جوانان

رومینا – خیابان ولی عصر تهران

بهش گفتم اجازه هست یه عکس ازَت بگیرم ، دستاشو تو صورتش گرفت و با صدای کودکانه و رنجورش گفت نه! لباس سبزو کهنه ای به تن داشت و کمی نان که توی کیسه پلاستیک روی پایش معلومه که باقی ماندۀ نهارش است یعنی همان نان خالی همیشگی. با ترازویی برای سنجیدن مردم شاید کمک خرجی برای خانواده اش باشد ….

‏‎

 دخترک را با ترازوی نه چندان دقیقش در خیابان ولی عصر پشت سر گذاشتم و به راهم ادامه دادم هنوز یک ساعت مانده بود تا اذان مغرب . با خودم فکر کردم چرا روی ترازویش نرفتم حداقل یه پولی به این دخترک می دادم . تصمیم گرفتم برگردم . سر راه یه پیراشکی خریدم وقتی نزدیکش شدم دیدم که دارد با ترازویش کلنجار می رود تا مشکلش را حل کند انگار گیر کرده بود. بعد از چند تا ضربه و بالا پایین کردنش برگشت و سرجایش نشست .پیراشکی را بهش دادم گفتم دخترم این مال تو!

میتونم برم رو ترازو؟
گفت آره .
پنجاه و پنج کیلو !؟
انگار سی کیلو سبک شده بودم ! یعنی دوسه قطره اشک اینهمه سنگینی داشت ؟ بعد که دستمزدش را دادم پرسیدم حالا اجازه میدهی یه عکس بگیرم با یه لبخند و با سرتکان دادنی اجازه داد .
وقتی خواستم ترکش کنم اسمش را پرسیدم .
نامش رومینا بود . دختری مثل دخترمن ، دختر تو و همۀ مردم سرزمینم !
راهی را که اومدم برگشتم از جلوی سینمااستقلال ردشدم فیلم ( رسوائی ۲)- مسعود ده نمکی ، روی اکران بود . هرچند نمی دانستم رسوایی ها آیا به عدد و رقم هم در می آیند یا نه اما به قدر مسلم برایم آشکار بود که اینگونه فیلم ها تنها می توانند نمکی باشند به زخم های من و رومینا !

………………رحمن بهزادی فر

برگرفته از فیسبوک

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا