دیدگاه‌ها

آشفتگی و نیروی سازگاری دموکراسی پارلمانی (بخش دوم)

نوشته: اکهارد لیبرام 

برگردان: واحد مشیر

دموکراسی ولی در زندگی هرگز نه به خودی خود برقرار می‌گردد و نه در حدی باقی می ماند، بلکه با پدیده‌های دیگر و در کنار هم، نفوذ خود را در اقتصاد و توسعه، بازسازی و ترویج آن و موارد دیگر، اعمال و الزام آور می سازد. این دیالکتیک زنده تاریخ است (لنین).

گمان دوم:

مارکس و انگلس (که در ابتدا دموکرات های انقلابی بودند) با شکافتن رازهای درونی ساختار اجتماعی سرمایه داری، از یک سو شاهد رابطه صاحبان ابزار تولید به تولیدکنندگان، چرخش مبارزه در جهت دموکراسی و حاکمیت مردم در سرمایه داری، و از جانب دیگر ناظر مشکلات دستیابی و روبرو شدن با آن در این مسیر بودند. آنان در چارچوب درک ماتریالیستی از تاریخ، چرخش کوپرنیکی را در تفکر دموکراسی آشکار نمودند. در عین حال در تفکرشان همواره ایده‌های قبلی در ارتباط با تجربه تاریخی موکراسی را مورد بازبینی قرار می دادند. در میان شاگردان مارکس و انگلس، که کمک کننده ضرور نظریه دموکراسی بودند، می‌توان از لنین، رزا لوکزامبورگ، آنتونیو گرامشی و … را نام برد. قانون در دموکراسی حکم حق تعیین سرنوشت خلق را داشته و به طور همزمان اصل مادی دموکراسی است (مجموعه آثار مارکس/انگلس، ج اول، ص ۲۳۱). قبل و پس از جنگ ۱۸۴۹ آلمان بود که تمام مخالفان سلطنت و استبداد زیر پرچم دموکراسی گرد آمدند. در‌واقع روزنامه راین به سردبیری کارل مارکس به عنوان نماینده فرودستان در مبارزه علیه سانسور و بوروکراسی فئودالی قرار داشت. درگیری با شرایط اجتماعی، به‌خصوص مناسبات مالکیت، منجر به شناختی در او شد که موجب جریان تفکر دموکراسی کوپرنیکی توسط او گردید. اندیشه ای موازی با دولت، که مخالفان واقعی دموکراسی و صاحبان موجود ابزار تولید بودند. تنها به دنبال از بین بردن «بد» در «شکل خاصی از دولت» نبود که نوع دیگری از آن جایگزین گردد، بلکه در “ماهیت دولت” بود که ناتوانی از «اداره» آن بمنزله «قانون طبیعت»: این «ماهیت ضد اجتماعی زندگی بورژوائی، مالکیت خصوصی» (کلیات آثار مارکس/انگلس، ج ۱ ص ۴۰۱) مقرر گردید.

بیست سال بعد کارل مارکس این ایده را در جلد سوم کتاب “سرمایه” دقیق‌تر بیان نمود: «همواره رابطه مستقیم صاحبان وسائل تولید به تولید کنندگان ـ رابطه‌ای که هر زمان به طور طبیعی به مرحله خاصی از توسعه نوع و شیوه کار و در نتیجه نیروهای مولده اجتماعی آن مربوط می گردد، آنجا که راز درونی کل بنیان پنهان ساختار اجتماعی و در نتیجه شکل سیاسی حاکمیت و نسبت وابستگی، در هر شکل خاصی از دولت پیدا می‌ شود. این اما مانع از دگرگونی و درجه‌بندی همان اقتصاد نشده و تجزیه و تحلیل در مورد آن قابل درک هستند»(مارکس/انگلس، کلیات آثار، ج ۲۵ ص ۷۹۹). در مانیفست کمونیست، مبارزه برای دموکراسی به منظور ارتقاء پرولتاریا به سوی طبقه حاکم در نظر گرفته شد. پس از انقلاب ۱۸۴۸ و به ویژه در ارتباط با پیروزی اولین انقلاب سوسیالیستی ـ کمون ۷۳ روزه پاریس ـ در سال۱۸۷۱، نتایج بسیار گسترده ای نیز حاصل گردید که باید از دیدگاه مبارزه طبقاتی و ترکیب سوسیالیسم در زمان خود به آنها نگریست. شرایط، مرحله گذار سیاسی «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» را ملزم ساخت (همان منبع ج ۱۹ ص ۲۰). کمون آخرین شکل سیاسی کشف شد بود که «رهایی اقتصادی کار» را توانست انجام و اقدام خود را با آغاز زوال دولت در جهت حکومت مردم توسط جنبش مردم نشان دهد. در حالی که کمون (به گفته انگلس) تا آن موقع اصولاً به معنای دقیق، دولت (خوانده و یا) تعریف نمی شد. در دهه های بعد و پس از آن در قرن بیستم تحولاتی در کشورهای سرمایه داری به وجود آمد و پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه تحولاتی نیز در کشورهای سرمایه داری به وجود آمد که نشان از مبارزه طبقاتی در نظام سرمایه داری، ضرورت موکراسی و نیز نقش سوسیالیسم را با خود داشت. به ویژه نیاز به تئوری مارکسیستی از نظر روبنای دیالکتیک، یعنی محتوای متضاد همکاری های سیاسی در ریزه کاری های مبارزه طبقاتی (عملکرد مبارزه برای دموکراسی) را کامل می کرد.

مبارزه برای دموکراسی و مبارزه برای یک جامعه سوسیالیستی، مبارزه طولانی طبقه کارگر برای یک جامعه جدید بود (و هست). ادوارد برنشتاین معتقد بود که در چارچوب دموکراسی بورژوایی، رشد سوسیالیسم امکان‌پذیر است، زیرا طبقه کارگر زمانی می تواند به حاکمیت دست یابد که به پختگی فکری و بالاترین درجه توسعه اقتصادی توانا گردد (شرایط سوسیالیسم ۱۸۹۹). ذیذگاه رزا لوکزامیورگ این بود که ترقی و توسعه دموکراسی بیشتر می تواند سوسیالیسم و رهائی انقلابی سرمایه داری را ضرور سازد. لنین در «دولت و انقلاب» پاسخ توسعه دموکراسی تا پایان را به دیالکتیک این مبارزه می‌دهد که امروزه نیز می‌تواند قانع کننده باشد. اشکال قابل دریافت چنین توسعه ای، آزمون آن در عمل و غیره، همه یکی از وظایف جدایی ناپذیر مبارزه برای آزادی اجتماعی است.

دموکراسی ولی در زندگی هرگز نه به خودی خود برقرار می‌گردد و نه در حدی باقی می ماند، بلکه با پدیده‌های دیگر و در کنار هم، نفوذ خود را در اقتصاد و توسعه، بازسازی و ترویج آن و موارد دیگر، اعمال و الزام آور می سازد. این دیالکتیک زنده تاریخ است (لنین، آثار منتخب، ج ۲۵ ص ۴۶۶). سرمایه در زمان بحران برخوردی ارتجاعی دارد و ثابت نمود مقاومت پذیر است. مفهوم این پدیده را خشونت دولتی توضیح نمی دهد. به ویژه مارکسیسم “شرقی” سعی نمود این را با عملکرد چند لایه ایدئولوژیک و نظام سیاسی سلطه سرمایه (از جمله دولت) توضیح دهد که البته شامل مکانیزم دموکراسی بورژوائی می گردد. آنتونیو گرامشی اما مفهوم متفاوت دیگری مانند دولت یکپارچه ارائه می دهد: دولت یعنی جامعه سیاسی به اضافه جامعه بورژوائی. با اجبار و تحمیل سرکردگی زره پوشی!

دموکراسی، پارلمانی و یا جمهوری دموکراتیک، تنها بهترین پوشش اندیشه پذیر سرمایه داری نبود، بلکه سرمایه از طریق این پوشش اختیار را بدست آورد (لنین). ماسک اکثریت، ولی سلطه اقلیت. او عملکرد خود را با یک مکانیسم نرم ( انعطاف پذیر) برای آرامش درگیری های سیاسی تحت هژمونی سرمایه و تبدیل مقاومت به نشانه موافقت برای مناسبات طبقاتی تنظیم می کند (نگاهی شود به مکتب فرانکفورت و هربرت مارکوزه ها …). مورد بیان شده، اهمیت و ویژگی درک یکپارچگی مکانیسم فوق را نشان می‌دهد که توسعه سیاسی و اتحادیه های کارگری طبقه کارگر، به ناچار با پیدایش (چالش) یک لایه اجتماعی که با منافع جریانی از سرمایه همراه است، پیوند زده می شود. فرصت طلب‌ها از آن در سیاست و … نتیجه می‌گیرند که منطبق با سیاست های طبقه حاکم است. از دیدگاه ساختاری و شرایط سیاسی، طبقه کارگر به مثابه یک موضوع، عامل توانائی تغییر انقلابی آنان است. نیاز به یادآوری است که طبقه کارگر صنعتی کاهش می‌یابد و بخش های دیگر مزد بگیر طبقه (صرفاً نیروی کار) رشد می کنند. زحمتکشان دهقان به عنوان یک طبقه، نابود شدند. یک طبقه متوسط حقوق بگیر بوجود آمد. بر اثر این بازتاب ها؛ در زمان بحران با رشد فقر و تنگدستی، آگاهی انقلابی به طور خودکار افزایش نمی یابد و به همین دلیل در طبقه سیاسی بی علاقگی (بی تفاوتی)، کناره گیری (قطع امید) ایجاد و می‌تواند عاملی جهت گسترش آگاهی نژادپرستانه گردد.

تلاش گردید تا مفهوم سرکردگی طبقه حاکم و یکپارچگی طبقه کارگر توضیح داده شود. در عین حال چارچوب تئوری انقلابی مارکس که در کانون آن، کارگران صنعتی کارخانه های بزرگ قرار دارند، و موضوع آن، پرسش انقلابی امروز است، نشان داده شد. آنچه مفهوم «جنگ موضعی» درازمدت طبقه کارگر در غرب علیه حاکمیت سرمایه و مبارزه برای سرکردگی (طبق ایده آنتونیو گرامشی) را برجسته می‌کند، نکات کلیدی شرایط حاضر در مبارزه راهیردی به سمت یک جامعه سوسیالیستی است. این راهبرد باید مناسبات نیروی طبقه حاکم را تغییر دهد (اجرای سرکردگی نیروهای ضد سرمایه داری در جامعه بورژوائی)، سودمندی و قابلیت دمکراسی در ارتباط با دولت و روابط مالکیت موجود در معنای لنینی آن را شامل شود. این در مورد یک برنامه و مطالبات گذار است که باید برای آن مبارزه شود، نه اینکه برای ایجاد «جامعه متوسط» توهم داشت. از سوی دیگر مجموعه ای از تجارب پیچیده شکل یافتن دموکراسی در طول ساخت و آماده سازی سوسیالیسم بعد از انقلاب سوسیالیستی اکتبر، که تعمیم آن برای سوسیالیسم آینده از اهمیت زیادی برخوردار است. نباید نادیده گرفته شود که در تعدادی از کشورها (همانطور که در امریکا لاتین آغاز شده است)، تلاش برای سوسیالیسم ادامه دارد. نظر به تعدادی از عوامل ذهنی و عینی در طول طرح سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و (بس از سال ۱۹۴۵) در ۸ کشور اروپای شرقی، نوع جدید دموکراسی موفق نشد خودگردانی خلق را اجراء کند. روشن‌تر از دموکراسی، برابری اجتماعی به مراتب فعال تر بود. کمبود دموکراسی و مشکلات سوسیالیسم تحت شرایط رویارویی سیستم‌ها در طول جنگ سرد قابل تامل می باشد. مهم‌ترین تنیجه گیری از تجربه واقعی سوسیالیسم به مسئله دموکراسی، موضوع مالکیت و دیدگاه های زیر است: تاکید بر مسئله دموکراسی در سازمان جامعه سوسیالیستی، ارتباطی به گذار “دموکراسی خالص یا طبقه بی طرف” ندارد. با وجود دشواری، ولی دیکتاتوری در روسیه پس از انقلاب اکتبر لازم بود. موضوع مفهوم عملی دموکراسی است که مورد نیاز برای پیشرفت و تحقق دموکراسی واقعی است. محتوای دموکراسی از طریق تحقق بخشیدن، باید در جهت منافع متضاد مردم، شکوفائی شخصیت، تعیین نفوذ دولت در فعل و انفعالات فردی و جامعه، معیار دموکراسی هر فرد و خودگردانی جمعی ایجاد گردد. بنابراین دموکراسی از مناسبات نیرو و سلطه به وجود می آید.

لنین همواره آشکار می‌نمود چنانچه محدودیت برای دموکراسی الزام آور گردید باید به آن توجه نمود، استالین ولی به ادعای تحقق دموکراسی سوسیالیستی، دموکراسی را نقض نمود. حتی پس از استالین نیز مسیر و شرایط دموکراسی در سوسیالیسم مشخص نگردید. در جامعه سوسیالیستی توسعه یافته، منافع موجود و متفاوت اجتماعی، اراده دولت و فرایند تصمیم گیری سیاسی را به دموکراسی سوسیالیستی الزام آور می‌کند. در رابطه با جوامع سوسیالیستی آتی، نه مرگ دولت و نه پایان تولید کالا در چشم انداز است. این با معنی گرامشی برای «دولت طبقه کارگر» نزدیک است. دستگاه هدایت دولت تغییر ناپذیر است (به یک معنی: ضروری است). دیوانسالاری (بوروکراسی) تجسم خوب یا بد نیست. مجاز به کارکرد نیست و کنترل دموکراتیکی برای آن باید باشد. محدودیت و کنترل قدرت، تفکیک قوا کاملا در سوسیالیسم حیاتی است. مالکیت سوسیالیستی بر بانک ها و ابزار تولید، قدرت دولت را افزایش می دهد. در نتیجه‌ افزایش فوق‌العاده نقش سیاست، پرسش بین مسئله مالکیت و دموکراسی، بین نظام اقتصادی و سیاسی

مطرح می گردد. تولید کنندگان، صاحبان ابزار تولید که دارندگان و مالکین شناخته می شوند. مجاز به داشتن حقوق منطبق با بنگاههای خود و آنانی که در آنجا به کار مشغولند(منافع خاص مؤسسه) هستند. زحمتکشان شاغل در مؤسسات، به گونه‌ای مستقیم در فرایند باز تولید اجتماعی زندگی خود نقش دارند. آنان بخش ضرور دموکراسی سوسیالیستی هستند. مؤسسات سوسیالیستی جمع زحمتکشانی است در چارچوب استراتژی کلی اقتصاد و به عنوان تولید کنندگان کالاهای سوسیالیستی، ابزاری را برای گسترش تولید و دستیابی اقتصادی تحقق می بخشند.

ادامه دارد

برگرفته از ورق های مارکسیستی (MARXISTISCHE BLÄTTER) شماره سوم سال ۲۰۱۲

نوشته: EKKEHARD LIEBERAM

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا