یادمان و رویدادها

رفیق حسن حسین پور تبریزی – یک سندیکالیست بزرگ

یک خرداد سالروز شهادت حسن حسین پور تبریزی – سندیکالیست بزرگ کشورمان می باشد. از همین رو یادواره زیر را برای گرامیداشت یاد او انتخاب نموده ایم
“در ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ جلادان جسم نیمه جانش را برای آخرین بار به بیمارستان دکتر شریعتی رساندند. در بدن این مرد ۵۸ ساله که به اندازهٴ جسم رنجور یک کودک شش، هفت ساله تحلیل رفته بود یک جای سالم پیدا نبود. روی بدن او خصوصا سینه و پشتش، تمام جاهای سوزن یا سوختگی های عمیق بود. تازه معنای دو کلمه حرف او «جهنم واقعی» برای پرستارها و دکتر آشکارشد.”..

برگرفته از کتاب شهیدان توده ای
از ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷
انتشارات حزب تودۀ ایران

رفیق شهید حسن حسین پور تبریزی
پرنده ای که بر بال های خونین خود اوج گرفت

شهادت در زیر شکنجه ـ یک خرداد ۱۳۶۲
«من چمدانم همیشه کنارِ در است.»
این جمله ترجیع بند زندگی شعر گونهٴ حماسی او بود. همیشه برای حزبش آمادهٴ رفتن بود وهر خطری را به جان و دل می خرید. ولی این بار سفر آخرش، سفری دیگرگونه بود: ابتدا اورا در کوره های جهنم زای زندان جمهوری اسلامی گداختند، قطره قطره تا وزن کودکی نحیف ذوبش کردند. پس آنگاه در بستری از افتخار پیکاری بی امان، قهرمانی را برای همیشه به خواب سپردند که به لحظهٴ وداع با زندگی، شوق زندگی را به امید ادامه ای از حزبش در یاد چشمان دختر کوچکش فروغ خلاصه کرده بود. و با این سفر و بدینسان بود که چمدانی بی مسافر ماند و هرگز به در خانه بازنگشت. رفیق حسن حسین پور تبریزی به سال ۱۳۰۴ در بادکوبه متولد شد. پنج ساله بود که به همراه خانواده اش به ایران مهاجرت کرد. دورهٴ ابتدایی تحصیلات خود را در شهر رشت گذراند. پدر و مادرش پیشه ورانی بودند که به قول رفیق شهید «با همدیگر یک کارگاه خیاطی کوچک را که در یک چرخ خیاطی و اطوی ذغالی خلاصه می شد می گرداندند.» پدر و مادرش اگر چه از نظر مادی فقیر و تهیدست بودند ولی از نظر روحی بیش از حد تصور غنی و بینیاز می نمودند. تبلور این حقیقت بعدها در وجود فرزند ارشد خانواده، رفیق حسن، به وضوحی انکار ناپذیر جلوه گر شد.
فقر خیلی زود این فرزند ارشد خانواده را از مدرسه راهی کار برای لقمه نانی کرد. او پس از اتمام دوره دبستان به آبادی ورسک در شمال ایران رفت و به استخدام راه آهن درآمد. در همین آبادی بود که بایک انقلابی پیر که صاحب یک قهوه خانهٴ کوچک بود و ازآن گذران زندگی می کرد آشنا شد. آشنایی با این قهوه چی پیر ولی آگاه و انقلابی معنای تازه ای به زندگی رفیق حسین پور که درآن زمان نوجوانی چهارده ساله بود بخشید. با درس های این دانای پیر نخستین دریچه ها به جهانی شگرف به روی او گشوده شد و از همین دریچه ها بود که رفیق حسین پور درتمام طول زندگی، تا دم واپسین حیاتش، به جهان پیرامون خود نگریست.
رفیق حسین پور به سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده ایران درآمد. طولی نکشید که به واسطهٴ روحیه انقلابی و استعداد سرشارش در درک مسایل کارگری به عنوان یکی از کادرهای فعال حزب توده ایران در حزب شناخته شد. او که جوانی پرانرژی، سرشار از شور و احساسات انقلابی ولی درعین حال سازمان دهی پی گیر و منضبط بود، پس از بهمن سال ۱۳۲۷ (سالی که حزب توده ایران غیرقانونی اعلام شد) از طرف حزب به جنوب ایران اعزام شد. دراین سالها، که سالهای نضج جنبش ملی ایران حول شعار ملی شدن نفت بود، فعالیت حزب توده ایران به مبارزات طبقه کارگر در بخش صنایع نفت هرروز ابعاد تازه تری می بخشید. سازمان دهی اعتصابات کارگری رفیق حسین پور درکنار دیگر رفقایی چون رفیق علی امید تاثیری انکار ناپذیر در گسترش و تداوم این مبارزات داشت. به عنوان مثال می توان از برگزاری اولین اعتصاب خونین ولی پیروزمند کارگران نفت در بندر معشور نام برد که بیش از یک ماه به طول انجامید و رفیق حسین پور از طرف کمیته ایالتی خوزستان رهبری آن را برعهده داشت.
رفیق حسین پور از دوران کودکی، یعنی از سنینی که به نوشته خودش هنوز در کلاس دوم ابتدایی بود، علاقهٴ بسیار زیادی به شعر و ادبیات داشت و این علاقه هیچگاه اورا رها نکرد. درپاسخ به همین نیاز ادبی بود که رفیق حسین پور که از پانزده سالگی شروع به نوشتن کرده بود. دراین سالهای پرتلاطم، درکنار فعالیت های تشکیلاتی، در زمینهٴ ادبیات و مقاله نویسی نیز بیش از پیش فعال بود. شعرهای این سالها بیشتر غزل، دوبیتی و چهار پاره سازی و مقالاتش مسائل گوناگون روز به خصوص مسائل جنبش کارگری را در برمی گرفت. مقالهٴ «مزار ابوالحسن» یکی از مقالاتی بود که او را شهرهٴ خاص و عام کرده بود. به نوشتهٴ خودش «این مقاله حکم اعتراضی را داشت به عمل شرکت نفت ایران و انگلیس در آبادان (بهمن ماه ۱۳۲۹) و به نبش قبر توسط این شرکت در گورستانی به نام ابوالحسن که آرامگاه عزیزانی از کارگران بود که در اعتصابات این منطقه به شهادت رسیده بودند.» پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رفیق حسین پور که به اتفاق چند تن از رفقای دیگر، از جمله رفیق شهید علی شناسایی، برای شرکت در یک دورهٴ آموزشی سندیکایی و نیز شرکت در یک اجلاسیهٴ سندیکایی به خارج از کشور رفته بود، در بیروت دستگیر و در فرودگاه مهرآباد یک راست به زندان بردند. در زندان قزل قلعه روزهای هر ساعتش قرین مرگ آغاز شد.
مصاف شکنجه و سکوت. مصاف شلاق و سرود. مصاف زخم و لبخند. شکنجه گر جلاد شاه به او گفته بود: «این کاغذ را نگاه کن! اجازه نامهٴ دفن توست واین هم مهر و امضای پزشکی قانونی. تو ازنظر این دم و دستگاه مرده ای. پس بگو وگرنه آنقدر می زنمت که واقعا بمیری.» اما جواب او چیزی جز لبخندی که به پوزخند می مانست نبود. رفیق می دانست و بارها گفته بود که شکنجه گر نمی خواهد تورا بکشد، می خواهد به هر طریق زجر کشت کند. تا اگر حرفی داری بزنی. و حرف اول و آخر او یکی بود: «من فقط سندیکالیست هستم.»
رفیق حسین پور درسال ۱۳۳۶ از زندان آزاد شد. با تمام فشارهای طاقت فرسای مالی که بیکاری نیز آن را تشدید می کرد وازآن گذشته به علت داشتن «سوء سابقه»، امید چندانی برای یافتن کاری مناسب وجود نداشت، با اینهمه رفیق حسین پور هیچگاه از فکر حزب خود ومبارزه در راه اهداف آن غافل نشد. زیرا اگرچه «ازهمان نخست نان مسئله اساسی سفره اش بود»، هیچگاه ــ همانطوری که دریکی از شعرهایش نوشته است ــ نتوانست بدون «طرفیت» زندگی کند: «… و چرا پس با هرزبانی شده حرف دلم را به فریادهای مردمم نکشانم
که من نیز
با طرفیت زیسته ام.»
آری، او نه غافل شد و نه هم دراین دوران سیاهِ شکست و پراکندگی، نا امید. ایمان! ایمان به راهِ آمده و راهی را که باید رفت از رفیق حسین پور تبریزی یکبار برای همیشه انسان مبارزی ساخت که هیچ چیز بهتر ازاین شعرش خطاب به حزب نمی تواند به عمق روحیه شکست ناپذیر ومصاف جوی او نقب بزند:
«زیباست دروغ اگر تو به سخن درآئی
زیباست تاریکی اگر تو رَهَم بنمائــی
زیباست شکست اگر تو صحنه بیارائی»
رفیق حسین پور همزمان با تلاش برای پیدا کردن کار به تلاش پیگیر خود برای تشکیل یک گروه حزبی مخفی نیز ادامه می داد. در ادامه همین تلاش مداوم بود که او موفق به تشکیل یک گروه مخفی حزبی به نام «آرش» شد و پس از چندی نشریه ای مخفی به همین نام، یعنی «آرش»، که شامل مقالات سیاسی و ادبی به قلم خود رفیق بود منتشر کرد. رفیق شهید عزت اله زارع یکی از اعضای وفادار این گروه مخفی بود که یکبارهم در اواخر سالهای ۱۳۴۰ به زندان شاه افتاد ولی با مقاومتی دلیرانه سربلند از شکنجه گاه های ساواک جان سالم به دربرد.
رفیق حسین پور با تلاش زیادی توانست کاری در یک کارخانه لعاب سازی به عنوان کارگر کوره پیدا کند. این کارخانه پس از چند سال به صنایع فلزی ایران واگذار شد. رفیق نه در حرف بلکه درعمل توانسته بود تجربه های زندگی را با اندوخته های علمی خود به طور چشم گیری محک بزند. و به خاطر همین لیاقت فکری او بود که در اوایل سال ۱۳۵۰ بعد از گذراندن یک دوره کوتاه مدت مدیریت، به سمت رییس امور اداری صنایع فلزی ایران برگزیده شد و تا انقلاب درهمین سمت باقی ماند. گفتنی است که پاکی و صداقت او دراین مقام حساس اداری بیشتر از همه چیز و در وحله نخست با گذران سخت زندگی، وجدان زلال اورا به آزمون گرفته بود. سربلندی او ازاین آزمون، ازاین پاک ماندن، یکی همان که در نامه ای به فرزندش چه با تنفر از «میز کثیف ریاست» سخن رانده است.
از اوایل سالهای ۱۳۴۰ رفیق حسین پور تبریزی همزمان با کار مخفی حزبی به طور روزافزون به هنرشعر از هردو نظر تحقیقی و سرایشی روی آورد. آثاری که رفیق دراین سالها و سالهای بعد نوشت نیاز به بررسی جدی، کاملاً جداگانه و وسیع دارد. این آثار اگرچه شامل نمونه های برجسته ای از شعر مقاومت آن سالهاست و از نظر فرم و محتوی دارای ویژگی های خاص شعری است، ولی بنا به خواست خود رفیق اقدامی برای چاپ و نشر آنها درسالهای قبل از انقلاب انجام نگرفت. او می گفت چاپ این شعرها احیانا شهرت می آورد و شهرت هم مزاحم کار مخفی تشکیلاتی است. من میان شعر و شهرت یا حزب و کار مخفی، دومی را انتخاب کردم. قابل ذکراست که پس از پیروزی انقلاب حزب تصمیم به چاپ این اشعار گرفت. ولی هنوز نیمی از اشعار حروف چینی نشده بود که با یورش گزمگان رژیم به چاپخانه حزب، کارهای انتشاراتی حزب مختل و بسیاری از آثار زیر چاپ به تاراج رفت.
رفیق حسین پور تبریزی که دارای مطالعات فراوان در زمینهٴ ادبیات، فلسفه ومسائل مارکسیسم ــ لنینیسم بود وبه نقل قول از نوشته خودش «خواندن و نوشتن [برایش] نه برای نان درآوردن بلکه ضرورتی بود اجتناب ناپذیر»، درسنامهٴ مدونی به منظور تدریس فلسفهٴ علمی و مسائل تشکیلاتی حزبی تهیه کرده بود. او از میان دوستان و آشنایانِ کارگر، دانشجو، کارمند و …، آنهایی را که دارای علاقه و روحیه فراگیری مسائل فلسفی ــ اجتماعی می یافت، انتخاب می کرد و سپس با تشکیل کلاس هایی ــ به ضروتی ــ یک نفره و گاه چند نفره، به تدریس مدون اصول مقدماتی فلسفه، اقتصاد سیاسی و مسائل تئوریک سوسیالیسم به آنها می پرداخت. از درون همین کلاس ها بود که او افراد مطمئن، مستعد و علاقه مند را انتخاب و به حزب دعوت می کرد. و نیز از همین طریق بود که او توانست در اواخرسالهای ۱۳۴۰ و اوائل سالهای ۱۳۵۰ یک گروه مخفی دیگربه نام «آرمان» را تشکیل دهد. رفیق شهید ابراهیم حسن پور یکی از اعضای برجستهٴ این گروه بود. این دو گروه مخفی حزبی یعنی «آرش» و «آرمان»، با مسئولیت رفیق حسین پور بدون آگاهی از وجود یکدیگر تا پیروزی انقلاب به طور پی گیر و سالم فعال بودند که هردو گروه با فعالیت علنی حزب بعد از پیروی انقلاب، همراه با رفیق مسئول خود به شط جوشان حزب پیوستند. دریورش وحشیانهٴ ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ به حزب تودهٴ ایران، رفیق به همراه دیگر کادرها و اعضاء رهبری حزب تودهٴ ایران دستگیرشد. باردیگر زندگی زندان، برای او تمام زندگی اش را در بوتهٴ آزمایش قرارداد. اما او فرزند راستین خلق بود و درمقابل دشمنِ خلق حسابش روشن. هنگامی که جسم خون آلود درهم فشرده اش را به کف سلول پرت کردند، به رفیق جوانی که هم سلول اش بود، گفت: «به بیرون برسان که من حتی از اعتراف اسم خودم هم به روی کاغذ بازپرسی سرباز زدم.» این رفیق جوان همان کسی بود که پس از آزادی گفته بود: «رفیق تبریزی آنقدر شکنجه شده بود که حتی از جویدن غذا عاجز بود و من مجبور بودم غذا را بجَوَم و خرده خرده در دهان او بگذارم.» در سلولی دیگر، رفیق تبریزی، به یک رفیق جوان از سازمان جوانان حزب تودهٴ ایران گفته بود: «امکان آزادی من نیست، ولی تو جوانی و بارت سبک تر. اگر آزاد شدی و یا اگر توانستی، به گوش حزبم برسان که من درمقابل فحش بازپرسم به حزب، به رویش با دهان خون آلود تُف کردم.» آری، به قول یکی از رفقای شاعر «تُفی به قیمت جان به روی جلاد رژیم.»
تنها در مدت ۴ ماه، دو سه بار درحالت مرگ اورا به بیمارستان رساندند. می خواستند زنده بماند تا شاید بتوانند روح بزرگش را بشکنند، تا شاید لب به سخن گشاید. اما آنها حقیرتر و کوچک تر ازآن بودند که بتوانند بفهمند مردی که در سرتاسر زندگی اش حتی یکبار فریب دسیسه های پول و رفاه زندگی و یا حتی شهرت هنری را نخورد؛ مردی که از کارگری تا ریاست را پاک تر از اشک چشم زندگی کرد؛ مردی که تمام زندگی اش را چنان زیست تا بتواند درچنین لحظاتی به آن معنای دلخواهش را بدهد؛ آری چنین مردی چگونه لب به سخن خواهد گشود؟ او نه فقط در عرصهٴ سیاست که درتمام عرصه های زندگی «توده ای» بود. فولاد آبدیدهٴ حزب را چگونه می توان از پتک و سندان دشمن هراسی به دل انداخت؟
این چنین بود که در ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ جلادان عرق ریز نا امید، جسم نیمه جانش را برای آخرین بار به بیمارستان دکتر شریعتی رساندند. نیاز به زمان زیادی نبود تا همه بفهمند که این جسم نیمه جان، کسی جز یک توده ای قهرمان، یک مبارز راه آزادی، یک انسان رازدار خلق نیست. درآخرین لحظات زندگی، تا هنوز نفسی داشت، از حزبش می گفت و از امید برای آینده ای که باید ساخت. پرستاری پرسید: «آنجا چطور بود؟» [منظورش زندان بود] جواب، نگاهی بود و فقط دو کلمه: «جهنم واقعی!» وقتی برای معاینه پتو را پس زدند هراسی آکنده از سکوت همه را فرا گرفت. در بدن این مرد ۵۸ ساله که به اندازهٴ جسم رنجور یک کودک شش، هفت ساله تحلیل رفته بود یک جای سالم پیدا نبود. روی بدن او خصوصا سینه و پشتش، تمام جاهای سوزن یا سوختگی های عمیق بود. تازه معنای دو کلمه حرف او «جهنم واقعی» برای پرستارها و دکتر آشکارشد.
نفسی دیگر نمانده بود، گفت: «بگذارید با دختر کوچکم تلفنی دو، سه کلمه حرف بزنم.» پاسدارها گفتند: «نمی شود.» گفت: «فقط دو سه کلمه، دخترم کوچک است، سنی ندارد.» گفتند: «نه!» و با این «نه!» آخرین بود که هنگامی که چشمانش را برای همیشه می بست، ناگاه یک لحظه، لبخندی ابدی را زینت بخش لبان تشنهٴ سوخته اش ساخت: لبخند پیروزی! آری، لبخند او، لبخند پیروزی بود، چرا که اگر پاسخ به آخرین خواست او «نه!» بود، او از خیلی پیشترها آخرین غزل دلش را برای حزبش خوانده بود:
« …………….
من این جسم علیلم را که می گردد پی گورش
روان بـر کــوی عشـــاق فراوان تو می بینــم
به فصل گل اگــر که من مقیمم گوشـهٴ زندان
تو خود آگه تری از من که زندان تو می بینم
……………………………………………..»
و نیز حرف آخرش را چشم در چشم دختر کوچکش فروغ برای نسلی که در راه است سرود:
« ……………………………………
چون شروع را ادامه ای است
پس من نیز ادامه خواهم یافت
اگـر چه پیـر و پنجاه سـاله ام و یک پایـم برلب گـور
دخترکم فروغ تازه پا به سن سه سالگی گذاشته است
و همسالان او در محلهٴ بسیارند
بسیار.»

غزل زیر یکی از سروده های رفیق حسین پور در خرداد سال ۱۳۳۵ است. تخلص شعری رفیق حسین پور «پیمان» بود.

غزل

هـــرکه دل در گـروِ صحبت جــانـان دارد باطنـــی همچو مـن از آتــش گریان دارد
دل مـن ذره صفت راه بـه خورشـــید بَــرَد گرچه این عشق بلند است وغم جان دارد
عشق پروانه عــزیزاست به منـزلگه شمـع لـــیک هر شعله کجــا لایق انســـان دارد
مرغ دریا به سرش شور وشـرِ طوفان ست ورنه هر قطــره نشـان زآب فراوان دارد
شب ما گرچه چو زلفش همه دام است وبلا زیر سرهمچو رخش صبحِ درخشان دارد
گو به یوسف که چـو بخت آمده تاخیرمکن بهرِ یک بوسه زلـیخــا به لبـش جان دارد
بـده پیـمـانه که «پیمـان» نفسـی تـازه کنــد اهل درد است و زتـو حاجت درمان دارد

خاطراتی از رفیق شهید حسین پور تبریزی

خاطراتی از رفیق شهید حسین پور تبریزی در هفته نامه «اتحاد» شماره ۹۷، اول ماه مه ۱۳۶۰ درج شده. که ما را نه فقط با زندگی و مبارزهٴ رفیق شهید، بلکه با گوشه ها و فراز و نشیب های جنبش کارگری در میهن مان آشنا می کند. اینک گوشه هایی ازاین خاطرات:
«… آخرین واقعهٴ مهمی که ازاین سالها به خاطر دارم اعتصاب سراسری راه آهن شمال در مهر۱۳۲۵ است. دراین جا هم اعتصاب درواقع عکس العمل یورش ارتجاع و امپریالیسم به جنبش بود. از مدت ها قبل جریان برکناری عناصر مترقی در راه آهن شروع شده بود. این جریان از روی نقشه و حساب شده درتمام راه آهن ادامه داشت. درنتیجه ۲۰ــ ۱۰ هزار کارگر راه آهن شمال پس ازآن که درمقابل خواستهٴ منطقی خود برای ابقای عناصر مترقی جوابی نشنیدند، تصمیم به اعتصاب گرفتند. رژیم شاه این بار هم پاسخ کارگران را با سرنیزه داد. به این ترتیب که در همهٴ شهرهای شمال بلافاصله فعالین جنبش را دستگیر کردند و هم چنین برای شکستن اعتصاب، لوکوموتیورانی را مجبور کردند یک قطار حامل مسافر را به حرکت درآورد، خود من هم جزء دستگیرشدگان بودم. درتمام این سالها یکی از به یاد ماندنی ترین خاطراتم مربوط به جشن اول ماه مه، روز جهانی کارگران است. درتمام این ۴۰ سال هرسال در ۱۱ اردیبهشت این سخنان به یاد ماندنی کارگران مبارز شیکاگو در زندان در خاطرم زنده مانده: «شما می خواهید با این گلوله هایتان صدای حق طلبانه ما را درگلو خفه کنید، اما مطمئن باشید که فریاد حق طلبی ما بسیار رساتر از صدای گلوله های شماست.» … من درسال ۱۳۲۶ از زندان آزاد شدم… .

وضع جنبش کارگری از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲

… دراین سالها همچنان اخراج دسته جمعی کارگران مبارز ادامه داشت. و دولت اقدام قاطعی درمبارزه با این امر نکرد. فقط سرمایه داران را مجبور به بعضی گذشت ها می کرد، از جمله: بسیاری از کارگران اعتصابی شمال و جنوب را که اخراج شده بودند، در تهران در کارخانه «چیت سازی» که تازه داشت درست می شد، استخدام کردند. دراین سالها سندیکاهای وابسته به شورای متحده مرکزی آرام آرام احیاء شدند، منتها این حق را نداشتند که وابستگی خود را به شورای متحده اعلام کنند. زیرا دولت مصدق قانونی را که به موجب آن شورای متحده منحل اعلام شده بود هم چنان محترم می داشت… . آخرین نکته که باید دربارهٴ مبارزه سندیکایی آن سالها بگویم سیاست محتاطانه و ظریفی بود که باید درقبال دولت مصدق درپیش می گرفتیم، به نحوی که هم خواست های مطالباتی کارگران برآورده شود و هم دولت ملی تضعیف نگردد. دراین زمینه در سالهای آخر موفق تر بودیم. اردیبهشت سال ۱۳۳۰ من دستگیر وبعد از شش ماه از زندان آزاد شدم و این بار راهی رشت شدم… .»

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا