گوناگون

یک روز در کوره های آجرپزی جان می کنند تا نانشان آجر نشود

روزنامه نصف جهان در گزارشی ویژه تحت عنوان» یک روز در کوره های آجرپزی جان می کَنند تا نانشان آجر نشود» به بررسی وضعیت افرادی که کوره های آجرپزی کار می کنند پرداخت و نوشت:..

بـالای تپـه ای در یکـی از جـاده هـای بیـرون شهر که بایستی، کوره های آجرپزی بدقواره و تو سری خورده پیداست. از کیلومترها دورتر، اینجا مثل کپرهای کهنه می ماند که دود سیاهی شبیه ماری وارونه که امتداد زبانش به کنده های گلی می‌رسد از آنها بالا می رود و خــودنـمــایــی مــی کـنــد. لابــه لای آنـهـا از همـان دور، انــدام هــای کــوچـکــی را مــی شــود دیــد کــه در کـنــار بزرگ ترها نحیف تر به نظر می رسند؛ مثل گلوله های سیاه که توی هم وول می خورند. همه شان دور سر و صورتشان پارچه پیچیده اند.
نـزدیـک تـر کـه بـشـوی، آن گـلـولـه هـای سـیـاه، رنـگـی می شوند. جثه های کوچک تمثال یک مجسمه گلی هـسـتـنـــد کـــه تـمـــام صــورتـشــان را پــوشــانــده انــد واز صــورتـشــان فـقــط دو تــا چشـم درشـت بیـرون زده بـا مژه های سفید شده از گرد و خاک.
‌این حکایت تمام بچه هایی است که خیلی زود بزرگ شده اند. قد کوتاه هایی که مثل یک آدم بزرگ از صبح تا غروب خوشی و ناخوشی هایشان را در کنار کوره های آجرپزی سپری می کنند تا نانشان آجر نشود.
بــچــه هـا در کـنـار کـوره هـایـی کـه بـه ردیـف کـنار هم جا خــــوش کــــرده انـــد، در گـــل و خـــاک دولا و راســـت می شوند. طاهر کوچک ترین بچه است. دست های طاهر مثل یک لاک پشت، پیر و زمخت شده اند و زخم ها روی پــوســت سـیــاه و چـغــرش رد خــون خـشکـی را طراحی کرده است. بقیه بچه ها هم دست کمی از او ندارند. صورت هایشان زبر و خشن است زیر این همه خشونت، اما می توانی یک عالمه لطافت روحشان را جـایگزین کنی توی ذهنت. وقتی به تو زل می زنند، بافت کویری منطقه که تا دورها تلی از خاک را نشان مـی دهد توی آن چشم های معصوم پیداست. با هر بـادی گـرد و خـاک مـی رود تـوی چـشـم هـای طاهر، فاطمه، محسن، رضا و تمام زندگیشان می شود خاک. گرد و غبار انگار با همه زندگیشان عجین شده است.
این ماجرا اما برای کودکانی که روزگار آب دیده شان کرده و مثل آهن تفتیده شده اند، به نوعی عادت شده؛ برای همه شان، حتی آنهایی که از فرط خستگی، کشان کـشـان خـود را بـه حـیـات وصل کرده اند. بیشترشان میهمانان ناچار شرق ایران هستند؛ مهاجران افغانی یا پاکستانی که به صورت غیرمجاز و به این امید که ایران شانس بهتری برای زندگی دراختیار آنها قرارمی دهد، بـــه ایــنــجـــا آمـــده انـد. امـا تـعـدادی از آنـهـا هـم ایـرانـی هستند. البته فرقی هم نمی کند؛ چیدن قالب های آجر یا ایستادن کنار کوره ها، کار مشترک فصلی است که صورت های آنها را با گرمای خود سرخ کرده است.
جثه کوچک و استخوانی خواهر کوچک تر طاهر نظر آدم را جلب می کند. نگاه زلالش انگار قوه تخیلت را شستشو می دهد تا بتوانی زیر آن همه خاک که توی صـورت مـعـصومه جا خوش کرده، جای پای زیبای خلقت را ببینی. قد و قواره اش مثل یک کودک سه ساله است و نه شش ساله.
معصومه سه ساله بوده که به اینجا پا گذاشته اند و حالا در شش سالگی یاد گرفته که آجر خام باید چطور باشد و قالب ها چگونه روی گل ها گذاشته شود. چشمان ریزی دارد که اریب و با فاصله زیاد از هم زیر روسری گل گلی غلاف شده اند. موهای صاف و مشکی اش زیر آن همه خاک به سفیدی می زند. نگاهش غریب است، اما خودش با غریبه ها زود اخت می شود.
وقت ناهار است؛ نان و پیاز و دنبه آب شده. بچه ها لقمه های نان را با ولع هل می دهند توی دهانشان. پیاز را می پیچند توی نان و می زنند به روغن. بعد از ناهار انگار که تفریح هر روزشان است. دوباره این گل ها هستند که همدم دست های زمخت بچه هایی می شوند کــه دیـگــر کــودک نـیـسـتـنـد؛ بچـه‌هـایـی کـه پـدرانشـان نه معتادند نه از کار افتاده، فقط آنقدر حقوقشان کفاف نمی‌دهد که شکم همه بچه‌هایشان را سیر کنند، آنگاه است که کوره می‌شود میزبان کودکان؛ کودکانی که سن شناسنامه ای‌شان را از یاد برده‌اند. کاردر کوره ها معمولاً خانوادگی است، محل زندگیشان هم در کنار همـان کـوره هـاسـت؛ اتـاقـک هـایـی کـه در آن شغل و زندگیشان درهم تنیده است. بچه ها وقت استراحت می آیند توی این اتاقک که از دوده سیاه است. تکیه می دهند به دوده ها؛ همه جایشان سیاه می شود. مثل همان گلوله های سیاه با نمک .
وارد ایـن اتـاقـک ها که بشوی، به جز چند وسیله دم دستی، نه از تلویزیون خبری هست و نه حتی ضبط صوت کوچکی. به جز یک گاز کهنه پیک نیکی و یک یخچـال زهـوار دررفتـه و مقـداری رختخـواب و یک سمـاور و یـک قـالـی کهنـه کـه جـانـی در تـار و پـودش نمانده. چیز دندان گیر دیگری نمی بینی. حتی پرتره وســط دیــوارهــم ازدوده و خــاکـسـتــر چـیــزی بـرایـش نمـانـده. کـودکـی ده دوازده سـالـه توی اتاق خوابیده. سرفه های خشک و پی در پی اش مشخص می کند که چـرا سـر کـار نـیست. اخمو است و سگرمه‌هایش را توی هم کرده و روی خوش نشان نمی دهد.
اسمت چی بود؟
امیر حسین.
با پدر و مادرت اینجا زندگی می کنی؟
خیلی ساده زیر لب می‌گوید: <پدر من مرده.> در اتاق با صدای قژقژ غم‌انگیزی باز می‌شود. اینجا همه زندگی اوست. امیرحسین در میان موسیقی زیر و بم زندگی در کوره های آجرپزی، نت های زندگیش را پیدا کرده است. کودکی اش را همین جا سپری کرده و از شش سال پیش تا حالا اینجاست؛ از وقتی که فقط پنج سال داشته. حالا مثل یک جوان نورسیده کار می کند؛ از صبح خروس خوان تا غروب آفتاب، اما نه امروز.
رضا هم از کلاس دوم درس نخوانده و از آن موقع، این کارگاه کلاس درسش بوده . او درسش را خیلی خوب در این کلاس یاد گرفته است. حالا آجرها را با مهارت در قالب ها جا می دهد؛ صاف و یکدست. تک سرفه هــایــش خـــشــــــن و خــشـــــک اســــت. صــنــــدل‌هــــایــــی کــــه دو شـمـاره از پـاهـایـش بـزرگ تـر بـه نـظـرمـی‌رسـد پاهای زمـخـت و تـرک‌خـورده ایـن کـودک ۱۱ سـاله را آنقدر نپوشانده تا زخم شستش را نبینی، چرک سرازیر شده از گوشه ناخنش به شکل چندش‌ آوری دلت را به هم می‌زند. جثه‌ اوهم مثل دیگر همکارانش کوچک تر از سـنـش بـه نـظـر مـی‌رسـد و صـدای دو رگـه‌اش تلنگر مـی‌زنـد کـه سقف‌های آرزوهای کودکانه‌اش خیلی وقت است در هم فروریخته. بچه های اینجا فقط کار را می فهمند؛ آن هم از نوع سختش. نان آورانی که در پشت چراغ قرمز زندگی سال هاست متوقف شده اند و کودکی برایشان معنا ندارد. از این همه سیاهی غلیظ که زیر ناخن‌های رضا در روشنایی فشرده اتاقک ها به چشم می‌خورد نمی‌توان گذشت.
دستان چروک و صورت کبره بسته فتح ا… هم دست کمی از دستان رضا ندارد؛ مثل دست او و همه دیگرانی اسـت کـه کـوره، زنـدگیشـان است تا گرسنه نمانند تا کودکی کنند در پشت چهره خشن فقر و نداری.
فـقــر انـگـار داغ زده روی چهـره هـایشـان. عیـن داغـی کوره ها که وقتی خاموش هم باشد، داغی را توی آنها می بینی و حس می کنی.
کافی است پایت را از دل شهر پائین‌تر بگذاری تا ببینی که اینجا کودکی ها قد کشیده اند. هوا سنگین است شـایـد بـرای تـو نـه، بـلکه برای کودکانی که دنبال هم مـی دونـد. بـازی مـی کنند و گل ها را به صورت هم می مالند. اینجا زندگی اینقدر ساده است که بچه ها غم را یاد نگرفته اند. دنیای آنها به اندازه همان قالب های کوچک آجر است. مثل دنیای مجید که بزرگ ترین آرزویش این است که یک خانه سفید داشته باشند.
مجید هم از یک خانواده پربچه است. پدرش کارگر پادو است. وقتی کار باشد، می آیند اینجا. کار در کوره آجـرپـزی یـک شـغـل فصلی است. شش ماه هست و شش ماه نیست. از اول فروردین تا آخر شهریور هست چون آفتاب است و باران و برف نیست. باران که بگیرد از اوایل پاییز، خشت زنی تمام است. آن موقع وقت کوره است و خشت هایی که شش ماه روی هم چیده شــده، مــی رود تــوی هـمــان کــوره هــایــی کــه هـیـکـل ناموزونشان از روی تپه های اطرافشان هم پیداست؛ کـوره هـای کهنسـال چندین ساله از وقتی که با نفت می سوخته اند تا حالا که با گاز و گازوئیل می سوزند و در دمای ۱۲۰۰ درجه پوست را می سوزانند تا خشت ها پخته شود تا حالا که بچه های زیادی در آن بزرگ و پختـه مـی شـونـد؛ پختـه و بـزرگ تـا نان بیاورند خانه. تـابستـان هـا اینجـا هستند و زمستان ها که کار نیست می روند دستفروشی. اگر هر خانواده بین چهار تا پنج هزار خشت بزند، بین ۳۵ تا ۴۰ هزار تومان در روز و گاهی بیشتر کاسب است؛ یعنی ماهی یک تا یک و نیم میلیون تومان. کم پولی نیست. اما وقتی که شش ماه از سال کار نداشته باشی، این مقدار درآمد آنقدر ناچیز می شود که با هیچ یکی است. هیچوقت‌ خرجشان با دخلشـان یکـی نیسـت. شـش ماه انتظار زیادی است. زیــاد اســت بــرای خــانــواده . شـمــردن روزهـا در ایـام بیکاری طاقت فرسا می شود اما نه طاقت فرساتر از وقتی که در کوره ها باشی. آن موقع وقتی غبار خاک به صورتت می نشیند، مثل زالو هرچه نم به دهانت باشد می مکد و طاهر و زهرا و امیرحسین را انگار مجسمه می کند؛ هر روز طی شش ماه سال . با دست هایشان گــل را بـغــل مــی کـنـنــد، مـی انـدازنـد تـوی قـالـب و بـا چـوب سـر قـالـب را صـاف مـی کـنـنـد. آجرها هر چه صاف تر باشد، مرغوب تر است. قالب ها یکی یکی خـالـی و پـر مـی شـود تـا یـک ردیـف مـنـظـم بـشـوند از آجرهای نخشکیده و مرطوب. رطوبت بعضی وقت ها بـدجـور چـنـگ مـی انـدازد بـه پـر و پـای مادر یا پدر یا بــچـــه هـــا. هــمــه شــان تـقــریـبــاً اسـتـخــوان درد دارنــد. همه جایشان درد می کند. انگار درد شده ترجیع بند زندگیشان؛ زندگی کارگرانی که به قدر جان کندن نان درمی آورند.

روزنامه نصف جهان و تابناک

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا