زنان

زنان سیه روز سرزمین ما

صادق شکیب: زن گفت: همه اش تقصیر شوهرم بود. بعد از ازدواج فهمیدم معتاد است. هر روز به زور وادارام می کرد مواد مصرف کنم. می گفت: اگه تو معتاد نشی از من طلاق می گیری. بالاخره گرفتار شدم. اون خانه نشینه. مجبورم با تن فروشی خرج خودم، او و دختر دو ساله ام ر ا تامین کنم.

سوارتاکسی بودم. مسافر دیگری نداشت. راننده مدام می خواست سرصحبت را بازکند. ولی اصلاً دل و دماغی برای سخن گفتن نداشتم. فکرم به شدت مشغول خودم بود. زن جوانی با بچه ای در بغل، دست بلند کرده سوار شد. راننده که فرد شوخ طبع و جلفی به نظر می رسید، بلافاصله شروع به صحبت با زن کرد. زن بی مقدمه به راننده گفت: ببینم «جا»داری با هم باشیم. راننده گفت: چرا که ندارم ولی بدبختی اینه پولشو ندارم. زن شروع به التماس کرده گفت: خمار خمارم. شدیداً به پول نیاز دارم. الآن خانه ی کسی بودم. ناکس پول نداد. دوستم قبلاً بهم گفته بود مواظب باشم که از آن نامردهاست. من ساده دل فکر می کردم دوستم از حسادت می گوید. اما دیدم آن بیچاره راست می گفت. یک بار هم پول وی را نداده بود. آخه خدا را خوش می آید پول من را بالا کشند.

راننده با لحن مسخره آمیزی گفت: چرا خود تو گرفتار مواد کردی؟ زن گفت: همه اش تقصیر شوهرم بود. بعد از ازدواج فهمیدم معتاد است. هر روز به زور وادارام می کرد مواد مصرف کنم. می گفت: اگه تو معتاد نشی از من طلاق می گیری. بالاخره گرفتار شدم. اون خانه نشینه. مجبورم با تن فروشی خرج خودم، او و دختر دو ساله ام ر ا تامین کنم.

راننده مدام متلک می پراند. زن که به نظر می آمد بیشتر از بیست سال ندارد ملتمسانه گفت: ببین من حوصله ی شوخی  ندارم. حرف آخرت را بگو. راننده با لحن هرزه ای گفت: باور کن خیلی دلم می خواد. از قیافه ی خمارت معلومه نرخ ویزیتت امروز ارزونه و تخفیف هم می دهی ولی اصلاً پول ندارم. می دانی چقدر قسط دارم؟ زن جوان که بچه در بغلش به خواب رفته بود با ملایمت گفت: نه نمی دانم. نمی خوام هم بدانم. من گرفتار درد خودمم حوصله ی گوش دادن به گریه و زاری تو را ندارم. سر چهارراه پیاده ام کن.

من نیز سر چهارراه پیاده شدم. در آن نزدیکی ها به مغازه ی یکی از دوستانم می رفتم. زن با بچه در بغل، کنار خیابان ایستاد. و منتظر ماشین شد….

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا