چرخانمقالات

دیدار با یک تاریخ ملاقات با رفیق علی خاوری

احمد جواهریان: او بدون هیچ تعارفی، ارزش ها را به شدت جمعی می دانست و با گوشت و پوست به حزب و آرمان هایش ایمان داشت و با اینکه به نقش شخصیت در تاریخ اهمیت می داد و آن را باور داشت، راضی به مطرح شدن شخصی اش نبود. به نظر می رسید نمی خواهد بیش از دیگر اعضای رهبری حزب مطرح شود و با این کار بر فعالیت جمعی، سایه بیندازد.

مدت ها بود که تصوراتم از ساخت یک فیلم مستند از رفیق خاوری را با بسیاری از دوستان آشنا با ایشان مطرح کرده بودم. اغلب می گفتند بعید است موافقت کند. او با هر نوع مطرح شدن شخصی اش مخالف است. ایشان حتی نگذاشته که عکس از او بگیرند و به همین دلیل، تصویرهای بسیار محدودی از ایشان وجود دارد. من هم هر بار می گفتم: شما بگویید، شاید هم موافقت کرد.

تجربه حکم می کرد، پافشاری کنم و درخواستم را پی بگیرم. به تجربه  آموخته بودم، با فیلم مستند به دنیای انسان های شگفت انگیزی راه می یابم که تجربه و دانش بزرگی از کار و پیکار و زندگی را در سینه دارند. فضایی که هر موردش منحصر به فرد است. و این تجربه ای است حیرت انگیز از سفر در زندگی پربار انسانی و همچنین آفرینشی به زبان سینما با حجم عظیمی از اطلاعات تصویری و صوتی و … آن هم در متن داستانی زنده و واقعی.

مدتی پیش پیامی دریافت کردم که شاید در سفرم به اروپا، امکان دیدار با ایشان فراهم شود. من هم با امید بسیار وسایل فیلمبرداری را تهیه و آماده کردم و با خود بردم. در آلمان که بودم، مطلع شدم که می توانم بروم و ایشان را ببینم و در رابطه با ساخت فیلم صحبت کنم.

هر چه به این دیدار نزدیک می شدم، بیشتر برای کارم طرح می ریختم و هر چه بیشتر فکر می کردم دنیای رویاگونۀ عمیق تری بر شب و روزم سایه می انداخت. سوار قطار که شدم چند شبی می شد که از هجوم فکر و خیال درست نخوابیده بودم. برای همین هم در قطار به خواب رفتم. قطار در تمام این مدت از مسیر خاطرات مبارزات بزرگی عبور کرد که تجربه کرده، شاهد بوده و یا شنیده و خوانده بودم و کسی انگار ماجراهایی را در طول راه برایم شرح می داد که حماسی و سخت امید بخش بود. جالب اینکه این قطار اصلا نمی ایستاد و ریل هایش باز هم انگار تا افق ادامه داشت.

به ملاقات رفیق خاوری که رفتم. مرا با مهربانی در آغوش کشید و تماشا کرد و حال و احوال پرسید. چهره ای را می دیدم که پر از صلابت و مهر بود و به خود می گفتم کاش از همین تصاویر فیلمی گرفته شده بود، اما این نماها تنها در ذهن من بود که برای همیشه حک می شد و به جا می ماند.

به صحبت که نشستیم، مرتبا در پی آن بودم که فرصتی بیابم و بگویم که بهتر است از همین اول دوربین را روشن کنم و صدا ضبط شود، اما این موضوع را هر بار به تعویق می انداختم. فکر کردم بگذارم صحبت، آشنایی بیشتری بیافریند. آشنایی، اعتماد ایجاد کند و اعتماد، حضور در برابر دوربین را تسهیل کند. یکبار پیشنهاد بیرون آوردن دوربین را دادم که به من گفت: «نه، نیازی نیست. بگذارید همین طوری صحبت را ادامه دهیم.» راستش آنقدر غرق صحبت ها شدم که گاه یادم می رفت برای چه آمده ام.

در طی چند روز اقامت، ساعت ها برایم سخن گفت و ساعت ها برای شنیدن نظراتی که ابراز می داشتم، وقت گذاشت. در تمام عمر با کسی برخورد نکرده بودم که این قدر مطلع، عمیق، دقیق، پر شور و به روز باشد. یک بار در میان خاطره ها از کسی نقل قول آورد که «پدر» خطابش کرده بود، این کلمه به نظرم غریب آمد. حس نکرده بودم با من سی و چند سال تفاوت سن دارد.

هر بار که با فروتنی کامل از خاطرات زندان و مبارزات آن دورانش تعریفی کرد، پشتم لرزید. از همان گوشه های کوچکی که بیان می کرد، توان مقاومت باورنکردنی اش روشن بود. این خاطرات در عین حال نشان از هوشیاری و قدرت تجزیه تحلیل رویدادها با حداقلِ اطلاعات را داشت.  در واقع ترکیبی از این دو بود که شکنجه گران و محاکمه کنندگانش را در تنگنا قرار می داد و در مبارزه با یک زندانی دست بستۀ زیر بازجویی به شکست می کشاند و رسوا می کرد.

در آن سوی این رنج ها و این مقاومت ها، فردی را می دیدم که سرشار از روحیه لطیف انسانی ست. به نظرم می رسید هفت سال زندان انفرادی آن هم زیر فشار و شکنجه و بازجویی در کنار دیگر وقایع روزگار از او چه انسان شگفت انگیزی ساخته است. می گفت: یک بار مقدار قدم زدن هایم را حساب کردم و دیدم در طول اقامتم در سلول انفرادی دو بار دور کره زمین چرخیده ام.

او در این سن و سال و با همۀ مسائل مربوط به سالمندی توانایی قابل توجهی در اداره امور داشت و حواصش به همه چیز بود. فرهنگ سلامتی اش فوق العاده بود و به خورد و خوراک بسیار سالم و فکر شده اش اشراف کامل داشت.

او بسیار می دانست و ارزشیابی دقیقی از دانسته هایش داشت و در عین حال از نادانسته ها و پیچیدگی های زمانه ای که با آن دست به گریبانیم، آگاهی کامل داشت و جاهای خالی را به هیچ وجه به شکل تصنعی پر نمی کرد. سخت جستجوگر و نوجو بود. به کامپیوتر دسترسی داشت و از آن طریق بسیار می خواند و مطالعه می کرد. در برخوردش رفتار دمکراتیک و برابر حقوقی موج می زد. نظرش را تحمیل نمی کرد. بسیار با حوصله و دقیق گوش می کرد و درست و به جا سخنش را بیان می کرد. وقتی نظرش را در باره برخی نوشته هایم داد، یعنی آن ها را نقد کرد یا مورد پرسش قرار داد، سخت تعجب کردم. ندیده بودم کسی با این دقت آن ها را خوانده و منصفانه بررسی کرده باشد. وقتی متوجه شدم در مورد بسیاری دیگر نوشته های قابل بحث این سال ها در سایت های مختلف همین برخورد را دارد و هیچ نکته بدرد بخوری را نفی نمی کند و بی ارزش نمی شمارد و تلاش های روشنفکری را نیز مثل مبارزات متشکل سازمانی قدر می شناسد، بسیار لذت بردم. این در حالی بود که پرنسیپ ها و اصول روشنی داشت که با روشنی عنوان می کرد و برای دفاع از آن ها دلیل کافی داشت.

چند باری از من خواست برای برخی نظراتم که می شد بفهمی آن ها را تا حدی ذهنی یافته، راه عملی پیشنهاد دهم. پاسخ من روشن بود. گفتم: «من به راه های عملی این نظرات نیندیشیده ام، چرا که کارم نیست و اطلاعات لازم و چه بسا مهارت های مورد نیازش را ممکن است نداشته باشم و کار را در حد یک بحث نظری پیش برده ام.» موجی از شادی در چهره اش دوید – انگار که از صداقتم در بیان خوشحال شده باشد. بازگشتش به همان بحث در زمانی دیگر اما برایم این معنی را می داد که ذهنی دیدن برخی از نظرات باعث نمی شود آن ها را نادیده بگیرد و برعکس در جستجوی شناخت دقیق تر نظرات است تا شاید جایی آن ها را پی بگیرد، و بر اساس اصول کاری خودش اصلاح و کاربردی کند. به همین دلیل هر حرفی که فکری را تداعی می کرد، پی می گرفت و مورد پرسش قرار می داد.

روز دوم اجازه خواستم دوربین را درآورم. با اکراه پذیرفت. چند خاطره ای تعریف کرد. بعد انگار که از پشت چشمی دوربین هم کار را دیده و ارزیابی کرده باشد، مخالفتش جدی تر شد و گفت این کار شما از من «من» ی می سازد که من با مطرح شدنش مخالفم.

او بدون هیچ تعارفی، ارزش ها را به شدت جمعی می دانست و با گوشت و پوست به حزب و آرمان هایش ایمان داشت و با اینکه به نقش شخصیت در تاریخ اهمیت می داد و آن را باور داشت، راضی به مطرح شدن شخصی اش نبود. به نظر می رسید نمی خواهد بیش از دیگر اعضای رهبری حزب مطرح شود و با این کار بر فعالیت جمعی، سایه بیندازد.

من در آن مدت کوتاه قدرت آن را نداشتم او را متقاعد به ساختن فیلمی کنم که آرزویش را داشتم. همۀ تلاش من آن بود که به او بگویم چه یادگار بزرگی برای آیندگان به جا خواهیم گذاشت و تصویر یک زندگی با تمام واقعیت های روشن و ناروشنش تا چه اندازه توانمند تر از نوشته ها، بیانیه ها، و حتی خاطر نویسی هایی سالم و صادقانه ای ست که بر جا می ماند. برایش توضیح دادم که این، تنها در فضای فیلم مستند است که می توان واقعیت ها را نزدیک به همان چیزی که هست و درست در متن زندگی نشان داد، اما او هر بار چهره اش درهم می کشید و ساکت می شد و من بحث را عوض می کردم و باز غرق در تاریخ مبارزه ای حماسی با دیکتاتوری ها، جنایت ها، توطئه ها، نامردمی ها و نامردای ها و دروغ و دغل بازی هایی می شدم که در طی دورانی طولانی شاهدشان بوده است.

دیدار که به پایان رسید، رفیق خاوری را در آغوش گرفتم و بوسیدم و بدرود گفتم. در راه که باز می گشتم برای همه ی آن هایی که از دیدن این تجربه مستند که من شاهد و تماشاگر گوشه هایی از آن بودم، محروم مانده اند، غصه خوردم و از ناتوانی ام در انجام خواسته بسیاری از دوستان و رفقا و دوستدارانش احساس شرمندگی کردم.

هنوزاما ناامید نیستم. چه دیدید؟ شاید هم فردایی این امکان فراهم شد و اجازه یافتم از شخصیت تاریخی اش مستندی بسازم و به یادگار بگذارم. اگر کاری درست باشد باید راه به نتیجه رسیدنش تلاش کرد و به موفقیت در انجام آن امید داشت…

احمد جواهریان

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا