فرهنگی

داستان نامه های عاشقانه

نویسنده: ادواردو گاله آنو

برگردان: کبوتر سفید

و سالها گذشتند، سالهای زیادی، و نامه ها تقریباً در خانه جای نمی گرفتند، صندوق بزرگ و محکمی برای نگهداری همه نامه ها خرید، زیرا گنج بزرگش بودند، زیرا برای خواندن نامه هایی که او برایش می نوشت زندگی می کرد، زیرا او را بیش از هر کسی دوست داشت، و بدین سان فکر کنم که ده سال، پانزده سال گذشتند، یادم نمی آید.

آنها بطور تصادفی یکدیگر را شناختند، که معمولاً عشق های بزرگ از این طریق یافت می شوند، تقریباً همیشه بطور اتفاقی، از شماره تلفن کسی را به اشتباهی گرفتن، از یک برخورد اتفاقی. آنچه که درباره آنها روی داد این بود که مرد در آن کافه با شخصی قرار داشت که نیامد، و روشن است، به ستوه آمده از انتظار، آن زن را نشسته کنار میزی در کافه دید، فروزان و سرزنده. مرد یک لحظه درنگ نکرد و گفت:

«حالا که تا اینجا آمده ام، نمی توانم این فرصت را از دست بدهم.»

به میز نزدیک شد و گفت:

«اجازه می دهید؟»

«البته.»

چنین موردی معمولاً در داستانهایی که دیگران برایت تعریف می کنند اتفاق می افتد، نه در زندگی واقعی، معمولاً وقتی می گویی: اجازه می دهید؟» جواب می دهند: «چی را؟»

احتمالاً او هم انتظار کسی را می کشید که نیامده بود، کس چه می داند، من چه می دانم، داستان دیگری باید خلق شود که در آن زن به او می گوید: «چی را؟» در این مورد زن او را دعوت به نشستن کرد، و او نشست. و روشن است، چیزی نبود که از آن سخن گفته شود.

«چی می خونی؟»

بدی قضیه این بود که مرد هیچ چیزی از نویسنده ای که زن در حال خواندن کتابی از او بود، نخوانده بود، بد شروع می کنیم، بد، خیلی بد، نه از این راه.

«روز زیبایی است.»

ولی بلافاصله شروع کردند آن را عمق دادن، زیرا زن گفت:

«بله، واقعاً روز زیبایی است.»

و با وجود اینکه روز زیبایی نبود. ولی مرد کم کم بر کم رویی اش که در شخصیتش بود چیره شد و صحبت شان گُل کرد. در آغاز مرد برای جلب توجه او دروغ پشت دروغ تعریف کرد، که نویسنده است، سپس پذیرفت که تا به حال هیچ چیزی از او منتشر نکرده اند، اما این دروغ کمی دیرتر به میان آمد، هنگامی که یکدیگر را بیشتر شناختند، هنگامی که از قهوه نوشیدن به نوشیدن عرق نیشکر با کوکا کولا گذر کردند.

سپس کشف کردند که بیش از آنچه که از اول فکر می کردند، چیزهایی آنها را به هم پیوند می دهد، و از فیلم های مورد علاقه شان صحبت کردند، و از این رو مرد به او گفت:

«می خوای بریم سینما، فیلم ,, زندگی زیباست,, را دیدی؟»

و او:

«نه»

«قرارمان آخر هفته خوبه؟»

«باشه.»

و آن آخر هفته، من خیلی خوب نمی دانم که برای غافلگیر کردن زن بود یا نه، ولی در هر صحنه ای که پسربچه کوچولو ظاهر می شد او می زد زیر گریه. این، زن را تحت تاثیر قرار داد. من مایلم فکر کنم که واقعاٌ اینطور بود.

نتیجه این شد که در خوشی های بیشتری با هم سازگار بودند، از جمله در موسیقی، و به او گفت:

«این آخر هفته اسماعیل سرانو می نوازد.»

«اسماعیل چی؟»

«ولی، تو از نوازنده های آوازخوان خوشت می آید؟»

«از آنها واقعاٌ خوشم می آید.»

مرد او را راضی کرد و رفتند. وقتی او شروع کرد به خواندن آن آواز مستانه، مرد جرئت کرد و دست زن را گرفت.

و کم کم به طور اجتناب ناپذیری عاشق یکدیگر شدند، ولی نه بخاطر آواز اسماعیل سرانو، نه بخاطر مستانه بودنش، شاید بخاطر گریه کردن با ,, زندگی زیباست ,,.

یک روز صبح مرد بیدار شد و با گشودن چشمهایش  پی برد که پاکباخته عاشق اوست، و سپس در همان کافه ای که با یکدیگر بطور تصادفی آشنا شده بودند، قرار گذاشتند. لحظه های مهم تقریباٌ همیشه با مکان شان منطبق می شوند، از این چه که می گویم زیاد مطمئن نیستم، ولی جمله خوبی است. اما در همان کافه بود که زن به او گفت:

«میدونی، فکر می کنم که مدتی باید از این جا بروم.»

«من می خواستم به تو عکس این را بگویم، و اینکه تمام عمر با من بمانی.»

و زن گفت:

«نگران نباش چونکه من برگشتن روزی را انتظار خواهم کشید که بتوانم دوباره راهی را با تو از سر گیرم که شروع کردیم، علاوه بر این، دقیقاٌ هر پانزده روز نامه ای برایت خواهم فرستاد و در آن برایت تعریف خواهم کرد همه آنچه را که انجام می دهم، همه آنچه را که احساس می کنم، همه آن دلتنگی های زیادی که نسبت به تو احساس خواهم کرد، و همه آن چیزهای کمی که برای دیدن یکدیگر فاقد آن هستیم.»

مرد گفت: «خوب، باشه، ولی اگر نروی بهتر است.»

اما او رفت.

آن موقع بود که مرد فهمید کارش تمام است، که عاشق پاک باخته است، که هیچ اکسیری نیست که با آن بتواند او را فراموش کند، که اطمینانی نیست که مانعی را از پس مانعی از سر راه بردارد، که درست است که عشق ها در اولین نگاه وجود دارند، خوب، شاید عشق های دیگری هم وجود دارند؟

دقیقاٌ بعد از پانزده روز نامه ای از او پر از محبت و بوسه و پر از «دلم برایت تنگ شده» رسید. مرد گریه کرد و این بار گریه اش حقیقی بود. و نامه ها را با محبت زیاد روی یک میز کوچک نگهداری می کرد.

پانزده روز گذشت، و پانزده روز دیگر، و پانزده روز دیگر، و پانزده روز دیگر، و نامه ها انباشته می شدند. و زندگی اش شده بود انتظار روز پانزدهم را کشیدن، باز کردن صندوق پستی و یافتن نامه ای عاشقانه که در آن او قول برگشتن دهد، در انتظار نامه ای که او در آن بگوید که به زودی باز می گردد.

و سالها گذشتند، سالهای زیادی، و نامه ها تقریباً در خانه جای نمی گرفتند، صندوق بزرگ و محکمی برای نگهداری همه نامه ها خرید، زیرا گنج بزرگش بودند، زیرا برای خواندن نامه هایی که او برایش می نوشت زندگی می کرد، زیرا او را بیش از هر کسی دوست داشت، و بدین سان فکر کنم که ده سال، پانزده سال گذشتند، یادم نمی آید.

و یک روز او، بی خبر از اینکه چگونه یا چرا، از نوشتن باز ایستاد، و روز پانزدهم مرد صندوق پستی را خالی یافت و روانش دو تکه شد.

حالا فقط می توانست با خاطره زندگی کند، با دوباره خواندن نامه هایی که او با محبت زیاد برایش نوشته بود، آن نامه ها بزرگترین گنج اش بودند.

یک روز مرد از خانه بیرون رفت، زیرا باید بیرون می رفت، و چند دزد وارد خانه شدند. با دیدن صندوق بزرگ و محکم دو بار فکر نکردند، زیرا فکر کردند که گنج بزرگی در آن مخفی کرده اند، یک ثروت عظیم، واقعاٌ اینطور نبود. و صندوق بزرگ و محکم را با خود بردند.

تصور کن نومیدی شخصیت اصلی ما را زمانی که به خانه اش می آید و متوجه می شود که چیزی را که او بیش از هر چیز دیگر دوست داشت، دزدیده اند، آنچه را که او برخی عصرهای یکشنبه که تلفن زنگ نمی زد، با آن احساس زنده بودن می کرد، هنگامی که آن نامه ها و آن قولها را دوباره می خواند و کسی اشتباه بودن آنها را نمی داند.

معمولاٌ دزد ها اشخاص خوبی هستند، و در این مورد اینطور بود. ولی تصور کن چهره دزد ها را هنگامی که صندوق محکم را باز می کنند و انبوهی از نامه های عاشقانه پیدا می کنند، انبوهی از بیانیه های غیر ممکن. رییس دزد ها کمی عصبانی شد، البته صندوق سنگین بود، و بردن آن به اداره پلیس ارزش کمی نداشت.

مرد ما تقریباٌ در حال احتضار، در کوچه های شهر سرگردان بود، به امید اینکه نامه ای پیدا کند، به امید اینکه کسی از یک صندوق بزرگ و محکم پر از نامه گپی بزند، و بدون این که بداند چه باید بکند.

آنچه که رییس دزد ها گفت این است که آن نامه ها را یا باید بسوزانند یا به رودخانه بیاندازند، طوری که بلافاصله ناپدید شوند. اما جوانترین دزد بهتر از بقیه بود، و ایده بزرگی به ذهنش خطور کرد.

یک روز مرد ما بعد از اینکه تمام عصر را جستجو کرده بود وارد خانه شد و با باز کردن صندوق پستی، حدس بزن چه پیدا کرد؟ یک نامه… دزدها تصمیم گرفته بودند نامه ها را برایش بفرستند ولی آنطور که زن به آنها دستور داده بود، دقیقاً هر پانزده روز، با یک نظم دقیق و شدید.

حالا مرد از نو زنده شده بود به امید فرا رسیدن لحظاتی که او در آنها شاید نامه ای بخواند که در آن زن بگوید:

«به زودی آنجا خواهم بود.»

 

Print Friendly, PDF & Email
نمایش بیشتر
دکمه بازگشت به بالا