فرهنگی

میعادگاه بهار

سپهر جمشیدی: قلبی چنان قسی که می سوزاند

خاشاک و هیزم ها را

در حالیکه ریشه هاشان به جاست

خاشاک خاکستر می شوند

و تنها خاک از سوختن ریشه ها جلو می گیرد.

تنها قلبی قسی می تواند

دشتی چنین از خاشاک به جا نهد.

شعله ها از سبزه ها سر باز می زنند.

طوفان فریاد می زند

و نسیم می سراید و شاعرانه سخن می گوید:

حال چون بر سراچه غوغاها ماوا گزینی

با طوفان هم بری

و چون بر سراچه دل

با نسیم هم سخنی.

می خواهم کلماتم برای تو

آهنگی خوش نوا باشند

در شعرم.

اما حقیقت رفتنت را پدر که گفت:

“چه شد که رفت؟”

همراه با تعجبی به وسعت همه ناباوری ها

و غمی سنگین

پس از این همه سال

و حسرتی عمیق

به وسعت یک عمر.

در تمامی غروبها

در پاکشان هستی زندگان به خواب

باز هم با صدای گله و هرای شبان

در بازگشتشان ز دشت

دلخوشم.

در آمد و رفتنم

به تو می اندیشم

در بلند و کوتاه گامهایم

در بودنم.

من اینجا هستم بر دره

و در این زمان

که سپیدی به مفهومش نمی رسد

و واژه های رهایی بخش

نیازمند تفسیر.

و تو نیز

ای معصومیت از دست رفته

ای حقیقت جاری بر قلبم

و ای تجلی رویاهایم

ای آزادی

وانمی نهمت.

مرا امروز

این خاطرات سپید برفی

– در پرواز –

به تو می رساند

چنان بخارات این برکه جاری

اندیشه سبز نهان در شاخساران خاموش

و فراخوان یک غوغا در پچپچه خفه پرستوها

در بخارات برکه جاری

شور پر غوغای آبتنی تابستانه است.

اینجا میعادگاه غوغای بهاری است.

 

سپهر جمشیدی

۱۵ آگوست ۲۰۱۶ (۲۶ مرداد ۹۵)

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا