فرهنگی

نقل خاطره ای از دوره سربازی

صادق شکیب: زنده یاد سرهنگ کبیری دستور داد سرنیزه ای به من دادند. ازایشان پرسیدم جناب سرهنگ اگر ضربه من باعث آسیب سروان رستگار شود شما قول می دهید که تنبیه نخواهم شد. سرهنگ گفت: نه تنها تنبیه نخواهی شد بلکه تشویق هم می شوی.

دوره خدمت این جانب مصادف شد با شروع جنگ. بعد از طی دوره آموزشی، عده ای از افراد ورزیده را برگزیدند در واحد هوابرد که کل پرسنل آن کادر بود، خدمت کنند. من هم جزو کسانی بودم که به  واحد کلاه سبزها اعزام شدند. کلا دویست سرباز بودیم. برای ما سه ماه دوره مخصوص جنگ ضد چریکی گذاشتند. روزی همه ی سربازان بر دور میدانی حلقه زده بودیم.

سروانی بود به نام رستگار. سروان رستگار به دست چهار نفر از سربازان سرنیزه داد و گفت به من حمله کنید. سربازها تا خواستند به سمت سروان رستگار یورش برند، وی با پرشی سریعتر از پلنگ به هوا، با کوبیدن لگد هر چهار نفر را نقش بر زمین کرد. فرمانده کل تیپ زنده یاد سرهنگ بیژن کبیری به همراه تنی چند از امرای ارتش ناظر صحنه بودند. حقیقتش  تحمل موضوع به من سخت آمد. از جای خود بلند شدم و رفتم به سوی سرهنگ کبیری. ضمن ادای احترام نظامی. گفتم: جناب سرهنگ، من به تنهایی می توانم سروان رستگار را  ناکار کنم. این ها همه اش ساختگی است. .. زنده یاد سرهنگ کبیری دستور داد سرنیزه ای به من دادند. ازایشان پرسیدم جناب سرهنگ اگر ضربه من باعث آسیب سروان رستگار شود شما قول می دهید که تنبیه نخواهم شد. سرهنگ گفت: نه تنها تنبیه نخواهی شد بلکه تشویق هم می شوی. به اتکای قدرت بدنی خارق العاده ام و آشنایی حرفه ای با فن کشتی، به خود گفتم  طفلک سروان رستگار که کارش ساخته است.

در وسط میدان من و سروان رستگار که دست خالی بود روبروی هم قرار گرفتیم.  با خود اندیشیدم که کافی است تا گوشه ای از بدن وی به چنگم بیافتد. با کاربست فن کشتی وی را نقش بر زمین می کنم. با همین خیال با سرعتی مافوق صوت، به سمت سروان رستگار پریدم. به ناگاه دیدم سروان رستگار نیست. … بعد از لحظه ای سروان از بالای سرم با کوبیدن لگد به دستی که سرنیزه را در آن می فشردم، باعث شد تا سرنیزه از دستم رها شود و چند متر آن طرفتر پرت شود… سپس سروان با یک چرخش صد و هشتاد درجه ای بر سینه ام چنان لگدی کوبید که نقش بر زمین شدم… پس از مدتی لنگ لنگان به سمت سرهنگ کبیری رفتم. ایشان با همان قاطعیت نظامی گفتند: سرباز همین که  شهامت به خرج دادی جای تقدیر دارد. من که نفسم به سختی از سینه بر می آمد با صدایی پر خش گفتم: جناب سرهنگ از این تقدیرهای خشک و خالی حال من خوب بشو نیست. لطفا دستور دهید یک هفته به من مرخصی استعلاجی دهند تا وضع مزاجی ام خوب شود. … سرهنگ موافقت کرد… بعد از یک هفته برای سپری کردن بقیه ی دوره ی آموزشی از بهداری تیپ مرخص شدم.

صادق شکیب

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا