دیدگاه‌ها

هاشمی به عنوان تصویر تناقضات یک نظام

از وی نمی توان هیچگاه به عنوان یک “سیاستمدار مردمی” نام برد اما به دلیل همان خصوصیت “درک الزامات” قادر بود بر موج مطالباتی بخش بزرگی از جامعه ایرانی سرخورده از وضع موجود سوار شود و از درون رادیکالیسم اعتراضی و هم زمان محافظه کاران سنتی یارگیری کرده و یک نیروی جدید و قدرتمند رفرمی را برای بالانس شرایط هر زمان که لازم باشد وارد عرصه رقابت و کشاکش های سیاسی کند…

با مرگ “علی اکبر هاشمی رفسنجانی” به عنوان فرد “شماره دو” نظام جمهوری اسلامی ایران در همه ادوار تاریخی آن که به صورت مستقیم و غیرمستقیم این جایگاه “بعد از رهبری” را هم چنان حفظ کرده بود، به نظر می رسد که هم ساختار قدرت و هم ساختار اجتماعی کشور با یک سوال جدی روبه رو شده اند. اینکه نقش هاشمی در تمامی این سال ها از اوج قدرت تا افول موقعیت در ساختار حاکم و به عکس در عرصه بدنه اجتماعی از معمار شکل بخشی به نظام و از حدود یک دهه پایانی عمر تبدیل شدن به نقطه تعادلی بین هرم قدرت و بخشی از جامعه مدنی (میانه رو – اصلاح طلب) چگونه بوده است، به همان نسبت پیچیدگی شخصیت سیاسی هاشمی برای یک تحلیلگر در حوزه سیاسی و اجتماعی هم برای بررسی و قضاوت راحت نخواهد بود. به همین دلیل نوع برداشت از نگاه یک ناظر درونی به جهت گره خوردن میراث پارادوکسیکالی هاشمی با عرصه زیست اجتماعی و سیاسی کشور تحت تاثیر “زشت و زیبایی” قرار می گیرد که به تناسب نوع برداشت این طیف از تحلیلگران نسبت به روندهای عمومی و ملی می تواند متفاوت و بعضا حتی متضاد هم باشد.
به صورت دقیق اما می توان به یک موضوع اشاره کرد و آن اینکه شخصیت سیاسی و اجتماعی هاشمی و به تبع میراث چندوجهی وی به تمامی، داستان یک نظام به عنوان جمهوری اسلامی است که در مقاطع مختلف تناقضات و تاثیرات خاص خود را داشته است. به همین دلیل میراث هاشمی در تاریخ ایران یک وضعیت پارادوکسیکالی است که در معماری وضع موجود یک نقش اساسی و تا حدودی اصلی داشته است و در دهه آخر عمر نیز با یک تغییر موضع (به اجبار یا به میل) سعی در پذیرش الزامات نوین کرده است که می شود گفت تا میزانی به مطالبات حداقلی مردم نزدیک شده است. در عرصه تاریخ و منطق سیاست انسان ها به صورت همه جانبه قضاوت می شوند و ابعاد زشت و زیبای زندگی آنان، هم زمان و در فرم دیالکتیکی مورد بررسی و ارزیابی قرار می گیرد. به همین دلیل به هاشمی هم در همین چارچوب باید نگاه شود بدون اینکه هیچ کدام از اجزای زندگی سیاسی وی نادیده گرفته شود. اما آنچه مربوط به مردم در برخورد با میراث این سیاستمداران است حتی وقتی در مراسم تشیع آنان شرکت می کنند، با توجه به وضعیت غیردمکراتیک جامعه ایرانی بیش از هرچیز کنش این مردم معطوف به موقعیت بالاتری است که همانا استفاده از یک وضعیت پیش آمده به عنوان یک فرصت جهت بروز مطالبات و اهداف خود بسیار فراتر از شخص بخصوص است. آنچه هم در مورد مراسم تشیع جنازه هاشمی اتفاق افتاد جدا از دو مقطع زندگی وی که باید به صورت جداگانه مورد ارزیابی قرار گیرد، دقیقا در چارچوب اینکه بخش کثیری از مردم از این فرصت برای تبدیل آن به یک اعتراض به “وضع موجود” استفاده کردند، باید نگاهی بدون تعصبات معمول در مورد شخصیت فردی وی، اعمال شود. جامعه ایران به همان نسبت که بازی سیاستمداران جمهوری اسلامی پیچیدگی و تناقضات خاص خود را دارد، کنش این مردم نیز بسیار فراتر از قضاوت شخصی است و در حیطه همین دوگانه “ایستایی” و امکان تغییر رقم می خورد که در این مقطع از هاشمی به عنوان همان فرصت یا نقطه تعادل برای تنیطم یا تغییر مناسبات خود با نهاد قدرت استفاده کرده و در بدرقه وی نیز بر آن مهر تایید می زنند.

به جرات می توان ادعا کرد که هاشمی رفسنجانی در تمام طول عمر سیاسی خود و از جمله در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی شاید به غیر از بنیانگذار این نظام، تمام اعمال، تحرکات و نظرات خود را در چارچوب حفظ و ثبات همین نظام و هم چنین با تاکید بر الزامات تغییرات اجتناب ناپذیر انجام داد. وی بدون شک بزرگترین و زیرک ترین سیاستمدار در درون جمهوری اسلامی بود که به درستی، حداقل در دو دهه آخر زندگی خود، ضرورت اصلاح و حفظ نقطه تعادلی شرایط سیاسی – اجتماعی را در انطباق دوگانه “هرم قدرت” و “نهاد مردم” درک می کرد و بنا بر اهداف درون ساختاری خود سعی در همگن سازی آن داشت. از وی نمی توان هیچگاه به عنوان یک “سیاستمدار مردمی” نام برد اما به دلیل همان خصوصیت “درک الزامات” قادر بود بر موج مطالباتی بخش بزرگی از جامعه ایرانی سرخورده از وضع موجود سوار شود و از درون رادیکالیسم اعتراضی و هم زمان محافظه کاران سنتی یارگیری کرده و یک نیروی جدید و قدرتمند رفرمی را برای بالانس شرایط هر زمان که لازم باشد وارد عرصه رقابت و کشاکش های سیاسی کند. در تحلیل پدیده یی به نام هاشمی اگر به صورت انتزاعی وارد نقش وی در دوره های متفاوت تاریخی زندگی او و حیات جمهوری اسلامی شده و بر اساس هر برش از آن دست به ارزیابی زد، بدون شک دچار یک اشتباه در نتیجه گیری خواهیم شد. کسی که خطاهای بزرگی را در پشت سر خود دارد و به تبع دشمنانی وسیع و امروز نیز به هر دلیلی بخش های بزرگی از بدنه اجتماعی (که بخش عمده آنان هیچ قرابت فکری و سیاسی هم با وی ندارند) به میل خود در پشت تابوت وی حرکت می کنند را هرگز نباید به عنوان یک شخص مورد تحلیل قرار داد بلکه می بایست “به عنوان یک وضعیت” در چارچوب مناسبات قدرت و مناسبات اجتماعی دید. وی به یک تعبیر ساده تصویر و تاریخ عینی نظام جمهوری اسلامی با تمام ظرفیت ها و ممکنات آن بود که دشمنانش خطرش را برای نظم مسلط برنمی تافتند و دوستانش (حلقه یاران و حلقه مطالبه محور رفرمیست) در تصویر وی یک فرصت جهت تغییر را جستجو می کردند.
بدون شک فقدان هاشمی رفسنجانی برای نظام جمهوری اسلامی و حتی بخشی از جامعه خواهان تغییر در درون همین چارچوب حاکمیتی، بسیار سنگین خواهد بود. اینکه امروز بسیاری از رقبای وی در درون حاکمیت جمهوری اسلامی احساس وارهیدن از یک خطر را می کنند دیری نمی گذرد که به واسطه اخلال در همان نقطه تعادل و موقعیت بلانسری متوجه می شوند که وجود وی تا چه اندازه برای پروژه آشتی نظام و بدنه اجتماعی لازم و ضروری بود. به همان نسبت البته طیف معتقد به براندازی با هر گرایشی احتمالا امروز از فقدان این موجودیت تعادلی در درون ساختار سیاسی و اجتماعی به خاطر اهداف “سلبی” خود خشنود خواهند بود چون نظام حاکم اصلی ترین بال ارتباطی با بخش طبقات منتقد و ناراضی را از دست داده است و در کوتاه مدت هم به نظر نمی رسد کسی بتواند جای وی را پر کند. هاشمی با تمام پیچیدگی ها و تناقضات شخصیت سیاسی – اجتماعی وی به عنوان سیاستمدار بازیگر در لبه تضادهای سیستمی و منتقد سیستمی که به همین واسطه از وی به عنوان مرد “عبور از بحران” یاد می شد، امروز رفته است اما تضادها و تناقضات در دو سوی داستان همچنان به جای خود باقی است.
اردشیر زارعی قنواتی

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا