گوناگون

زندگی در برابر مرگ؛ حاکمیت در برابر مردم

این مردم، از محصور شدنشان در چهاردیواری های خانه دلخورند. خسته اند از اینکه حضور آنها با سبک های پوششی و رفتار عرفی که خود آن را منافی عفت و خصائل انسانی نمی دانند، با برخوردهای پلیسی و تحقیرهای تلویزیونی مواجه می شود. به همین دلیل از هر فرصتی که به دست آید، چه دسته های عزاداری عاشورا باشد و چه سوگواری برای یک خواننده همنوعشان، فرصتی برای با هم بودن و در کنار هم خواندن در خیابان می…

مشارکت گسترده و بسیار وسیع مردم در سوگواری درگذشت زنده یاد مرتضی پاشایی و تشییع جنازه کم نظیر او، بار دیگر نشان داد که جامعه، چقدر قابلیت غافلگیری مسئولان و حکومت و همه کسانی را دارد که جامعه شناسی شان را از گذار تنگ باورها و ایدئولوژی هایشان عبور می دهند. به خصوص آنهایی که تصور می کنند این جامعه را از هر جهت، از جهت یاورها و علائق گرفته تا رفتار کاملا می توانند با دیدگاه های خود همسو کنند و برای این کار سال های زیادی است که هم خرج کلان کرده اند، هم تبلیغات وسیع به راه انداخته اند و هم از ابزارهای سرکوب و تنبیهی مختلف بهره برده اند.

شبی که خبر درگشت پاشایی منتشر شد، بسیاری از نقاط کشور درگیر این موضوع شد و مردم، به خصوص جوان ها در شهرهای مختلف گرد هم آمدند، شمع روشن کردند و ترانه خواندند. اولین واکنش های منفی نسبت به این گونه تجمعات از جانب اقتدارگرایانی بود که مردم را تنها در قالب تایید منویات خود و رهبرشان حاضرند که به رسمیت بشناسند. در این زمان در حالی که رسانه های کلاهبرداری همچون باشگاه خبرنگاران جوان تلاش می کرد که از مرتضی پاشایی یک آدم همفکر و از جنس خودشان معرفی کند، همزمان تجمعات مردمی را با همان انگیزه خوانی های امنیتی مرسوم، زیر سوال می برد.

این در حالی بود که اکثریت افرادی که در خیابان ها گرد هم آمده بودند، انگیزه ای جز تجلی میلشان برای زندگی، افسوس خوردن و سوگواری جمعی برای مرگ کسی که فارغ از تبلیغات رسمی، از خود و شبیه خودشان می دانستند و حالا با همه ویژگی هایی چون صدای خوب و طولانی شدن خبر بیماری اش، حس ترحم و محبت شان را برانگیخته بود، انگیزه دیگری نداشتند. اما حکومت بسته و پلیسی از هر آن چیزی که در خیابان ها مستقل از اراده و برنامه خودش رقم بخورد هراس دارد. در کلام و برخورد اقتدارگرایان در سایت ها و فضاهای مجازی به خوبی می شد فهمید که چقدر از مردم مستقل از قدرتی که به بهانه ای گرد هم آمده اند، چهارستون بدنشان می لرزد. آری، حکومت از مردم می ترسد چون می داند در برابرشان قرار گرفته است و مردم آنها را از خود نمی دانند. مردم در تلویزیون به اصطلاح ملی شان چیزی می بینند که نمی خواهند، چیزهایی را که می خواهند در شبکه های دیگری می بینند، فهمشان از زندگی با حکومت تفاوت دارد و خلاصه خود را کاملا از جنسی متفاوت از حاکمان می دانند. آنها حتی قیافه ظاهری و پوشش شان کاملا با حکومتی ها تفاوت دارد تا نشان دهند که در هیچ موردی با هم اشتراک ندارند.

مردمی چنین رقیق القلب که از مرگ یک خواننده نه چندان مشهور چنین عزادار می شوند، قطعا خود را با حکومتی که می زند و می کشد و مردم را از روی پل به پایین پرت می کند و با ماشین از رویشان رد می شود، مرزبندی دارند. شاید خیلی از این مردم چندان در جریان مسائل سیاسی هم نباشند. شاید برخی از آنها شانس در خانه شان را زده و زندانی و کتک خورده ای از وقایع ۸۸ در میان خود نداشته باشند و در نتیجه اخبار را هم زیاد دنبال نکنند، اما در لایه های درونی وجودشان بر اساس فطرت زندگی جو و خشونت گریزی که دارند خود را همراه اقتدارگرایانی نمی دانند که رفتارشان همچون چهره شان تنها تجسم نفرت و خشونت است. خط مرز بین مردم و اقتدارگرایان حاکمیت در یک نقطه اساسی تعریف شده است و آن «زندگی» است. مردم زندگی را می خواهند و بر اساس همین تمایل به پدیده های دیگری همچون حکومت، قانون و دین نگاه می کنند. بر همین اساس است که حکومتی که در برابر جلوه های زندگی آنها می ایستد، در برابر خود می بینند، از قانون های زندگی ستیز و تحدیدگر بیزارند و دین را تنها در وجه رحمانی آن می پذیرند. به همین دلیل است که برای اقتدارگرایان مدعی تدین و تفقه لطیفه می سازند که از نظر آنها “هر چیزی که موجب لذت انسان شود، حرام است.”

این مردم، از محصور شدنشان در چهاردیواری های خانه دلخورند. خسته اند از اینکه حضور آنها با سبک های پوششی و رفتار عرفی که خود آن را منافی عفت و خصائل انسانی نمی دانند، با برخوردهای پلیسی و تحقیرهای تلویزیونی مواجه می شود. به همین دلیل از هر فرصتی که به دست آید، چه دسته های عزاداری عاشورا باشد و چه سوگواری برای یک خواننده همنوعشان، فرصتی برای با هم بودن و در کنار هم خواندن در خیابان می سازند.

جوان ها، از به رسمیت نشناختنشان توسط حکومت و حتی برخی از نسل های پیشین دلخورند، زورگویی های ناتمام حکومت بر آنها سنگین آمده است. کار زیادی هم با حکومت ندارند. گاهی اگر فرصتی به دستشان افتد مانند دوم خرداد ۷۶ و ۲۲ خرداد ۸۸ و ۲۴ خرداد ۹۲، نظرشان را می گویند تا نشان دهند که چقدر از سیاستگذاری های هسته مرکزی قدرت در ایران دور هستند. اما بخشی از این مردم که آنها را در این چند روز سوگواری برای مرتضی پاشایی دیدیم، از طیفی هستند که با تسامح می توان آنها را طبقه متوسط شهری نامید. آنها اهل پرداختن هزینه های زیاد نیستند و به بیان بهتر انتخابشان پرداخت هزینه زیاد برای خواسته هایشان نیست، هرچند در برابر خشونت بی منطق حکومت گاهی کشته می شوند و به زندان و زیر شکنجه هم می افتند. اما این مردم ریشه های اقتدارگرایی زورگو و متصلب حکومتی را با حفظ یک میل اساسی در خود خواهند خشکید. این مردم میل به زندگی دارند و این تمایل، حاکمانی که تنها مروج مرگ و خشونت و اعدام و ارعاب هستند را در خود به آرامی حل و ناپدید خواهد کرد.

پاشنه آشیل این حکومت، مرگ اندیشی و خشونت در اندیشه و رفتار و در نتیجه زندگی ستیزی است. زندگی یی که از قضا انتخاب اول مرمانش است و نتوانسته آن را با همه تبلیغات وسیعش تغییر دهد. این تقابل، روزی جلوه خیابانی می یابد و روزهای بیشتری زیر پوست شهر رقم می خورد. بیچاره حاکمانی که تنها توفیق مقابله با سویه های جدی تر و روتر آن را در وقایعی مانند سال ۸۸ و با کمک ابزار سرکوب خواهنمد یافت. اما همان تمایلات زندگی جویانه ای که در سال ۸۸ و در قالب جنبش سبز دیدیم، همچنان در کوچه و خیابان ها و خانه های شهر جاری است. شک نکنید، راه مردم از راه حاکمیت اقتدارگرا جداست و نهایتا پیروزی از آن زندگی در برابر مرگ، دین معنوی و رحمانی در برابر اسلام داعشی، قانون منصفانه در برابر بی عدالتی، محبت در برابر خشونت، عفو در برابر انتقام و مدارا به جای زورگویی خواهد بود.
کلمه – سید مسیحا موسوی

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا