فرهنگی

دلنگران شعرهایت نباش

:رحمان

شاید مردانی در دل سیاه شب

چشم به سپیده دمان دوخته باشند…

و زنانی که اندوهشان را

به افسانه ها می ‏سپارند،

آنها را از شاخه‏ های سر سبز زیتون‏ها

و بوته‏ های گل یاس

بر چینند،

شاعر که باشی…

درهمه جا هستی

وعشق تو را فرامی­خواند

گامی از پس گامِ دیگر.

و راهِ گذرت را می یابی

و همه جا، منزلگاه شعرتوست.

من درمیانه همین راه،

با جنگل و دریا گفتگو کردم.

و آسمان، با بی‏نهایت ستاره‏اش،

که شبانه به دیدارشان می ‏روم،

و دنیا دنیا واژه از آنها  برای شعرهایم می ‏چینم،

به پیشوازم آمد…

شاعر که باشی،

دلنگران شعرهایت نیستی.

آنها را به دریا می سپاری،

و امواج خروشان و بی تاب،

آنها را به کرانه‏ ها می برند.

و کودکی که درهر کرانه های جهان انتظار می‏کشد،

آنها را برای دوستانش می خواند.

شاعر که باشی،

شعرهایت را به باد می­سپاری،

شاید مردانی در دل سیاه شب

چشم به سپیده دمان دوخته باشند…

و زنانی که اندوهشان را

به افسانه ها می ‏سپارند،

آنها را از شاخه‏ های سر سبز زیتون‏ها

و بوته‏ های گل یاس

بر چینند،

و عطر آنها را به هوا

بسپارند…

شاعر که باشی…

رحمان   ۱۵/ اردیبهشت/۱۳۹۵

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا