گوناگون

در تهران انگار همه دستفروش شده اند

حول و حوش ساعت پنج بعد از ظهر که تصمیم می گیرم بزنم بیرون. انتخاب لباس مناسب کلی وقتم و می گیره فکر می کنم بحث حجاب هم که نباشه اینکه آدم با هر لباسی بپره بیرون چقدر خوبه. به این موضوع خیلی فکر می کنم، چیزی که قبلا برام عادت بود الان خیلی سختم شده، مانتو و روسری تنم کنم. آفتاب که تو صورتم می خوره و دیدن درختهای بلند و سبز کمی سرحالم میاره تا به پوشش اجباری کمتر فکر کنم…

زندگی در اونجا کمی سبک زندگی ام و تغییر داده یا فکر می کنم باید بده. با خودم میگم باید صرفه جویی کنم، اگه تونستم اونجا نزدیک یک سال از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنم، اینجا چرا نتونم. به خودم بارها نهیب می زنم، آژانس بی آژانس. از وسایلی استفاده کن که همه آدمها استفاده می کنند.مگه تو تافته جدا بافته ای.در ضمن تو روزنامه نگاری و باید در بین همین مردم نفس بکشی و زندگی کنی.

متروی تهران : یه کارت مترو از ته یکی از کیفهای قدیمی ام می کشم بیرون و راهی ایستگاه مترو نزدیک خونه مون می شم. همون که اسمش گلبرگه. مثل همیشه که سوار مترو می شدم . راهم و به سمت واگنهای بانوان کج می کنم .اسمش همینه. دو واگن انتهایی و ابتدایی قطار ویژه زنهاست. میرم سمت ابتدایی ها. به یکی از میله ها تکیه میدم و به آدمها خیره میشم .وای که چقدر رنگ تیره می بینی .بیشتریها سیاه پوشیدن و مثل بقچه قلنبه شدند . دلم می گیره .

بازار مکاره مترو مثل همیشه در جریانه. خانوما “گل سر دارم “…”مداد سیاه ، مداد ابرو” “کمربندهای زیبا” “مانتو خنک فقط پانزده هزار تومن “…دستفروش های زن اند که بارها تو مترو تهران دیده بودمشون. به تابلوی روبه روم زل می زنم؛ هنوز خیلی مونده برسم .وسطهای راه می شینم روی یه صندلی خالی. می دونم که در ایستگاه امام خمینی جمعیت هجوم می آورند، همین طورهم میشه اونهایی که می خوان سوار شن اجازه نمیدن اول اونهایی که قصد دارند پیاده شن برن بیرون. جمعیت در هم می پیچه، همدیگه رو هل میدن، فحش میدن و خلاصه با جار وجنجال جمعیت می ریزه تو . یاد ترامهای عروسکی اونجا میافتم با اون حرکت مارپیچ و آروم و نظم و سکون هنگام سوار شدن و پیاده شدن . بازار مکاره مترو میون جمعیت همچنان در جریانه دستفروش های مرد هم حالا اضافه شدن. یک سال پیش تو واگن های زنان فقط دستفروش های زن و می دیدی، این بار اما مردها و کودکان کار هم هستند بین شون . مردها سی دی می فروشن و سفره و مداد. بچه ها فال حافظ .

«خاله یکی ازم می خری یا پول بده برای خودم یه چیزی بخرم .» فقط نگاهشون می کنم، چند سالشه؟ پنج سال یا شش سال؟ یه لحظه حس می کنم تو تهران همه دستفروش شدند. غمگین و فقیر.

زل زدم به این صحنه ها که زنی با تحکم به من دستور میده جمع تر بشینم که اونم بشینه . زودی خودم رو جمع وجورمی کنم تا خانم خودش رو بچپونه بین من و بغلدستی ام. تا می شینه رو به خانمی که روبه روی ما وایساده میگه:« داشتم سوار می شدم یکی به من گفت بی فرهنگ تو شنیدی؟»خانم روبه رویی هم ابروهای تاتو کرده اش و با تعجب میده بالا و میگه:«بهت گفتن بی فرهنگ ؟ عیب نداره به دل نگیر.» خانم که انگار خیلی بهش برخورده چند دقیقه ای در وصف با فرهنگی خودش داد سخن میده. یاد متروهای اونجا می افتم مردم در سکوت کمتر به هم نگاه می کردن، بیشتر آدمها گوشی در گوش موسیقی گوش می دادند، یا با موبایل هاشون ور می رفتن و کمتر به هم حتی نگاه می کردند.مکالمه زنها اونقدر به نظرم خنده دار میاد که بلند می زنم زیر خنده.خانم با فرهنگ با تعجب نگام می کنه :« به چی می خندی؟ »میگم هیچی مترو تهران خیلی سرگرم کننده است، اینکه ادمها با هم حرف می زنند، به هم نگاه می کنند.ادم گذر زمان و کمتر می فهمه. خانم لباس فروش لباس زیرها را از نایلون بیرون می کشه و می گیره سمت صورتم :« نخی یه می خوای.»

اوین درکه- خونه دوست صمیمی ام درست پشت زندان اوین است.بعد از یک سال دیدن دوباره اش دردناکه. فنس های زیر پل اوین بیشتر شده، قلبم درد می گیره از دیدن دیوارها و میله ها و سیم خاردارها .

بالاخره می رسم به خلوت یه خونه. همون جایی که به ماها امنیت میده. دور هم جمع میشیم بدون مزاحم. یاد حرفهای یک دوست می افتم که موقتا به اروپا سفر کرد یک سفر توریستی :« آدم تو تهران دلش نمی خواد بره بیرون، دوست داره تو خونه باشه. اما اینجاها دوست داری مدام بری بیرون و تو فضاهای عمومی باشی.»راست می گفت. اینجا در خونه حس امنیت داری نه بیرون .

با دوستانم صحبت می کنم. بقیه حرفها موضوع تکراری این روزهاست. اسید پاشی،نا امنی دختران، اینکه باید موند یا رفت و اینکه چرا برگشتم ؟ پاسخ ها تکراری است :« استانداردهای زندگی در اروپا بالا بود، آموزش عالی بی نظیر بود، سرعت اینترنت، سیستم بانکداری و … خیلی آموختم.اما زندگی آنجا هم سختی های خودش را داره»

هلند پنجمین جامعه مدنی قوی رو در دنیا داره، مردم ماهانه حتما سهمی از درآمد و وقت شون رو به کارهای داوطلبانه اختصاص میدن، برای محیط زیست ارزش و احترام قائلند، دوچرخه سواری می کنند حتی در هوای سرد. از مصرف بی رویه پرهیز می کنند، منظمند و همه زبان انگلیسی رو به خوبی زبان مادری حرف می زنند.در دانشگاه می آموزی بدون اینکه نادیده گرفته شوی و تحقیر شوی.مجبور نیستی مثل ایران برای دیدن یک استاد دانشگاه ساعتها پشت دراتاق منتظر بمانی، شان و شخصیت دانشجو نسبت به اینجا بیشتر رعایت می شود.

این سوال دوباره دوستانم پس چرا برگشتی ؟ و باز همان جواب تکراری ام اینجا احساس مفید بودن دارم، فکر می کنم این جامعه به کمک ما نیاز داره …

دوستان هم می گویند ومی گویند از بدی ها و خوبی های اینجا و البته بیشتر بدی ها . من فکر می کنم زندگی ما هم این جوری جریان داره در این پایتخت با همه ی خوبی ها و بدی هایش…با همه ی سختی هایش زندگی گرمای زیادی داره، هیجان داره…با همه سختی هاش ایران را دوست دارم و به بهترشدنش هنوز امید دارم…اما کم نیستند لحظه هایی که احساس خستگی و ناامیدی می کنم اما…..هنوز اینجا را دوست دارم.

ترانه بنی یعقوب ـ کانون زنان ایرانی

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا