات مادى و معنوى است مانند کارگران، دهقانان و شبانان، پیشه وران، روشنفکران و اکثریت قریب به تمام کارمندان و همه کسانى که کارشان براى هستى و تکامل جامعه مفید است و انگل جامعه نیستند و بر آن ستم نمى رانند و از آن امتیاز نمى طلبند.

رابطه فرد نسبت به چنین جامعه اى ملاک مهم دیگر تشخیص انسانیت و شخصیت اخلاقى، نیک یا بد، مثبت و یا منفى بودن فرد است.

انسانى که در جامعه زیست مى کند داراى حقوقى است و وظایفى که مراعات آن لازمه حفظ تعادل و پیشرفت جمعى است و قوانین و منشورهاى دموکراتیک جهان نکات آن را روشن ساخته اند. شرکت در کار مفید اجتماعى و در پیکار به خاطر تکامل جامعه وظیفه ماست. برخوردارى از نعمات مادى و معنوى در چارچوب سطح امکان تاریخى و در تناسب با ثمر بخشى کار، حق ماست. عمل از روى وجدان به کلیه وظایف خود و احترام و مراعات و دفاع حقوق دیگران نمودار صحت روش و رفتار فرد نسبت به جامعه است.

اگر محتوى روح شما عبارتست ار توجه دائمى به وظایف و حقوق دیگران، مسلما شما انسان فداکار و مثبتى هستید. ولى اگر محتوى روح شما عبارتست ات توجه دائمى به حقوق خود و وظایف دیگران مسلما شما انسان خودپسند و منفى هستید.

گریز از وظایف فردى و اجتماعى خود به هر بهانه و توجیهى که باشد و طلبیدن نه فقط حقوق خود بلکه امتیازات خاص از جامعه آنهم با شیوه هاى رذیلانه علامت برجسته فرومایگى و فقدان شرافت است. این صفت بویژه در بهره کشان و استعمارگران به حداعلى متجلى است.

تجاوز به حقوق دیگران، بى اعتنائى به آنها و یا عدم دفاع از آنها هریک در حد خود صفتى است منفى.

عدالت چیز دیگرى نیست جز مراعات حقوق دیگران، احترام به آن، دفاع از آن.

ستم چیزى نیست جز پامال کردن این حقوق.

* بدینسان: تبعیت از حقیقت، اجراى وظایف خود و مراعات حقوق دیگران برجسته ترین و عمده ترین صفات مثبته انسانى است. انسان باید دارای دو وجدان باشد:

وجدان منطقى(یا علمى) یعنى وجدانى که دروغ و ضد حقیقت را تحمل نکند و

وجدان اجتماعى یعنى وجدانى که ستم و ضد عدالت را تحمل نکند.

آنکه فاقد این دو وجدان است جانورى بیش نیست.

اى خواننده! خود را در خلوت خویش با این ملاک ها و معیارهاى داورى بسنج و اگر لازم شد از نیروى شگرف عبرت و اراده که در انسان است براى تجدید تربیت خود مدد بطلب!

احسان طبری – آذرماه ١٣۴۴

***
منبع: مجله “دنیا” انتشارات حزب توده ایران، دوره دوم، سال ششم، شماره ۴ زمستان ١٣۴۴نویسنده: احسان طبری

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا